اس ام اس های بسیار جدید ویژه نوروز ۸۹ (سری چهارم)

پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۸۸

اس ام اس های خنده دار ، ادبی ، رسمی وبسیار زیبا برای تبریک نوروز

http://www.downland.ir/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/5ae34_50308-13833.JPG

گلها همه با اذن تو برخواسته اند / از بهر ظهور تو خود آراسته اند

مردم همه در لحظه تحویل ، بی شک  / اول فرج  تو را از خدا خواسته اند . . .

نوروز ۸۹ مبارک ، به امید ظهور صاحب الزمان

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

بـیامد شاهد شیرین نوروز /  بنازم سفره ای هفت سین نوروز

زچشم ابر نیسا نی دراین فصـل /  بریزد اشـک مشک آگین نوروز . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

امیدوارم تو سال جدید موتور آرزو هات پنچر نشه !

عید ۸۹ مبارک

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

بـهاران فیض دیگر دارد امسال  / هوایش مشک و عنبردارد امسال

عـــــروس قله ای پا میر و بابا /  بدامن لعل و گوهر دارد امسال . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

خودت گفتی وعده در بهار است / بهار آمد دلم در انتظار است

بهار هر کسی عید است و نوروز / بهار عاشقان دیدار یار است . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ، h

چهار دعای برتر لحظه تحویل سال /  اول دعا برای ظهور آن بی مثال

دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال / سوم رسیدن ما به قله های کمال

چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

عید حقیقی را کسانی درک میکنند که با یک چشم بر گذشته بگریند و با چشم دیگر

به آینده لبخند بزنند . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یه عالمه اس ام اس تبریک و جوک در ادامه مطلب


خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال

از گذشته خود افسوس نخورند . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

آنان که هر روز تدارک اردوی آسمانی میبینند ، پر شکوهترین اوقات فراغت را دارند

پرشکوه ترین تعطیلات نصیبتان باد . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

سعادت ، سخاوت ، سربلندی ، سروری ، سلامتی ، و سرور

که بهترین هفت سین زندگی است را برای شما دوست عزیز آرزومندم . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد نه اول سال را

نوروز ۸۹ بر شما مبارک . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

به علت نبود چرت و پرت از هم اکنون سال نو را به شما تبریک میگوئیم !

از طرف انجمن اس ام اس باز ها !!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

نرم نرمک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ، خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ، خوش به حال غنچه های نیمه باز . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

خواستم برات سبزه عید بفرستم گفتم شاید طاقت نیاری و تا عید بخوریش !!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

میخوام هفت سین عید رو با یاد تو بچینم

سبزه را با یاد روی سبزه ات

سمنو به یاد شیرینی لبخندت

سایه دانه به رنگ چشم هایت

سرکه با یاد ترشی مهربانیت

سیب با یاد تردیه گونه هایت

سکه با یاد درخشش قلبت

سیر با یاد تندی کلامت

با همه خوبی ها و بدی ها یت دوستت دارم . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

بهار بهترین بهانه برای زیستن

آغاز بهترین بهانه و آغاز بهار بر شما مبارک . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

میدونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم میخوره

پس سال نو مبارک !!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

امروز ۲ نفر آدرس و شماره تلفنت رو ازم خواستن منم بهشون دادم

یکیشون خوشبختی و اون یکی سعادت

سال ۸۹ میان سراغت !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

سلام ، نزدیک عیده ، توی خونه تکونی دلت ما رو بیرون نکنی با معرفت !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

عاقبت زمستون رفت و رو سیاهیش برای ما موند !

امضاء حاجی فیروز !!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزو مندم

هر روزتان نوروز . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

تو عید میوه ها گرون میشه ، قدر خودتو بدون گلابی !!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

باز کن پنجره را ، که بهاران آمد / که شکفته گل سرخ ، به گلستان آمد

سال نو مبارک . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

sms تبریک نوروز ۸۹ ، اس ام اس تبریک عید ،

بهار با گلهایش ، و سال نو با امید هایش

این عید با امیدهایش بر تو ای عزیز ترینم مبارک . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * *

منبع : sms-jok.ir

«یک قصه و یک شعر» خورخه لوییس بورخس

چهارشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۸۸


منی که بود و هست و خواهد بود دوباره به کلام مکتوب سر فرود آورده ام که زمان در توالی است و چیزی بیش از یک نشانه نیست «یک قصه و یک شعر»
خورخه لوییس بورخس
ترجمه: احمد میرعلایی

آن روز امپراتور زرد قصر خویش را به شاعر نشان می داد. چون به پیش رفتند نخستین ردیف از ایوان های غربی را یکی یکی پشت سر گذاشتند. که مانند رف های آمفی تئاتری تقریبن بیکران، بر باغی اشراف داشت که آیینه های رویین و صفوف در هم پیچیده ی درختان عرعرش، اندیشه ی هزارتو را به ذهن می آورد. در آغاز خویش را به شادی در آن گم کردند. چنان که گویی تن به بازی داده اند. اما بعد این شادی به هولی آمیخته شد، زیرا خیابان مستقیم باغ انحنایی بسیار خفیف و مداوم داشت و در خفا مستدیر بود.نزدیک نیمه شب ملاحظه ی اختران و قربانی کردن به موقع یک قمری آنان را قادر ساخت تا خویش را از آن اقلیم جادویی رهایی بخشند. اما نتوانستند خود را از آن احساس
گم شده گی که تا آخر با آنان بود برهانند. سپس از پستوها و حیاط ها و کتابخانه ها و تالاری هشت ضلعی با ساعتی آبی گذشتند . و یک روز صبح از برج، مردی سنگی را دیدند و بعدها هرگز ندیدند .بر قایق هایی از چوب صندل رودخانه های بسیاری را یا چندین بار رودخانه ای واحد را درنوردیدند موکب امپراتوری می گذشت و مردم خویش را به خاک می افکندند؛ اما روزی به جزیره ای رسیدند که مردی در آن چنین نکرد، زیرا هیچ گاه پسر آسمان را ندیده بود.و جلاد به اجبار سر از تن اش جدا کرد. نگاه آنان بی اعتنا از موی سیاه سرها و رقص های سیاه و نقاب های غریب طلایی می گذشت؛
هر آن چه واقعی با هر آن چه رویایی می آمیخت، یا به سخن دیگر، واقعیت یکی از اشکال رویا بود
به نظر ناممکن می رسید که زمین چیزی جز باغ و جویبار و پدیده های معماری و شکوه و جلال
باشد. هر صد قدم به صد قدم برجی سینه ی آسمان را می شکافت، رنگ برج ها به چشم یکسان می نمود، هر چند نخستین زعفرانی و آخرین ارغوانی بود. انتقال تدریجی رنگ، این چنین ظریف و تعداد .برج ها این چنین زیاد بود شاعر ( که از این همه شگفتی که دیگران را به اعجاب آورده بود برکنار می نمود) در پای برج ماقبل آخر، سروده ی کوتاه خود را که امروزه ما بی هیچ تردید با نام او پیوسته می داریم. و چنان که اصلح :مورخان تاکید می کنند، برای او مرگ و جاودانگی آورد، قرائت کرد. متن شعر مفقود شده است کسانی برآن اند که این شعر فقط از یک مصراع تشکیل می شده است؛ و آن دیگران که معتقدند فقط از یک کلمه – آن چه مسلم و در عین حال باورنکردنی است، این است که تمامی قصر عظیم، با دقیق ترین جزییات آن، با تمام چینی های منقش و هر نقش، بر روی هر چینی و سایه روشن هر فلق و شفق، و هر لحظه ی شاد یا غمبار در حیات سلسله های جلیل فانیان، خدایان و اژدهایانی که از گذشته ای نامعلوم در آن قصر سکنا گرفته بودند، در آن شعر مضمر بود. همه ساکت بودند، به جز امپراتورکه فریاد برداشت: تو قصر مرا از من دزدیدی! و تیغه ی شمشیر جلاد، شاعر را دو نیم کرد دیگران داستان های دیگری نقل می کنند. می گویند هیچ دو چیز مشابهی در جهان نمی گنجد، و می گویند که به محض آن که شاعر شعرش را قرائت کرد، قصر ناپدید شد، گویی ویران شد و با آخرین هجای شعر، آخرین نشانه های آن هم محو گردید. مسلمن چنین افسانه ای چیزی بیش از خیال پردازی های ادبی نیست. شاعر برده ی امپراتور بود و چون یک برده مرد؛ سروده ی او دستخوش نسیان شد ،زیرا مستحق نسیان بود و اخلاف او هنوز می جویند و نمی یابند کلمه ای را که عالم را وصف کند

تمثیل قصر یوحنا ۱۴:۱
این صفحه در معما
.کم از اوراق کتاب مقدس من نخواهد بود
یا آن اوراق دیگر
که دهان های نادان بازخواندند
با این باور که دست- نوشته ی انسانی است
. نه آینه های تاریک روح القدس
منی که بود و هست و خواهد بود
،دوباره به کلام مکتوب سر فرود آورده ام
که زمان در توالی است و چیزی بیش
از یک نشانه نیست
آن که با کودکی بازی می کند با چیزی
بازی می کند
،نزدیک و مرموز
یک بار خواستم با بچه هایم بازی کنم
با ترس و مهربانی در میان شان ایستادم
من از زهدانی زاده شدم
.در اثر جادویی
، زیر فسونی زیستم در جسمی زندانی شدم
.در تواضع یک روح
، خاطره را شناختم
. سکه ای را که هیچ گاه دوباره یکسان نیست
، امید و ترس را شناختم
. صورت های توامان آینده ای نامعلوم را
، بیخوابی را شناختم خواب را ، رؤیا ها را
،جهل را ، جسم را
،هزارتوهای مدور عقل را
،دوستی انسان ها را
عبودیت کورسگان را
.مرا دوست داشتند ، شناختند ، ستودند
. و از صلیب آویختند
. من جام ام را تا به درد نوشیدم
چشمان ام دیدند آن چه را که هرگز ندیده بودند
. شب و ستارگان بیشمارش را
، چیزها را شناختم صاف و ناصاف ،خشن و ناهموار
، طعم عسل را و سیب را
،آب رادر گلوی عطش
،سنگینی فلز را در دست
، آوای انسانی را ،صدای پاها را بر علف
،بوی باران را در جلیل
.فریاد مرغان را برفراز
.تلخی را هم شناختم
.نوشتن این کلمات را به مردی عامی واگذاشته ام
و هیچ گاه آن کلماتی نخواهند شد که می خواهم بگویم
.بلکه تنها سایه ای از آنها خواهند شد
. این آیه ها از ابدیت من فرو چکیده اند
.بگذار کس دیگری این شعر را بنویسد
.نه آن که اکنون کاتب آن است
، فردا درخت عظیمی خواهم بود در آسیا
یا ببری در میان ببران
.که قانون خود را بر بیشه ها ی ببر ابلاغ می کند
گاه غربت زده به گذشته می اندیشم
.به بوی دکه ی آن نجار
انجیل یوحنا ،باب اول ، آیه ۱۴ : « و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد پر از فیض و راستی و
« جلال او را دیدیم جلالی شایسته پسر یگانه ی پدر

موضوع: , ,

ریچارد براتیگان به خدمت احضار شده

یکشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۸۸


پس دوست داری چه جور قصه‌ای بشنوی؟”"یکی که یک کشتار دسته‌جمعی تویش باشد، خیلی هم رک مثل کارهای همینگوی، من از حاشیه رفتن بیزارم.”…
ریچارد براتیگان

قصه گوی به خدمت احضار شده

پرسیدم: “تو دارکوبی؟”گفت: “نه، یک دختر کوچولو هستم، حواستان کجاست، آقا؟”در بخش ادبیات کتابخانه عمومی ایستاده بودم. کتابی می‌خواندم از واتسن تی اسمیت برانلی که در آن، خیلی منطقی، این ایده را مطرح کرده بود که همه نویسندگان و شاعران باید نوشتن را رها کنند و به جایش آجر بالا بیندازند. حسابی غرق کتاب شده بودم که کسی شروع کرد به ضربه زدن روی پایم. اولین بارم بود که داشتم توی کتابخانه کتاب می‌خواندم و کسی شروع کرده بود به ضربه زدن روی پایم. کنجکاو شده بودم. پایین را نگاه کردم و دیدم دخترکوچولویی موطلایی آنجاست، با پیراهن سبز، و چشم های آبی و دارد با انگشت اشاره‌اش به پایم ضربه می‌زند.
پرسیدم: “مامانت کجاست، دختر کوچولو؟”
گفت: “رفته خرید”
کفتم: “تو اینجا چکار می‌کنی؟ می‌شود بس کنی این قدر نزنی روی پای من؟”
“مادرم مرا گذاشته اینجا که برود خرید. من داشتم کتاب می‌خواندم.”
پیشنهاد کردم: “چرا برنمی‌گردی و کتابت را نمی‌خوانی؟”
گفت: “آخر خسته کننده است.”
“حالا من باید چکارش کنم؟”
گفت: “برایم قصه بگو.”
“چی!”
گفت: “ساکت، وگرنه همه را بیدار می‌کنم.”
گفتم: “دلم نمی‌خواهد برای تو قصه بگویم. می‌خواهم کتابم را بخوانم.”
“تو برای من قصه می‌گویی.”
گفتم : “چرا من؟”
“چون نگاه کردم ببینم کی اینجا دهانش از همه بزرگتر است و مال تو بزرگتر بود.”
پرسیدم: “اگر برایت قصه نگویم چکار می‌کنی؟”
با شیرین زبانی گفت: “خب هیچی، فقط تا بتوانم بلند جیغ می‌زنم، وقتی همه جمع شدند به شان می‌گویم تو پدر منی. به من گفته‌اند وقتی جیغ می‌زنم مثل این است که دنیا تمام شده. شاید هم یکی را گاز بگیرم، مثلا یک پیرزن مهربان بیگناه را. تا حالا شده ببندندت به کنده، آقا؟”
می‌دانستم که چاره‌ای ندارم، بنا‌براین با بی‌میلی کتاب را سرجایش توی قفسه گذاشتم و با لحن آدم‌های تسلیم شده گفتم: “برویم بیرون روی پله‌ها برایت قصه بگویم.”
گفت: “می‌دانستم منظورم را می‌فهمی.”
از کتابخانه قدم زنان خارج شدم در حالی که دست دختر کوچولویی توی دستم بود که می‌دانستم، بی‌تردید، می‌تواند نظریه نسبیت انیشتین را باطل کند.
روی پله‌های کتابخانه نشستم، او هم بدون ملاحظه نشست روی پایم. از روی سرش به ساختمان قدیمی و پوشیده از پیچک تئاتر شهر نگاه کردم که کبوتران رویش ایستاده بودند و بغبغو می‌کردند.
پرسیدم: “دوست داری قصه‌ای درباره یک کبوتر بشنوی؟”
او سقف تئاتر شهر را با دست نشان داد و گفت: “یکی از آن کبوترها؟”
گفتم: “آره.”
گفت: “نه.”
گفتم: “چرا نه؟”
گفت: “به نظر من شبیه یک مشت احمق‌اند.”
“پس دوست داری چه جور قصه‌ای بشنوی؟”
“یکی که یک کشتار دسته‌جمعی تویش باشد، خیلی هم رک مثل کارهای همینگوی، من از حاشیه رفتن بیزارم.”
“چی؟”
بی‌صبرانه گفت: “‌خب زود باش.”
“‌قصه دراکولا را شنیدی؟”
گفت: “بعله ، آن قصه به اندازه کارپاتی ها عتیقه است.”
“با یک قصه علمی – تخیلی چطوری؟”
فیلسوف مابانه گفت: “از آن پلیس فضایی‌ها نباشد.”
این طور شروع کردم: “روزی روزگاری نسلی از تک شاخ‌های پنج سر بودند که روی سیاره نپتون زندگی می‌کردند.”
گفت: ” چه مسخره. شروعش که خیلی در پیت بود، به علاوه، جو نپتون روی زمینش منجمد است. خب تک شاخ‌های پنج سر چطور می‌توانند بدون هوا زندگی کنند؟”
سکوتی طولانی به وجود آمد.
پرسیدم: “مطمئنی می‌خواهی قصه گوش کنی؟ چرا برنمی‌گردی به کتابخانه نیچه ای یونگی چیزی بخوانی؟”
“من می‌خواهم قصه گوش کنم.”
با لحنی مجاب کننده گفتم: “با…باشد.”
برایش قصه‌ای گفتم درباره چند شیر دریایی با هوش‌های برتر و این که چطور راهی کشف کردند که به بعد چهارم سفر کنند و این که اگر یک اشتباه نکرده بودند توانسته بودند دنیا را به دست بگیرند: این که آن قدر در عمق بعد چهارم پیش رفتند که از بعد پنجم سر درآوردند. این شد که دیگر نمی‌توانستند به زمین صدمه‌ای برسانند چون که زمین فقط بر اساس مدلی سه و چهار بعدی کار می‌کند. وقتی قصه را تمام کردم سرم درد گرفته بود.
دختر کوچولو مدتی در حالی که قیافه‌ای خیلی جدی به خود گرفته بود در سکوت فکر کرد. بعد از روی پایم بلند شد و آهسته گفت: “آقا چرا برنمی‌گردید داخل کتابتان را بخوانید؟”
مثل یک هشت‌پای زخمی دویدم توی کتابخانه. خدا را شکر، دیگر هیچ وقت آن دختر کوچولو را ندیدم.

موضوع: ,

عادت می کنیم | زویا پیرزاد

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

نام کتاب : عادت می کنیم نویسنده : زویا پیرزاد حجم کتاب : ۸۳۰ کیلوبایت دسته » ادبیات » رمان عاشقانه

موضوع:

آوای عشق | طاهره پور رحمتی

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

نام کتاب : آوای عشق نویسنده : طاهره پور رحمتی حجم کتاب : ۸۸۴ کیلوبایت دسته » ادبیات » رمان عاشقانه

موضوع:

گیسو | مژگان مقیمی

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

نام کتاب : گیسو نویسنده : مژگان مقیمی حجم کتاب : ۱٫۴۲ مگابایت دسته » ادبیات » رمان عاشقانه

موضوع:

گمشده ام را به من باز گردان | زهرا متین

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

نام کتاب : گمشده ام را به من باز گردان نویسنده : زهرا متین حجم کتاب : ۷۱۶ کیلوبایت دسته » ادبیات » رمان عاشقانه

موضوع:

گمشده | زهرا اسدی

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

نام کتاب : گمشده نویسنده : زهرا اسدی حجم کتاب : ۶۶۳ کیلوبایت دسته » ادبیات » رمان عاشقانه

موضوع:

پای بست | سامان

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

نام کتاب : پای بست نویسنده : سامان (samanka80 کاربر سایت) حجم کتاب : ۷۱۶ کیلوبایت دسته » ادبیات » رمان عاشقانه

موضوع:

راحیل | اعظم نیک سرشت

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

نام کتاب : راحیل نویسنده : اعظم نیک سرشت حجم کتاب : ۹۸۰ کیلوبایت دسته » ادبیات » رمان عاشقانه

موضوع:

تندیس تنهایی | زهرا مومنی

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

نام کتاب : تندیس تنهایی نویسنده : زهرا مومنی حجم کتاب : ۷۱۶ کیلوبایت دسته » ادبیات » رمان عاشقانه

موضوع:

ریچارد براتیگان به خدمت احضار شده

سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۸۸


پس دوست داری چه جور قصه‌ای بشنوی؟”"یکی که یک کشتار دسته‌جمعی تویش باشد، خیلی هم رک مثل کارهای همینگوی، من از حاشیه رفتن بیزارم.”…
ریچارد براتیگان

قصه گوی به خدمت احضار شده

پرسیدم: “تو دارکوبی؟”گفت: “نه، یک دختر کوچولو هستم، حواستان کجاست، آقا؟”در بخش ادبیات کتابخانه عمومی ایستاده بودم. کتابی می‌خواندم از واتسن تی اسمیت برانلی که در آن، خیلی منطقی، این ایده را مطرح کرده بود که همه نویسندگان و شاعران باید نوشتن را رها کنند و به جایش آجر بالا بیندازند. حسابی غرق کتاب شده بودم که کسی شروع کرد به ضربه زدن روی پایم. اولین بارم بود که داشتم توی کتابخانه کتاب می‌خواندم و کسی شروع کرده بود به ضربه زدن روی پایم. کنجکاو شده بودم. پایین را نگاه کردم و دیدم دخترکوچولویی موطلایی آنجاست، با پیراهن سبز، و چشم های آبی و دارد با انگشت اشاره‌اش به پایم ضربه می‌زند.
پرسیدم: “مامانت کجاست، دختر کوچولو؟”
گفت: “رفته خرید”
کفتم: “تو اینجا چکار می‌کنی؟ می‌شود بس کنی این قدر نزنی روی پای من؟”
“مادرم مرا گذاشته اینجا که برود خرید. من داشتم کتاب می‌خواندم.”
پیشنهاد کردم: “چرا برنمی‌گردی و کتابت را نمی‌خوانی؟”
گفت: “آخر خسته کننده است.”
“حالا من باید چکارش کنم؟”
گفت: “برایم قصه بگو.”
“چی!”
گفت: “ساکت، وگرنه همه را بیدار می‌کنم.”
گفتم: “دلم نمی‌خواهد برای تو قصه بگویم. می‌خواهم کتابم را بخوانم.”
“تو برای من قصه می‌گویی.”
گفتم : “چرا من؟”
“چون نگاه کردم ببینم کی اینجا دهانش از همه بزرگتر است و مال تو بزرگتر بود.”
پرسیدم: “اگر برایت قصه نگویم چکار می‌کنی؟”
با شیرین زبانی گفت: “خب هیچی، فقط تا بتوانم بلند جیغ می‌زنم، وقتی همه جمع شدند به شان می‌گویم تو پدر منی. به من گفته‌اند وقتی جیغ می‌زنم مثل این است که دنیا تمام شده. شاید هم یکی را گاز بگیرم، مثلا یک پیرزن مهربان بیگناه را. تا حالا شده ببندندت به کنده، آقا؟”
می‌دانستم که چاره‌ای ندارم، بنا‌براین با بی‌میلی کتاب را سرجایش توی قفسه گذاشتم و با لحن آدم‌های تسلیم شده گفتم: “برویم بیرون روی پله‌ها برایت قصه بگویم.”
گفت: “می‌دانستم منظورم را می‌فهمی.”
از کتابخانه قدم زنان خارج شدم در حالی که دست دختر کوچولویی توی دستم بود که می‌دانستم، بی‌تردید، می‌تواند نظریه نسبیت انیشتین را باطل کند.
روی پله‌های کتابخانه نشستم، او هم بدون ملاحظه نشست روی پایم. از روی سرش به ساختمان قدیمی و پوشیده از پیچک تئاتر شهر نگاه کردم که کبوتران رویش ایستاده بودند و بغبغو می‌کردند.
پرسیدم: “دوست داری قصه‌ای درباره یک کبوتر بشنوی؟”
او سقف تئاتر شهر را با دست نشان داد و گفت: “یکی از آن کبوترها؟”
گفتم: “آره.”
گفت: “نه.”
گفتم: “چرا نه؟”
گفت: “به نظر من شبیه یک مشت احمق‌اند.”
“پس دوست داری چه جور قصه‌ای بشنوی؟”
“یکی که یک کشتار دسته‌جمعی تویش باشد، خیلی هم رک مثل کارهای همینگوی، من از حاشیه رفتن بیزارم.”
“چی؟”
بی‌صبرانه گفت: “‌خب زود باش.”
“‌قصه دراکولا را شنیدی؟”
گفت: “بعله ، آن قصه به اندازه کارپاتی ها عتیقه است.”
“با یک قصه علمی – تخیلی چطوری؟”
فیلسوف مابانه گفت: “از آن پلیس فضایی‌ها نباشد.”
این طور شروع کردم: “روزی روزگاری نسلی از تک شاخ‌های پنج سر بودند که روی سیاره نپتون زندگی می‌کردند.”
گفت: ” چه مسخره. شروعش که خیلی در پیت بود، به علاوه، جو نپتون روی زمینش منجمد است. خب تک شاخ‌های پنج سر چطور می‌توانند بدون هوا زندگی کنند؟”
سکوتی طولانی به وجود آمد.
پرسیدم: “مطمئنی می‌خواهی قصه گوش کنی؟ چرا برنمی‌گردی به کتابخانه نیچه ای یونگی چیزی بخوانی؟”
“من می‌خواهم قصه گوش کنم.”
با لحنی مجاب کننده گفتم: “با…باشد.”
برایش قصه‌ای گفتم درباره چند شیر دریایی با هوش‌های برتر و این که چطور راهی کشف کردند که به بعد چهارم سفر کنند و این که اگر یک اشتباه نکرده بودند توانسته بودند دنیا را به دست بگیرند: این که آن قدر در عمق بعد چهارم پیش رفتند که از بعد پنجم سر درآوردند. این شد که دیگر نمی‌توانستند به زمین صدمه‌ای برسانند چون که زمین فقط بر اساس مدلی سه و چهار بعدی کار می‌کند. وقتی قصه را تمام کردم سرم درد گرفته بود.
دختر کوچولو مدتی در حالی که قیافه‌ای خیلی جدی به خود گرفته بود در سکوت فکر کرد. بعد از روی پایم بلند شد و آهسته گفت: “آقا چرا برنمی‌گردید داخل کتابتان را بخوانید؟”
مثل یک هشت‌پای زخمی دویدم توی کتابخانه. خدا را شکر، دیگر هیچ وقت آن دختر کوچولو را ندیدم.

موضوع: ,

داستانی جذاب از او – هنری

یکشنبه, ۹ اسفند ۱۳۸۸


درست حالا که اومی خواست به زندان بیفتد، آنها نمی خواستند او را به آنجا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمی رسید. به طرف …
ویلیام سیدنی پورتر مشهور به او- هنری یکی از معروفترین نویسنده داستانهای کوتاه آمریکاست. در سال ۱۸۶۲ میلادی در کارولینای شمالی به دنیا آمد . او در نوجوانی و جوانی خود به کارهای متعددی مشغول بود. وی زمانی که به آمریکای مرکزی رفت کار نویسندگی را شروع کرد و در همین زمان شهرت او همه گیر شد . او در سال ۱۸۹۸به مدت سه سال به زندان افتاد و این امر وقفه کوتاهی در زندگی ادبی او به وجود آورد و لی پس از آن به نویسندگی خود ادامه داد . در اواخر عمر هم مدتی در نیویورک به سر برد. او هنری بیش از ششصد داستان کوتاه از خود به جای نهاده است .


