اس ام اس تبریک عید نوروز ۸۹

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

با تبریک پیشاپیش عید نوروز ۸۹ سایت نت دانلود مجموعه ای از اس ام اس های نوروزی را برای شما کاربران عزیز آماده نموده است که هم اکنون میتوانید با مراجعه به ادامه مطلب این مجموعه را مشاهده کنید و لذت کافی را ببرید.

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد از مدد خواهی، چراغ دل بر افروزی
نوروز مبارک
——————

اس ام اس عید نوروز ۸۹
——————

نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند.
——————

اس ام اس عید نوروز ۸۹
——————

لحظه ای که سال تحویل میشه … تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند میزنی … کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبای سرخت بمونه… سال نو مبارک گلم
——————

اس ام اس عید نوروز ۸۹
——————

نوروز پیامبر مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم.
——————

اس ام اس روز عید ۸۹
——————

کارگردانی است نوروز که می گوید نور ..صدا…حرکت و من برای به دست اوردنت همه نقشهای عالم را بازی می کنم.
——————

اس ام اس روز عید ۸۹
——————

سلامت
سعادت
سیادت
سُرور
سَروری
سبزی
و سَرزندگی
هفت سین سفره ی زندگیتان باد
——————

اس ام اس روز عید ۸۹
——————

امروز دو نفر از من ادرس و شماره تو رو گرفتن..منهم بهشون دادم..یکی خوشبختی..یکی موفقیت
تو سال جدید هر روز میان سراغت
——————

اس ام اس سال جدید
——————

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار
نوروز , جاودانه ترین جشن روزگار
——————

اس ام اس سال جدید
——————

افسوس می خورم ….چرا؟چرا با رفتن تو…………..بهار می اید ؟…امدی در سرمای زمستان… به سردی زمستان بودی….. به غم انگیزی شبهای تنهایی….. به خشکی برف …می روی….. بهار می اید …به نظر معامله خوبی است….امید ان دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند …چه امید مبهمی…گردش روزگار خطا ندارد ….زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند…
——————

اس ام اس سال جدید
——————

سلام، ببخشید این موقع شب بیدارت کردم.
.
.
.
.
خواستم یادآوری کنم: سال نو شده.
.
.
.
.
. کم‌ کم باید از خواب زمستونی بیدار بشی
——————

اس ام اس تحویل سال جدید
——————

دنیا رو برات شاد شاد و شادی و برات دنیا دنیا آرزو میکنم *** عیدت مبارک عزیزم***
——————

اس ام اس تحویل سال جدید
——————

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
با همه خوبی ها و بدی هایت … دوستت دارم
——————

اس ام اس تحویل سال جدید
——————

چند روز دیگه بهار میاد و همه‌چیز رو تازه می‌کنه، سال رو، ماه رو،
روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به
همه اون تاز‌گی می‌ارزه، «دوستیمون»!
——————

><(((>
><(((>
><(((>
من اولین کسی بودم که برای تو ماهی عید فرستادم.
سال نو مبارک
——————

بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است
آغاز بهار بر شما مبارک
——————

اس ام اس تبریک سال نو
——————

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام
********سال نو مبارک********
——————

پیامک تبریک سال نو
——————

با آرزوی

سال نو مبارک باد
——————

پیامک تبریک سال نو
——————

مثل ماهی زنده مثل سبزه زیبا مثل سمنو شیرین مثل سمبل خوشبو مثل سیب خوشرنگ و مثل سکه با ارزش باشید.
——————

پیامک تبریک سال نو
——————

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه آمد آن روز بارانی گفت که آمد روز عید گفت هر لحظه تنها مانده در این شب رویایی گفت که شاید دل عید شده اسیر باز بهار آمد در این خانه ی تنهای ما همه گفتیم عید آمد بوی بهار آمد(ببخشید که کمی گیج شدیم منظور همان عید شما مبارک است)
——————

پیامک تبریک عید نوروز
——————

چهارشنبه سوری نزدیکه.یه وقت نری از رو آتیش بپری.آخه تجربه ثابت کرده اگه جیگر بره رو آتیش کباب میشه.
——————