انتخاب سوپی


سوپی روی یک نیمکت درمیدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می‌رسید و او می‌دانست که باید هرچه زودتر نقشه‌هایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابه‌جا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولا زمستان‌هایش را این‌گونه سپری می‌کرد.
وحالا وقتش بود، چون شبها روی نیمکت میدان با سه روزنامه هم نمی‌توانست از سرما خلاصی یابد. بنابراین تصمیمش را برای زندان رفتن گرفت و فوراً شروع به بررسی اولین نقشه اش کرد. نقشه ساده ای بود. در یک رستوران سطح بالا شام می‌خورد، سپس به آنها می‌گفت که پول ندارد وآنها پلیس را خبر می‌کردند. ساده وراحت بدون هیچ دردسری. با این فکر نیمکتش را رها کرد و آهسته براه افتاد.
چیزی نگذشت که به یک رستوران در برادِوی رسید. آه! خیلی عالی بود. فقط می‌بایست یک میزدر رستوران پیدا کند و بنشیند.
آنوقت همه چیز روبراه بود. چون وقتی می‌نشست مردم تنها می‌توانستند، کت و پیراهنش را ببینند که خیلی کهنه نبودند؛ هیچ کس شلوارش رانمی‌دید. راجع به سفارش غذا فکر کرد. خیلی گران نه؛
اما باید خوب باشد. اما وقتی که سوپی وارد رستوران شد، گارسن شلوار کثیف و کهنه و کفشهای افتضاح او را دید. دستهایی قوی یقه او را گرفت
و به اوکمک کرد که دوباره خودش را در خیابان ببیند! حالامجبور بود
که نقشه دیگری بکشد. ازبرادِوی گذشت و خودش را در خیابان ششم دید، جلوی ویترین مغازه ایستاد و نگاهی به داخل آن انداخت؛ همه چیز تمیز و براق بود. همه می‌توانستنداورا ببینند. آرام و بادقت سنگی را برداشت و به طرف شیشه پرت کرد. شیشه با صدای بلندی شکست.مردم به آنطرف دویدند. سوپی خوشحال بود چون مقابلش یک پلیس ایستاده بود.
سوپی حرکت نکرد. در حالی که دستهایش در جیبش بود، ایستاد ولبخند زد.
با خود اندیشید:” بزودی در زندان خواهم بود “. پلیس به طرفش آمد وپرسید:” کی این کارو کرد؟ ” سوپی گفت:” من بودم “. اما پلیس می‌دانست کسانی که چنین کاری می‌کنند، نمی‌ایستند که با پلیس صحبت کنند، بلکه پا به فرارمی‌گذارند. درست درهمین موقع پلیس، مرد دیگری را دید که در حال دویدن بود تا به اتوبوس برسد. بنا براین پلیس به تعقیب او پرداخت. سوپی لحظه ای این صحنه را تماشا کرد. سپس راهش را کشید و رفت؛ باز هم بدشانسی. دیگر داشت عصبانی می‌شد. اما آنطرف خیابان رستوران کوچکی دید. با خودش فکر کرد: ” عالیه! ” ووارد شد.
این بارهیچ کس متوجه شلوار و کفشهایش نشد.
شام خوشمزه ای بود. بعد از شام به گارسن نگاهی کرد و با لبخند گفت:” می‌دانید، من هیچ پولی ندارم پلیس را خبر کنید. زود باشید چون خیلی خسته ام “.
گارسن جواب داد:” پلیس بی پلیس. هی، جو!”.
پیشخدمت دیگری به کمک اوشتافت و با هم سوپی را به داخل خیابان سرد پرت کردند. سوپی نقش زمین شد با سختی از جا برخاست،عصبانی بود. با زندان گرم و نرمش هنوز خیلی فاصله داشت؛ واقعاً ناراحت بود. دوباره براه افتاد. یک زن زیبای جوان مقابل ویترین مغازه ای ایستاده بود. کمی‌آنطرف ترهم یک پلیس قرار داشت. سوپی به زن جوان نزدیک شد؛ دید که پلیس او را می‌پاید. با لبخند از زن دعوت کرد که او را همراهی کند. زن قدری فاصله گرفت و با دقت بیشتری شروع به تماشای ویترین مغازه کرد. سوپی نگاهی به پلیس انداخت. سپس دوباره شروع به صحبت با زن کرد. زن می‌توانست درعرض یک دقیقه پلیس را خبر کند. سوپی درهای زندان را مجسم کرد،اما ناگهان زن بازوی او را گرفت و با خوشحالی گفت:” بسیارخوب به شرط یک گیلاس مشروب، تا پلیس متوجه نشده راه بیفت “. وسوپی بیچاره با زن جوان که هنوز بازویش را گرفته بود به راه افتاد.
سر پیچ بعدی از دست زن پا به فرار گذاشت. به وحشت افتاده بود،
با خود اندیشید:” با این وضع هرگز به زندان نخواهم افتاد “. آهسته براه افتاد وبه خیابانی رسید که تئاترهای زیادی در آن بود. آدمهای زیادی آنجا بودند، آدمهای پولدار با لباسهای گرانبها. سوپی می‌بایست کاری کند تا به زندان برود. نمی‌خواست حتی یک شب دیگر روی نیمکت میدان مَدیسون سر کند. کلافه شده بود. ناگهان چشمش به یک پلیس افتاد. شروع کرد به آواز خواندن، فریاد زدن و سروصدا کردن. این بار باید نقشه اش کارگر می‌افتاد؛ اما پلیس پشتش را به او کرد و به مردی که نزدیکش ایستاده بود گفت:” زیادی خورده، اما خطرناک نیست؛ بذار به حال خودش باشه “. اما درست درهمین وقت چشم سوپی داخل یک مغازه به مردی افتاد که چتر گرانبهایی داشت. مرد چتر را در کناردرگذاشت
و سیگاری بیرون آورد. سوپی وارد مغازه شد، چتر را برداشت وآهسته بیرون آمد. مرد به سرعت دنبالش آمد وگفت:” چتر مال منه “. سوپی جواب داد:” راستی؟ پس چرا پلیس را خبر نمی‌کنی؟ زود باش پلیس آنجاست “. صاحب چتر با ناراحتی گفت:” اشتباه از من است. امروز صبح آنرا از یک رستوران برداشتم. خوب اگر مال شماست معذرت می‌خواهم “… سوپی گفت:” البته که مال منه “. پلیس متوجه آنها شد. صاحب چتر به سرعت دور شد و پلیس هم به کمک دختر جوانی رفت که می‌خواست از خیابان رد شود. حالا دیگر سوپی واقعاً عصبانی بود. چتر را دور انداخت و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به پلیسها. درست حالا که اومی‌خواست به زندان بیفتد، آنها نمی‌خواستند او را به آنجا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمی‌رسید. به طرف میدان مَدیسون و خانه اش یعنی نیمکت براه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. اینجا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی‌زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می‌آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه جا ساکت وآرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده بنظرش آمد وسوپی را بیاد روزهای خوش گذشته انداخت. یاد روزهایی که مادر، دوستان
وچیزهای قشنگی در زندگی داشت. بعد به یاد زندگی امروزش افتاد. روزهای پوچ، رویاهای بر باد رفته… و سپس ناگهان یک چیز
شگفت انگیز اتفاق افتاد. سوپی تصمیم گرفت که زندگیش را تغییر دهد وآدم تازه ای باشد. با خود گفت:” فردا به شهرمی‌روم و کار پیدا می‌کنم. دوباره زندگی خوبی پیدا خواهم کرد. آدم مهمی‌می‌شوم، همه چیز عوض خواهد شد. باید… “.
دستی را روی بازویش احساس کرد. از جا پرید و بسرعت اطرافش را نگریست. پلیسی مقابلش ایستاده بود.
پرسید:” تو اینجا چه میکنی؟ “
سوپی پاسخ داد:” هیچی “.
پلیس گفت:” پس با من بیا “.
فردای آنروز سوپی فهمید که باید سه ماه زمستان را در زندان بگذراند.

موضوع: , ,

چهار داستان ظنز

شنبه, ۸ اسفند ۱۳۸۸

نام کتاب : چهار داستان ظنز
نام نویسنده : ناشناس
حجم کتاب : ۱۴۳ کیلو بیات
قالب کتاب : PDF
تعداد صفحات : ۱۱

توضیحات: طنز ادبی

موضوع: ,

داستانی جذاب از او – هنری

جمعه, ۷ اسفند ۱۳۸۸


درست حالا که اومی خواست به زندان بیفتد، آنها نمی خواستند او را به آنجا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمی رسید. به طرف …
ویلیام سیدنی پورتر مشهور به او- هنری یکی از معروفترین نویسنده داستانهای کوتاه آمریکاست. در سال ۱۸۶۲ میلادی در کارولینای شمالی به دنیا آمد . او در نوجوانی و جوانی خود به کارهای متعددی مشغول بود. وی زمانی که به آمریکای مرکزی رفت کار نویسندگی را شروع کرد و در همین زمان شهرت او همه گیر شد . او در سال ۱۸۹۸به مدت سه سال به زندان افتاد و این امر وقفه کوتاهی در زندگی ادبی او به وجود آورد و لی پس از آن به نویسندگی خود ادامه داد . در اواخر عمر هم مدتی در نیویورک به سر برد. او هنری بیش از ششصد داستان کوتاه از خود به جای نهاده است .


انتخاب سوپی


سوپی روی یک نیمکت درمیدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می‌رسید و او می‌دانست که باید هرچه زودتر نقشه‌هایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابه‌جا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولا زمستان‌هایش را این‌گونه سپری می‌کرد.
وحالا وقتش بود، چون شبها روی نیمکت میدان با سه روزنامه هم نمی‌توانست از سرما خلاصی یابد. بنابراین تصمیمش را برای زندان رفتن گرفت و فوراً شروع به بررسی اولین نقشه اش کرد. نقشه ساده ای بود. در یک رستوران سطح بالا شام می‌خورد، سپس به آنها می‌گفت که پول ندارد وآنها پلیس را خبر می‌کردند. ساده وراحت بدون هیچ دردسری. با این فکر نیمکتش را رها کرد و آهسته براه افتاد.
چیزی نگذشت که به یک رستوران در برادِوی رسید. آه! خیلی عالی بود. فقط می‌بایست یک میزدر رستوران پیدا کند و بنشیند.
آنوقت همه چیز روبراه بود. چون وقتی می‌نشست مردم تنها می‌توانستند، کت و پیراهنش را ببینند که خیلی کهنه نبودند؛ هیچ کس شلوارش رانمی‌دید. راجع به سفارش غذا فکر کرد. خیلی گران نه؛
اما باید خوب باشد. اما وقتی که سوپی وارد رستوران شد، گارسن شلوار کثیف و کهنه و کفشهای افتضاح او را دید. دستهایی قوی یقه او را گرفت
و به اوکمک کرد که دوباره خودش را در خیابان ببیند! حالامجبور بود
که نقشه دیگری بکشد. ازبرادِوی گذشت و خودش را در خیابان ششم دید، جلوی ویترین مغازه ایستاد و نگاهی به داخل آن انداخت؛ همه چیز تمیز و براق بود. همه می‌توانستنداورا ببینند. آرام و بادقت سنگی را برداشت و به طرف شیشه پرت کرد. شیشه با صدای بلندی شکست.مردم به آنطرف دویدند. سوپی خوشحال بود چون مقابلش یک پلیس ایستاده بود.
سوپی حرکت نکرد. در حالی که دستهایش در جیبش بود، ایستاد ولبخند زد.
با خود اندیشید:” بزودی در زندان خواهم بود “. پلیس به طرفش آمد وپرسید:” کی این کارو کرد؟ ” سوپی گفت:” من بودم “. اما پلیس می‌دانست کسانی که چنین کاری می‌کنند، نمی‌ایستند که با پلیس صحبت کنند، بلکه پا به فرارمی‌گذارند. درست درهمین موقع پلیس، مرد دیگری را دید که در حال دویدن بود تا به اتوبوس برسد. بنا براین پلیس به تعقیب او پرداخت. سوپی لحظه ای این صحنه را تماشا کرد. سپس راهش را کشید و رفت؛ باز هم بدشانسی. دیگر داشت عصبانی می‌شد. اما آنطرف خیابان رستوران کوچکی دید. با خودش فکر کرد: ” عالیه! ” ووارد شد.
این بارهیچ کس متوجه شلوار و کفشهایش نشد.
شام خوشمزه ای بود. بعد از شام به گارسن نگاهی کرد و با لبخند گفت:” می‌دانید، من هیچ پولی ندارم پلیس را خبر کنید. زود باشید چون خیلی خسته ام “.
گارسن جواب داد:” پلیس بی پلیس. هی، جو!”.
پیشخدمت دیگری به کمک اوشتافت و با هم سوپی را به داخل خیابان سرد پرت کردند. سوپی نقش زمین شد با سختی از جا برخاست،عصبانی بود. با زندان گرم و نرمش هنوز خیلی فاصله داشت؛ واقعاً ناراحت بود. دوباره براه افتاد. یک زن زیبای جوان مقابل ویترین مغازه ای ایستاده بود. کمی‌آنطرف ترهم یک پلیس قرار داشت. سوپی به زن جوان نزدیک شد؛ دید که پلیس او را می‌پاید. با لبخند از زن دعوت کرد که او را همراهی کند. زن قدری فاصله گرفت و با دقت بیشتری شروع به تماشای ویترین مغازه کرد. سوپی نگاهی به پلیس انداخت. سپس دوباره شروع به صحبت با زن کرد. زن می‌توانست درعرض یک دقیقه پلیس را خبر کند. سوپی درهای زندان را مجسم کرد،اما ناگهان زن بازوی او را گرفت و با خوشحالی گفت:” بسیارخوب به شرط یک گیلاس مشروب، تا پلیس متوجه نشده راه بیفت “. وسوپی بیچاره با زن جوان که هنوز بازویش را گرفته بود به راه افتاد.
سر پیچ بعدی از دست زن پا به فرار گذاشت. به وحشت افتاده بود،
با خود اندیشید:” با این وضع هرگز به زندان نخواهم افتاد “. آهسته براه افتاد وبه خیابانی رسید که تئاترهای زیادی در آن بود. آدمهای زیادی آنجا بودند، آدمهای پولدار با لباسهای گرانبها. سوپی می‌بایست کاری کند تا به زندان برود. نمی‌خواست حتی یک شب دیگر روی نیمکت میدان مَدیسون سر کند. کلافه شده بود. ناگهان چشمش به یک پلیس افتاد. شروع کرد به آواز خواندن، فریاد زدن و سروصدا کردن. این بار باید نقشه اش کارگر می‌افتاد؛ اما پلیس پشتش را به او کرد و به مردی که نزدیکش ایستاده بود گفت:” زیادی خورده، اما خطرناک نیست؛ بذار به حال خودش باشه “. اما درست درهمین وقت چشم سوپی داخل یک مغازه به مردی افتاد که چتر گرانبهایی داشت. مرد چتر را در کناردرگذاشت
و سیگاری بیرون آورد. سوپی وارد مغازه شد، چتر را برداشت وآهسته بیرون آمد. مرد به سرعت دنبالش آمد وگفت:” چتر مال منه “. سوپی جواب داد:” راستی؟ پس چرا پلیس را خبر نمی‌کنی؟ زود باش پلیس آنجاست “. صاحب چتر با ناراحتی گفت:” اشتباه از من است. امروز صبح آنرا از یک رستوران برداشتم. خوب اگر مال شماست معذرت می‌خواهم “… سوپی گفت:” البته که مال منه “. پلیس متوجه آنها شد. صاحب چتر به سرعت دور شد و پلیس هم به کمک دختر جوانی رفت که می‌خواست از خیابان رد شود. حالا دیگر سوپی واقعاً عصبانی بود. چتر را دور انداخت و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به پلیسها. درست حالا که اومی‌خواست به زندان بیفتد، آنها نمی‌خواستند او را به آنجا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمی‌رسید. به طرف میدان مَدیسون و خانه اش یعنی نیمکت براه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. اینجا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی‌زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می‌آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه جا ساکت وآرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده بنظرش آمد وسوپی را بیاد روزهای خوش گذشته انداخت. یاد روزهایی که مادر، دوستان
وچیزهای قشنگی در زندگی داشت. بعد به یاد زندگی امروزش افتاد. روزهای پوچ، رویاهای بر باد رفته… و سپس ناگهان یک چیز
شگفت انگیز اتفاق افتاد. سوپی تصمیم گرفت که زندگیش را تغییر دهد وآدم تازه ای باشد. با خود گفت:” فردا به شهرمی‌روم و کار پیدا می‌کنم. دوباره زندگی خوبی پیدا خواهم کرد. آدم مهمی‌می‌شوم، همه چیز عوض خواهد شد. باید… “.
دستی را روی بازویش احساس کرد. از جا پرید و بسرعت اطرافش را نگریست. پلیسی مقابلش ایستاده بود.
پرسید:” تو اینجا چه میکنی؟ “
سوپی پاسخ داد:” هیچی “.
پلیس گفت:” پس با من بیا “.
فردای آنروز سوپی فهمید که باید سه ماه زمستان را در زندان بگذراند.

موضوع: , ,

کتاب داستان قاضی حمص

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۸۸

کتاب داستان قاضی حمص
عنوان : کتاب داستان قاضی حمص
نویسنده : م . ر . زجاجی
نوع : ادبیات
زبان : فارسی
نوع فایل : PDF
تعداد صفحات : ۷۵
حجم : ۴۷۷ Kb

خلاصه کتاب :
قاضی حمص نام اثری از م.ر. زجاجی است که اشعارش را در قالب کلاسیک و طنز تلخ سروده است.

بخش‌هایی از رمان تازه داریوش مهرجویی

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۸۸


سلما را یک روز توی کتابخانه دانشگاه دیدم، از دور. تازه اول سال بود و چهره‌ها همه ناآشنا، و این یکی، از دور، بدجور یعنی خوب‌جور تو چشم می‌زد… عجیب است…


شاید خواندن بخش‌هایی از رمان تازه داریوش مهرجویی که پیش از این در نشریه شهروند امروز به چاپ رسیده؛ خالی از لطف نباشد…

۱ نمی‌دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می‌کنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تار و پود وجودم می‌چشم و می‌بینم که چگونه تلخ و کدر و بی‌رمق و زشت و نکبت‌بار می‌شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می‌کنم که شاید این چیزی موروثی است که از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است، تاریخ سراسر سرکوب و بی‌عدالتی، که شاید این همان ناآگاه جمعی قوم من است که مرا این‌طور پست و سیاه می‌کند که مدام به من نهیب می‌زند که «تو هیچ‌گاه پیش نرفتی»، تو هر دم فرو رفتی و عقب ماندی.

نمی‌خواهم خودم را نمادی یا نماینده‌ای یا نمایانگری از قوم و قبیله خود بدانم، از این مملکت، یعنی از این جامعه‌ای که من مدام می‌خواهم از آن فرار کنم و از اینکه بگویم ایرانی‌ام، به خصوص میان خارجکی‌های جهان اولی، …. البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است، چیزی که به هر حال آنجاست و نمی‌توان آن را کتمان کرد و با این حال ما همیشه مایلیم هویت ایرانی خود را پنهان کنیم، چون خودمانیم، مایه غروری نبوده و نیست.

حالا در این میان، هی می‌خواهم زور بزنم به فردیت راستین خود، آن‌طور که علما می‌فرمایند برسم. فردیت من چی است؟ کجاست؟ چگونه می‌توان صاحب فردیت شد، خصوصیاتش چیست، به خصوص و به خصوص،‌ به خصوص در جامعه‌ای که مدام زیر ظواهر و تعارفات و رودربایستی‌ها و لفت و لعاب پوک زندگی دست و پا زده، که مدام نوعی جهالت موروثی بر آن حاکم بوده که میزان تساهل و رواداری‌اش نسبت به هر حرکت پیشرفته و مترقی تقریبا صفر است. در این جامعه فردیت چه معنایی پیدا می‌کند؟
شاید به خاطر همین عقب‌افتادگی دوری از «ساحت آزادی» است که این‌طور حسود شده‌ام و این احساس حسادت نسبت به دیگری، یعنی نسبت به هر که پیشرو و رو به جلو است، حتی نسبت به آن ناکس برنده جایزه نوبل، دارد پدر صاحب‌بچه را درمی‌آورد…
بدی‌اش این تلخی بدمزه و سنگین و لزجی است که روی روح و روان آدم می‌نشیند و انسان را به معنای واقعی آلوده می‌کند.
مثلا پریشب نتوانستم تا صبح بخوابم. چون سر شب خبر رسید که حمید میرمیرانی دوباره برای فیلم کوتاه جدیدش یک جایزه بز نقره‌ای گرفته از فستیوال نمی‌دانم چی چیه کره‌جنوبی و همین آتش انداخت به جانم. تا صبح به خودم می‌پیچیدم و از این دنده به آن دنده غلت می‌زدم. چند بار پا شدم بی‌هدف در تک اتاق سر پشت بامم راه رفتم و به افکار و اندیشه‌های واهی و احمقانه‌ام بال و پر دادم. انگار می‌بایست این جایزه را به من می‌دادند. با وجود آنکه من اصلا هیچ فیلمی در آنجا نداشتم. چطور می‌توانستم، چون دوسال‌وخورده‌ای بود که ممنوع‌الکار شده بودم و هیچ فیلمی از من بیرون نیامده بود و حالا از اینکه حمید، همکلاسی و دوست قدیمی، دوباره جایزه گرفته به جای اینکه مثل دیگران «خوشحال» باشم و تبریک بگویم، بدتر به خودم می‌پیچیدم و خودخوری می‌کردم.
بدی‌اش این است که این حس را نمی‌شود برای کسی تعریف کرد. حتی برای بروبچه‌ها و خودی‌ها و خویشان و دوستان صمیمی و نزدیک. برای هیچ‌کس. چرا که این یعنی کثافت زدن به هیکل خودت، یعنی عیان کردن اینکه تا چه حد ذلیل، بدبخت و شکست‌خورده‌ای، که از موفقیت دیگری به جای کیف و لذت رنج می‌بری و ناراحتی، یعنی تو اصلا بیماری، یا دیوانه‌ای (ای بابا مگر می‌شود؟!)
پس مدام مجبوری این حس موذیانه و شرور را پیش خود نگه داری، توی وجود منحوست قرقره‌اش کنی و بگذاری سم نکبت‌بارش به تمام مویرگ‌ها و سلول‌های ریز بدنت رسوخ کند…
به یاد سالی یری و موتسارت جوان می‌افتم در فیلم آمادئوس میلوش فورمن، چه حرصی می‌خورد سالی یری، از اینکه می‌دید چطور این نابغه جوان به راحتی موسیقی خلق می‌کند و می‌جوشد و تر و تازه است. در حالی که او عقب‌افتاده و از کارافتاده بود و دیگر رمقی نداشت. لابد حس حسادت من هم نسبت به میرمیرانی و شمندری و مختارآبادی ووو… و هرکس و ناکس دیگه‌ای که پیش رفته و موفق است و جایزه می‌گیرد از همین نوع است.
۲ من و حمید میرمیرانی همکلاس سازمان آموزشی و هنری تبلیغات اسلامی بودیم و هر دو مشتاق و عاشق فیلم. آن موقع تازه سال دوم راهنمایی را طی می‌کردیم و خورده بود به پایان هشت سال دفاع مقدس و یک نوع ملنگی و رهایی و بیداری از یک خواب بلند همه را فراگرفته بود… در کلاس‌های سازمان، شمسایی مونتاژ درس می‌داد و حضوری فن فیلم‌نامه‌نویسی. ولی از همان ابتدا هر یک از ما چندین طرح و فیلمنامه بلند و کوتاه ردیف کرده بودیم و توی کتابخانه هرچه که دم دستمان آمده بود بلعیده بودیم. از تاریخ سینمای جهان و ایران، و تالیفات جمال امید و کی و کی، و مجله ستاره سینما و نوشته‌های هژیر داریوش، بهرام ری‌پور، پرویز دوائی و پرویز نوری، همه را، پیش و پس از انقلاب همه را خوانده و فوت آب بودیم. یک عشق فیلم واقعی.

ما هر دو بار هم پس از فارغ‌التحصیلی در کنکور، نام‌نویسی و شرکت کردیم و از آنجا که زیادی به خود می‌بالیدیم و درس نخوانده بودیم، هر دو با هم رد شدیم و از این بابت خوشحال هم بودیم، چون فرصت داشتیم که سراپا به فیلم بپردازیم. کلاس‌های ویدئو، کامپیوتر، تصویرسازی و اینها را پشت سر گذاشتیم. سال بعد هر دو در کنکور با رتبه‌های خوب قبول شدیم. هر دو فیلم ساختیم، البته کوتاه، او بیشتر مستند شهری، و من داستانی،‌ مستند روستایی.
اول فیلم‌های من گل کرد. دو تا کوتاه نقلی و چند جایزه ناقابل از داخل و خارج و بعد خوردم به یک رکود زیباشناختی و شک کردم به اصل سینما و ماهیت هنر و خلاصه هی ساز تئوری و اندیشه در باب مسائل حیاتی و اساسی زیباشناسی شرقی – غربی کوک کردم و خودم هم در آن زمینه چیزهایی نواختم… و در این میان، میرمیرانی ناکس هی ساخت و ساخت، کوتاه، یه خورده بلندتر، نیمچه بلند، و خلاصه حسابی مطرح شد و حالا هم که بز نقره گرفته برای آخرین فیلم کوتاهش و من همین‌طور نشسته‌ام متحیر و متالم در باب مسائل ذهنی و تئوریک، که یعنی مسائل واهی…
چون من هنوز به درستی نفهمیده‌ام که این مسائل را در عمل باید نشان داد. یعنی همان کاری که نسل هشتم فیلمسازان این مملکت هم‌اکنون دارند می‌کنند.
نه، مساله سر این چیزها نیست. مساله سر این است که احساس می‌کنم خسته شده‌ام و از این ماراتن فیلمسازی رنج می‌برم. زیادی بر اعصابم فشار می‌آورد؛ هر کار کوچک، از همان ابتدای گرفتن اجازه و جور کردن بودجه و پیدا کردن تهیه‌کننده به صورت یک کار عظیم کمرشکن جلوه می‌کند و برای ما کوتاه کارها که خب معلومه، همه‌اش سروکله زدن با دولت و مراکز دولتی و رسانه‌های دولتی و نیمچه دولتی است و همه‌اش جنگ و جدل و کمند انداختن و از دیوارهای بلند بوروکراسی اداری و قرطاس‌بازی‌های ریز و درشت بالا رفتن و فراگذاشتن و هی از وفور جهل و جهالت در فرهنگ روابط انسانیمان حیرت کردن و حرص خوردن…. مثلا، مثلا، مثلا، شما به ترافیک عصب‌شکنمان نگاه کنید.
چه می‌بینید؟ همه‌اش می‌خواهند سر شما را شیره بمالند یا شما را بترسانند یا تهدید می‌کنند یا توی شکمتان شاخ می‌زنند و همه اینها را از آن جهت می‌کنند که در فرهنگ ادب ترافیک و به طور کلی ادب ما مهم آن است که تا چه حد می‌توانی زرنگ و خلافکار و پررو و وقیح باشی تا بتوانی راه خود را بگیری و همه را پشت سر بگذاری، از همه جلو بزنی. راه بگیری نه اینکه راه بدهی. راه دادن. تعارف کردن، بفرمایید خواهش می‌کنم، اختیار دارید قربونتون می‌رم. مخلصم، چاکرم، کوچکم، نوکرم همه اینها یعنی کشک، یعنی پشم.
ادب بی‌ادب. یعنی یک دروغ و توهم بزرگ. در روابط کاری‌مان هم، واقعا همین‌طوریم. هیچ‌وقت راه نمی‌دهیم. اصلا نباید راه داد. باید راه را گرفت.پس راه شما را می‌گیریم کیف می‌کنیم از اینکه جلوی این ارباب رجوع بدبخت یک سد عظیم علم کنیم.چون به این ترتیب می‌توانیم به هویت از دست رفته و عقب‌افتاده خود، توسط این ابزار قدرت ناچیز شکلی ببخشیم.

حس می‌کنم که جیوه خشمم دارد هی بالا می‌رود. دوباره جوش آورده‌ام. داغ شده‌ام. از این کمبودها، اجحاف‌ها، تناقضات روحی قوم و قبیله‌ای خود کلافه شده‌ام. من پر از غیظم، بیزارم از این… و این «اتوبان‌های دراز بسته در خود پر از دود خوردوهای درجا نشسته.» و آن کامیون یا مینی‌بوس یا اتوبوس فرتوت و اسقاط زشت و سنگینی که از کنارم می‌گذرد و گاز متعفن خود را به حلقوم من و شما می‌فرستد و خود راننده آن بالا پشت پنجره بسته عین امپراتورها محکم نشسته و عین خیالش نیست که دارد چه می‌کند که دارد بی‌مهابا به پیش می‌راند و شهر و دیار خود را به گند می‌کشد.

در اینگونه مواقع گویند که به جای حرص خوردن بهترین کار این است که ذهن را، یعنی کله را از این افکار موهوم خالی کنیم. مثل بچه آدم یک گوشه‌ای بتمرگیم و سعی کنیم با نفس‌های آرام یوگایی به آرامش برسیم. آرامش؟! من که فعلا در این احوالات فرسنگ‌ها از آرامش دورم و جز با چند اگزای ۱۰ میلی مردافکن، آرامشی در کار نخواهد بود ولی فعلا حوصله مواد شیمیایی را ندارم؛ این دراگ‌ها را. و یوگا هم بی‌یوگا. و همراه آن کوشش جهت خالی کردن ذهن از هرگونه تفکر و اندیشه هم که در این وضع و حال کار حضرت فیل است. الان اندیشه‌ها، تصاویر، مفاهیم، صورت‌ها، اندام‌ها، اشیا همه و همه توی کله من می‌چرخند و ناله می‌کنند و در هم فرو می‌روند، انگار توی آبمیوه‌گیری است. این کله را چگونه می‌توان سامان داد؟

۳ من خودم هم درست نفهمیدم که چطور شد این‌طور عشق فیلم از کار درآمدم. چون آن موقع که شخصیت من داشت شکل می‌گرفت، ‌اصلا نمی‌دانستم که سینما خصلت هنری و هنرسازی هم دارد. سینما همان فیلم‌های کارتونی احمقانه و اکشن‌های علمی – تخیلی توخالی و هفت‌تیرکشی‌ها و آرتیست‌بازی‌های جاهلانه بود که سراسر رسانه‌های تصویری ما را احاطه کرده بود، از تلویزیون و سینما و ویدئوها بگیر تا شوهای ابلهانه ماهواره‌ای… تا اینکه یک روز در سینما تِک دانشجویان، پشت مرحوم سینمای شهر قصه، که تازه دو سه سال بعد از جنگ و در دوره بازسازی رفسنجانی راه افتاده بود و مشتی جوون هم‌سن و سال خودمون آن را می‌گرداندند و فیلم تعصب اثر گریفیث را دیدم و بعدش چند تا نئورئالیسم دست اول و بعد آثار تارکوفسکی و برسون و همه اینها آمپرآمپر از ما برق پراند، یعنی از من و میرمیرانی و چند بچه جوان ابله شیفته دیگر، و دیگه ما رو پاک دیوانه و عاشق این هنر، یا فن یا صنعت یا بازیچه یا هر چه که بود کرد.

یادم می‌آید که سر سومین نمایش فیلم کشیش رنجور و مسلول دهکده برسون بود که دیدم در همان صحنه اول با آن موزیک و آن اندوه بزرگ، اشکم رها شده و در غم انسانی می‌گریم که یک تصویر، یا یک توهم بیش نیست. و جز نور تابنده از پرژکتور پشت سر خود چیز دیگری نیست. با این وجود زنده و پرتپش است و مرا به جایی می‌برد که انگار نزدیک‌ترین قوم و خویش خود را از دست داده‌ام. جادوی فیلم و سینما مرا سخت گرفته بود. به پهلودستی خود نگاه کردم، به میرمیرانی، دیدم او هم دارد اشک می‌ریزد و می‌کوشد نشان ندهد. این چه اشکی بود؟

۴ اولین باری که مزه تلخ حسادت را چشیدم در مدرسه ابتدایی بود. کلاس چهارم که یهو متوجه شدم من دیگه شاگرد اول نیستم و این پسره دراز موفرفری تو امتحان ثلث اول، اول شده. بی‌اختیار با شنیدن این خبر و با دیدن قیافه ورقلمبیده از فخر و ظفر او جیوه حسادتم بالا رفت و زیرلب چند فحش که تازه از سر کلاس سوم و از واژگان دایی اکبرم یاد گرفته بودم نثارش کردم. آن موقع چندان آگاه نبودم که چرا این چنین دلخور و دمغ و کدر شده‌ام. بعدا فهمیدم که چی به چی بود.

البته نه به آن شفاهی. توی کتابی خواندم که این یک حس غریزی غریب رسوب کرده‌ای است که هرازگاه سردرمی‌آورد و باعث رنجش و آزار شخص می‌شود. بیشتر به آن وجه تو خالی، یا فقدان، یا حفره وجودی انسان برمی‌گشت، و در موقعیت رقابت و از رقیب کم نیاوردن تشدید می‌شد. همیشه به یک سوژه که همان رقیب است احتیاج داشت، رقیبی که او را در عشق شکست داده و در کسب مال و شهرت از او جلو زده بود. هرچند در مورد من فقط یک رقیب به تنهایی نبود، بلکه همه بودند، همه اینها که مرا احاطه کرده بودند و نمی‌گذاشتند که از این عقب‌افتادگی بی‌پیر و ماندگار به درآیم.

۵
باعث و بانی اولین فیلم کوتاهم، یعنی اصلا بانی ورود من به عرصه عملی سینما سلما بود که بعد شد اولین عشق بزرگ من و سه سال تمام مرا زجر داد و به درون و برون و باطن و ظاهر عشق آشنا ساخت.
سلما را یک روز توی کتابخانه دانشگاه دیدم، از دور. تازه اول سال بود و چهره‌ها همه ناآشنا، و این یکی، از دور، بدجور یعنی خوب‌جور تو چشم می‌زد… عجیب است که از همان نگاه اول با گستاخی و پررویی تمام به خودم گفتم که این مال توست … از پررویی خودم حیرت کردم. من معمولا از غریبه‌ها می‌پرهیزم، چون خجالت می‌کشم. به خصوص زن‌ها.
خواهرهایم معمولا به این ضعف من که چهره مرا مثل لبو سرخ کرده‌اند حسابی خندیده‌اند. آن روز نرفتم، چون قدری هول کرده بودم و در ضمن قرار بود بروم سفری سه‌، چهار هفته‌ای، برای دستیار فیلمبرداری. اما ته دل می‌خواستم که از او دور باشم و او را فراموش کنم چون می‌ترسیدم. ولی در عین حال خیلی دلم می‌خواست که او آنجا باشد: همان‌طور تک و تنها به هر حال حس شهودی‌ام این بود که وقتی برگردم، او همچنان آنجا نشسته و منتظر من است و همین‌طور هم شد…، باور می‌کنید؟! دقیقا همان شد که حدس زده بودم… سفر را البته می‌توانستم نروم: دستیار فیلم امجدی به خوزستان. ولی انگار می‌خواستم مثل بازی رولت بختم را بیازمایم. یار را تنها رها کرده و سر به بیابان‌ها زده بودم…

وقتی برگشتم به کتابخانه دانشکده دیدم همانجا نشسته و مشغول مطالعه است. این بار بی‌مهابا و با درنگ‌های جابه‌جا و بدون هیچ فکر و نقشه‌ای رفتم طرفش و از پشت‌سر آهسته‌آهسته نزدیک شدم دیدم دارد رمان سیذارتا اثر هرمان هسه را می‌خواند. خوشحال شدم چون آن را خوانده بودم و همین را به فال نیک گرفتم و نشستم و همین‌طور کشکی و الکی سر صحبت را باز کردم. البته اول خودم را زدم به خنگی که کتاب درباره فیزیک است یا نه.
درباره شیمی یا معماری یا گیاه‌شناسی، یا تاریخ، یا قصه است؟ خلاصه قدری از این سؤال‌های احمقانه و ننر بازی‌های تین‌ایجری درآوردیم و طرف را به خنده انداختیم و خلاصه رفتیم توی کوک هرمان هسه و کتاب دیگرش گرگ بیابان و نارسیس و گولموند و بدین‌ترتیب قدری معلومات به رخ کشاندیم و یکی دو حکم ول دادیم در جهت کمبود عمق فلسفی در کارهای او و می‌ستی‌سیزم آبکی‌اش که این روزها توی دنیای مغرب زمین خیلی خریدار دارد و غیره…

خلاصه رفته‌رفته به هم جفت شدیم، البته جفت ذهنی. هر دو ولع خواندن و شنیدن و دیدن داشتیم و کتاب‌ها و قطعات موسیقی و فیلم‌ها و تئاترهای محبوبمان با هم جور بود. در همه چیز هم‌سلیقه بودیم و خوشبختانه برخلاف ترافیک بی‌رحم و بی‌ادبمان، به همدیگر راه می‌دادیم و اغلب خوبی و راحتی را برای طرف می‌خواستیم. سلما ذهن تیز و ظریف و شاعرانه‌ای داشت. به امور و واقعیت‌های دوروبرش خوب خیره می‌شد و تحلیل ها و تعبیرهای زیرکانه بامزه‌ای می‌کرد.
[...]

۶ من که واقعا فکر می‌کنم بیماری اصلی قوم ما یا هر قوم بدبخت فلک‌زده عقب افتاده، به خصوص آنها که مدام زیردست و بال غربی‌ها استثمار و له و لورده شده‌اند، مثل ما و مدام ناظر برفقر خود، ثروت و شوکت آنها بوده‌اند، همین است، همین حس حسادت است. شما ببینید توی هر صنف و دسته، از «سرشیر فکری» جامعه یعنی طبقه روشنفکرش، نویسندگان و شعرا بگیرید، تا نقاش، فیلمساز و عکاسش، و چه و چه و طلاکار و کنده‌کار و کفاش و عطارش، هیچ یک چشم دیدن رقیب و همکار و همفکر و هم‌رشته خود را ندارد.
بازیگران، به‌خصوص، نسبت به همدیگر خیلی حسودند، چون آنها فطرتاً خودشیفته‌اند. می‌گویند همین حس حسادت بود که نخستین ضربه قوی را به دودمان صفوی و بدان طریق به شوکت و عظمت تمدن اسلامی ایران وارد آورد و باعث انقراض آن سلسله و از آن پس سقوط آزاد تمدن پرشکوه ایران‌زمین شد. یعنی باعث شد که سلطان حسین صفوی از لشکر افغان‌ها شکست بخورد. چون سردار لشکر عقب، نسبت به سردار لشکر جلو حسادت می‌کرد. می‌گفت چرا من باید پشت جبهه بمانم و این آقا جلوی جبهه او حمله کند و جنگ را ببرد و پیروزی نصیب او شود. من چی؟ پس پشت جبهه را خالی گذاشت و خود را به جلو جبهه رساند و همین شد که دشمن به راحتی ما را گازانبری دربرگرفت و زد و برد و کشت و غارت کرد و همه آن عملیات انسانی حیوان‌وار را برای بار نودم بر سر ما ملت بدبخت رنج‌کشیده وارد آورد.
واقعا من نمی‌فهمم که چرا ما، مایی که به قول آقای هگل اولین امپراتوری واقعی و تمدن و کشورداری درست را در پهنه عالم بنیاد گذاشتیم و با امپراتوری هخامنشی برای نخستین‌بار سازنده تاریخ بودیم، چگونه است که ما می‌باید از یک زمان به بعد مدام هی ضربه بخوریم و هی غارت شویم و هی بسوزیم و نابود شویم و هی هویت خود را از دست رفته و له و لورده ببینیم؟ این چه سرنوشتی است؟ و چرا این تصلب عقلانیت، که از قرن پنجم هجری شروع شد آن‌طور که دانشمندان می‌گویند؛ یا این انحطاط و پس‌رفت عقل و عقلانیت، برسر ما ملت وارد می‌آید و آن هم درست در دورانی که اوج تعقل علمی و غور و کنکاش در پهنه ناشناخته‌ها همه دنیا را دربرگرفته بود؟ حالا بعضی‌ها معتقدند که ضربه اصلی را مغول‌ها و حمله چنگیز زد و آن پیروزی بسیار وحشیانه قوم تاتار در تارومار کردن شهرهای زیبای نیشابور، قندهار و بلخ و به خاطر چه و چه و آتش زدن کتابخانه‌ها و مراکز فرهنگی دلیل اصلی است.

انگار عقل و عقلانیت ما را همان کتابخانه‌ها پاسدار بودند و با سوختن آنها عقل هم از ساحت تفکر انسان ایرانی پر کشید و ناپدید شد. همه اینها به هر حال موضوعاتی است که وقتی خوب فکر می‌کنم، می‌بینم که بسیار زیاد به وضع و حال اسف‌انگیز کنونی من مربوط است.
اگر بخواهم خیلی با خودم روراست باشم باید اعتراف کنم که من از همان اوایل کلاس سوم راهنمایی که با میرمیرانی آشنا شدم، از همان ابتدا نسبت به او احساس حسادت می‌کردم.
پسر باریک خوش‌صورت رنگ‌پریده‌ای بود با موهای روشن فرفری، که با یک کیف بزرگ تنیس و راکت تنیس به کلاس آمد. از باشگاه می‌آمد از شهید شیرودی؛ با پدرش تنیس می‌زدند و حالا بند و بساط را آورده بود سرکلاس دل ما را‌ آب کند. معلوم شد از یک خانواده خوب حسابی نیمچه پولدارند، پدرش مهندس آمریکا درس خوانده است و خلاصه موندشان بالاست… اول از این طرز ورود و معرفی خوشم نیامد. از آن کیف تنیس خوش دک و پز و آن راکت تنیس نفیس و به خصوص آن کفش‌های سفید براقش. گفتم لابد یکی از همان قمپز درکن‌های توخالی است. ولی بعد که کلاس راه افتاد، دیدم نه، کله‌اش هم خوب کار می‌کند، و اتفاقا در خیلی مواقع بهتر از من و همه. ادبیات قدیم و معاصر را خوب می‌شناخت، هدایت، جمالزاده، بزرگ علوی، چوبک اینها را بیش و کم خوانده بود. حالا بچه چهارده ساله؟ بماند.

به‌خصوص در زمانه‌ای که این همه فیلم‌های مبتذل سینمایی و تلویزیونی همه را احاطه کرده است. آیا واقعا خوانده بود؟ قدری هم چاخان می‌کرد. البته. بعد فهمیدم که علامات را از مادرش می‌گرفت که استاد ادبیات دانشگاه بود و کاملا آشنا به ادبیات معاصر ایران و جهان… و در واقع هم او بود،‌که یواش‌یواش تخم سینما و سینمای هنری و ویسکونتی و برگمان و پازولینی را در دل ما کاشت و ما را گرفتار جادوی تصویر کرد.
مادر حمید میرمیرانی اولین بار که او را دیدم واقعا حیرت کردم چون تاکنون جز تو فیلم‌ها و گاه تو برنامه‌های تلویزیون، جای دیگری چنین زنی ندیده بودم. … بعد از نظر معلومات و اخلاق و رفتار هم که درجه یک. پدر میرمیرانی واقعا شانس آورده بود. چون زنش هم در ادبیات کلاسیک یونان، از هومر و آشیل و اوروپید گرفته تا ادبیات معاصر و شاعران معروف یونانی، که برای من ناآشنا بودند و بعد در زمینه ادبیات روس و آمریکای لاتینی هم که کاملا وارد و کاملا سررشته داشت. خودش هم دستی به قلم داشت، و تا حال یکی، دو مجموعه داستان کوتاه و چند تحقیق ادبی تولید کرده بود. خلاصه فهمیدم که حمید این کیفیات جذاب شخصیتی‌اش را از کی گرفته است.

بعدها… سال اول دانشکده بود که دوباره با میرمیرانی همکلاس و همدم شدم. چون او هم ادبیات برداشته بود، و ما ماهی یک‌بار خانه‌شان جلسه داشتیم که مادرش آن را می‌گرداند. چند تا بچه ممتاز کلاس، چهار، پنج نفر را افتخار داده بود در آن جلسات باشند که یکیش هم من بودم. در آنجا ما متون تراژدهای بزرگ یونانی را با صدای بلند برای همدیگر می‌خواندیم و با ادبیات روس، داستایوفسکی، تورگنیف و تولستوی نرد عشق می‌ریختیم. کلاس‌های پرشور و شعفی بود، و ما جوان‌ها هم که همه عاشق‌ اینکه پز معلوماتمان را بدهیم، مدام در حال بلعیدن آثار مختلف بودیم و همان‌ها را با ژست و قیافه عالم و دانشمندی که همه چیز را می‌داند به رخ همدیگر می‌کشیدیم.

کلاس‌ها همیشه پر از بحث و فحص و جدل‌های زیباشناختی، ادبی و هنری بود. کامبیز مثلا با آن قد دراز و عینک‌ کلفت و قیافه روشن و صدای عمیق و باسش، یا محمود با آن موهای فرفری و صدای ریزش؛ خلاصه هر کدام را مجبور کرده بود، در هر جلسه درباره یک کتاب یا نویسنده محبوب صحبت کنیم. من که رفتم سراغ کامو و بیگانه و سنگ سی‌زیف، و قدری در باب تئوری پوچی و اگزیستانسیالیسم سارتر و کامو وراجی کردم که خیلی هم گرفت و باعث بحث و جدل خوبی شد.
حمید مثلا یادم می‌آید به تولستوی چسبید و روی تم آپولونی و خصلت آپولونی آثار او سخن گفت و آن را با روحیه دیونیزوسی داستایوفسکی مقایسه کرد، دو ایده‌ای که مادرش وقتی درباره یونانی‌ها صحبت می‌کرد، مفصل به آنها پرداخته بود.

۷ من نسبت به میرمیرانی همیشه احساس خلأ و کمبود می‌کردم، یعنی حس می‌کردم او بهتر از من و بیشتر از من می‌داند و در حالی که سعی می‌کردم از او یاد بگیرم و گاه حتی کارها و لحن او و اصطلاحاتش را عینا تقلید کنم، هی او را پس می‌زدم و زور می‌زدم در رفتار و کردار و گفتارش عیب و ایراد پیدا کنم و او را به اصطلاح فیلم‌چی‌ها بکوبانم. به خصوص از آن وقتی که عاشق سلما شدم و پای او به میان کشیده شد. نمی‌دانم این غیظ درونی از کجا می‌آمد. غیظ داشتم نسبت به او، نسبت به خودم، نسبت به دیگران… و همه چیز به نظر بدرنگ و کدر و بی‌خاصیت و ماسیده می‌رسید. عین یک غروب سنگین مه‌آلود.

البته وقتی تو راهنمایی بودیم زیاد باهاش حشر و نشری نداشتم. چون او رفته بود البرز و و من تو همان راهنمایی حوالی اندیشه عباس‌آباد مانده بودم. دیدار او بیشتر عصرها رخ می‌داد که از مدرسه به خانه می‌آمد. خانه‌اش بیست‌متر پایین‌تر از خانه ما بود. ما بچه‌های کوچه بودیم و عصرها که از مدرسه برمی‌گشتیم، بی‌درنگ‌ گل‌ها را در کوچه خلوت بغلی می‌کاشتیم و دبزن به فوتبال… و او گاه به گاه دوررادور با ساک تنیس زیبایش که به دوش می‌کشید از میان جمع ما می‌گذشت و سلام علیکی سرد و بی‌حال می‌انداخت و می‌رفت… و وارد حیاط پردارودرخت و شیک و پیکشان می‌شد. بچه‌ها همیشه به او نوعی شرم و حیا نشان می‌دادند. نمی‌دانم از چه بود.
از پولدار بودنشان؟ از کاریزمای به‌خصوصش، از زیبایی و مهربانی مادرش یا از چهره نسبتا رئوف و جذابش…. جذاب که چه عرض کنم از نظر من اصلا جذاب نبوده و نیست… می‌بینم که حس حسادت دارد یورش می‌آورد… نمی‌دانم با این تعصب احمقانه خود چه کنم. تعصب که می‌گویند لابد همین است. من نسبت به این آدم حسات می‌کنم، از او منتفر می‌شوم و نسبت به موجودیتش تعصب نشان می‌دهم. نباشد بهتر است. یعنی اصلا کل موجودیت او را منکر می‌شوم. ای‌بابا. یعنی بخواهی نخواهی در درونم دارم او را اعدام می‌کنم؛ یعنی می‌بینم که چه راحت می‌شود از بغض و حسادت و کینه به انزجار و صدور حکم اعدام رسید.

حالا من حوصله روانکاوی و انسان‌شناسی ندارم. بیشتر دلم می‌خواهد این شرورها را آن‌طور که ناهشیارم دیکته می‌کند سرهم قطار کنم، به این امید که شاید همین نوشته‌ها بتواند شفابخش درونم باشد. چون واقعا این روزها در حالتی به سر می‌برم که کمتر از حالت یک محکوم به اعدام نیست. و این درد و رنج را من مدیون همین حس غنی و غلیظ حسادت و اقمارش، بغض و کینه و تعصب می‌دانم که در واقع باعث و بانی همه بدبختی‌های من بوده و هست و کاری هم ندارم که این خود یک بیماری است یا خیر…

"چاقو" در دست محمد بهارلو

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۸۸


حاتم تو مثل همیشه عجولی، می‌خواهی از همه چیز سردربیاوری، اما نمی‌خواهی، حاضر نیستی، کمی دندان روی جگر بگذاری…




محمد بهارلو :محمد بهارلو از داستان‌نویسان و منتقدان شناخته‌شده ایران است. او فعالیتش را به عنوان داستان‌نویس در سال‌های قبل از انقلاب آغاز کرد و در کنار داستان‌نویسی به روزنامه‌نگاری و جریان‌شناسی ادبیات ایران نیز پرداخت. بهارلو به سال ۱۳۳۴ در «آبادان» به دنیا آمد و نخستین کتاب داستانی‌اش را با نام «سال‌های عقرب» در پایان دهه شصت منتشر کرد.

از بهارلو تا به امروز کتاب‌های: «بختک بومی» – ۱۳۶۹، «باد در بادبان» – ۱۳۷۰، «عشق کشی» – ۱۳۷۸، «حکایت آنکه با آب چون رفت» – ۱۳۷۹، «بانوی لیل» – ۱۳۸۰، «شهرزاد قصه‌بگو» – ۱۳۸۴، «نامه‌های صادق هدایت» – ۱۳۷۴ و… منتشر شده است.
چاقوی این داستان به «گاچو»های داستان‌های بورخس تعلق دارد، گیرم قهرمان داستان ادعا می‌کند که آن را در کوچه‌ای بن‌بست، در زیر برگ‌های مرده و نیمه‌جان پاییزی، پیدا کرده است.
- خوب، این هم چای معطر کلکته برای جناب‌عالی. من آماده‌ام، سراپاگوشم. داشتی می‌گفتی.
- آره داشتم می‌گفتم که ظهر بود، یعنی کمی از ظهر گذشته بود و مثل همه روزهای پاییز از همان سر ظهر هوا مثل هوای غروب بود. نه اینکه ابر باشد، اما خورشید رمقی نداشت.
ساعت دیواری، که قاب قهوه‌ای رنگش از چوب ساج بود، چهار ضربه زد. ضربه چهارم بلند و کش‌دار و پرطنین بود.
- یونس جان، معذرت می‌خواهم. اما اگر به همین ترتیب بخواهی لفت و لعابش بدهی یک ساعت طول می‌کشد. من باید بروم دنبال مینا.
یونس پاکت سیگارش را از جیب پیرهن درآورد و سیگاری به لبش گذاشت و با فندکی که روی میز بود سیگارش را روشن کرد و تکیه‌اش را داد به پشتی صندلی.
- من اصراری ندارم که تعریف کنم.
- نمی‌خواهد تو لب بروی. اما ازت خواهش می‌کنم زود بروی سر اصل مطلب. یک نخ هم به من بده. خوب، حالا خواهش می‌کنم شروع کن.
- حاتم تو مثل همیشه عجولی، می‌خواهی از همه چیز سردربیاوری، اما نمی‌خواهی، حاضر نیستی، کمی دندان روی جگر بگذاری.
حاتم سیگاری به لب گذاشت و با فندک یونس، که کنار زیرسیگاری صدفی بود، سیگار را روشن کرد. قُلاجی زد و گفت:
- به جای این حرف‌ها و کَل‌کَل‌ کردن با من بگو این چاقوی لعنتی را از کجا آورده‌ای!
یونس سیگار را از گوشه لب برداشت و از لای پلک‌هایش، که از هجوم دود نیم بسته بود، به حاتم نگاه کرد. هر دو روی صندلی، روبه‌روی هم، پشت میز مدوری که روکش مخمل سفید داشت، نشسته بودند. پشت یونس به قاب پنجره ارسی بزرگی بود که شیشه‌های رنگی کوچکی داشت و با پرده تور حجاب شده بود و شاخه‌های خشکیده چناری از پشت شیشه‌های آن دیده می‌شد. حاتم پشت به ستون باریک گچ‌بری شده‌ای نشسته بود که ساعت شماطه‌دار روی آن، چسبیده به سقف، از دو قلاب برنجی آویزان بود. دستش را به طرف میز دراز کرد.
- قبل از آن که تعریف کنی اجازه بده نگاهی به چاقو بیندازم.
یونس روی میز خم شد و دست حاتم در هوا ماند.
- نه.
- چرا؟
- بعد می‌توانی هرچه دلت خواست نگاهش کنی.
لحظه‌ای در سکوت به هم نگاه کردند. چاقو وسط میز بود و فقط قسمتی از قبضه صدفی و کهربایی رنگ آن، که لای روزنامه پیچیده شده بود، دیده می‌شد. حاتم به سیگارش پک زد و حلقه‌ای دود از دهنش بیرون داد.
- خوب، چرا معطلی! من سراپا گوشم.
یونس به صندلی تکیه داد و از فنجان جرعه‌ای چای نوشید، گفت:
- وقتی آدم یک خواب را سه بار تو یک شب، آن هم پشت سر هم،‌ببیند به خودش و به آنچه تو خواب دیده شک می‌کند. اما آنچه می‌خواهم برایت تعریف کنم کابوس یا بختک نیست. تو باید چهار فصل کوچه ما را خوب به خاطر داشته باشی.
حاتم هیچ نگفت. چند تار سبیلش را به دندان گرفته بود.
- فصل پاییز، از اول آذر، کف کوچه پر از برگ‌های زرد و ارغوانی می‌شود. همان‌طور که گفتم کمی از ظهر گذشته بود. داشتم به طرف خانه می‌رفتم و برگ‌ها زیر پاهام صدا می‌کردند. هیچ‌کس تو کوچه نبود. نمی‌دانم از کجا می‌آمدم. اما همین‌قدر می‌دانم که خرد و خسته بودم و لخ‌لخ قدم برمی‌داشتم. تو هیچ‌وقت به ته کوچه بن‌بست روبه‌روی دیوار حیاط خانه ما نگاه کرده‌ای؟
حاتم که دست راستش را زیر چانه گذاشته بود و سیگار لای انگشت‌هایش دود می‌کرد پلک‌هایش را تنگ کرد و به چشم‌های یونس خیره شد؛ انگار به ته کوچه بن‌بست نگاه می‌کرد تا چیزی را به یاد بیاورد.
یونس ادامه داد:
- ته آن کوچه باریک یک در دولته‌ای چوبی هست که روش گل میخ و کنده‌کاری است و تو فصل بهار زیر نیلوفر و پیچک گم می‌شود. کوچه تو خواب باریک‌تر و بلندتر بود و یک سر از برگ پوشیده بود. نرسیده به کوچه صدایی شنیدم؛ از آن صداهای گنگی که آدم فقط تو خواب می‌شنود و دلش از شنیدن آن می‌تپد. بعد فهمیدم که صدای پا و نفس زدن چند تا آدم است. انگار کسی نفس‌های آخرش را بکشد، یا نگذارند نفس بکشد. نفسی که به خرخر بیفتد.
یونس فنجانش را سر کشید و خاکستر سیگارش را تو زیرسیگاری صدفی تکاند. به چشم‌های حاتم خیره نگاه می‌کرد.
- صدا از کوچه بن‌بست بود، از سه تا آدم که با هم گلاویز شده بودند و دست‌ها و پاهاشان تو هم گره خورده بود. معلوم نبود کدام دست‌ مالِ کیست. دوتاشان پیرهن سیاه گشاد پوشیده بودند و پیرهن آن یکی، که میانه باریک و کوتاه بود، سفید و چسب تنش بود. سیاه‌پوش‌ها چارشانه و بلند بودند و چکمه‌های چرم سیاه پاشان بود و شلوارشان نمی‌دانم چه رنگی بود؛ اما می‌دانم که سیاه یا سفید نبود. خاکی یا شاید خردلی بود؛ یا چیزی میان اینها. اما یادم هست هردوشان یک رنگ پوشیده بودند و برگ‌های کف کوچه را لگد می‌کردند. آن که پیرهن سفید تنش بود و آستین‌های پیرهنش لک شده بود سکندری خورد و روی پای چپش پیچید و از آن دو تای دیگر جدا شد و وقتی سرش را به طرف دهنه کوچه چرخاند چشمش به من افتاد. زود برگشت، یعنی آنها که سیاه پوشیده بودند هر کدام یکی از دست‌هاش را گرفتند و کشیدند.

قیافه مرد سفیدپوش به نظرم آشنا آمد. خیال می‌کنم او را تو خواب‌های دیگرم دیده بودم. خم شد و باز هم سرش را چرخاند، اما نتوانست، نگذاشتند، نگاه کند. آنجا بود که دیدم یک پاکت انار دستم است، چون پاکت از دستم افتاد و یکی از انارها که درشت بود لکه‌های سیاه داشت ترکید و چند انار دیگر روی شیب نرم کوچه قل خوردند و قل خوردند تا رسیدند به میانه کوچه، همان‌جا که آن سه مرد با هم گلاویز بودند و نفس زدنشان شنیده می‌شد و صدای برگ‌هایی که زیر پاهاشان لگدکوب می‌شد. یک لحظه، یک لحظه کوتاه، ایستادند و روشان را برگرداندند و دیدم که چشم‌های آن دو نفری که سیاه به تن داشتند مثل دو قدح خون است و لب‌هاشان از کف سفید می‌زند. آنکه پیرهن سفید داشت گونه‌اش کبود شده بود و از گوشه دهنش خون می‌جوشید.

همان دم از فرصت استفاده کرد و خودش را از چنگ آنها درآورد و دوید به طرف ته کوچه و سکندری خورد، اما دستش را به دیوار گرفت و خیز برداشت به طرف در دولته‌ای چوبی، و وقتی چشمش به قفل بزرگ زنگ‌زده روی در افتاد پا سست کرد و برگشت و با آستین گوشه لب‌های خون‌آلودش را پاک کرد.
یونس آخرین پک را به سیگارش زد و سیگار را در گودی صیقلی صدف خاموش کرد. حاتم به جلو خم شده بود و آرنجش را روی میز گذاشته بود و با دهن نیمه‌باز به یونس نگاه می‌کرد.
- نگاه مرد بیچاره روی دیوارهای بلند کوچه چرخید و مشت‌هاش به حالت دفاع گره شد. سیاهپوش‌ها که دیدند حریفشان راه فرار ندارد با قدم‌های آرام به طرفش رفتند.

پشتشان به من بود، اما حس می‌کردم دارند می‌خندند. هر دو با هم، بی‌آنکه به هم نگاه کنند، دستشان را تو جیب عقب شلوارشان کردند. آنکه طرف راست کوچه بود یک زنجیر دانه‌درشت بلند و آن یکی، که شانه پهن و گردن کوتاهی داشت، یک چاقوی دسته چوبی تیغه بلند از جیبشان بیرون آوردند. وقتی به ته کوچه نزدیک شدند مرد سفیدپوش به طرفشان خیز برداشت. با آن دهن باز پیدا بود نعره می‌زند، اما من صدایی نشنیدم.
یونس سیگار دیگری به لب گذاشت. بی‌آنکه به میز نگاه کند دست دراز کرد و فندک را از جلو حاتم برداشت. وقتی سیگارش را روشن کرد، گفت:
- اگر تو جای من بودی چه می‌کردی؟
حاتم به صندلی تکیه داد و گفت:
- تو خواب آدم اختیارش با خودش نیست. همیشه از دیدن یک دعوای کثیف حالم به هم می‌خورد.
- شاید برای همین بود که دویدم وسط معرکه. نمی‌خواستم آن دعوا از آنچه بود بدتر بشود. اما همان‌طور که گفتی تو خواب آدم اختیارش با خودش نیست. قبل از آنکه دستشان به هم برسد از وسط کوچه گذشته بودم و به موقع خودم را رساندم، درست پشت سر مردی که چاقو دستش بود و داشت تیغه‌اش را حواله آبگاه مرد سفیدپوش می‌کرد.

خوب، فکر می‌کنی چه اتفاقی افتاده؟
حاتم هیچ نگفت. پیشانی مرطوب از عرقش را با کف دست پاک کرد. طوری به یونس نگاه می‌کرد که انگار سوال او را نشنیده است، یا کسی روبه‌روی او نیست و دارد به خلاء نگاه می‌کند. یونس به سیگارش پک زد.
- همان‌طور که پشت سرش ایستاده بودم مچش را، قبل از آنکه چاقو را حواله کند، تو هوا گرفتم و بی‌اختیار نعره زدم و از خواب پریدم. اما بیدار نشدم، چون داشتم تو خواب، خواب می‌دیدم. نفس راحتی کشیدم وقتی فهمیدم خواب می‌دیده‌ام.
حاتم سیگاری به لب گذاشت و با فندک سیگار را روشن کرد و چند پک پی‌درپی زد و از دهن و سوراخ‌های بینی ابری از دود روی میز درست کرد. چشم‌هایش را مالید و سرفه کرد.
- بعدش باز هم همان خواب را دیدم. تو کوچه به طرف خانه می‌رفتم که باز آن صداها را شنیدم و بعد سر کوچه بن‌بست ایستادم و باقی ماجرا، درست مثل دفعه اول، همه چیز عین هم. باز هم از خواب پریدم، ‌همان لحظه‌ای که مرد سیاهپوش می‌خواست تیغه چاقو را حواله آبگاه آن مرد بیچاره کند و بند دستش تو مشت من بود. دلم می‌خواست می‌توانستم بیدار بمانم. می‌ترسیدم باز همان خواب را ببینم و دیگر نتوانم خودم را به موقع برسانم و تیغه چاقو از پا درش بیاورد. همین که چشمم گرم شد، یعنی حس کردم تو خلاء خواب رها شده‌ام، بار سوم، همان‌طور که انتظار می‌کشیدم، همه چیز از نو، این بار کندتر از دفعات پیش، تکرار شد.