——————

نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار، خوش بحال چشمه ها و دشت ها، خوش بحال دانه ها و سبزه ها، خوش بحال غنچه های نیمه باز
——————

——————

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند
——————

——————

پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست.
——————

——————

باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند.از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی.
——————

اس ام اس تبریک سال ۸۹
——————

اگر در نوروز کسی برات اس ام اس خالی فرستاد ناراحت نشو بدون انقدر دوستت داره نمی دونه چی بگه.
——————

اس ام اس تبریک سال ۸۹
——————

شیشه می شکند و زندگی می گذرد.نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت.
——————

اس ام اس تبریک سال ۸۹
——————

زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند.نوروز جشن نکوداشت نگاه تو ست پس نوروز بر تو فرخنده باد.
——————

اس ام اس سال ۱۳۸۹ شمسی
——————

با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم.سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم.
——————

اس ام اس سال ۱۳۸۹ شمسی
——————

از نوروز می اموزیم که هیچ وقت کسی را نا امید نکنیم شاید امید تنها دارایی اش باشد.نوروزتان مبارک باد
——————

اس ام اس سال ۱۳۸۹ شمسی
——————

مهربان من درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و ازادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی ارزومندم.
——————

——————

جشن است که نوروز به پا خاسته است.شادی و سعادت جهان ان تو باد.از هر دو جهان فقط تو را می خواهم.
——————

——————

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.
——————

——————

نوروز ایین رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند.
——————

——————

در این نوروز باستانی خیال امدنت را به اغوش خسته می کشم .
——————

——————

نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد
——————

——————

آلبرت انیشتین، زکریای رازی، اسحاق نیوتن، پروفسور حسابی، من و سایر دانشمندان، سال خوشی را برای شما آرزومندیم
——————

——————

هان انجمن شد بر تخت اوی / از آن بر شده فره بخت اوی به جمشید بر گوهر افشاندند / مر آن روز را روز نو خواندند سر سال نو هرمز فرودین / بر آسوده از رنج تن، دل ز کین به نوروز نو شاه گیتی فروز / بر آن تخت بنشست فیروزروز بزرگان به شادی بیاراستند / می و رود و رامشگران خواستند
——————

——————

بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز
بهار زندگیتان بی انتها باد
سال نو مبارک
——————

——————

دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم .
نوروز مبارک
——————

——————

دستان پرنوازش بهار ، طبیعت خفته را از خواب بیدار می سازد، و زمین و درخت رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می کنند. در سال جدید خورشیدی، سبزی ، شادی ، کامیابی، بهره وری، اثربخشی فعالیتها و بهروزیتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم.
——————

اس ام اس جدید عید نوروز
——————

دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر شما و خانواده تان خجسته باد.
——————

اس ام اس جدید عید نوروز
——————

بوی باران ; بوی سبزه ; بوی خاک
شاخه های شسته ; باران خورده ; پاک
آسمان آبی و ابر سفید , برگهای سبز بید
عطر نرگس , رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد
——————

اس ام اس جدید عید نوروز
——————

خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
——————

اس ام اس جدید عید نوروز
——————

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد
——————

اس ام اس جدید عید نوروز
——————

بنگر به رستاخیز طبیعت که چه زیباست .
و هر سال رستاخیزی دیگر را تجربه می کنیم
و چه زیباتر رستاخیز انسان در این عصر آهن وتباهی
——————

اس ام اس تبریک عید باستانی ایران
——————

ای کاش هر روزمان نو روز باشد تا نو شویم خودمان ، اندیشه هایمان و عشقمان به همه زیبایی ها. سال نو مبارک
——————

اس ام اس تبریک عید باستانی ایران
——————

سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد
وقلب من نیایش می کند:
خدایا! مرا متبرک کن
تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم
——————