از آنچه می‌خواست اتفاق بیفتد هول برم داشته بود و نمی‌دانم از سرما یا از ترس می‌لرزیدم. باز همان ظهر پاییز و کوچه خلوت پوشیده از برگ و صدای نفس زدن‌های بریده‌بریده که این بار انگار گریه‌ای – گریه مرد یا زن، یا بچه، نمی‌دانم – قاطی‌اش بود و من خسته‌تر از دفعات پیش قدم برمی‌داشتم. از آنچه گذشته بود، از آنچه تو خواب‌های قبلی دیده بودم، دیگر رمقی برایم نمانده بود. وقتی روبه‌روی کوچه بن‌بست رسیدم از آنچه دیدم یکه خوردم: پیرهن‌سیاه‌ها مردک بیچاره را، که روی زمین می‌غلتید، زیر مشت و لگد گرفته بودند و او صداش درنمی‌آمد و وقتی چاردست و پا بلند شد پیرهن سفیدش سرخ سرخ شده بود و من چشمم پی تیغه خون‌آلود چاقو بود که تو دست هیچ‌کدام از پیرهن‌سیاه‌ها نبود. وقتی مردک از دستشان گریخت و رفت همان‌جایی که باید می‌رفت – پشت در چوبی دولته‌ای – فهمیدم که سرخی نوچ پیرهن سفیدش از آب‌انارهای لگدکوب‌شده‌ای است که از خواب اول تو کف کوچه قل خورده بودند.

مدرک به سرخی پیرهنش نگاه کرد و دهنش واماند. پیدا بود ترسیده، به شکم و سینه و پهلوهاش دست کشید، و نگاهش روی دیوارهای بلند چرخید و مشت‌ها را به حالت دفاع گره کرد. پیرهن سیاه‌ها با قدم‌های آرام به طرفش رفتند و هر دو دست به جیب عقب شلوارشان بردند و من بند دلم لرزید وقتی چشمم به تیغه صیقلی چاقو افتاد. دیدم لب‌ها و شانه‌های مردک هم می‌لرزند و انگار از تکرار این بازی خسته شده باشد چشم‌هاش را بست و دست‌هاش را به حالت تسلیم پایین آورد. پیرهنش را که از آب نوچ انار به تنش چسبیده بود، بی آنکه دکمه‌هاش را باز کند، از بالا تا پایین باز کرد و با چشم‌های دریده سینه‌اش را مقابل تیغه چاقوی حریف گرفت. من سر جام، سر کوچه بن‌بست، خشکم زد وقتی دیدم او واداده.
یونس ته سیگارش را توی کاسه صدف انداخت و آرنج دو دستش را روی دسته صندلی گذاشت، انگار می‌خواست بلند شود.
- خوب، بعدش؟ بعدش چی شد؟
- من نتوانستم قدم از قدم بردارم، انگار استخوان‌هام را از سرب پر کرده باشند. وقتی پیرهن سیاه‌ها خودشان را به او رساندند پریدم از خواب. مثل این بود که داشتند به خودم حمله می‌کردند.
حاتم نفس بلندی کشید.
- اگر آخرش همین باشد که گفتی،‌پس قهرمان سفیدپوش خوابت جان به در برده.
- نه نبرده.
- منظورت چیست؟
- من نتوانستم، تحمل نیاوردم، آخرش را ببینم. همان‌طور که گفتم پریدم از خواب.
- خواب تو همین است که گفتی. سیاهپوش‌ها قبل از آنکه دستشان به آن مردک برسد خواب تو به آخر رسیده. پریدن تو از خواب دست خودت نبوده.
- اما واقعیت چیز دیگری است!
- فرض بگیریم این‌طور باشد و آن مرد به دست آن دو سیاهپوش کشته شده باشد. حالا بگو این چاقو که لای روزنامه پیچیده‌ای چه دخلی دارد به این خواب؟
یونس شقیقه‌اش را با دو انگشت دست راستش مالید و سرش را پایین انداخت.
- دیشب که از خواب پریدم دیگر پلک‌هام رو هم نرفت. وقتی سپیده زد از خانه آمدم بیرون و صاف رفتم تو کوچه بن‌بست.
حاتم خنده کوتاهی کرد.
- لابد می‌خواهی بگویی این چاقو مال همان دو سیاهپوش است و آن را در محل وقوع جنایت پیدا کرده‌ای!
یونس بی‌آنکه سر بلند کند گفت:
- می‌توانی خودت ببینی.
حاتم لحظه‌ای خاموش ماند و خم شد روی میز و تای روزنامه را باز کرد و یک هو دستش را پس کشید.
- اینکه خونی است.
- آن را وسط کوچه لای برگ‌ها پیدا کردم. همان چاقویی است که مرد قلتشن سیاهپوش دستش بود.
- این خون…
- شک ندارم که خون او است. وقتی با دل انگشت روی تیغه‌اش کشیدم هنوز گرم بود. ساعت پنج ضربه زد و حاتم از روی صندلی پا شد. نگاهش را از چاقو گرفت و عصایش را از کنار دیوار برداشت. دستش می‌لرزید.
- من دیگر باید بروم. مینا منتظر است.
یونس هنوز سرش پایین بود و به تیغه بلند خون‌آلود چاقو نگاه می‌کرد. وقتی صدای بسته شدن در را شنید پلک‌هایش را روی هم گذاشت.
آبان ۱۳۷۲

موضوع: , ,

بخش‌هایی از رمان تازه داریوش مهرجویی

سه شنبه, ۴ اسفند ۱۳۸۸


سلما را یک روز توی کتابخانه دانشگاه دیدم، از دور. تازه اول سال بود و چهره‌ها همه ناآشنا، و این یکی، از دور، بدجور یعنی خوب‌جور تو چشم می‌زد… عجیب است…


شاید خواندن بخش‌هایی از رمان تازه داریوش مهرجویی که پیش از این در نشریه شهروند امروز به چاپ رسیده؛ خالی از لطف نباشد…

۱ نمی‌دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می‌کنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تار و پود وجودم می‌چشم و می‌بینم که چگونه تلخ و کدر و بی‌رمق و زشت و نکبت‌بار می‌شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می‌کنم که شاید این چیزی موروثی است که از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است، تاریخ سراسر سرکوب و بی‌عدالتی، که شاید این همان ناآگاه جمعی قوم من است که مرا این‌طور پست و سیاه می‌کند که مدام به من نهیب می‌زند که «تو هیچ‌گاه پیش نرفتی»، تو هر دم فرو رفتی و عقب ماندی.

نمی‌خواهم خودم را نمادی یا نماینده‌ای یا نمایانگری از قوم و قبیله خود بدانم، از این مملکت، یعنی از این جامعه‌ای که من مدام می‌خواهم از آن فرار کنم و از اینکه بگویم ایرانی‌ام، به خصوص میان خارجکی‌های جهان اولی، …. البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است، چیزی که به هر حال آنجاست و نمی‌توان آن را کتمان کرد و با این حال ما همیشه مایلیم هویت ایرانی خود را پنهان کنیم، چون خودمانیم، مایه غروری نبوده و نیست.

حالا در این میان، هی می‌خواهم زور بزنم به فردیت راستین خود، آن‌طور که علما می‌فرمایند برسم. فردیت من چی است؟ کجاست؟ چگونه می‌توان صاحب فردیت شد، خصوصیاتش چیست، به خصوص و به خصوص،‌ به خصوص در جامعه‌ای که مدام زیر ظواهر و تعارفات و رودربایستی‌ها و لفت و لعاب پوک زندگی دست و پا زده، که مدام نوعی جهالت موروثی بر آن حاکم بوده که میزان تساهل و رواداری‌اش نسبت به هر حرکت پیشرفته و مترقی تقریبا صفر است. در این جامعه فردیت چه معنایی پیدا می‌کند؟
شاید به خاطر همین عقب‌افتادگی دوری از «ساحت آزادی» است که این‌طور حسود شده‌ام و این احساس حسادت نسبت به دیگری، یعنی نسبت به هر که پیشرو و رو به جلو است، حتی نسبت به آن ناکس برنده جایزه نوبل، دارد پدر صاحب‌بچه را درمی‌آورد…
بدی‌اش این تلخی بدمزه و سنگین و لزجی است که روی روح و روان آدم می‌نشیند و انسان را به معنای واقعی آلوده می‌کند.
مثلا پریشب نتوانستم تا صبح بخوابم. چون سر شب خبر رسید که حمید میرمیرانی دوباره برای فیلم کوتاه جدیدش یک جایزه بز نقره‌ای گرفته از فستیوال نمی‌دانم چی چیه کره‌جنوبی و همین آتش انداخت به جانم. تا صبح به خودم می‌پیچیدم و از این دنده به آن دنده غلت می‌زدم. چند بار پا شدم بی‌هدف در تک اتاق سر پشت بامم راه رفتم و به افکار و اندیشه‌های واهی و احمقانه‌ام بال و پر دادم. انگار می‌بایست این جایزه را به من می‌دادند. با وجود آنکه من اصلا هیچ فیلمی در آنجا نداشتم. چطور می‌توانستم، چون دوسال‌وخورده‌ای بود که ممنوع‌الکار شده بودم و هیچ فیلمی از من بیرون نیامده بود و حالا از اینکه حمید، همکلاسی و دوست قدیمی، دوباره جایزه گرفته به جای اینکه مثل دیگران «خوشحال» باشم و تبریک بگویم، بدتر به خودم می‌پیچیدم و خودخوری می‌کردم.
بدی‌اش این است که این حس را نمی‌شود برای کسی تعریف کرد. حتی برای بروبچه‌ها و خودی‌ها و خویشان و دوستان صمیمی و نزدیک. برای هیچ‌کس. چرا که این یعنی کثافت زدن به هیکل خودت، یعنی عیان کردن اینکه تا چه حد ذلیل، بدبخت و شکست‌خورده‌ای، که از موفقیت دیگری به جای کیف و لذت رنج می‌بری و ناراحتی، یعنی تو اصلا بیماری، یا دیوانه‌ای (ای بابا مگر می‌شود؟!)
پس مدام مجبوری این حس موذیانه و شرور را پیش خود نگه داری، توی وجود منحوست قرقره‌اش کنی و بگذاری سم نکبت‌بارش به تمام مویرگ‌ها و سلول‌های ریز بدنت رسوخ کند…
به یاد سالی یری و موتسارت جوان می‌افتم در فیلم آمادئوس میلوش فورمن، چه حرصی می‌خورد سالی یری، از اینکه می‌دید چطور این نابغه جوان به راحتی موسیقی خلق می‌کند و می‌جوشد و تر و تازه است. در حالی که او عقب‌افتاده و از کارافتاده بود و دیگر رمقی نداشت. لابد حس حسادت من هم نسبت به میرمیرانی و شمندری و مختارآبادی ووو… و هرکس و ناکس دیگه‌ای که پیش رفته و موفق است و جایزه می‌گیرد از همین نوع است.
۲ من و حمید میرمیرانی همکلاس سازمان آموزشی و هنری تبلیغات اسلامی بودیم و هر دو مشتاق و عاشق فیلم. آن موقع تازه سال دوم راهنمایی را طی می‌کردیم و خورده بود به پایان هشت سال دفاع مقدس و یک نوع ملنگی و رهایی و بیداری از یک خواب بلند همه را فراگرفته بود… در کلاس‌های سازمان، شمسایی مونتاژ درس می‌داد و حضوری فن فیلم‌نامه‌نویسی. ولی از همان ابتدا هر یک از ما چندین طرح و فیلمنامه بلند و کوتاه ردیف کرده بودیم و توی کتابخانه هرچه که دم دستمان آمده بود بلعیده بودیم. از تاریخ سینمای جهان و ایران، و تالیفات جمال امید و کی و کی، و مجله ستاره سینما و نوشته‌های هژیر داریوش، بهرام ری‌پور، پرویز دوائی و پرویز نوری، همه را، پیش و پس از انقلاب همه را خوانده و فوت آب بودیم. یک عشق فیلم واقعی.

ما هر دو بار هم پس از فارغ‌التحصیلی در کنکور، نام‌نویسی و شرکت کردیم و از آنجا که زیادی به خود می‌بالیدیم و درس نخوانده بودیم، هر دو با هم رد شدیم و از این بابت خوشحال هم بودیم، چون فرصت داشتیم که سراپا به فیلم بپردازیم. کلاس‌های ویدئو، کامپیوتر، تصویرسازی و اینها را پشت سر گذاشتیم. سال بعد هر دو در کنکور با رتبه‌های خوب قبول شدیم. هر دو فیلم ساختیم، البته کوتاه، او بیشتر مستند شهری، و من داستانی،‌ مستند روستایی.
اول فیلم‌های من گل کرد. دو تا کوتاه نقلی و چند جایزه ناقابل از داخل و خارج و بعد خوردم به یک رکود زیباشناختی و شک کردم به اصل سینما و ماهیت هنر و خلاصه هی ساز تئوری و اندیشه در باب مسائل حیاتی و اساسی زیباشناسی شرقی – غربی کوک کردم و خودم هم در آن زمینه چیزهایی نواختم… و در این میان، میرمیرانی ناکس هی ساخت و ساخت، کوتاه، یه خورده بلندتر، نیمچه بلند، و خلاصه حسابی مطرح شد و حالا هم که بز نقره گرفته برای آخرین فیلم کوتاهش و من همین‌طور نشسته‌ام متحیر و متالم در باب مسائل ذهنی و تئوریک، که یعنی مسائل واهی…
چون من هنوز به درستی نفهمیده‌ام که این مسائل را در عمل باید نشان داد. یعنی همان کاری که نسل هشتم فیلمسازان این مملکت هم‌اکنون دارند می‌کنند.
نه، مساله سر این چیزها نیست. مساله سر این است که احساس می‌کنم خسته شده‌ام و از این ماراتن فیلمسازی رنج می‌برم. زیادی بر اعصابم فشار می‌آورد؛ هر کار کوچک، از همان ابتدای گرفتن اجازه و جور کردن بودجه و پیدا کردن تهیه‌کننده به صورت یک کار عظیم کمرشکن جلوه می‌کند و برای ما کوتاه کارها که خب معلومه، همه‌اش سروکله زدن با دولت و مراکز دولتی و رسانه‌های دولتی و نیمچه دولتی است و همه‌اش جنگ و جدل و کمند انداختن و از دیوارهای بلند بوروکراسی اداری و قرطاس‌بازی‌های ریز و درشت بالا رفتن و فراگذاشتن و هی از وفور جهل و جهالت در فرهنگ روابط انسانیمان حیرت کردن و حرص خوردن…. مثلا، مثلا، مثلا، شما به ترافیک عصب‌شکنمان نگاه کنید.
چه می‌بینید؟ همه‌اش می‌خواهند سر شما را شیره بمالند یا شما را بترسانند یا تهدید می‌کنند یا توی شکمتان شاخ می‌زنند و همه اینها را از آن جهت می‌کنند که در فرهنگ ادب ترافیک و به طور کلی ادب ما مهم آن است که تا چه حد می‌توانی زرنگ و خلافکار و پررو و وقیح باشی تا بتوانی راه خود را بگیری و همه را پشت سر بگذاری، از همه جلو بزنی. راه بگیری نه اینکه راه بدهی. راه دادن. تعارف کردن، بفرمایید خواهش می‌کنم، اختیار دارید قربونتون می‌رم. مخلصم، چاکرم، کوچکم، نوکرم همه اینها یعنی کشک، یعنی پشم.
ادب بی‌ادب. یعنی یک دروغ و توهم بزرگ. در روابط کاری‌مان هم، واقعا همین‌طوریم. هیچ‌وقت راه نمی‌دهیم. اصلا نباید راه داد. باید راه را گرفت.پس راه شما را می‌گیریم کیف می‌کنیم از اینکه جلوی این ارباب رجوع بدبخت یک سد عظیم علم کنیم.چون به این ترتیب می‌توانیم به هویت از دست رفته و عقب‌افتاده خود، توسط این ابزار قدرت ناچیز شکلی ببخشیم.

حس می‌کنم که جیوه خشمم دارد هی بالا می‌رود. دوباره جوش آورده‌ام. داغ شده‌ام. از این کمبودها، اجحاف‌ها، تناقضات روحی قوم و قبیله‌ای خود کلافه شده‌ام. من پر از غیظم، بیزارم از این… و این «اتوبان‌های دراز بسته در خود پر از دود خوردوهای درجا نشسته.» و آن کامیون یا مینی‌بوس یا اتوبوس فرتوت و اسقاط زشت و سنگینی که از کنارم می‌گذرد و گاز متعفن خود را به حلقوم من و شما می‌فرستد و خود راننده آن بالا پشت پنجره بسته عین امپراتورها محکم نشسته و عین خیالش نیست که دارد چه می‌کند که دارد بی‌مهابا به پیش می‌راند و شهر و دیار خود را به گند می‌کشد.

در اینگونه مواقع گویند که به جای حرص خوردن بهترین کار این است که ذهن را، یعنی کله را از این افکار موهوم خالی کنیم. مثل بچه آدم یک گوشه‌ای بتمرگیم و سعی کنیم با نفس‌های آرام یوگایی به آرامش برسیم. آرامش؟! من که فعلا در این احوالات فرسنگ‌ها از آرامش دورم و جز با چند اگزای ۱۰ میلی مردافکن، آرامشی در کار نخواهد بود ولی فعلا حوصله مواد شیمیایی را ندارم؛ این دراگ‌ها را. و یوگا هم بی‌یوگا. و همراه آن کوشش جهت خالی کردن ذهن از هرگونه تفکر و اندیشه هم که در این وضع و حال کار حضرت فیل است. الان اندیشه‌ها، تصاویر، مفاهیم، صورت‌ها، اندام‌ها، اشیا همه و همه توی کله من می‌چرخند و ناله می‌کنند و در هم فرو می‌روند، انگار توی آبمیوه‌گیری است. این کله را چگونه می‌توان سامان داد؟

۳ من خودم هم درست نفهمیدم که چطور شد این‌طور عشق فیلم از کار درآمدم. چون آن موقع که شخصیت من داشت شکل می‌گرفت، ‌اصلا نمی‌دانستم که سینما خصلت هنری و هنرسازی هم دارد. سینما همان فیلم‌های کارتونی احمقانه و اکشن‌های علمی – تخیلی توخالی و هفت‌تیرکشی‌ها و آرتیست‌بازی‌های جاهلانه بود که سراسر رسانه‌های تصویری ما را احاطه کرده بود، از تلویزیون و سینما و ویدئوها بگیر تا شوهای ابلهانه ماهواره‌ای… تا اینکه یک روز در سینما تِک دانشجویان، پشت مرحوم سینمای شهر قصه، که تازه دو سه سال بعد از جنگ و در دوره بازسازی رفسنجانی راه افتاده بود و مشتی جوون هم‌سن و سال خودمون آن را می‌گرداندند و فیلم تعصب اثر گریفیث را دیدم و بعدش چند تا نئورئالیسم دست اول و بعد آثار تارکوفسکی و برسون و همه اینها آمپرآمپر از ما برق پراند، یعنی از من و میرمیرانی و چند بچه جوان ابله شیفته دیگر، و دیگه ما رو پاک دیوانه و عاشق این هنر، یا فن یا صنعت یا بازیچه یا هر چه که بود کرد.

یادم می‌آید که سر سومین نمایش فیلم کشیش رنجور و مسلول دهکده برسون بود که دیدم در همان صحنه اول با آن موزیک و آن اندوه بزرگ، اشکم رها شده و در غم انسانی می‌گریم که یک تصویر، یا یک توهم بیش نیست. و جز نور تابنده از پرژکتور پشت سر خود چیز دیگری نیست. با این وجود زنده و پرتپش است و مرا به جایی می‌برد که انگار نزدیک‌ترین قوم و خویش خود را از دست داده‌ام. جادوی فیلم و سینما مرا سخت گرفته بود. به پهلودستی خود نگاه کردم، به میرمیرانی، دیدم او هم دارد اشک می‌ریزد و می‌کوشد نشان ندهد. این چه اشکی بود؟

۴ اولین باری که مزه تلخ حسادت را چشیدم در مدرسه ابتدایی بود. کلاس چهارم که یهو متوجه شدم من دیگه شاگرد اول نیستم و این پسره دراز موفرفری تو امتحان ثلث اول، اول شده. بی‌اختیار با شنیدن این خبر و با دیدن قیافه ورقلمبیده از فخر و ظفر او جیوه حسادتم بالا رفت و زیرلب چند فحش که تازه از سر کلاس سوم و از واژگان دایی اکبرم یاد گرفته بودم نثارش کردم. آن موقع چندان آگاه نبودم که چرا این چنین دلخور و دمغ و کدر شده‌ام. بعدا فهمیدم که چی به چی بود.

البته نه به آن شفاهی. توی کتابی خواندم که این یک حس غریزی غریب رسوب کرده‌ای است که هرازگاه سردرمی‌آورد و باعث رنجش و آزار شخص می‌شود. بیشتر به آن وجه تو خالی، یا فقدان، یا حفره وجودی انسان برمی‌گشت، و در موقعیت رقابت و از رقیب کم نیاوردن تشدید می‌شد. همیشه به یک سوژه که همان رقیب است احتیاج داشت، رقیبی که او را در عشق شکست داده و در کسب مال و شهرت از او جلو زده بود. هرچند در مورد من فقط یک رقیب به تنهایی نبود، بلکه همه بودند، همه اینها که مرا احاطه کرده بودند و نمی‌گذاشتند که از این عقب‌افتادگی بی‌پیر و ماندگار به درآیم.

۵
باعث و بانی اولین فیلم کوتاهم، یعنی اصلا بانی ورود من به عرصه عملی سینما سلما بود که بعد شد اولین عشق بزرگ من و سه سال تمام مرا زجر داد و به درون و برون و باطن و ظاهر عشق آشنا ساخت.
سلما را یک روز توی کتابخانه دانشگاه دیدم، از دور. تازه اول سال بود و چهره‌ها همه ناآشنا، و این یکی، از دور، بدجور یعنی خوب‌جور تو چشم می‌زد… عجیب است که از همان نگاه اول با گستاخی و پررویی تمام به خودم گفتم که این مال توست … از پررویی خودم حیرت کردم. من معمولا از غریبه‌ها می‌پرهیزم، چون خجالت می‌کشم. به خصوص زن‌ها.
خواهرهایم معمولا به این ضعف من که چهره مرا مثل لبو سرخ کرده‌اند حسابی خندیده‌اند. آن روز نرفتم، چون قدری هول کرده بودم و در ضمن قرار بود بروم سفری سه‌، چهار هفته‌ای، برای دستیار فیلمبرداری. اما ته دل می‌خواستم که از او دور باشم و او را فراموش کنم چون می‌ترسیدم. ولی در عین حال خیلی دلم می‌خواست که او آنجا باشد: همان‌طور تک و تنها به هر حال حس شهودی‌ام این بود که وقتی برگردم، او همچنان آنجا نشسته و منتظر من است و همین‌طور هم شد…، باور می‌کنید؟! دقیقا همان شد که حدس زده بودم… سفر را البته می‌توانستم نروم: دستیار فیلم امجدی به خوزستان. ولی انگار می‌خواستم مثل بازی رولت بختم را بیازمایم. یار را تنها رها کرده و سر به بیابان‌ها زده بودم…

وقتی برگشتم به کتابخانه دانشکده دیدم همانجا نشسته و مشغول مطالعه است. این بار بی‌مهابا و با درنگ‌های جابه‌جا و بدون هیچ فکر و نقشه‌ای رفتم طرفش و از پشت‌سر آهسته‌آهسته نزدیک شدم دیدم دارد رمان سیذارتا اثر هرمان هسه را می‌خواند. خوشحال شدم چون آن را خوانده بودم و همین را به فال نیک گرفتم و نشستم و همین‌طور کشکی و الکی سر صحبت را باز کردم. البته اول خودم را زدم به خنگی که کتاب درباره فیزیک است یا نه.
درباره شیمی یا معماری یا گیاه‌شناسی، یا تاریخ، یا قصه است؟ خلاصه قدری از این سؤال‌های احمقانه و ننر بازی‌های تین‌ایجری درآوردیم و طرف را به خنده انداختیم و خلاصه رفتیم توی کوک هرمان هسه و کتاب دیگرش گرگ بیابان و نارسیس و گولموند و بدین‌ترتیب قدری معلومات به رخ کشاندیم و یکی دو حکم ول دادیم در جهت کمبود عمق فلسفی در کارهای او و می‌ستی‌سیزم آبکی‌اش که این روزها توی دنیای مغرب زمین خیلی خریدار دارد و غیره…

خلاصه رفته‌رفته به هم جفت شدیم، البته جفت ذهنی. هر دو ولع خواندن و شنیدن و دیدن داشتیم و کتاب‌ها و قطعات موسیقی و فیلم‌ها و تئاترهای محبوبمان با هم جور بود. در همه چیز هم‌سلیقه بودیم و خوشبختانه برخلاف ترافیک بی‌رحم و بی‌ادبمان، به همدیگر راه می‌دادیم و اغلب خوبی و راحتی را برای طرف می‌خواستیم. سلما ذهن تیز و ظریف و شاعرانه‌ای داشت. به امور و واقعیت‌های دوروبرش خوب خیره می‌شد و تحلیل ها و تعبیرهای زیرکانه بامزه‌ای می‌کرد.
[...]

۶ من که واقعا فکر می‌کنم بیماری اصلی قوم ما یا هر قوم بدبخت فلک‌زده عقب افتاده، به خصوص آنها که مدام زیردست و بال غربی‌ها استثمار و له و لورده شده‌اند، مثل ما و مدام ناظر برفقر خود، ثروت و شوکت آنها بوده‌اند، همین است، همین حس حسادت است. شما ببینید توی هر صنف و دسته، از «سرشیر فکری» جامعه یعنی طبقه روشنفکرش، نویسندگان و شعرا بگیرید، تا نقاش، فیلمساز و عکاسش، و چه و چه و طلاکار و کنده‌کار و کفاش و عطارش، هیچ یک چشم دیدن رقیب و همکار و همفکر و هم‌رشته خود را ندارد.
بازیگران، به‌خصوص، نسبت به همدیگر خیلی حسودند، چون آنها فطرتاً خودشیفته‌اند. می‌گویند همین حس حسادت بود که نخستین ضربه قوی را به دودمان صفوی و بدان طریق به شوکت و عظمت تمدن اسلامی ایران وارد آورد و باعث انقراض آن سلسله و از آن پس سقوط آزاد تمدن پرشکوه ایران‌زمین شد. یعنی باعث شد که سلطان حسین صفوی از لشکر افغان‌ها شکست بخورد. چون سردار لشکر عقب، نسبت به سردار لشکر جلو حسادت می‌کرد. می‌گفت چرا من باید پشت جبهه بمانم و این آقا جلوی جبهه او حمله کند و جنگ را ببرد و پیروزی نصیب او شود. من چی؟ پس پشت جبهه را خالی گذاشت و خود را به جلو جبهه رساند و همین شد که دشمن به راحتی ما را گازانبری دربرگرفت و زد و برد و کشت و غارت کرد و همه آن عملیات انسانی حیوان‌وار را برای بار نودم بر سر ما ملت بدبخت رنج‌کشیده وارد آورد.
واقعا من نمی‌فهمم که چرا ما، مایی که به قول آقای هگل اولین امپراتوری واقعی و تمدن و کشورداری درست را در پهنه عالم بنیاد گذاشتیم و با امپراتوری هخامنشی برای نخستین‌بار سازنده تاریخ بودیم، چگونه است که ما می‌باید از یک زمان به بعد مدام هی ضربه بخوریم و هی غارت شویم و هی بسوزیم و نابود شویم و هی هویت خود را از دست رفته و له و لورده ببینیم؟ این چه سرنوشتی است؟ و چرا این تصلب عقلانیت، که از قرن پنجم هجری شروع شد آن‌طور که دانشمندان می‌گویند؛ یا این انحطاط و پس‌رفت عقل و عقلانیت، برسر ما ملت وارد می‌آید و آن هم درست در دورانی که اوج تعقل علمی و غور و کنکاش در پهنه ناشناخته‌ها همه دنیا را دربرگرفته بود؟ حالا بعضی‌ها معتقدند که ضربه اصلی را مغول‌ها و حمله چنگیز زد و آن پیروزی بسیار وحشیانه قوم تاتار در تارومار کردن شهرهای زیبای نیشابور، قندهار و بلخ و به خاطر چه و چه و آتش زدن کتابخانه‌ها و مراکز فرهنگی دلیل اصلی است.

انگار عقل و عقلانیت ما را همان کتابخانه‌ها پاسدار بودند و با سوختن آنها عقل هم از ساحت تفکر انسان ایرانی پر کشید و ناپدید شد. همه اینها به هر حال موضوعاتی است که وقتی خوب فکر می‌کنم، می‌بینم که بسیار زیاد به وضع و حال اسف‌انگیز کنونی من مربوط است.
اگر بخواهم خیلی با خودم روراست باشم باید اعتراف کنم که من از همان اوایل کلاس سوم راهنمایی که با میرمیرانی آشنا شدم، از همان ابتدا نسبت به او احساس حسادت می‌کردم.
پسر باریک خوش‌صورت رنگ‌پریده‌ای بود با موهای روشن فرفری، که با یک کیف بزرگ تنیس و راکت تنیس به کلاس آمد. از باشگاه می‌آمد از شهید شیرودی؛ با پدرش تنیس می‌زدند و حالا بند و بساط را آورده بود سرکلاس دل ما را‌ آب کند. معلوم شد از یک خانواده خوب حسابی نیمچه پولدارند، پدرش مهندس آمریکا درس خوانده است و خلاصه موندشان بالاست… اول از این طرز ورود و معرفی خوشم نیامد. از آن کیف تنیس خوش دک و پز و آن راکت تنیس نفیس و به خصوص آن کفش‌های سفید براقش. گفتم لابد یکی از همان قمپز درکن‌های توخالی است. ولی بعد که کلاس راه افتاد، دیدم نه، کله‌اش هم خوب کار می‌کند، و اتفاقا در خیلی مواقع بهتر از من و همه. ادبیات قدیم و معاصر را خوب می‌شناخت، هدایت، جمالزاده، بزرگ علوی، چوبک اینها را بیش و کم خوانده بود. حالا بچه چهارده ساله؟ بماند.

به‌خصوص در زمانه‌ای که این همه فیلم‌های مبتذل سینمایی و تلویزیونی همه را احاطه کرده است. آیا واقعا خوانده بود؟ قدری هم چاخان می‌کرد. البته. بعد فهمیدم که علامات را از مادرش می‌گرفت که استاد ادبیات دانشگاه بود و کاملا آشنا به ادبیات معاصر ایران و جهان… و در واقع هم او بود،‌که یواش‌یواش تخم سینما و سینمای هنری و ویسکونتی و برگمان و پازولینی را در دل ما کاشت و ما را گرفتار جادوی تصویر کرد.
مادر حمید میرمیرانی اولین بار که او را دیدم واقعا حیرت کردم چون تاکنون جز تو فیلم‌ها و گاه تو برنامه‌های تلویزیون، جای دیگری چنین زنی ندیده بودم. … بعد از نظر معلومات و اخلاق و رفتار هم که درجه یک. پدر میرمیرانی واقعا شانس آورده بود. چون زنش هم در ادبیات کلاسیک یونان، از هومر و آشیل و اوروپید گرفته تا ادبیات معاصر و شاعران معروف یونانی، که برای من ناآشنا بودند و بعد در زمینه ادبیات روس و آمریکای لاتینی هم که کاملا وارد و کاملا سررشته داشت. خودش هم دستی به قلم داشت، و تا حال یکی، دو مجموعه داستان کوتاه و چند تحقیق ادبی تولید کرده بود. خلاصه فهمیدم که حمید این کیفیات جذاب شخصیتی‌اش را از کی گرفته است.

بعدها… سال اول دانشکده بود که دوباره با میرمیرانی همکلاس و همدم شدم. چون او هم ادبیات برداشته بود، و ما ماهی یک‌بار خانه‌شان جلسه داشتیم که مادرش آن را می‌گرداند. چند تا بچه ممتاز کلاس، چهار، پنج نفر را افتخار داده بود در آن جلسات باشند که یکیش هم من بودم. در آنجا ما متون تراژدهای بزرگ یونانی را با صدای بلند برای همدیگر می‌خواندیم و با ادبیات روس، داستایوفسکی، تورگنیف و تولستوی نرد عشق می‌ریختیم. کلاس‌های پرشور و شعفی بود، و ما جوان‌ها هم که همه عاشق‌ اینکه پز معلوماتمان را بدهیم، مدام در حال بلعیدن آثار مختلف بودیم و همان‌ها را با ژست و قیافه عالم و دانشمندی که همه چیز را می‌داند به رخ همدیگر می‌کشیدیم.

کلاس‌ها همیشه پر از بحث و فحص و جدل‌های زیباشناختی، ادبی و هنری بود. کامبیز مثلا با آن قد دراز و عینک‌ کلفت و قیافه روشن و صدای عمیق و باسش، یا محمود با آن موهای فرفری و صدای ریزش؛ خلاصه هر کدام را مجبور کرده بود، در هر جلسه درباره یک کتاب یا نویسنده محبوب صحبت کنیم. من که رفتم سراغ کامو و بیگانه و سنگ سی‌زیف، و قدری در باب تئوری پوچی و اگزیستانسیالیسم سارتر و کامو وراجی کردم که خیلی هم گرفت و باعث بحث و جدل خوبی شد.
حمید مثلا یادم می‌آید به تولستوی چسبید و روی تم آپولونی و خصلت آپولونی آثار او سخن گفت و آن را با روحیه دیونیزوسی داستایوفسکی مقایسه کرد، دو ایده‌ای که مادرش وقتی درباره یونانی‌ها صحبت می‌کرد، مفصل به آنها پرداخته بود.

۷ من نسبت به میرمیرانی همیشه احساس خلأ و کمبود می‌کردم، یعنی حس می‌کردم او بهتر از من و بیشتر از من می‌داند و در حالی که سعی می‌کردم از او یاد بگیرم و گاه حتی کارها و لحن او و اصطلاحاتش را عینا تقلید کنم، هی او را پس می‌زدم و زور می‌زدم در رفتار و کردار و گفتارش عیب و ایراد پیدا کنم و او را به اصطلاح فیلم‌چی‌ها بکوبانم. به خصوص از آن وقتی که عاشق سلما شدم و پای او به میان کشیده شد. نمی‌دانم این غیظ درونی از کجا می‌آمد. غیظ داشتم نسبت به او، نسبت به خودم، نسبت به دیگران… و همه چیز به نظر بدرنگ و کدر و بی‌خاصیت و ماسیده می‌رسید. عین یک غروب سنگین مه‌آلود.

البته وقتی تو راهنمایی بودیم زیاد باهاش حشر و نشری نداشتم. چون او رفته بود البرز و و من تو همان راهنمایی حوالی اندیشه عباس‌آباد مانده بودم. دیدار او بیشتر عصرها رخ می‌داد که از مدرسه به خانه می‌آمد. خانه‌اش بیست‌متر پایین‌تر از خانه ما بود. ما بچه‌های کوچه بودیم و عصرها که از مدرسه برمی‌گشتیم، بی‌درنگ‌ گل‌ها را در کوچه خلوت بغلی می‌کاشتیم و دبزن به فوتبال… و او گاه به گاه دوررادور با ساک تنیس زیبایش که به دوش می‌کشید از میان جمع ما می‌گذشت و سلام علیکی سرد و بی‌حال می‌انداخت و می‌رفت… و وارد حیاط پردارودرخت و شیک و پیکشان می‌شد. بچه‌ها همیشه به او نوعی شرم و حیا نشان می‌دادند. نمی‌دانم از چه بود.
از پولدار بودنشان؟ از کاریزمای به‌خصوصش، از زیبایی و مهربانی مادرش یا از چهره نسبتا رئوف و جذابش…. جذاب که چه عرض کنم از نظر من اصلا جذاب نبوده و نیست… می‌بینم که حس حسادت دارد یورش می‌آورد… نمی‌دانم با این تعصب احمقانه خود چه کنم. تعصب که می‌گویند لابد همین است. من نسبت به این آدم حسات می‌کنم، از او منتفر می‌شوم و نسبت به موجودیتش تعصب نشان می‌دهم. نباشد بهتر است. یعنی اصلا کل موجودیت او را منکر می‌شوم. ای‌بابا. یعنی بخواهی نخواهی در درونم دارم او را اعدام می‌کنم؛ یعنی می‌بینم که چه راحت می‌شود از بغض و حسادت و کینه به انزجار و صدور حکم اعدام رسید.

حالا من حوصله روانکاوی و انسان‌شناسی ندارم. بیشتر دلم می‌خواهد این شرورها را آن‌طور که ناهشیارم دیکته می‌کند سرهم قطار کنم، به این امید که شاید همین نوشته‌ها بتواند شفابخش درونم باشد. چون واقعا این روزها در حالتی به سر می‌برم که کمتر از حالت یک محکوم به اعدام نیست. و این درد و رنج را من مدیون همین حس غنی و غلیظ حسادت و اقمارش، بغض و کینه و تعصب می‌دانم که در واقع باعث و بانی همه بدبختی‌های من بوده و هست و کاری هم ندارم که این خود یک بیماری است یا خیر…

"چاقو" در دست محمد بهارلو

سه شنبه, ۴ اسفند ۱۳۸۸


حاتم تو مثل همیشه عجولی، می‌خواهی از همه چیز سردربیاوری، اما نمی‌خواهی، حاضر نیستی، کمی دندان روی جگر بگذاری…




محمد بهارلو :محمد بهارلو از داستان‌نویسان و منتقدان شناخته‌شده ایران است. او فعالیتش را به عنوان داستان‌نویس در سال‌های قبل از انقلاب آغاز کرد و در کنار داستان‌نویسی به روزنامه‌نگاری و جریان‌شناسی ادبیات ایران نیز پرداخت. بهارلو به سال ۱۳۳۴ در «آبادان» به دنیا آمد و نخستین کتاب داستانی‌اش را با نام «سال‌های عقرب» در پایان دهه شصت منتشر کرد.

از بهارلو تا به امروز کتاب‌های: «بختک بومی» – ۱۳۶۹، «باد در بادبان» – ۱۳۷۰، «عشق کشی» – ۱۳۷۸، «حکایت آنکه با آب چون رفت» – ۱۳۷۹، «بانوی لیل» – ۱۳۸۰، «شهرزاد قصه‌بگو» – ۱۳۸۴، «نامه‌های صادق هدایت» – ۱۳۷۴ و… منتشر شده است.
چاقوی این داستان به «گاچو»های داستان‌های بورخس تعلق دارد، گیرم قهرمان داستان ادعا می‌کند که آن را در کوچه‌ای بن‌بست، در زیر برگ‌های مرده و نیمه‌جان پاییزی، پیدا کرده است.
- خوب، این هم چای معطر کلکته برای جناب‌عالی. من آماده‌ام، سراپاگوشم. داشتی می‌گفتی.
- آره داشتم می‌گفتم که ظهر بود، یعنی کمی از ظهر گذشته بود و مثل همه روزهای پاییز از همان سر ظهر هوا مثل هوای غروب بود. نه اینکه ابر باشد، اما خورشید رمقی نداشت.
ساعت دیواری، که قاب قهوه‌ای رنگش از چوب ساج بود، چهار ضربه زد. ضربه چهارم بلند و کش‌دار و پرطنین بود.
- یونس جان، معذرت می‌خواهم. اما اگر به همین ترتیب بخواهی لفت و لعابش بدهی یک ساعت طول می‌کشد. من باید بروم دنبال مینا.
یونس پاکت سیگارش را از جیب پیرهن درآورد و سیگاری به لبش گذاشت و با فندکی که روی میز بود سیگارش را روشن کرد و تکیه‌اش را داد به پشتی صندلی.
- من اصراری ندارم که تعریف کنم.
- نمی‌خواهد تو لب بروی. اما ازت خواهش می‌کنم زود بروی سر اصل مطلب. یک نخ هم به من بده. خوب، حالا خواهش می‌کنم شروع کن.
- حاتم تو مثل همیشه عجولی، می‌خواهی از همه چیز سردربیاوری، اما نمی‌خواهی، حاضر نیستی، کمی دندان روی جگر بگذاری.
حاتم سیگاری به لب گذاشت و با فندک یونس، که کنار زیرسیگاری صدفی بود، سیگار را روشن کرد. قُلاجی زد و گفت:
- به جای این حرف‌ها و کَل‌کَل‌ کردن با من بگو این چاقوی لعنتی را از کجا آورده‌ای!
یونس سیگار را از گوشه لب برداشت و از لای پلک‌هایش، که از هجوم دود نیم بسته بود، به حاتم نگاه کرد. هر دو روی صندلی، روبه‌روی هم، پشت میز مدوری که روکش مخمل سفید داشت، نشسته بودند. پشت یونس به قاب پنجره ارسی بزرگی بود که شیشه‌های رنگی کوچکی داشت و با پرده تور حجاب شده بود و شاخه‌های خشکیده چناری از پشت شیشه‌های آن دیده می‌شد. حاتم پشت به ستون باریک گچ‌بری شده‌ای نشسته بود که ساعت شماطه‌دار روی آن، چسبیده به سقف، از دو قلاب برنجی آویزان بود. دستش را به طرف میز دراز کرد.
- قبل از آن که تعریف کنی اجازه بده نگاهی به چاقو بیندازم.
یونس روی میز خم شد و دست حاتم در هوا ماند.
- نه.
- چرا؟
- بعد می‌توانی هرچه دلت خواست نگاهش کنی.
لحظه‌ای در سکوت به هم نگاه کردند. چاقو وسط میز بود و فقط قسمتی از قبضه صدفی و کهربایی رنگ آن، که لای روزنامه پیچیده شده بود، دیده می‌شد. حاتم به سیگارش پک زد و حلقه‌ای دود از دهنش بیرون داد.
- خوب، چرا معطلی! من سراپا گوشم.
یونس به صندلی تکیه داد و از فنجان جرعه‌ای چای نوشید، گفت:
- وقتی آدم یک خواب را سه بار تو یک شب، آن هم پشت سر هم،‌ببیند به خودش و به آنچه تو خواب دیده شک می‌کند. اما آنچه می‌خواهم برایت تعریف کنم کابوس یا بختک نیست. تو باید چهار فصل کوچه ما را خوب به خاطر داشته باشی.
حاتم هیچ نگفت. چند تار سبیلش را به دندان گرفته بود.
- فصل پاییز، از اول آذر، کف کوچه پر از برگ‌های زرد و ارغوانی می‌شود. همان‌طور که گفتم کمی از ظهر گذشته بود. داشتم به طرف خانه می‌رفتم و برگ‌ها زیر پاهام صدا می‌کردند. هیچ‌کس تو کوچه نبود. نمی‌دانم از کجا می‌آمدم. اما همین‌قدر می‌دانم که خرد و خسته بودم و لخ‌لخ قدم برمی‌داشتم. تو هیچ‌وقت به ته کوچه بن‌بست روبه‌روی دیوار حیاط خانه ما نگاه کرده‌ای؟
حاتم که دست راستش را زیر چانه گذاشته بود و سیگار لای انگشت‌هایش دود می‌کرد پلک‌هایش را تنگ کرد و به چشم‌های یونس خیره شد؛ انگار به ته کوچه بن‌بست نگاه می‌کرد تا چیزی را به یاد بیاورد.
یونس ادامه داد:
- ته آن کوچه باریک یک در دولته‌ای چوبی هست که روش گل میخ و کنده‌کاری است و تو فصل بهار زیر نیلوفر و پیچک گم می‌شود. کوچه تو خواب باریک‌تر و بلندتر بود و یک سر از برگ پوشیده بود. نرسیده به کوچه صدایی شنیدم؛ از آن صداهای گنگی که آدم فقط تو خواب می‌شنود و دلش از شنیدن آن می‌تپد. بعد فهمیدم که صدای پا و نفس زدن چند تا آدم است. انگار کسی نفس‌های آخرش را بکشد، یا نگذارند نفس بکشد. نفسی که به خرخر بیفتد.
یونس فنجانش را سر کشید و خاکستر سیگارش را تو زیرسیگاری صدفی تکاند. به چشم‌های حاتم خیره نگاه می‌کرد.
- صدا از کوچه بن‌بست بود، از سه تا آدم که با هم گلاویز شده بودند و دست‌ها و پاهاشان تو هم گره خورده بود. معلوم نبود کدام دست‌ مالِ کیست. دوتاشان پیرهن سیاه گشاد پوشیده بودند و پیرهن آن یکی، که میانه باریک و کوتاه بود، سفید و چسب تنش بود. سیاه‌پوش‌ها چارشانه و بلند بودند و چکمه‌های چرم سیاه پاشان بود و شلوارشان نمی‌دانم چه رنگی بود؛ اما می‌دانم که سیاه یا سفید نبود. خاکی یا شاید خردلی بود؛ یا چیزی میان اینها. اما یادم هست هردوشان یک رنگ پوشیده بودند و برگ‌های کف کوچه را لگد می‌کردند. آن که پیرهن سفید تنش بود و آستین‌های پیرهنش لک شده بود سکندری خورد و روی پای چپش پیچید و از آن دو تای دیگر جدا شد و وقتی سرش را به طرف دهنه کوچه چرخاند چشمش به من افتاد. زود برگشت، یعنی آنها که سیاه پوشیده بودند هر کدام یکی از دست‌هاش را گرفتند و کشیدند.

قیافه مرد سفیدپوش به نظرم آشنا آمد. خیال می‌کنم او را تو خواب‌های دیگرم دیده بودم. خم شد و باز هم سرش را چرخاند، اما نتوانست، نگذاشتند، نگاه کند. آنجا بود که دیدم یک پاکت انار دستم است، چون پاکت از دستم افتاد و یکی از انارها که درشت بود لکه‌های سیاه داشت ترکید و چند انار دیگر روی شیب نرم کوچه قل خوردند و قل خوردند تا رسیدند به میانه کوچه، همان‌جا که آن سه مرد با هم گلاویز بودند و نفس زدنشان شنیده می‌شد و صدای برگ‌هایی که زیر پاهاشان لگدکوب می‌شد. یک لحظه، یک لحظه کوتاه، ایستادند و روشان را برگرداندند و دیدم که چشم‌های آن دو نفری که سیاه به تن داشتند مثل دو قدح خون است و لب‌هاشان از کف سفید می‌زند. آنکه پیرهن سفید داشت گونه‌اش کبود شده بود و از گوشه دهنش خون می‌جوشید.

همان دم از فرصت استفاده کرد و خودش را از چنگ آنها درآورد و دوید به طرف ته کوچه و سکندری خورد، اما دستش را به دیوار گرفت و خیز برداشت به طرف در دولته‌ای چوبی، و وقتی چشمش به قفل بزرگ زنگ‌زده روی در افتاد پا سست کرد و برگشت و با آستین گوشه لب‌های خون‌آلودش را پاک کرد.
یونس آخرین پک را به سیگارش زد و سیگار را در گودی صیقلی صدف خاموش کرد. حاتم به جلو خم شده بود و آرنجش را روی میز گذاشته بود و با دهن نیمه‌باز به یونس نگاه می‌کرد.
- نگاه مرد بیچاره روی دیوارهای بلند کوچه چرخید و مشت‌هاش به حالت دفاع گره شد. سیاهپوش‌ها که دیدند حریفشان راه فرار ندارد با قدم‌های آرام به طرفش رفتند.

پشتشان به من بود، اما حس می‌کردم دارند می‌خندند. هر دو با هم، بی‌آنکه به هم نگاه کنند، دستشان را تو جیب عقب شلوارشان کردند. آنکه طرف راست کوچه بود یک زنجیر دانه‌درشت بلند و آن یکی، که شانه پهن و گردن کوتاهی داشت، یک چاقوی دسته چوبی تیغه بلند از جیبشان بیرون آوردند. وقتی به ته کوچه نزدیک شدند مرد سفیدپوش به طرفشان خیز برداشت. با آن دهن باز پیدا بود نعره می‌زند، اما من صدایی نشنیدم.
یونس سیگار دیگری به لب گذاشت. بی‌آنکه به میز نگاه کند دست دراز کرد و فندک را از جلو حاتم برداشت. وقتی سیگارش را روشن کرد، گفت:
- اگر تو جای من بودی چه می‌کردی؟
حاتم به صندلی تکیه داد و گفت:
- تو خواب آدم اختیارش با خودش نیست. همیشه از دیدن یک دعوای کثیف حالم به هم می‌خورد.
- شاید برای همین بود که دویدم وسط معرکه. نمی‌خواستم آن دعوا از آنچه بود بدتر بشود. اما همان‌طور که گفتی تو خواب آدم اختیارش با خودش نیست. قبل از آنکه دستشان به هم برسد از وسط کوچه گذشته بودم و به موقع خودم را رساندم، درست پشت سر مردی که چاقو دستش بود و داشت تیغه‌اش را حواله آبگاه مرد سفیدپوش می‌کرد.

خوب، فکر می‌کنی چه اتفاقی افتاده؟
حاتم هیچ نگفت. پیشانی مرطوب از عرقش را با کف دست پاک کرد. طوری به یونس نگاه می‌کرد که انگار سوال او را نشنیده است، یا کسی روبه‌روی او نیست و دارد به خلاء نگاه می‌کند. یونس به سیگارش پک زد.
- همان‌طور که پشت سرش ایستاده بودم مچش را، قبل از آنکه چاقو را حواله کند، تو هوا گرفتم و بی‌اختیار نعره زدم و از خواب پریدم. اما بیدار نشدم، چون داشتم تو خواب، خواب می‌دیدم. نفس راحتی کشیدم وقتی فهمیدم خواب می‌دیده‌ام.
حاتم سیگاری به لب گذاشت و با فندک سیگار را روشن کرد و چند پک پی‌درپی زد و از دهن و سوراخ‌های بینی ابری از دود روی میز درست کرد. چشم‌هایش را مالید و سرفه کرد.
- بعدش باز هم همان خواب را دیدم. تو کوچه به طرف خانه می‌رفتم که باز آن صداها را شنیدم و بعد سر کوچه بن‌بست ایستادم و باقی ماجرا، درست مثل دفعه اول، همه چیز عین هم. باز هم از خواب پریدم، ‌همان لحظه‌ای که مرد سیاهپوش می‌خواست تیغه چاقو را حواله آبگاه آن مرد بیچاره کند و بند دستش تو مشت من بود. دلم می‌خواست می‌توانستم بیدار بمانم. می‌ترسیدم باز همان خواب را ببینم و دیگر نتوانم خودم را به موقع برسانم و تیغه چاقو از پا درش بیاورد. همین که چشمم گرم شد، یعنی حس کردم تو خلاء خواب رها شده‌ام، بار سوم، همان‌طور که انتظار می‌کشیدم، همه چیز از نو، این بار کندتر از دفعات پیش، تکرار شد.

از آنچه می‌خواست اتفاق بیفتد هول برم داشته بود و نمی‌دانم از سرما یا از ترس می‌لرزیدم. باز همان ظهر پاییز و کوچه خلوت پوشیده از برگ و صدای نفس زدن‌های بریده‌بریده که این بار انگار گریه‌ای – گریه مرد یا زن، یا بچه، نمی‌دانم – قاطی‌اش بود و من خسته‌تر از دفعات پیش قدم برمی‌داشتم. از آنچه گذشته بود، از آنچه تو خواب‌های قبلی دیده بودم، دیگر رمقی برایم نمانده بود. وقتی روبه‌روی کوچه بن‌بست رسیدم از آنچه دیدم یکه خوردم: پیرهن‌سیاه‌ها مردک بیچاره را، که روی زمین می‌غلتید، زیر مشت و لگد گرفته بودند و او صداش درنمی‌آمد و وقتی چاردست و پا بلند شد پیرهن سفیدش سرخ سرخ شده بود و من چشمم پی تیغه خون‌آلود چاقو بود که تو دست هیچ‌کدام از پیرهن‌سیاه‌ها نبود. وقتی مردک از دستشان گریخت و رفت همان‌جایی که باید می‌رفت – پشت در چوبی دولته‌ای – فهمیدم که سرخی نوچ پیرهن سفیدش از آب‌انارهای لگدکوب‌شده‌ای است که از خواب اول تو کف کوچه قل خورده بودند.

مدرک به سرخی پیرهنش نگاه کرد و دهنش واماند. پیدا بود ترسیده، به شکم و سینه و پهلوهاش دست کشید، و نگاهش روی دیوارهای بلند چرخید و مشت‌ها را به حالت دفاع گره کرد. پیرهن سیاه‌ها با قدم‌های آرام به طرفش رفتند و هر دو دست به جیب عقب شلوارشان بردند و من بند دلم لرزید وقتی چشمم به تیغه صیقلی چاقو افتاد. دیدم لب‌ها و شانه‌های مردک هم می‌لرزند و انگار از تکرار این بازی خسته شده باشد چشم‌هاش را بست و دست‌هاش را به حالت تسلیم پایین آورد. پیرهنش را که از آب نوچ انار به تنش چسبیده بود، بی آنکه دکمه‌هاش را باز کند، از بالا تا پایین باز کرد و با چشم‌های دریده سینه‌اش را مقابل تیغه چاقوی حریف گرفت. من سر جام، سر کوچه بن‌بست، خشکم زد وقتی دیدم او واداده.
یونس ته سیگارش را توی کاسه صدف انداخت و آرنج دو دستش را روی دسته صندلی گذاشت، انگار می‌خواست بلند شود.
- خوب، بعدش؟ بعدش چی شد؟
- من نتوانستم قدم از قدم بردارم، انگار استخوان‌هام را از سرب پر کرده باشند. وقتی پیرهن سیاه‌ها خودشان را به او رساندند پریدم از خواب. مثل این بود که داشتند به خودم حمله می‌کردند.
حاتم نفس بلندی کشید.
- اگر آخرش همین باشد که گفتی،‌پس قهرمان سفیدپوش خوابت جان به در برده.
- نه نبرده.
- منظورت چیست؟
- من نتوانستم، تحمل نیاوردم، آخرش را ببینم. همان‌طور که گفتم پریدم از خواب.
- خواب تو همین است که گفتی. سیاهپوش‌ها قبل از آنکه دستشان به آن مردک برسد خواب تو به آخر رسیده. پریدن تو از خواب دست خودت نبوده.
- اما واقعیت چیز دیگری است!
- فرض بگیریم این‌طور باشد و آن مرد به دست آن دو سیاهپوش کشته شده باشد. حالا بگو این چاقو که لای روزنامه پیچیده‌ای چه دخلی دارد به این خواب؟
یونس شقیقه‌اش را با دو انگشت دست راستش مالید و سرش را پایین انداخت.
- دیشب که از خواب پریدم دیگر پلک‌هام رو هم نرفت. وقتی سپیده زد از خانه آمدم بیرون و صاف رفتم تو کوچه بن‌بست.
حاتم خنده کوتاهی کرد.
- لابد می‌خواهی بگویی این چاقو مال همان دو سیاهپوش است و آن را در محل وقوع جنایت پیدا کرده‌ای!
یونس بی‌آنکه سر بلند کند گفت:
- می‌توانی خودت ببینی.
حاتم لحظه‌ای خاموش ماند و خم شد روی میز و تای روزنامه را باز کرد و یک هو دستش را پس کشید.
- اینکه خونی است.
- آن را وسط کوچه لای برگ‌ها پیدا کردم. همان چاقویی است که مرد قلتشن سیاهپوش دستش بود.
- این خون…
- شک ندارم که خون او است. وقتی با دل انگشت روی تیغه‌اش کشیدم هنوز گرم بود. ساعت پنج ضربه زد و حاتم از روی صندلی پا شد. نگاهش را از چاقو گرفت و عصایش را از کنار دیوار برداشت. دستش می‌لرزید.
- من دیگر باید بروم. مینا منتظر است.
یونس هنوز سرش پایین بود و به تیغه بلند خون‌آلود چاقو نگاه می‌کرد. وقتی صدای بسته شدن در را شنید پلک‌هایش را روی هم گذاشت.
آبان ۱۳۷۲

موضوع: , ,

داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو

جمعه, ۳۰ بهمن ۱۳۸۸


او که سعی می‌کرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتاده‌اش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند می‌گویید، چرند می‌گویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه…
داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو (نمایشنامه نویس ایتالیایی)

مسافرانی که شبانه با قطار سریع السیر رم را ترک کرده بودند ناگزیر شدند تا سپیده دم روز بعد، در ایستگاه کوچک فابریانو که خط آهن اصلی را به سمولمونا متصل می‌کرد، به انتظار قطار کوچک و قدیمی ‌محلی بمانند.
درسپیده دم زنی تنومند، سراپا سیاه پوش، همچون بسته ای بی شکل از واگن درجه دوم دودزده ودم کرده ای سر درآورد که پنج نفر شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او، شوهرش، مردی ریزاندام، لاغر و تکیده، نفس نفس زنان و نالان باچهره ای رنگ پریده و چشمهای کوچک و گیرا، که شرم و بی‌قراری درآنها خوانده می‌شد، پا به قطار گذاشت.
مرد که سرانجام جای نشستن پیدا کرده بود، از مسافرانی که به زنش کمک کرده و جا برایش باز کرده بودند مودبانه تشکر کرد، سپس رو به زن کرد، یقه پالتو او را پایین کشید و مودبانه پرسید:
« حالت خوب است، عزیزم؟»

زن به جای پاسخ یقه اش را تا روی چشمها بالا کشید و چهره‌اش را پنهان کرد. مرد با لبخند زمزمه کرد: «ای دنیای کثیف!» و احساس کرد موظف است برای همسفرانش شرح دهد که زن درمانده اش سزاوار دلسوزی است، چون جنگ پسر یکی یک دانه اش را از کنارش دورکرده، آن هم پسر بیست ساله‌ای که آنها، هردو، زندگی‌شان را به پایش ریخته اند و حتی خانه‌شان را درسولمونا به باد داده‌اند تا توانسته‌اند همراهش به رم بروند، اسمش را به عنوان دانشجو بنویسند، سپس اجازه دهند که داوطلبانه در جنگ شرکت کند به این شرط که دست کم تا شش ماه او را به جبهه نفرستند. اما ناگهان تلگرامی ‌به دست شان رسیده که درآن نوشته شده تا سه روز دیگر از رم می‌رود و از آنها می‌خواهد که برای بدرقه‌اش به رم بیایند.
زن زیر پالتو پیچ و تاب می‌خورد و گهگاه مانند حیوانی وحشی خرناس می‌کشید. دلش گواهی می‌داد که همه آن حرفها سر سوزنی دلسوزی آن آدمها را، که احتمالا موقعیت ناگوار خود او را داشتند جلب نکرده است. یکی از آنها که سراپا گوش بود گفت: «شما باید شکر خدارا به جا بیاورید که پسرتان تازه به جبهه می‌رود. پسر مرا از روز اول جنگ به آنجا فرستادند و تا حالا دوبار با تن مجروح آمد و باز به جبهه برگشته»
مسافر دیگری گفت :«مرا چه می‌گویید؟ من دو پسرو سه برادرزاده در جبهه دارم.»
شوهر زن بی درنگ گفت: «بله، اما آخر این پسر یکی یکدانه ماست.»
«چه فرقی می‌کند؟ آدم ممکن است پسر یکی یکدانه اش را با توجه بیش از حد لوس بکند، اما او را بیش از وقتی دوست ندارد که چند بچه دیگر هم دورش را گرفته باشند. محبت پدرانه نان نیست که بشود تکه تکه کرد و به طور مساوی میان بچه ها قسمت کرد. هر پدری همه محبتش را، بدون تبعیض، نثار هرکدام از بچه هایش می‌کند، خواه یک بچه داشته باشد خواه ده بچه و اگر من حالا برای دو پسرم ناراحتم، این ناراحتی برای هریک از آنها نصف نمی‌شود، بلکه دو برابر می‌شود……..»

شوهر آشفته خاطر آهی کشید و گفت :«درست است….درست است …اما بگیریم، البته دور از جان شما، پدری دو پسر درجبهه جنگ داشته باشد و یکی از آنها را از دست بدهد، دراین صورت یکی از آنها برایش می‌ماند تا تسلی خاطری پیدا کند….درحالی که …» دیگری از جا در رفت و گفت :«بله، پسری می‌ماند تا تسلی خاطر پیدا کند، اما درعین حال پسری می‌ماند تا باز نگران جانش باشد، درحالی که پدری که یک فرزند پسر داشته باشد پس از مرگ او می‌تواند برود خود را سربه نیست کند و به پریشانی خود پایان دهد. کدام یک از این دو موقعیت بدتر است؟ نمی‌بینید که وضع من چقدر ناگوارتر از شماست؟»

مسافر دیگر، مردی چاق وسرخ چهره، با چشمهای خاکستری کمرنگ و بیرون زده، میان حرفش رفت: «چرند می‌گویید»
نفس نفس می‌زد، چشمهای بیرون زده اش گویی خشونت درونی نیروی سرکش را بیرون می‌ریخت که تن ناتوان او تاب نگهداری آن را نداشت. او که سعی می‌کرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتاده‌اش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند می‌گویید، چرند می‌گویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه پس می‌اندازیم؟»
مسافران دیگر با پریشانی به او خیره شدند. مسافری که پسرش از روز اول جنگ به جبهه رفته بود، آهی کشید و گفت: «حق با شماست، بچه های ما مال ما نیستند، مال میهن اند..»

مسافر چاق با حاضر جوابی گفت: «باها! پس بفرمایید ما با یاد میهن بچه پس می‌اندازیم. پسرهای ما به دنیا می‌آیند….خوب دیگر، چون باید به دنیا بیایند و وقتی به دنیا آمدند جان ما نثارشان می‌شود. واقعیت مساله همین است که می‌گویم. ما مال آنها هستیم، آنها مال ما نیستند و وقتی به سن بیست سالگی می‌رسند درست حال بیست سالگی ما را پیدا می‌کنند. ما هم پدر ومادر داشتیم، اما چیزهای دیگری هم توی این دنیا بود. زن، سیگار، رویاهای دور و دراز، پیوندهای تازه……. و البته میهن هم جای خود را داشت، یعنی وقتی بیست ساله می‌شدیم به ندای آن پاسخ می‌دادیم، حتی اگر پدر و مادر جلو ما را می‌گرفتند. البته حالا در سن و سال ما عشق به میهن هنوز هم همان قدر و منزلت را دارد اما علاقه ما به بچه های‌مان بیش از میهن است. می‌خواهم ببینم، میان ما کسی پیدا می‌شود که اگر بنیه‌اش را داشته باشد نخواهد جای پسرش را، از ته دل، درجبهه بگیرد؟»

صدا از کسی درنیامد، همه سرخود را، به نشان تصدیق تکان دادند. مرد چاق دنبال حرفهایش را گرفت: «پس ما چرا به احساسات بچه هایمان، وقتی به بیست سالگی می‌رسند، نباید اعتنا کنیم؟ طبیعی نیست که وقتی بیست ساله می‌شوند به عشق میهن توجه کنند (البته منظورم پسرهای سربه راه است) و آن را مهم‌تر از علاقه به ما بدانند؟ طبیعی نیست که ما را پسرهای پیری بدانند که از کار افتاده‌ایم و باید درخانه ماندگار شویم؟ و اگر میهن مثل نانی که تک تک ما باید بخوریم تا از گرسنگی نمیریم، وجودش ضروری است، پس کسانی باید بروند و از آن دفاع کنند و پسرهای ما، پسرهای بیست ساله می‌شوند، این کار را می‌کنند و به اشکهای ما نیاز ندارند. چون اگر بمیرند هیجان زده وشادمان می‌میرند (البته منظورم پسرهای سر به راه است) حالا اگر کسی جوان و شادمان بمیرد با جنبه‌های زشت زندگی، با حقارتها، بیهودگیها و سرخوردگیها رو به رو نشود……چه بهتر از این؟ در مرگش کسی نباید اشک بریزد، همه باید بخندند، همین طورکه من می‌خندم، …..یا دست کم شکر خدا را به جا آورند، همین طور که من بجا می‌آورم، چون پسر من، پیش از مرگ، برایم پیغام فرستاد که پایان زندگی‌اش همان طور بوده که همیشه آرزو داشت. برای همین است که، چنان که می‌بینید سیاه هم نپوشیده‌ام….»

کت پوست گوزن خود را، که رنگ روشن داشت، تکان داد تا حرفش را ثابت کند، لب کبود او که جای دو دندان افتاده اش را می‌پوشاند، لرزید. در چشمهای بی‌حرکتش اشک حلقه زده بود و چیزی نگذشت که حرفهایش را با خنده ای جیغ مانند که به هق هق می‌ماند، پایان داد.
دیگران تصدیق کردند: « کاملا همین طور است………..کاملا همین طور است.»

زنی که زیر پالتو، دریک گوشه، مثل بسته ای به نظر می‌رسید و نشسته بود و گوش داده بود، سه ماه می‌شد که سعی کرده بود در گفته های شوهر و دوستانش چیزی پیدا کند که از اندوه عمیقش بکاهد و تسلی خاطری پید اکند، چیزی که به مادر آن قوت قلب را بدهد که پسرش را نه تنها به سوی زندگی خطرناک بلکه به سوی مرگ روانه کند. اما درمیان همه حرفها حتی یک کلمه تسلی بخش نیافته بود… و اندوهش از آنجا بیشتر شده بود که دیده بود هیچ کس- آن طور که اندیشیده بود -نمی‌تواند احساساتش را درک کند.

اما حالا گفته های مسافر او را گیج و کمابیش شگفت زده کرد. ناگهان دریافت که این دیگران نیستند که در اشتباهند ون می‌توانند او را درک کنند بلکه خود اوست که نمی‌تواند به پای مادران و پدرانی برسد، که بدون اشک ریختن پسران خود را، هنگام جدایی، بدرقه و حتی تالب گور تشییع می‌کند.
سرش را بلند کرد و از همان گوشه‌ای که نشسته بود جلو آورد و سعی کرد با همه وجود به جزییاتی گوش دهد که مرد چاق برای همسفرانش تعریف می‌کرد و شرح می‌داد که چگونه پسرش مثل قهرمان، شاد و بدون تاسف، خود را برای شاه و میهن به کشتن داده است. به نظرش رسید که به جهانی کشانده شده که هرگز درخواب هم نمی‌توانست ببیند، جهانی که برایش بسیار ناشناخته بود و از اینکه می‌دید همه به پدر شجاعی تبریک می‌گویند که چنین صبورانه از مرگ پسرش حرف می‌زند بی اندازه خوشحال شد.

سپس ناگهان، مثل آنکه چیزی از آنهمه حرف نشنیده و کمابیش مثل آنکه از خواب بیدار شده باشد رو به پیر مرد کرد و پرسید: « پس …….راستی راستی پسرتان مرده؟»
همه به او خیره شدند. پیرمرد نیز روبرگرداند تا به او نگاه کند. با چشمهای درشت، بیرون زده، به اشک نشسته و خاکستری روشن خود به چهره او خیره شد. مدتی کوتاه سعی کرد پاسخ زن را بدهد، اما چیزی به نظرش نرسید. همچنان خیره شده بود، گویی تنها درآن لحظه- پس از آن پرسش ابلهانه و بی جا- بود که ناگاه سرانجام دریافت که پسرش به راستی مرده است، برای همیشه مرده است، برای همیشه. چهره‌اش درهم رفت، به شکلی ترسناک از شکل افتاد، سپس عجولانه دستمالی از جیب بیرون کشید و در میان شگفتی همه، بی اختیار، هق هقی جگر سوز و تاثرآور سرداد.

بیوگرافی لوئیجی پیراندللو
لوئیجی پیراندللو در۱۸۶۷ در سیسیل ایتالیا چشم به جهان گشود. او در دانشگاه ایتالیا و سپس دانشگاه بن به تحصیل پرداخت و پایان نامه درجه دکترای خود را در رشته لهجه زادگاه خود نوشت. پیراندللو کار ادبی را با شعر آغاز کرد اما لوئیجی کاپوئانا، رمان نویس نام آور سیسیلی، او را به نوشتن داستان تشویق کرد و پیراندللو نخستین مجموعه داستان خود را در۱ ۸۹۳ انتشار داد. سال بعد رانده شده را نوشت. درونمایه های نخستین داستان‌های او تقابل ظاهر و واقعیت است. او در این داستان ها به جنبه های غم انگیز جامعه ای می‌پردازد که تنها به ظاهر وانجام تشریفات ارج می‌نهد.

پیراندللو نخستین نمایشنامه خود شرارت را در ۱۹۰۸ نوشت. درسال ۱۹۱۶ درمدت یک سال نه نمایشنامه نوشت که از میان آنها اگر یان طور می اندیشید حق با شماست برای او شهرت کسب کرد.
پیراندللو با نمایشنامه‌های خود انقلابی در شگردهای تئاتر جدید پدید آورد. نمایشنامه هانری چهارم (۱۹۲۲) که نخستین نمایشنامه تئاتر پوچی به شمار می آید، بیش از دیگر نمایشنامه‌های او به اجرا درآمده است.

پیراندللو همراه با برتلد برشت، جان میلینگتن سینگ و یوجین اونیل چهار تن نمایشنامه نویس بزرگ قرن بیستم هستند.

موضوع: ,

داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو

سه شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۸۸


او که سعی می‌کرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتاده‌اش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند می‌گویید، چرند می‌گویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه…
داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو (نمایشنامه نویس ایتالیایی)

مسافرانی که شبانه با قطار سریع السیر رم را ترک کرده بودند ناگزیر شدند تا سپیده دم روز بعد، در ایستگاه کوچک فابریانو که خط آهن اصلی را به سمولمونا متصل می‌کرد، به انتظار قطار کوچک و قدیمی ‌محلی بمانند.
درسپیده دم زنی تنومند، سراپا سیاه پوش، همچون بسته ای بی شکل از واگن درجه دوم دودزده ودم کرده ای سر درآورد که پنج نفر شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او، شوهرش، مردی ریزاندام، لاغر و تکیده، نفس نفس زنان و نالان باچهره ای رنگ پریده و چشمهای کوچک و گیرا، که شرم و بی‌قراری درآنها خوانده می‌شد، پا به قطار گذاشت.
مرد که سرانجام جای نشستن پیدا کرده بود، از مسافرانی که به زنش کمک کرده و جا برایش باز کرده بودند مودبانه تشکر کرد، سپس رو به زن کرد، یقه پالتو او را پایین کشید و مودبانه پرسید:
« حالت خوب است، عزیزم؟»

زن به جای پاسخ یقه اش را تا روی چشمها بالا کشید و چهره‌اش را پنهان کرد. مرد با لبخند زمزمه کرد: «ای دنیای کثیف!» و احساس کرد موظف است برای همسفرانش شرح دهد که زن درمانده اش سزاوار دلسوزی است، چون جنگ پسر یکی یک دانه اش را از کنارش دورکرده، آن هم پسر بیست ساله‌ای که آنها، هردو، زندگی‌شان را به پایش ریخته اند و حتی خانه‌شان را درسولمونا به باد داده‌اند تا توانسته‌اند همراهش به رم بروند، اسمش را به عنوان دانشجو بنویسند، سپس اجازه دهند که داوطلبانه در جنگ شرکت کند به این شرط که دست کم تا شش ماه او را به جبهه نفرستند. اما ناگهان تلگرامی ‌به دست شان رسیده که درآن نوشته شده تا سه روز دیگر از رم می‌رود و از آنها می‌خواهد که برای بدرقه‌اش به رم بیایند.
زن زیر پالتو پیچ و تاب می‌خورد و گهگاه مانند حیوانی وحشی خرناس می‌کشید. دلش گواهی می‌داد که همه آن حرفها سر سوزنی دلسوزی آن آدمها را، که احتمالا موقعیت ناگوار خود او را داشتند جلب نکرده است. یکی از آنها که سراپا گوش بود گفت: «شما باید شکر خدارا به جا بیاورید که پسرتان تازه به جبهه می‌رود. پسر مرا از روز اول جنگ به آنجا فرستادند و تا حالا دوبار با تن مجروح آمد و باز به جبهه برگشته»
مسافر دیگری گفت :«مرا چه می‌گویید؟ من دو پسرو سه برادرزاده در جبهه دارم.»
شوهر زن بی درنگ گفت: «بله، اما آخر این پسر یکی یکدانه ماست.»
«چه فرقی می‌کند؟ آدم ممکن است پسر یکی یکدانه اش را با توجه بیش از حد لوس بکند، اما او را بیش از وقتی دوست ندارد که چند بچه دیگر هم دورش را گرفته باشند. محبت پدرانه نان نیست که بشود تکه تکه کرد و به طور مساوی میان بچه ها قسمت کرد. هر پدری همه محبتش را، بدون تبعیض، نثار هرکدام از بچه هایش می‌کند، خواه یک بچه داشته باشد خواه ده بچه و اگر من حالا برای دو پسرم ناراحتم، این ناراحتی برای هریک از آنها نصف نمی‌شود، بلکه دو برابر می‌شود……..»

شوهر آشفته خاطر آهی کشید و گفت :«درست است….درست است …اما بگیریم، البته دور از جان شما، پدری دو پسر درجبهه جنگ داشته باشد و یکی از آنها را از دست بدهد، دراین صورت یکی از آنها برایش می‌ماند تا تسلی خاطری پیدا کند….درحالی که …» دیگری از جا در رفت و گفت :«بله، پسری می‌ماند تا تسلی خاطر پیدا کند، اما درعین حال پسری می‌ماند تا باز نگران جانش باشد، درحالی که پدری که یک فرزند پسر داشته باشد پس از مرگ او می‌تواند برود خود را سربه نیست کند و به پریشانی خود پایان دهد. کدام یک از این دو موقعیت بدتر است؟ نمی‌بینید که وضع من چقدر ناگوارتر از شماست؟»

مسافر دیگر، مردی چاق وسرخ چهره، با چشمهای خاکستری کمرنگ و بیرون زده، میان حرفش رفت: «چرند می‌گویید»
نفس نفس می‌زد، چشمهای بیرون زده اش گویی خشونت درونی نیروی سرکش را بیرون می‌ریخت که تن ناتوان او تاب نگهداری آن را نداشت. او که سعی می‌کرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتاده‌اش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند می‌گویید، چرند می‌گویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه پس می‌اندازیم؟»
مسافران دیگر با پریشانی به او خیره شدند. مسافری که پسرش از روز اول جنگ به جبهه رفته بود، آهی کشید و گفت: «حق با شماست، بچه های ما مال ما نیستند، مال میهن اند..»

مسافر چاق با حاضر جوابی گفت: «باها! پس بفرمایید ما با یاد میهن بچه پس می‌اندازیم. پسرهای ما به دنیا می‌آیند….خوب دیگر، چون باید به دنیا بیایند و وقتی به دنیا آمدند جان ما نثارشان می‌شود. واقعیت مساله همین است که می‌گویم. ما مال آنها هستیم، آنها مال ما نیستند و وقتی به سن بیست سالگی می‌رسند درست حال بیست سالگی ما را پیدا می‌کنند. ما هم پدر ومادر داشتیم، اما چیزهای دیگری هم توی این دنیا بود. زن، سیگار، رویاهای دور و دراز، پیوندهای تازه……. و البته میهن هم جای خود را داشت، یعنی وقتی بیست ساله می‌شدیم به ندای آن پاسخ می‌دادیم، حتی اگر پدر و مادر جلو ما را می‌گرفتند. البته حالا در سن و سال ما عشق به میهن هنوز هم همان قدر و منزلت را دارد اما علاقه ما به بچه های‌مان بیش از میهن است. می‌خواهم ببینم، میان ما کسی پیدا می‌شود که اگر بنیه‌اش را داشته باشد نخواهد جای پسرش را، از ته دل، درجبهه بگیرد؟»

صدا از کسی درنیامد، همه سرخود را، به نشان تصدیق تکان دادند. مرد چاق دنبال حرفهایش را گرفت: «پس ما چرا به احساسات بچه هایمان، وقتی به بیست سالگی می‌رسند، نباید اعتنا کنیم؟ طبیعی نیست که وقتی بیست ساله می‌شوند به عشق میهن توجه کنند (البته منظورم پسرهای سربه راه است) و آن را مهم‌تر از علاقه به ما بدانند؟ طبیعی نیست که ما را پسرهای پیری بدانند که از کار افتاده‌ایم و باید درخانه ماندگار شویم؟ و اگر میهن مثل نانی که تک تک ما باید بخوریم تا از گرسنگی نمیریم، وجودش ضروری است، پس کسانی باید بروند و از آن دفاع کنند و پسرهای ما، پسرهای بیست ساله می‌شوند، این کار را می‌کنند و به اشکهای ما نیاز ندارند. چون اگر بمیرند هیجان زده وشادمان می‌میرند (البته منظورم پسرهای سر به راه است) حالا اگر کسی جوان و شادمان بمیرد با جنبه‌های زشت زندگی، با حقارتها، بیهودگیها و سرخوردگیها رو به رو نشود……چه بهتر از این؟ در مرگش کسی نباید اشک بریزد، همه باید بخندند، همین طورکه من می‌خندم، …..یا دست کم شکر خدا را به جا آورند، همین طور که من بجا می‌آورم، چون پسر من، پیش از مرگ، برایم پیغام فرستاد که پایان زندگی‌اش همان طور بوده که همیشه آرزو داشت. برای همین است که، چنان که می‌بینید سیاه هم نپوشیده‌ام….»

کت پوست گوزن خود را، که رنگ روشن داشت، تکان داد تا حرفش را ثابت کند، لب کبود او که جای دو دندان افتاده اش را می‌پوشاند، لرزید. در چشمهای بی‌حرکتش اشک حلقه زده بود و چیزی نگذشت که حرفهایش را با خنده ای جیغ مانند که به هق هق می‌ماند، پایان داد.
دیگران تصدیق کردند: « کاملا همین طور است………..کاملا همین طور است.»

زنی که زیر پالتو، دریک گوشه، مثل بسته ای به نظر می‌رسید و نشسته بود و گوش داده بود، سه ماه می‌شد که سعی کرده بود در گفته های شوهر و دوستانش چیزی پیدا کند که از اندوه عمیقش بکاهد و تسلی خاطری پید اکند، چیزی که به مادر آن قوت قلب را بدهد که پسرش را نه تنها به سوی زندگی خطرناک بلکه به سوی مرگ روانه کند. اما درمیان همه حرفها حتی یک کلمه تسلی بخش نیافته بود… و اندوهش از آنجا بیشتر شده بود که دیده بود هیچ کس- آن طور که اندیشیده بود -نمی‌تواند احساساتش را درک کند.

اما حالا گفته های مسافر او را گیج و کمابیش شگفت زده کرد. ناگهان دریافت که این دیگران نیستند که در اشتباهند ون می‌توانند او را درک کنند بلکه خود اوست که نمی‌تواند به پای مادران و پدرانی برسد، که بدون اشک ریختن پسران خود را، هنگام جدایی، بدرقه و حتی تالب گور تشییع می‌کند.
سرش را بلند کرد و از همان گوشه‌ای که نشسته بود جلو آورد و سعی کرد با همه وجود به جزییاتی گوش دهد که مرد چاق برای همسفرانش تعریف می‌کرد و شرح می‌داد که چگونه پسرش مثل قهرمان، شاد و بدون تاسف، خود را برای شاه و میهن به کشتن داده است. به نظرش رسید که به جهانی کشانده شده که هرگز درخواب هم نمی‌توانست ببیند، جهانی که برایش بسیار ناشناخته بود و از اینکه می‌دید همه به پدر شجاعی تبریک می‌گویند که چنین صبورانه از مرگ پسرش حرف می‌زند بی اندازه خوشحال شد.

سپس ناگهان، مثل آنکه چیزی از آنهمه حرف نشنیده و کمابیش مثل آنکه از خواب بیدار شده باشد رو به پیر مرد کرد و پرسید: « پس …….راستی راستی پسرتان مرده؟»
همه به او خیره شدند. پیرمرد نیز روبرگرداند تا به او نگاه کند. با چشمهای درشت، بیرون زده، به اشک نشسته و خاکستری روشن خود به چهره او خیره شد. مدتی کوتاه سعی کرد پاسخ زن را بدهد، اما چیزی به نظرش نرسید. همچنان خیره شده بود، گویی تنها درآن لحظه- پس از آن پرسش ابلهانه و بی جا- بود که ناگاه سرانجام دریافت که پسرش به راستی مرده است، برای همیشه مرده است، برای همیشه. چهره‌اش درهم رفت، به شکلی ترسناک از شکل افتاد، سپس عجولانه دستمالی از جیب بیرون کشید و در میان شگفتی همه، بی اختیار، هق هقی جگر سوز و تاثرآور سرداد.

بیوگرافی لوئیجی پیراندللو
لوئیجی پیراندللو در۱۸۶۷ در سیسیل ایتالیا چشم به جهان گشود. او در دانشگاه ایتالیا و سپس دانشگاه بن به تحصیل پرداخت و پایان نامه درجه دکترای خود را در رشته لهجه زادگاه خود نوشت. پیراندللو کار ادبی را با شعر آغاز کرد اما لوئیجی کاپوئانا، رمان نویس نام آور سیسیلی، او را به نوشتن داستان تشویق کرد و پیراندللو نخستین مجموعه داستان خود را در۱ ۸۹۳ انتشار داد. سال بعد رانده شده را نوشت. درونمایه های نخستین داستان‌های او تقابل ظاهر و واقعیت است. او در این داستان ها به جنبه های غم انگیز جامعه ای می‌پردازد که تنها به ظاهر وانجام تشریفات ارج می‌نهد.

پیراندللو نخستین نمایشنامه خود شرارت را در ۱۹۰۸ نوشت. درسال ۱۹۱۶ درمدت یک سال نه نمایشنامه نوشت که از میان آنها اگر یان طور می اندیشید حق با شماست برای او شهرت کسب کرد.
پیراندللو با نمایشنامه‌های خود انقلابی در شگردهای تئاتر جدید پدید آورد. نمایشنامه هانری چهارم (۱۹۲۲) که نخستین نمایشنامه تئاتر پوچی به شمار می آید، بیش از دیگر نمایشنامه‌های او به اجرا درآمده است.

پیراندللو همراه با برتلد برشت، جان میلینگتن سینگ و یوجین اونیل چهار تن نمایشنامه نویس بزرگ قرن بیستم هستند.

موضوع: ,

داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو

یکشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۸۸


او که سعی می‌کرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتاده‌اش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند می‌گویید، چرند می‌گویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه…
داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو (نمایشنامه نویس ایتالیایی)

مسافرانی که شبانه با قطار سریع السیر رم را ترک کرده بودند ناگزیر شدند تا سپیده دم روز بعد، در ایستگاه کوچک فابریانو که خط آهن اصلی را به سمولمونا متصل می‌کرد، به انتظار قطار کوچک و قدیمی ‌محلی بمانند.
درسپیده دم زنی تنومند، سراپا سیاه پوش، همچون بسته ای بی شکل از واگن درجه دوم دودزده ودم کرده ای سر درآورد که پنج نفر شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او، شوهرش، مردی ریزاندام، لاغر و تکیده، نفس نفس زنان و نالان باچهره ای رنگ پریده و چشمهای کوچک و گیرا، که شرم و بی‌قراری درآنها خوانده می‌شد، پا به قطار گذاشت.
مرد که سرانجام جای نشستن پیدا کرده بود، از مسافرانی که به زنش کمک کرده و جا برایش باز کرده بودند مودبانه تشکر کرد، سپس رو به زن کرد، یقه پالتو او را پایین کشید و مودبانه پرسید:
« حالت خوب است، عزیزم؟»

زن به جای پاسخ یقه اش را تا روی چشمها بالا کشید و چهره‌اش را پنهان کرد. مرد با لبخند زمزمه کرد: «ای دنیای کثیف!» و احساس کرد موظف است برای همسفرانش شرح دهد که زن درمانده اش سزاوار دلسوزی است، چون جنگ پسر یکی یک دانه اش را از کنارش دورکرده، آن هم پسر بیست ساله‌ای که آنها، هردو، زندگی‌شان را به پایش ریخته اند و حتی خانه‌شان را درسولمونا به باد داده‌اند تا توانسته‌اند همراهش به رم بروند، اسمش را به عنوان دانشجو بنویسند، سپس اجازه دهند که داوطلبانه در جنگ شرکت کند به این شرط که دست کم تا شش ماه او را به جبهه نفرستند. اما ناگهان تلگرامی ‌به دست شان رسیده که درآن نوشته شده تا سه روز دیگر از رم می‌رود و از آنها می‌خواهد که برای بدرقه‌اش به رم بیایند.
زن زیر پالتو پیچ و تاب می‌خورد و گهگاه مانند حیوانی وحشی خرناس می‌کشید. دلش گواهی می‌داد که همه آن حرفها سر سوزنی دلسوزی آن آدمها را، که احتمالا موقعیت ناگوار خود او را داشتند جلب نکرده است. یکی از آنها که سراپا گوش بود گفت: «شما باید شکر خدارا به جا بیاورید که پسرتان تازه به جبهه می‌رود. پسر مرا از روز اول جنگ به آنجا فرستادند و تا حالا دوبار با تن مجروح آمد و باز به جبهه برگشته»
مسافر دیگری گفت :«مرا چه می‌گویید؟ من دو پسرو سه برادرزاده در جبهه دارم.»
شوهر زن بی درنگ گفت: «بله، اما آخر این پسر یکی یکدانه ماست.»
«چه فرقی می‌کند؟ آدم ممکن است پسر یکی یکدانه اش را با توجه بیش از حد لوس بکند، اما او را بیش از وقتی دوست ندارد که چند بچه دیگر هم دورش را گرفته باشند. محبت پدرانه نان نیست که بشود تکه تکه کرد و به طور مساوی میان بچه ها قسمت کرد. هر پدری همه محبتش را، بدون تبعیض، نثار هرکدام از بچه هایش می‌کند، خواه یک بچه داشته باشد خواه ده بچه و اگر من حالا برای دو پسرم ناراحتم، این ناراحتی برای هریک از آنها نصف نمی‌شود، بلکه دو برابر می‌شود……..»

شوهر آشفته خاطر آهی کشید و گفت :«درست است….درست است …اما بگیریم، البته دور از جان شما، پدری دو پسر درجبهه جنگ داشته باشد و یکی از آنها را از دست بدهد، دراین صورت یکی از آنها برایش می‌ماند تا تسلی خاطری پیدا کند….درحالی که …» دیگری از جا در رفت و گفت :«بله، پسری می‌ماند تا تسلی خاطر پیدا کند، اما درعین حال پسری می‌ماند تا باز نگران جانش باشد، درحالی که پدری که یک فرزند پسر داشته باشد پس از مرگ او می‌تواند برود خود را سربه نیست کند و به پریشانی خود پایان دهد. کدام یک از این دو موقعیت بدتر است؟ نمی‌بینید که وضع من چقدر ناگوارتر از شماست؟»

مسافر دیگر، مردی چاق وسرخ چهره، با چشمهای خاکستری کمرنگ و بیرون زده، میان حرفش رفت: «چرند می‌گویید»
نفس نفس می‌زد، چشمهای بیرون زده اش گویی خشونت درونی نیروی سرکش را بیرون می‌ریخت که تن ناتوان او تاب نگهداری آن را نداشت. او که سعی می‌کرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتاده‌اش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند می‌گویید، چرند می‌گویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه پس می‌اندازیم؟»
مسافران دیگر با پریشانی به او خیره شدند. مسافری که پسرش از روز اول جنگ به جبهه رفته بود، آهی کشید و گفت: «حق با شماست، بچه های ما مال ما نیستند، مال میهن اند..»

مسافر چاق با حاضر جوابی گفت: «باها! پس بفرمایید ما با یاد میهن بچه پس می‌اندازیم. پسرهای ما به دنیا می‌آیند….خوب دیگر، چون باید به دنیا بیایند و وقتی به دنیا آمدند جان ما نثارشان می‌شود. واقعیت مساله همین است که می‌گویم. ما مال آنها هستیم، آنها مال ما نیستند و وقتی به سن بیست سالگی می‌رسند درست حال بیست سالگی ما را پیدا می‌کنند. ما هم پدر ومادر داشتیم، اما چیزهای دیگری هم توی این دنیا بود. زن، سیگار، رویاهای دور و دراز، پیوندهای تازه……. و البته میهن هم جای خود را داشت، یعنی وقتی بیست ساله می‌شدیم به ندای آن پاسخ می‌دادیم، حتی اگر پدر و مادر جلو ما را می‌گرفتند. البته حالا در سن و سال ما عشق به میهن هنوز هم همان قدر و منزلت را دارد اما علاقه ما به بچه های‌مان بیش از میهن است. می‌خواهم ببینم، میان ما کسی پیدا می‌شود که اگر بنیه‌اش را داشته باشد نخواهد جای پسرش را، از ته دل، درجبهه بگیرد؟»

صدا از کسی درنیامد، همه سرخود را، به نشان تصدیق تکان دادند. مرد چاق دنبال حرفهایش را گرفت: «پس ما چرا به احساسات بچه هایمان، وقتی به بیست سالگی می‌رسند، نباید اعتنا کنیم؟ طبیعی نیست که وقتی بیست ساله می‌شوند به عشق میهن توجه کنند (البته منظورم پسرهای سربه راه است) و آن را مهم‌تر از علاقه به ما بدانند؟ طبیعی نیست که ما را پسرهای پیری بدانند که از کار افتاده‌ایم و باید درخانه ماندگار شویم؟ و اگر میهن مثل نانی که تک تک ما باید بخوریم تا از گرسنگی نمیریم، وجودش ضروری است، پس کسانی باید بروند و از آن دفاع کنند و پسرهای ما، پسرهای بیست ساله می‌شوند، این کار را می‌کنند و به اشکهای ما نیاز ندارند. چون اگر بمیرند هیجان زده وشادمان می‌میرند (البته منظورم پسرهای سر به راه است) حالا اگر کسی جوان و شادمان بمیرد با جنبه‌های زشت زندگی، با حقارتها، بیهودگیها و سرخوردگیها رو به رو نشود……چه بهتر از این؟ در مرگش کسی نباید اشک بریزد، همه باید بخندند، همین طورکه من می‌خندم، …..یا دست کم شکر خدا را به جا آورند، همین طور که من بجا می‌آورم، چون پسر من، پیش از مرگ، برایم پیغام فرستاد که پایان زندگی‌اش همان طور بوده که همیشه آرزو داشت. برای همین است که، چنان که می‌بینید سیاه هم نپوشیده‌ام….»

کت پوست گوزن خود را، که رنگ روشن داشت، تکان داد تا حرفش را ثابت کند، لب کبود او که جای دو دندان افتاده اش را می‌پوشاند، لرزید. در چشمهای بی‌حرکتش اشک حلقه زده بود و چیزی نگذشت که حرفهایش را با خنده ای جیغ مانند که به هق هق می‌ماند، پایان داد.
دیگران تصدیق کردند: « کاملا همین طور است………..کاملا همین طور است.»

زنی که زیر پالتو، دریک گوشه، مثل بسته ای به نظر می‌رسید و نشسته بود و گوش داده بود، سه ماه می‌شد که سعی کرده بود در گفته های شوهر و دوستانش چیزی پیدا کند که از اندوه عمیقش بکاهد و تسلی خاطری پید اکند، چیزی که به مادر آن قوت قلب را بدهد که پسرش را نه تنها به سوی زندگی خطرناک بلکه به سوی مرگ روانه کند. اما درمیان همه حرفها حتی یک کلمه تسلی بخش نیافته بود… و اندوهش از آنجا بیشتر شده بود که دیده بود هیچ کس- آن طور که اندیشیده بود -نمی‌تواند احساساتش را درک کند.

اما حالا گفته های مسافر او را گیج و کمابیش شگفت زده کرد. ناگهان دریافت که این دیگران نیستند که در اشتباهند ون می‌توانند او را درک کنند بلکه خود اوست که نمی‌تواند به پای مادران و پدرانی برسد، که بدون اشک ریختن پسران خود را، هنگام جدایی، بدرقه و حتی تالب گور تشییع می‌کند.
سرش را بلند کرد و از همان گوشه‌ای که نشسته بود جلو آورد و سعی کرد با همه وجود به جزییاتی گوش دهد که مرد چاق برای همسفرانش تعریف می‌کرد و شرح می‌داد که چگونه پسرش مثل قهرمان، شاد و بدون تاسف، خود را برای شاه و میهن به کشتن داده است. به نظرش رسید که به جهانی کشانده شده که هرگز درخواب هم نمی‌توانست ببیند، جهانی که برایش بسیار ناشناخته بود و از اینکه می‌دید همه به پدر شجاعی تبریک می‌گویند که چنین صبورانه از مرگ پسرش حرف می‌زند بی اندازه خوشحال شد.

سپس ناگهان، مثل آنکه چیزی از آنهمه حرف نشنیده و کمابیش مثل آنکه از خواب بیدار شده باشد رو به پیر مرد کرد و پرسید: « پس …….راستی راستی پسرتان مرده؟»
همه به او خیره شدند. پیرمرد نیز روبرگرداند تا به او نگاه کند. با چشمهای درشت، بیرون زده، به اشک نشسته و خاکستری روشن خود به چهره او خیره شد. مدتی کوتاه سعی کرد پاسخ زن را بدهد، اما چیزی به نظرش نرسید. همچنان خیره شده بود، گویی تنها درآن لحظه- پس از آن پرسش ابلهانه و بی جا- بود که ناگاه سرانجام دریافت که پسرش به راستی مرده است، برای همیشه مرده است، برای همیشه. چهره‌اش درهم رفت، به شکلی ترسناک از شکل افتاد، سپس عجولانه دستمالی از جیب بیرون کشید و در میان شگفتی همه، بی اختیار، هق هقی جگر سوز و تاثرآور سرداد.

بیوگرافی لوئیجی پیراندللو
لوئیجی پیراندللو در۱۸۶۷ در سیسیل ایتالیا چشم به جهان گشود. او در دانشگاه ایتالیا و سپس دانشگاه بن به تحصیل پرداخت و پایان نامه درجه دکترای خود را در رشته لهجه زادگاه خود نوشت. پیراندللو کار ادبی را با شعر آغاز کرد اما لوئیجی کاپوئانا، رمان نویس نام آور سیسیلی، او را به نوشتن داستان تشویق کرد و پیراندللو نخستین مجموعه داستان خود را در۱ ۸۹۳ انتشار داد. سال بعد رانده شده را نوشت. درونمایه های نخستین داستان‌های او تقابل ظاهر و واقعیت است. او در این داستان ها به جنبه های غم انگیز جامعه ای می‌پردازد که تنها به ظاهر وانجام تشریفات ارج می‌نهد.

پیراندللو نخستین نمایشنامه خود شرارت را در ۱۹۰۸ نوشت. درسال ۱۹۱۶ درمدت یک سال نه نمایشنامه نوشت که از میان آنها اگر یان طور می اندیشید حق با شماست برای او شهرت کسب کرد.
پیراندللو با نمایشنامه‌های خود انقلابی در شگردهای تئاتر جدید پدید آورد. نمایشنامه هانری چهارم (۱۹۲۲) که نخستین نمایشنامه تئاتر پوچی به شمار می آید، بیش از دیگر نمایشنامه‌های او به اجرا درآمده است.

پیراندللو همراه با برتلد برشت، جان میلینگتن سینگ و یوجین اونیل چهار تن نمایشنامه نویس بزرگ قرن بیستم هستند.

موضوع: ,

کرگدن‌ها، اثر به یادماندنی اوژن یونسکو

یکشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۸۸


تنم را که بیش از اندازه سفید بود و پاهای پر مویم را تماشا می‌کردم: ای کاش که آن پوست سفت و آن رنگ یشمی فاخر و آن برهنگی شایسته و بی‌موی آن‌ها…
اوژن یونسکو
تولد: ۱۹۱۲ – نمایش‌نامه‌نویس و داستان‌نویس و منتقد
در رومانی به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه و دانشگاهی را در همان‌جا به پایان رساند و در ۱۹۳۸ به فرانسه رفت.
اولین نمایشنامه‌اش آوازه‌خوان کچل در ۱۹۵۰ او را به شهرت جهانی رساند.
مهم‌ترین نمایش‌نامه‌های او: درس (۱۹۵۱)، صندلی‌ها (۱۹۵۲)، آمده یا چگونه می‌توان از شرش خلاص شد(۱۹۵۴)، مستأجر جدید (۱۹۵۷)، کرگدن‌ها (۱۹۶۰)، شاه می‌میرد (۱۹۶۲)، تشنگی و گرسنگی (۱۹۶۶)، مکب ( ۱۹۷۲).
یونسکو بعضی از نمایش‌نامه‌هایش را ابتدا به صورت داستان کوتاه نوشته و بعد به صورت نمایش‌نامه درآورده است. «کرگدن‌ها» یکی از این‌هاست که از مجموعه داستان‌های او عکس سرهنگ (۱۹۶۲ ) انتخاب و ترجمه شده است.
او در ۱۹۶۹ به عضویت فرهنگستان فرانسه درآمد.

کرگدن‌ها
من و دوستم ژان در ایوان کافه‌ای نشسته بودیم و آرام از هر دری سخن می‌گفتیم که ناگهان در پیاده‌رو مقابل، عظیم و جسیم و نفس‌زنان، کرگدنی را دیدیم که کوس بسته بود و می‌تاخت و تنه‌اش به بساط فروشندگان می‌سایید. رهگذران به سرعت خود را از مسیر او کنار می‌کشیدند تا راه برایش باز کنند. کدبانویی از وحشت نعره کشید و سبد از دستش افتاد و شراب بطری شکسته‌ای روی سنگفرش پخش شد. چند تن از رهگذران، از جمله پیرمردی، خود را به داخل دکان‌ها پرت کردند. این همه به سرعت برق گذشت. رهگذران از پناه‌گاه‌ها بیرون آمدند ، گروه‌هایی تشکیل دادند، به دنبال کرگدن که دیگر دور شده بود نگریستند ، دربارة ماجرا بحث کردند، سپس متفرق شدند.
واکنش‌های من نسبتاَ کند است. فقط تصویر یک حیوان درنده دونده در ذهنم نقش بست بی‌آن‌که اهمیت فوق‌العاده‌ای به آن بدهم. وانگهی آن روز صبح احساس خستگی می‌کردم و دهانم بر اثر می‌گساری‌های شب پیش تلخ بود؛ سالروز تولد یکی از دوستانم را جشن گرفته بودیم. ژان جزو جمع نبود و از این‌رو لحظه اول حیرت که گذشت شگفت‌زده گفت:
- کرگدن و آن هم رها شده در شهر! آیا تعجب نمی‌کنید؟ نباید چنین چیزی را اجازه بدهند.
گفتم: راستی هم! فکرش را نکرده بودم. خطرناک است.
- باید نزد مقامات شهرداری شکایت بکنیم.
گفتم: شاید از باغ‌وحش فرار کرده باشد.
جواب داد: خواب می‌بینید! از وقتی که طاعون، در قرن دوازدهم، حیوانات را قلع و قمع کرد دیگر باغ‌وحشی در شهر ما نمانده است.
- پس شاید از سیرک آمده باشد.
- چه سیرکی؟ شهرداری به چادر‌نشین‌ها اجازة اقامت در اراضی این بخش را نمی‌دهد. از زمان بچگی ما حتی یک نفرشان از این‌ طرف‌ها رد نشده است.
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم: شاید از آن زمان یکی از این حیوانات خودش را در بیشه‌های باتلاقی این حوالی مخفی کرده باشد.
- بخارات غلیظ الکل وجود شما را گرفته است.
- از معده متصاعد می‌شود…
- بله، و مغز شما را احاطه می‌کند. بیشه‌های باتلاقی در این حوالی کجا بود؟ اسم ایالت ما را« کاستیل کوچک» گذاشته‌اند، یعنی بیابان برهوت.
- پس شاید خودش را زیر قلوه سنگی مخفی کرده باشد. شاید روی شاخة خشکیده‌ای لانه گذاشته باشد.
- شما با این حرف‌های ضد و نقیض حوصله‌ام را سر می‌برید. شما توانایی این‌که جدی حرف بزنید ندارید.
- به خصوص امروز.
- امروز هم مثل روزهای دیگر.
- ژان عزیزم، عصبانی نشوید. ما که نباید سر این حیوان با هم‌دیگر دعوا کنیم…

موضوع را عوض کردیم و درباره آفتاب و باران، که در نواحی ما بسیار کم می‌بارد، و درباره لزوم استفاده از ابرهای مصنوعی و درباره مسائل روزمره لاینحل دیگر حرف زدیم.
از یک‌دیگر جدا شدیم. یکشنبه بود. رفتم خوابیدم و تمام روز را خواب بودم. این یکشنبه هم مثل یکشنبه‌های دیگر به هدر رفت. صبح دوشنبه به اداره رفتم و جداَ تصمیم گرفتم که دیگر هرگز، به‌ خصوص روزهای شنبه، مستی نکنم تا روزهای یکشنبه‌ام به هدر نرود. آخر من فقط یک روز در هفته آزاد بودم و سه هفته تعطیل تابستانی داشتم. به جای مشروب خوردن و بیمار شدن آیا بهتر نبود که سرخوش و تردماغ باشم و لحظه‌های کوتاه آزادی‌ام را به طرز عاقلانه‌ای بگذرانم؟ مثلاَ به دیدن موزه‌ها بروم، مجله‌های ادبی بخوانم، سخنرانی بشنوم؟ و به جای این‌که موجودی‌ام را صرف مسکرات کنم آیا پسندیده‌تر نبود که بلیت تئاتر بخرم و به تماشای نمایش‌نامه‌های جالب توجه بروم؟ من از تئاتر پیشرو که این همه حرفش را می‌زنند غافل بودم و هیچ‌کدام از نمایش‌های اوژن یونسکو را ندیده بودم. یا باید همین امروز نوگرا بشوم یا دیگر هیچ‌وقت.

یکشنبه بعد باز در ایوان همان کافه به ژان برخوردم. در حالی که به او دست می‌دادم گفتم:
- من به قولم وفا کردم.
پرسید: چه قولی داده بودید؟
- قولی که به خودم داده بودم. من عهد کرده‌ام که دیگر مشروب نخورم. به جای می‌گساری تصمیم گرفته‌ام که ذوقم را پرورش بدهم و ذهنم را فرهیخته بکنم. امروز فکرم روشن است. بعدازظهر به موزه شهرداری می‌روم و شب به تئاتر. آیا با من می‌آیید؟
ژان پاسخ داد: خدا کند که نیت‌های نیک شما دوام بیاورد. من نمی‌توانم همراه شما بیایم. باید برای دیدن دوستانم به پیاله‌فروشی بروم.
- وای عزیز من، حال شما دارید سرمشق بد به دیگران می‌دهید. می‌خواهید بروید مستی کنید!
ژان با لحن خشمگینی جواب داد:
- یک‌بار استثناست در حالی که شما…
بحث ما داشت به جاهای باریک می‌کشید که ناگهان غرش رعد‌آسایی شنیدیم و صداهای شتابنده سم حیوانی وحشی همراه با فریادهای مردم و مئومئوهای گربه‌ای برخاست و همان دم، در پیاده‌رو مقابل، به سرعت برق، جثه کرگدنی که نفیر می‌کشید و به تاخت می‌رفت پیدا و ناپیدا شد.
لحظه‌ای بعد زنی که لاشه بی‌شکلی را در بغل گرفته بود هق‌هق‌کنان به خیابان دوید و شیون‌کنان گفت:
- گربه‌ام را زیر گرفت. گربه‌ام را له کرد.

مردم به دور زن بیچاره مو‌آشفته که گویی مجسمه ماتم بود جمع شدند و بر او دل سوختند و به صدای بلند گفتند:
- بدبختی را ببین، حیوان زبان بسته!
من و ژان برخاستیم و به یک جست به آن سمت خیابان رفتیم و به جمع دوره‌کنندگان زن بینوا پیوستیم. من که نمی‌دانستم چطور او را تسلی بدهم احمقانه گفتم:
- همه گربه‌ها فانی هستند.
عطار یاد‌آوری کرد:
- هفته پیش هم از جلو دکان من رد شد!
ژان با لحن قاطعی گفت:
- این همان نبود، همان نبود. کرگدن هفته پیش دو شاخ روی بینی داشت. کرگدن آسیایی بود، در حالی که کرگدن این هفته یک شاخ داشت، کرگدن افریقایی بود.
من کلافه شدم و گفتم:
- مزخرف می‌گویید. چطور می‌توانستید شاخ‌هایش را تشخیص بدهید؟ حیوان چنان به سرعت گذشت که ما به زور او را دیدیم. شما فرصت شمردن شاخ‌هایش را نداشتید.
ژان با خشونت جواب داد:
- مغز مرا که بخار الکل نگرفته است، ذهن من روشن است و زود حساب می‌کنم.
- آخر سرش پایین بود و می‌تاخت.
- به همین دلیل شاخ‌هایش بهتر دیده می‌شد.
- ژان، شما آدم پرمدعایی هستید، آدم فضل‌فروشی که معلوماتش مبنایی ندارد. زیرا اولاَ کرگدن آسیایی است که یک شاخ روی بینی‌اش دارد، کرگدن افریقایی دو شاخ دارد!
- اشتباه می‌کنید، برعکس است.
- می‌خواهید شرط ببندید؟
- من با شما شرط نمی‌بندم.
و در حالی که از فرط خشم سرخ شده بود فریاد کشید:
- آن دو شاخ روی سر خودتان است، ای بدبخت آسیایی!
- من شاخ ندارم و هیچ‌وقت هم شاخ نخواهم داشت. من آسیایی نیستم. وانگهی آسیایی‌ها هم آدم‌اند، مثل همه مردم.
ژان که از خود بی‌خود شده بود فریاد زد:
- آن‌ها زردند.
پشت به من کرد و با قدم‌های بلند ناسزاگویان دور شد.

خودم را آدم مضحکی حس کردم. حق بود ملایم‌تر باشم و با او مخالفت نکنم: من که می‌دانستم ژان تحمل ندارد و کوچک‌ترین ناملایمی کف به لبش می‌آورد. تنها عیب او همین بود، اما دل مهربانی داشت و کمک‌های بی‌شماری به من کرده بود. چند نفری که آن‌جا جمع بودند و به حرف‌های ما گوش می‌دادند گربة له‌شدة زن بینوا را از یاد بردند. دور من جمع شده بودند و بحث می‌کردند: بعضی می‌گفتند که کرگدن آسیایی تک شاخ است و حق را به من می‌دادند و بعضی به عکس بر این عقیده بودند که کرگدن تک شاخ مال افریقاست و حق را به جانب مخالف‌گوی من می‌دانستند.
آقایی (کلاه‌ حصیری ، سبیل کوچک، عینک بی‌دسته، کله مخصوص اهل منطق) که تا آن‌وقت در کناری ایستاده بود و حرف نمی‌زد وارد بحث شد:
- موضوع این نیست. بحث درباره مسئله‌ای بود که شما از آن دور افتادید. در شروع مطلب، این سؤال را مطرح کردید که آیا کرگدن امروز همان کرگدن یکشنبه پیش بود یا کرگدن دیگری بود. باید جواب این را داد. ممکن است شما دو بار یک کرگدن را دیده باشید که یک شاخ داشته است، چنان که ممکن است دو بار یک کرگدن را دیده باشید که دو شاخ داشته است. هم‌چنین ممکن است یک بار یک کرگدن را با یک شاخ و بار دیگر یک کرگدن دیگر را با یک شاخ دیگر دیده باشید. یا یک بار یک کرگدن را با دو شاخ و بار دیگر یک کرگدن دیگر را با دو شاخ دیگر دیده باشید. اگر بار اول کرگدنی را با دو شاخ و بار دوم کرگدنی را با یک شاخ دیده باشید باز هم قضیه منتج نخواهد بود. ممکن است که در عرض همین هفته یکی از شاخ‌های کرگدن افتاده باشد و کرگدن امروز همان کرگدن هفته پیش باشد. ممکن هم هست که دو کرگدن دو شاخ هر دو یکی از شاخ‌های خود را از دست داده باشند. اگر بتوانید ثابت کنید که بار اول یک کرگدن یک شاخ، چه آسیایی و چه آفریقایی، دیده‌اید و امروز یک کرگدن دوشاخ، خواه افریقایی یا آسیایی، در این صورت می‌توانیم نتیجه بگیریم که ما دو کرگدن مختلف دیده‌ایم، زیرا بعید می‌نماید که شاخ دومی در ظرف چند روز به نحو مشهودی روی بینی کرگدن بروید و موجب تبدیل کرگدن آسیایی یا آفریقایی به کرگدن افریقایی یا آسیایی بشود. این امر مطلقاَ ممکن نیست، زیرا موجود واحد نمی‌تواند در دو مکان مختلف متولد شود، خواه در لحظه واحد و خواه در دو لحظه مختلف.
گفتم:
- به نظر من واضح و روشن است، جز این‌که مسئله را حل نمی‌کند.
آن آقای محترم با قیافه کارشناسانه لبخندی زد و گفت:
- البته که حل نمی‌کند، منتها مسئله به نحو صحیح مطرح شده است.
عطار که طبعی سودایی داشت و در بند منطق نبود به میان پرید و گفت:
- موضوع این هم نیست. آیا می‌توانیم بپذیریم که در مقابل چشممان گربه‌هامان را کرگدن‌های دو شاخ یا یک شاخ، خواه آسیایی خواه آفریقایی، زنده زنده له کنند؟
مردم هیجان‌زده گفتند:
- حق دارد، صحیح است. ما نمی‌توانیم اجازه بدهیم که گربه‌هامان را کرگدنی یا چیز دیگری زیر بگیرد.
عطار با حرکتی نمایشی زن بینوای گریان را نشان داد که لاشه بی‌شکل و خون‌آلود حیوانی را که زمانی گربه‌اش بود هم‌چنان در بغل داشت.

فردا در روزنامه‌ها، در ستون مخصوص« گربه‌های له‌شده»، خبر مرگ آن حیوان بیچاره را که زیر پاهای یک ستبر‌پوست له شده بود در دو سطر نوشته ولی توضیح دیگری نداده بودند.
بعدازظهر یکشنبه موزه‌ها را ندیدم و شب به تئاتر نرفتم. تک و تنها، کسل و دلمرده و پشیمان از دعوایی که با ژان کرده بودم، در خانه ماندم.
با خود می‌گفتم: «آخر ژان خیلی زودرنج است و من می‌بایست هوایش را داشته باشم. چه دعوای احمقانه‌ای، آن هم سر چه چیزی… سر شاخ‌های کرگدنی که قبلاَ هرگز ندیده بودیم… حیوانی متعلق به افریقا یا آسیا، آن نواحی بسیار دور، این مسئله چه اهمیتی برای من داشت؟ و حال ‌آن‌که ژان دوست قدیمی من بود و من خیلی به او مدیون بودم و او…»
خلاصه، در ضمنی که تصمیم می‌گرفتم هر چه زودتر به دیدن ژان بروم و با او آشتی کنم، بی‌آن‌که ملتفت باشم یک بطری تمام کنیاک خوردم. فقط فردای آن روز بود که ملتفت شدم: سرم گیج می‌رفت، دهانم مزه گس داشت، وجدانم شرمنده بود و واقعاَ احساس ناخوشی می‌کردم. اما اول می‌بایست به کارم برسم: خودم را به موقع به اداره رساندم و دفتر حضور و غیاب را همان‌وقت که می‌خواستند بردارند امضا کردم.

رئیسم که با کمال تعجب دیدم آن موقع به اداره آمده است از من پرسید:
- پس شما هم کرگدن را دیدید؟
در حالی که کتم را درمی‌آوردم تا کت کهنه کارم را که آستین‌هایش ساییده بود بپوشم گفتم:
- البته که دیدم.
دیزی، خانم ماشین‌نویس، هیجان‌زده گفت:
- نگفتم! (دیزی با گونه‌های سرخ و موهای بورش چه خوشگل بود و چقدر هم من از او خوشم می‌آمد. اگر می‌توانستم عاشق بشوم حتماَ عاشق او می‌شدم…) آن هم کرگدن یک شاخ.
همکارم امیل دودار، فارغ‌التحصیل حقوق و حقوق‌دان عالی‌مقام، که آینده درخشانی در آن مؤسسه و شاید در دل دیزی داشت، حرف او را اصلاح کرد:
- دو شاخ!
بوتار، آموزگار سابق که حالا بایگان شده بود، اظهار داشت:
- من ندیدمش! و باور هم نمی‌کنم. هیچ‌ کس هم در این ناحیه از این جنس ندیده است مگر در تصویرهای کتاب‌های درسی. این کرگدن‌ها از ذهن خاله‌زنک‌ها گُل کرده‌اند. این هم مثل بشقاب‌های پرنده افسانه است.
می‌خواستم به بوتار تذکر بدهم که اصطلاح« گل کردن» در مورد یک یا چند کرگدن مناسب مقام نیست که ناگهان حقوقدان گفت:
- با این حال گربه‌ای له شده است و شهود هم آن را دیده‌اند!
بوتار که دارای ذهنی قوی بود جواب داد:
- همه‌اش اثر روان‌پریشی جمعی است!
دیزی گفت: من بشقاب‌های پرنده را باور می‌کنم.
رئیس این جدال لفظی را از وسط قطع کرد و گفت:
- بسیار خوب! پرگویی بس است! کرگدن بوده یا نبوده، بشقاب پرنده بوده یا نبوده، باید کار پیش برود!

خانم ماشین‌نویس شروع به ماشین‌نویسی کرد. من پشت میزم نشستم و در کاغذهایم غرق شدم. امیل دودار به کار تصحیح نمونه‌های چاپی تفسیر یک ماده قانون درباره تشدید مجازات می‌خوارگی پرداخت. رئیس در را به هم کوبید و به اتاق خود رفت.
بوتار خطاب به دودار پرخاش‌کنان گفت:
- این تحمیق توده‌هاست! تبلیغات شماست که این شایعات را رواج می‌دهد!
من مداخله کردم:
- تبلیغات نیست.
دیزی هم حرف مرا تأیید کرد:
- من خودم دیدم…
دودار به بوتار گفت:
- حرف‌های شما خنده‌دار است. تبلیغات؟ به چه منظوری؟
- خودتان بهتر می‌دانید. قیافة حق‌به‌جانب نگیرید!
- به‌هرحال بنده مزدور اجانب نیستم!
بوتار مشتش را روی میز کوبید و گفت:
- این توهین است!
ناگهان در اتاق رئیس پس رفت و سر او خارج شد:
- آقای بوف امروز نیامده است.
من گفتم: صحیح است، غیبت دارد.
- اتفاقاَ کارش داشتم. آیا خبر داده که مریض است؟ اگر این وضع ادامه پیدا کند مجبورم اخراجش کنم.
اول بار نبود که رئیس دربارة همکارمان چنین تهدیدهایی به زبان می‌آورد. رئیس به دنبال سخن خود گفت:
- آیا در میان شما کسی هست که کلید میز او را داشته باشد؟
درست در همین لحظه بانو بوف وارد شد. وحشت‌زده به نظر می‌رسید:
- خواهش می‌کنم شوهرم را معذور بدارید. برای تعطیل آخرهفته، پیش خانواده‌اش رفته و آن‌جا زکام شده است. بفرمایید، این هم تلگرافش. امیدوار است که چهارشنبه برگردد. یک لیوان آب به من بدهید… با یک صندلی!
این را گفت و روی نشیمن‌گاهی که برایش آورده بودیم درغلتید.
رئیس گفت: البته اسباب تأسف است! اما این دلیل نمی‌شود که شما این‌جور سراسیمه بشوید.
بانو بوف با لکنت زبان گفت:
- آخر یک کرگدن از خانه تا این‌جا مرا تعقیب می‌کرد.
من پرسیدم:
- کرگدن یک شاخ یا دو شاخ؟
بوتار به صدای بلند گفت:
- حرف‌های شما خنده‌دار است!
بانو بوف کوشش بسیار کرد تا توانست توضیح بدهد:
- حالا هم آن پایین توی راهرو ایستاده است. گویا می‌خواهد از پلکان بالا بیاید.

در همان لحظه صدای مهیبی برخاست. ظاهراَ پله‌ها زیر فشار سنگینی فرو می‌ریخت. شتابان به بیرون دویدیم و دیدیم که فی‌الواقع، میان تل آوار، کرگدنی با سری رو به پایین و غرش‌هایی وحشت‌زده و وحشت‌زا به دور خود می‌چرخید. من توانستم ببینم که دو شاخ دارد. گفتم:
- این کرگدن افریقایی است… نه، خدایا، آسیایی است.
آشفتگی ذهنی من به حدی بود که دیگر نمی‌دانستم آیا وجود دو شاخ نشانه کرگدن آسیایی یا افریقایی است و یا، برعکس، وجود یک شاخ نشانه کرگدن افریقایی یا آسیایی است و یا، برعکس، وجود دو شاخ… خلاصه دچار پریشانی ذهنی شده بودم و در همان حال بوتار نگاه غضب‌آلودی به دودار انداخت و گفت:
- این توطئة شرم‌آوری است!
و مثل این‌که پشت میز سخن‌رانی ایستاده باشد انگشت خود را به سوی حقوقدان دراز کرد و افزود:
- زیر سر شماست.
حقوقدان در جواب گفت:
- زیر سر خودتان است!
دیزی که بیهوده می‌کوشید تا آن‌ها را ساکت کند گفت:
- آرام باشید، حالا وقتش نیست!
رئیس گفت:
- خوب است چند بار از مدیر کل تقاضا کرده باشم که به جای این پلکان پوسیده کرم‌خورده یک پلکان سیمانی به ما بدهند! چنین اتفاقی جبراَ می‌بایست بیفتد. قابل پیش‌بینی بود. حق با من بود.
دیزی به طعنه گفت:
- طبق معمول. اما حالا چطور باید پایین برویم؟
رئیس در حالی که گونه خانم ماشین‌نویس را نوازش می‌کرد با لحن عاشقانه‌ای گفت:
- من شما را بغل می‌کنم و با هم می‌پریم پائین!
- دست زبرتان را به صورت من نمالید، ای مرد ستبرپوست!
رئیس فرصت نکرد تا خودی نشان بدهد. بانو بوف که بلند شده بود و پیش ما آمده بود و از چند لحظه پیش کرگدن را که پایین پای ما به دور خود می‌چرخید تماشا می‌کرد ناگهان فریاد وحشتناکی برآورد و گفت:
- این شوهر من است! بوف، بوف بیچاره من، چه بلایی سرت آمده است؟
کرگدن یا به عبارت دیگر، همان بوف با غرشی هم خشن و هم مهر‌آمیز جواب او را داد در حالی که بانو بوف بی‌هوش در آغوش من افتاد و بوتار دست‌ها را بالا برده بود و می‌خروشید:
- این دیوانگی محض است! چه جامعه‌ای!

چون لحظه‌های اول تعجب گذشت، ما به مأموران آتش‌نشانی تلفن کردیم و آن‌ها با نردبان‌هایشان آمدند و ما را پایین کشیدند. بانو بوف، گرچه از این کار منعش کرده‌ بودیم، بر پشت همسرش سوار شد و به سوی مقر خانوادگی خود رفت، این می‌توانست دلیلی برای گرفتن طلاق باشد (از چه کسی؟)، اما او ترجیح می‌داد که شوهرش را در آن وضع و حال تنها نگذارد.
ما همه (البته منهای آقا و خانم بوف) برای خوردن ناهار به پیاله‌فروشی کوچکی رفتیم و آن‌جا شنیدیم که چند کرگدن در چند گوشه شهر دیده شده‌اند: بعضی می‌گفتند هفت تا، بعضی هفده‌تا، و بعضی سی‌ودوتا. بوتار، در مقابل چنین شهادت‌هایی، دیگر نمی‌توانست بداهت وجود کرگدن را انکار کند. اما مدعی بود که می‌داند تکلیفش چیست و یک روز آن را به ما خواهد گفت. او از« چون وچرا»ی امور و از جزئیات «پشت پرده» و از« اسم ورسم» مسئولان این ماجرا و از مقصود و معنای این «تحریکات» خبر داشت. البته بعدازظهر نمی‌شد به اداره رفت (گور پدر کارهای اداری) و می‌بایست منتظر ماند تا پلکان را تعمیر کنند.
از این فرصت استفاده کردم تا سری به ژان بزنم، بلکه با او آشتی کنم. خوابیده بود. گفت:
- حالم خیلی خوش نیست!
- می‌دانید، ژان حق با هر دو ما بود. در شهر هم کرگدن‌های دو شاخ هست و هم کرگدن‌های یک شاخ. این‌که این‌ها از کجا آمده‌اند و آن‌ها از کجا خیلی مهم نیست. مهم به نظر من وجود خود کرگدن است.
ژان بی‌آن‌که به من گوش بدهد تکرار می‌کرد:
- حالم هیچ خوش نیست، حالم هیچ خوش نیست!
- چه‌تان شده است؟
- کمی تب دارم. سرم هم درد می‌کند.
در حقیقت پیشانی‌اش بود که درد می‌کرد. می‌گفت: «حتماَ به جایی خورده است.» اتفاقاَ هم نوک یک دمل از بالای بینی‌اش بیرون زده بود و رنگش تیره مایل به سبز و صدایش دورگه شده بود.
- آیا گلوتان درد می‌کند؟ شاید آنژین باشد.
نبضش را گرفتم. ضربان آن منظم بود.
- مسلماَ چیز مهمی نیست. چند روز استراحت می‌کنید و خوب می‌شوید. آیا به پزشک مراجعه کرده‌اید؟
پیش از رها کردن مچش، متوجه شدم که رگ‌هایش متورم و برجسته شده است. بیش‌تر دقت کردم و دیدم نه فقط رگ‌ها درشت شده است، بلکه پوست اطراف آن‌ها دارد به‌طور محسوس تغییر رنگ می‌دهد و سفت می‌شود.
در دل گفتم: «شاید وضع وخیم‌تر از آن باشد که من فکر می‌کردم.»
بلند گفتم:
- باید دکتر خبر کرد.
با صدای زمختی گفت:
- توی لباس‌هام احساس ناراحتی کردم. حالا تحمل پیژامه‌ام را هم ندارم.
- پوست شما مثل چرم شده است…
سپس خیره به او نگریستم و گفتم:
- خبر دارید چه به سر بوف آمده است؟ کرگدن شده است.
- خوب، که چی؟ چه عیبی دارد؟ خودمانیم، آخر کرگدن‌ها هم مخلوقاتی مثل ما هستند و مثل ما حق زندگی دارند…
- به شرطی که زندگی ما را تباه نکنند. آیا متوجه تفاوت طرز تفکر هستید؟
- خیال می‌کنید طرز تفکر ما بهتر است؟
- نه، اما ما اخلاقی خاص خودمان داریم که به نظرم با اخلاق این حیوانات ناسازگار باشد. ما فلسفه و نظام ارزش‌های والایی داریم…
- انسانیت قدیمی شده است! شما آدم امل احساساتی مضحکی هستید و مزخرف می‌گویید.
- ژان عزیزم، شنیدن چنین حرف‌هایی از شما بعید است. مگر عقل از سرتان پریده است؟
گویا واقعاَ هم عقل از سرش پریده بود. قیافه‌اش بر اثر خشمی کورانه از ریخت افتاده و صدایش چنان تغییر کرده بود که من کلماتی را که از دهانش خارج می‌شد به زحمت می‌فهمیدم.
خواستم ادامه بدهم که: چنین اظهاراتی از جانب شما…
اما به من مجال نداد. رواندازش را پس زد، پیژامه‌اش را پاره کرد و لخت و عور روی تخت ایستاد (آن هم او که معمولاَ آن همه عفیف و نجیب بود). سراپایش از شدت خشم سبز شده بود. دمل پیشانی‌اش درازتر و نگاهش خیره‌تر شده بود. گویی مرا نمی‌دید. نه، مرا خوب می‌دید، زیرا سرش را پایین گرفت و به طرف من تاخت آورد. فقط فرصت کردم جستی بزنم و کنار بکشم، وگرنه به دیوار میخ‌کوب شده بودم.
فریاد زدم:
- شما کرگدن هستید!
و در حالی که به سوی در می‌شتافتم توانستم این چند کلمه را هم تشخیص بدهم:
- تو را لگدکوب می‌کنم! تو را لگدکوب می‌کنم!
از پله‌های عمارت چهارتا چهارتا پایین دویدم در حالی که دیوارها از ضربه‌های شاخ به لرزه درآمده بود و غرش‌های وحشتناک و خشم‌آلود به گوشم می‌رسید.
به اجاره‌نشین‌ها که مات و مبهوت لای در خانه‌هایشان را رو به پلکان باز کرده بودند و دویدن مرا تماشا می‌کردند فریادزنان گفتم:
- پلیس را خبر کنید! پلیس را خبر کنید! یک کرگدن توی عمارت است!
وقتی که به طبقه همکف رسیدم با زحمت بسیار توانستم خودم را از حمله کرگدنی که از اتاق سرایدار خارج شده بود و به طرف من کوس می‌بست نجات بدهم، تا بالاخره از پا و از‌نفس افتاده، خیس عرق خود را به خیابان رساندم.

خوشبختانه گوشه پیاده‌رو نیمکتی بود و من روی آن نشستم. هنوز نفسم جا نیامده بود که ناگهان گله‌ای کرگدن دیدم که شتابان از خیابان پایین می‌آمدند و تازان به من نزدیک می‌شدند. کاش دست‌کم از وسط خیابان می‌رفتند. اما نه. عده آن‌ها به قدری بود که نمی‌توانستند در سواره‌رو بگنجند و به پیاده‌رو تجاوز می‌کردند. از نیمکت برجستم و خودم را به دیواری چسباندم. کرگدن‌ها نفیرزنان و غرش‌کنان در حالی که بوی فحل و چرم می‌دادند از کنار من گذشتند و مرا در ابری از غبار گرفتند. وقتی که دور شدند دیگر نتوانستم روی نیمکت بنشینم: ددان نیمکت را خرد کرده بودند، و لاشه آن پاره‌پاره بر سنگفرش افتاده بود.
از زیر این همه هیجان نتوانستم کمر راست کنم و ناچار چند روزی در خانه افتادم. دیزی به دیدنم می‌آمد و تحولاتی را که رخ می‌داد برایم نقل می‌کرد.
اول رئیس اداره کرگدن شده بود. بوتار از عمل او سخت برآشفته بود، اما خودش هم بیست‌وچهار ساعت بعد کرگدن شده بود. آخرین کلمات انسانی‌اش این بود:
- باید همرنگ جماعت شد.
از تغییر وضع بوتار، با وجود ظاهر محکمش، تعجب نکردم. آن‌چه باعث تعجبم شد تغییر حال رئیس بود. البته دگرگونی او غیرارادی بود، اما به نیروی مقاومت او امید بیش‌تری می‌رفت.

دیزی به یاد می‌آورد که در روز ظهور بوف به صورت کرگدن، به رئیس تذکر داده بود که دست‌هایش زبر شده است و این تذکر در رئیس تأثیر بسیار کرده بود. البته به روی خود نیاورده بود، اما معلوم بود که عمیقاَ متأثر شده است.
- اگر من خشونت کمتری نشان می‌دادم، اگر من این نکته را با مدارای بیش‌تری به او می‌گفتم شاید این اتفاق نمی‌افتاد.
ماجران ژان را برای او شرح دادم و گفتم:
- من هم متأسفم که چرا با ژان نرم‌تر تا نکردم. حق بود که دوستی و تفاهم بیش‌تری نشان بدهم.
دیزی به من خبر داد که دودار هم تغییر شکل داده است. و نیز یکی از پسرعموهای خودش را که من نمی‌شناختم. اشخاص دیگری هم، از دوستان مشترک یا از ناآشنایان، تغییر کرده بودند. دیزی گفت:
- عده‌شان زیاد است. شاید هم یک‌چهارم جمعیت شهر باشند.
- با این همه هنوز دراقلیت‌اند.
دیزی آهی کشید و گفت:
-با این ترتیب که پیش می‌رود زیاد طول نخواهد کشید!
- افسوس که همین‌طور است! و کارآیی بیشتری هم دارند.
وجود گله‌های کرگدن که در معابر شهر می‌تاختند امری عادی بود که دیگر باعث تعجب کسی نمی‌شد. رهگذران از سر راه آن‌ها کنار می‌کشیدند و سپس گردش خود را از سر می‌گرفتند یا دنبال کارهایشان می‌رفتند، گویی که هیچ خبری نشده است. من بیهوده فریاد می کشیدم:
- مگر می‌شود کرگدن بود؟ قابل تصور نیست!
از حیاط‌ها، از خانه‌ها، حتی از پنجره‌ها دسته دسته کرگدن بیرون می‌آمد و به جمع دیگر کرگدن‌ها می‌پیوست.
زمانی رسید که اولیای امور خواستند آن‌ها را در محوطه‌های وسیعی اسکان دهند. اما جمعیت حمایت حیوانات، بنا بر دلایل انسانی، با این کار مخالفت کرد. از طرف دیگر، هر کس در جمع کرگدن‌ها خویش نزدیکی، دوستی ، آشنایی داشت و همین امر، بنا بر دلایل آسان‌فهم، اجرای طرح را ناممکن می‌ساخت. ناچار آن را به دست فراموشی سپردند.
وضع وخیم‌تر شد و این قابل پیش‌بینی بود. مثلاَ روزی یک هنگ کرگدن، پس از این‌که دیوارهای پادگان را خراب کردند، از آن‌جا بیرون آمدند و با طبل و دهل به خیابان‌ها ریختند.
در وزارت آمار، آمارگران آمارگیری می‌کردند: سرشماری حیوانات، محاسبات تقریبی افزایش روزانه عدة آن‌ها، درصد تک شاخ‌ها و دو شاخ‌ها… چه فرصت مناسبی برای بحث‌های فاضلانه! چندی نگذشت که آمارگیران نیز یک‌یک به گروه کرگدن‌ها پیوستند. تک و توکی که مانده بودند حقوق سرسام‌آوری می‌گرفتند.

یک روز از بالکن خانه‌ام کرگدنی دیدم که غران و تازان لابد به استقبال رفقایش می‌رفت و یک کلاه حصیری بر تارک شاخ خود افراشته داشت. بی‌اختیار گفتم:
- این همان مرد منطقی است! یعنی او هم؟ آخر چطور ممکن است؟
درست در همین لحظه دیزی از در درآمد. به او گفتم:
- مرد منطقی هم کرگدن شده است!
خودش می‌دانست. لحظه‌ای پیش او را در خیابان دیده بود. دیزی سبدی آذوقه با خود داشت. به من پیشنهاد کرد:
- می‌خواهید با هم ناهار بخوریم؟ راستش خیلی زحمت کشیدم تا مقداری خوراکی گیر آوردم. دکان‌ها را غارت کرده‌اند: آن‌ها همه چیز را می‌بلعند. خیلی از دکان‌ها را بسته‌اند و روی در نوشته‌اند: «به علت تحول تعطیل است.»
- دیزی، من شما را دوست دارم، دیگر از پیش من نروید.
- عزیزم، پنجره را ببند. خیلی سروصدا می‌کنند. و گرد و خاکشان تا این‌جا می‌رسد.
- تا وقتی که ما با هم باشیم من از هیچ چیز نمی‌ترسم و هر اتفاقی بیفتد برایم بی‌اهمیت است.
سپس پنجره را بستم و گفتم:
- فکر نمی‌کردم که دیگر بتوانم عاشق زنی بشوم.
او را تنگ در آغوش فشردم. محبت مرا به گرمی پاسخ داد. گفتم:
- چقدر دلم می‌خواهد شما را خوشبخت کنم! آیا می‌توانید با من خوشبخت باشید؟
- چرا نتوانم؟ شما ادعا می‌کنید که از هیچ چیز نمی‌ترسید و حال آن‌که از همه چیز ترس دارید! چه بر سر ما خواهد آمد؟
پچ‌پچ‌کنان گفتم:
- عزیز دلم، شادی زندگی‌ام!
زنگ تلفن خلوت ما را برهم زد. دیزی از آغوش من بیرون آمد، پای تلفن رفت، گوشی را برداشت. فریادی کشید:
- بیا گوش کن…
گوشی را به گوش گذاشتم. صدای غرش‌های وحشتناک شنیده می‌شد.
- حالا دیگر سربه‌سر ما می‌گذارند!
دیزی هراسان پرسید:
- چه خبر شده است؟
رادیو را گرفتیم تا اخبار را بشنویم: باز هم صدای غرش‌های کرگدن بود که به گوش می‌رسید. دیزی می‌لرزید. گفتم:
- آرام باش، آرام باش!
وحشت‌زده فریاد زد:
- آن‌ها تأسیسات رادیو را تصرف کرده‌اند.
من که خودم هر دم آشفته‌تر می‌شدم تکرار می‌کردم:
- آرام باش! آرام باش!
فردا در خیابان‌ها کرگدن بود که از همه سو می‌دوید. می‌شد ساعت‌ها تماشا کرد و مطمئن بود که احتمال دیدن حتی یک موجود بشری در میان نیست. خانه ما زیر سم همسایه‌های ستبر‌پوست‌مان می‌لرزید. دیزی گفت:
- هر چه باداباد! چه می‌شود کرد؟
- همه دیوانه شده‌اند. دنیا مریض است.
- ما که نمی‌توانیم آن را معالجه کنیم.
- دیگر حرف هیچ‌کس را نمی‌شود فهمید. آیا تو می‌فهمی چه می‌گویند؟
- باید سعی کنیم ذهنیات‌شان را تعبیر کنیم و زبان‌شان را یاد بگیریم.
- آن‌ها زبان ندارند.
- تو چه می‌دانی؟
- گوش کن، دیزی، ما بچه‌دار می‌شویم و بچه‌های ما هم بچه‌دار می‌شوند. البته خیلی خیلی طول خواهد کشید، اما ما دونفره می‌توانیم جامعه بشری را از نو بسازیم. اگر کمی همت کنیم…
- من نمی‌خواهم بچه‌دار شوم.
- پس چطور می‌خواهی دنیا را نجات بدهی؟
- اصلاَ شاید خود ما را باید نجات داد. شاید غیر طبیعی خود ما باشیم. مگر از نوع ما دیگر کسی را می‌بینی؟
- دیزی، من حاضر نیستم چنین حرف‌هایی از تو بشنوم.
نومیدانه به او نگریستم.
- حق با ماست، دیزی. من مطمئنم.
- چه ادعایی! دلیل مطلق وجود ندارد. حق با دنیاست، نه با من و تو.
- چرا، دیزی. حق با من است. دلیلش هم این‌که تو حرف مرا می‌فهمی و من تو را آن‌قدر که مردی بتواند زنی را دوست داشته باشد دوست دارم.
- من کمی شرم دارم از آن‌چه تو اسمش را عشق می‌گذاری. عشق یک چیز مرضی است… و با این نیروی فوق‌العاده‌ که از این موجودات اطراف ما برمی‌خیزد قابل قیاس نیست.
من که چنتة استدلالم ته کشیده بود کشیده‌ای به او زدم و گفتم:
- نیرو می‌خواهی؟ این هم نیرو!
و بعد در حالی که او گریه می‌کرد گفتم:
- من از مبارزه دست نخواهم کشید. من میدان را خالی نخواهم کرد.
دیزی از جا برخاست و بازوهای خوش بویش را به گردن من انداخت:
- من هم تا آخرین نفس همراه تو مقاومت خواهم کرد.

نتوانست به قولش وفا کند. افسرده شده بود و روز به روز تحلیل می‌رفت. یک روز صبح که بیدار شدم جایش را در رخت‌خواب خالی دیدم. بی‌ آن‌که کلمه‌ای برایم بنویسد از پیش من رفته بود.
وضع برای من، به واقع کلمه، تحمل‌ناپذیر شد. تقصیر خودم بود که دیزی رفته بود. چه بلایی به سرش آمده بود؟ باز هم بار یک گناه دیگر بر دوشم. هیچ کس نبود تا برای بازیافتن او کمکم کند. بدترین مصیبت‌ها در نظرم مجسم می‌شد و خود را مسئول می‌دانستم.
و از همه سو، غرش آن‌ها، تاخت‌ و تاز آن‌ها، گرد وخاک آن‌ها بود. بیهوده می‌کوشیدم تا به اتاقم پناه ببرم و پنبه درگوشم بگذارم. شب‌ آن‌ها را در خواب می‌دیدم.
«هیچ چاره‌ای نیست جز این‌که آن‌ها را متقاعد کنم.» ولی به چه چیز؟ تحول که برگشت‌پذیر نیست. و برای متقاعد کردن آن‌ها باید با آن‌ها حرف زد. برای این‌که آن‌ها زبان مرا (که خودم هم داشتم فراموش می‌کردم) دوباره بیاموزند اول می‌بایست من زبان آن‌ها را بیاموزم. من غرشی را از غرش دیگر و کرگدنی را از کرگدن دیگر تمیز نمی‌دادم.
یک روز که در آیینه نگاه می‌کردم دیدم چهره‌ام دراز و زشت شده است: احتیاج به یک و بلکه دو شاخ داشتم تا بتوانم به قیافه وارفته‌ام سروصورتی بدهم.
و نکند که به قول دیزی اصلاَ حق با آن‌ها باشد؟ من از قافله عقب افتاده بودم و زیر پایم خالی شده بود.

پی بردم که غرش‌های آن‌ها گرچه اندکی خشن است خالی از لطف و جاذبه هم نیست. تا هنوز وقت نگذشته بود می‌بایست این نکته را در نظر بگیرم. سعی کردم که غرشی برآورم. اما صدایم چه ضعیف بود و فاقد صلابت! چون سعی بیش‌تری می‌کردم فقط به زوزه کشیدن می‌افتادم. زوزه کشیدن غیر از غریدن است.
بدیهی است که آدم نباید همیشه دنباله‌رو جریانات باشد و باید تازگی و اصالت خود را حفظ کند. با این حال، هر چیز برای خود جایی دارد. البته باید غیر از دیگران بود… اما با دیگران هم باید بود. من دیگر مشابهتی با هیچ‌کس و هیچ چیز نداشتم جز با عکس‌های کهنة قدیمی که دیگر با زنده‌ها مناسبتی نداشتند.
هر روز صبح دست‌هایم را نگاه می‌کردم به امید این‌که شاید پوست آن‌ها در خواب سفت شده باشد. اما پوست آن‌ها شل بود. تنم را که بیش از اندازه سفید بود و پاهای پر مویم را تماشا می‌کردم: ای کاش که آن پوست سفت و آن رنگ یشمی فاخر و آن برهنگی شایسته و بی‌موی آن‌ها را من هم می‌داشتم!
روز به روز وجدانم شرمنده‌تر و معذب‌تر می‌شد. خودم را عفریتی می‌دیدم! افسوس! من هرگز کرگدن نخواهم شد: من دیگر نمی‌توانستم عوض بشوم.
دیگر جرات نکردم به خودم نگاه کنم. از خودم شرم داشتم. و با این همه، نمی‌توانستم. نه، نمی‌توانستم.

داستان کوتاه «یک شاخه»، برگزیده داوران جایزه هوشنگ گلشیری

یکشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۸۸


چشم‌هاش انگار تو دوتا چاله نشسته بود. موهاش مثل برف، از زیر چارقدش بیرون زده بود. یک شاخه بزرگ سر درخت را نشان داد: اون یه شاخه رو نریز. بزار واسم بمونه. به حاج عباس بگو…
حسن اصغری
متولد سال ۱۳۲۶ در شهرک خمام گیلان.
انتشار مقاله‌های نقد ادبی و تاریخی و داستانهای کوتاه درنشریات فرهنگی از سال ۱۳۵۵٫ دبیر شورای تحریریه مجله کلک
آثار منتشر شده وی به شرح زیر است:
۱- خسته‌ها (مجموعه هفت داستان کوتاه)۱۳۵۵
۲- میراث خانزاده (سه داستان کوتاه)۱۳۵۶
۳- گرگ ومیش (داستان بلند) ۱۳۵۸
۴- تلاش (داستان برای نوجوانان) ۱۳۶۱
۵- برکه‌ی مانداب (مجموعه چهارده داستان) ۱۳۷۹
۶- کوهان سیاه و شکوفه‌های بهار نارنج (دوازده داستان کوتاه) ۱۳۸۰
۷- عریان تر از جنگ ( ۲۵ داستان برگزیده) ۱۳۸۰
۸- ول کنید اسب مرا (رمان)۱۳۸۰
۹- عاشقی درمقبره (۱۵ داستان کوتاه) ۱۳۸۱
۱۰- زایش تاریخ (مجموعه هفت مقاله درتحلیل وقایع انقلاب مشروطیت)۱۳۸۱

داستان کوتاه «یک شاخه» برگرفته از مجموعه کوهان سیاه و شکوفه بهار نارنج و برگزیده داوران دوره دوم جایزه هوشنگ گلشیری درسال ۱۳۸۰ است.

یک شاخه
وقتی حاج عباس مارا به حاط ننه زلیخا آورد، تعجب کردیم.
پدر، کرده خاله به دوش، زیر سایه درخت گردو، خشکش زده بود. حاج عباس گفت: تادونه ی آخرشو بریز.
پدر به ایوان ننه زلیخا نگاه کرد. پیرزن قوز کرده تو ایوان نشسته بود.
پدرگفت: چه وقت اینو فروخت؟
جاج عباس گفت: هفته پیش.
تو حیاط پیرزن، فقط همین درخت بود. شاخ و برگش پهن و بزرگ بود. روزهای آفتابی یک تپه، سایه خنک رو زمین می‌انداخت. گه گاه ننه زلیخا تو سایه اش می‌نشست و دوخت و دوز می‌کرد و برنج پاک می‌کرد.
حاج عباس گفت: من می‌رم به درختای دیگه سر بزنم. زود می‌یام.
پدر سیگاری آتش زد. اخم کرده بود. داشت فکر می‌کرد. گفت: این درخت گردو عین خود زلیخا پیره. شاید هم سن خودش باشه.
کونه سیگارش را پرت کرد و گفت: انگار خیلی دستش تنگ بود.


ننه زلیخا هیچ سال گردوهاش را نفروخته بود. هرسال روز به روز با کرده خاله آنها را از شاخه‌ها می‌ریخت و تو حیاط پهن می‌کرد تا پوست‌شان خشک شود. زمستان‌ها زن‌های همسایه که به دیدنش می‌رفتند، همیشه بشقابی پر از مغز گردو جلوشان می‌گذاشت. من هروقت با مادرم به خانه‌اش می‌رفتیم مغز گردوی سیری می‌خوردم.
پدر به شاخه‌های خم شده نگاه کرد و گفت: ماشاالله! چه باری!
حاج عباس ده تا زنبیل بزرگ زیر درخت گذاشته بود. پیرزن از تو ایوان انگار داشت ما را می‌پایید. پدر از نگاهش ناراحت بود. گفت: تقصیر ما چیه؟
کفش‌هاش را درآورد. آستین‌هاش را بالازد. پا رو درخت گذاشتکه ننه زلیخا داد زد: اسکندر!
پدرگفت: لعنت برشیطون!
ننه زلیخا با زحمت از ایوان پایین آمد. قوز داشت وتند نفس می‌زد.
چشم‌هاش انگار تو دوتا چاله نشسته بود. موهاش مثل برف، از زیر چارقدش بیرون زده بود. یک شاخه بزرگ سر درخت را نشان داد: اون یه شاخه رو نریز. بزار واسم بمونه.
به حاج عباس بگو ننه. من واسش کار می‌کنم.
می‌دونم. تو بهش بگو.
پدر شاخه رو خوب ورانداز کرد: باشه، تو برو.

پدر دوباره سیگاری آتش زد. پیرزن چند قدم که رفت، ایستاد و گفت: کمی ‌احتیاط کن. برگهاشو نریز پسرم.
پدرگفت: باشه.

پدر به درخت چنگ زد و بالا رفت. قلاب کرده خاله را به شاخه‌ها می‌انداخت و تکان شان می‌داد. گردوها مثل تگرگ روی زمین می‌افتادند. من جمع شان می‌کردم و می‌ریختم توی زنبیل. گه گاه چشمم به ایوان می‌افتاد. پیرزن نگاهمان می‌کرد. از جایش تکان نمی‌خورد. به ستون چوبی ایوانش تکیه داده بود. شوهرش چند سال پیش مرده بود. تنها پسرش هم یک ماه قبل به شهر رفته بود دنبال کار.
گردوهای سر درخت، تو نور آفتاب برق می‌زدند. نوک شاخه، از زور بار، خم شده بود. تو رنگ نیلی آسمان، سبز روشن بودند.
پدر، گردوی شاخه‌های پایین را ریخته بود و حالا داشت شاخه‌های بالاتر را می‌ریخت. از بالا غر زد: اگه می‌دونستم، قبول نمی‌کردم.
چرا؟
چیزی نگفت. پنج تا زنبیل پر شده بود. پدر گفت: هرچه می‌ریزم، تموم نمی‌شه!
شاخه‌ها را آرام تکان می‌داد. سعی می‌کرد که برگ‌ها را نریزد. گاهی از لای شاخه‌ها به ننه زلیخا نگاه می‌کرد.

ظهر رفتم و ناهار از خانه آوردم. پدر پایین آمده بود. صورتش خیس عرق بود. پیراهنش به عرق تنش چسبیده بود. ننه زلیخا هنوز از جایش تکان نخورده بود. پدر نگاهش کرد. تند تند به سیگارش پک زد وپرتش کرد روی زمین و گفت: تقصیر ما چیه؟
چی؟
اخم کرد و گفت: مگه پول گردوها تو جیب من میره؟
بعد تو سایه نشست و گفت: دستمالو باز کن.
بازش کردم. مشغول خوردن کته با ماهی شور شدیم. ننه زلیخا نگاه‌مان می‌کرد.
پدر گفت: پلو کوفت‌مون می‌شه. پاشو برو، بهش بگو بابام گفته خیالت راحت باشه. اون یه شاخه رو نمی‌ریزم تو برو تو اتاقت.


رفتم و بهش گفتم. حرفی نزد. پای چشم‌هاش خیس بود. به درخت خیره نگاه می‌کرد، جوری که انگار ماتش برده بود. بافت‌های حصیر زیر پاش وا رفته بود. ستون پرچینش شکسته بود. انگار داشت رو ایوان چپه می‌شد. گالی پوش رو خانه، پوسیده بود. چند جاش علف سبز شده بود.
حرفی نزد. برگشتم زیر درخت. پدر گفت: چی گفت؟
چیزی نگفت.
پسرش که رفت تنها شده. تقصیر ما چیه؟

پدر برگشت و به ننه زلیخا پشت کرد. به من هم گفت که پشت کنم. بدون این که نگاهش کنیم ناهارخوردیم. پدر باز سیگاری آتش زد: از گلوم پایین نرفت.
حاج عباس آمده بود وداشت شاخه‌ها را نگاه می‌کرد. پدر بهش گفت: این زنه چیزی طلب داره؟
حاج عباس گفت: یه هفته پیش تموم پولشو دادم.
بعد کنار زنبیلها نشست تا کار تمام شد.گفت: خیلی طولش دادی. درخت‌های دیگه همه بارشونو ریختن.
پدر گفت:خیلی بار داره خسته شدم.
تو فس فس کردی. اصلا برگ نریختی.
پدر به سر درخت اشاره کرد: اون یه شاخه رو واسش بزاریم بمونه.
حاج عبا س پاشد. به شاخه نگاه کرد: تا دونه ی آخرشو بریز.
یه شاخه. بزار دلش خوش باشه.
اصل بار رو همونه.

پدر کونه سیگارش را زیر پا له کرد. به پیرزن نگاه کرد. پیرزن انگار به ستون ترک خورده‌ی ایوانش میخ شده بود. از جاش تکان نخورده بود.
پدر داد زد: پس برو ردش کن بره اتاقش.
حاج عباس گفت: چه کارش داری؟……….. برو بالا به کار خودت برس.
پدر بالا رفت. غز زد: اگه می‌دونستم قبول نمی‌کردم.

گردوهای گردن درخت را هم ریخت. هشت تا زنبیل شده بود. پدر پایین آمد. حاج عباس گفت: اون یه شاخه رو هم بریز.
بذار دلش خوش باشه.
برو بریزش.
پدر گفت: اون یکی رو من نمی‌ریزم.
حاج عباس کرده خاله را که پدر انداخته بود برداشت: خودم می‌ریزم.
پدر داد زد: همه ش یه زنبیل کوچیک نمی‌شه.
پدر حاج عباس را هل داد. حاج عباس کرده خاله را بلند کرد که پدر را بزند.

پدر فحش داد. حاج عباس جواب نداد. پدر سیگاری آتش زد. حاج عباس از درخت بالا رفته بود. با کرده خاله داشت شاخه‌ی بزرگ را تکان می‌داد. برگ‌های سبز روشن با گردوها به زمین می‌ریخت.
ننه زلیخا از ایوان پایین آمده بود. حالا تو حیاط نشسته بود.
پدر پاشد و زنبیل ظرف ناهار را برداشت. باهم از خانه بیرون آمدیم. گفتم: پول مون چی؟
پدر گفت: از حلقومش می‌کشم بیرون.
به پیرزن نگاه کرد. کونه سیگارش را زمین انداخت.


حاج عباس بار شاخه بزرگ را ریخته بود. بیشتر برگ شاخه را ریخته بود. شاخه لخت، تو آسمان نیلی مثل چند تا خط سیاه تکان می‌خورد.
ننه زلیخا آمده بود و جلوی در نشسته بود.

کرده خاله –واژه گیلکی: چوبی که از آن برای کشیدن دلو آب از چاه استفاده می‌کنند.

موضوع: ,