اس ام اس تبریک عید باستانی ایران
——————

براستی رسیدن این عید سعید باستانی همراه با روئیدن جوانه ها و درختان و نو شدن جسم ها و جانهای عاشقان را تبریک و تهنیت گوییم . دلهامان را نزدیک ، دستهامان را به همدیگر بدهیم و در سال جدید با یاری هم منظری زیبا و زندگی خاطره انگیز خلق کنیم .
——————

اس ام اس تبریک عید باستانی ایران
——————

برآمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال وهمه سال / مبارک بادت این روز وهمه روز
——————

نوروز مبارک
——————

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها
ای تدبیر کننده روز و شب
ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر
حال مارا به بهترین حال دگرگون کن
سال نو مبارک
——————

نوروز مبارک
——————

با آرزوی ۱۲ ماه شناخت صحیح ۵۲ هفته معرفت آسمانی ۳۶۵ روز صداقت ۸۷۶۰ ساعت مهربانی ۵۲۵۰۰ دقیقه توکل به خدا ۳۱۰۵۰۰۰ ثانیه غرق در لذت بخش ترین عشق هستی……
سال نو مبارک
——————

پیام تبریک برای نوروز ۸۸
——————

مثل لحظه ای که باغ, در ترنم ترانه شکوفا میشود, غرق در شکوفه میشود
روزگارتان بهـار
لحظه هایتان پر از شکوفـه باد.
سال نـو مبارک
——————

پیام تبریک برای نوروز ۸۹
——————

باز کن پنجره را
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
سال نو مبارک
——————

پیام تبریک برای نوروز ۸۹
——————

امیدواریم عید با بوسه هایش ، بهار با گلهایش و سال نو
با امیدهایش برتو ای عزیز ترین مبارک باشد.
——————

پیام تبریک برای نوروز ۸۹
——————

و بر آمد بهاری دیگر
مست و زیبا و فریبا ، چون دوست
سبدی پیدا کن ،
پر کن از سوسن و سنبل که نکوست
همره باد بهاری بفرست :
پیک نوروزی و شادی بر دوست !
——————

پیام تبریک برای نوروز ۸۹
——————

تبریک و تهنیت
نوروز و سال نو
همواره مستجاب
بادا دعای تو
——————

اس ام اس لحظه تحویل سال نو
——————

لحظه ای که سال تحویل میشه … تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند میزنی … کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبای سرخت بمونه… سال نو مبارک گلم
——————

اس ام اس لحظه تحویل سال نو
——————

آسمان را می خواهم برای عبور . جاده باریک است ! ماه را می خواهم برای نور را تاریک است ! تو را می خواهم برای نظافت عید نوروز نزدیک است !
——————

اس ام اس لحظه تحویل سال نو
——————

بهار،نـیم بهار،ربـع بـهار، بهار را قسمت کردند؛بازارشان سکه شد! دوست عزیز سبز ترین و همیشگی ترین بهار ها را برایت آرزو مندم
——————

اس ام اس لحظه تحویل سال نو
——————

نزدیک عیده، توی خونه تکونیه دلت، مارو بیرون نکنی!!!
——————

اس ام اس لحظه تحویل سال نو
——————

می‌دونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم می خوره. پس سال نو مبارک!
——————

اس ام اس لحظه تحویل سال نو
——————

باتبریک سال نو
عاقبت زمستان رفت و رو سیاهیش برای ما موند
.
..

حاجی فیرو
——————

اس ام اس لحظه تحویل سال نو
——————

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که دادی مرواد از یادت
سال نو و نوروز باستانی مبارک
——————

اس ام اس مخصوص تبریک نوروز
——————

سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
این است هفت سین آریایی
نوروز مبارک
——————

اس ام اس مخصوص تبریک نوروز
——————

یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی ما
آن هم شب عید تقدیم تو باد
——————

اس ام اس مخصوص تبریک نوروز
——————

اس ام اس مخصوص تبریک نوروز
——————

به علت نبودن چرت و پرت از هم اکنون سال نو را به شما تبریک عرض مینماییم..
.
.
.
.
.
.
از طرف انجمن بیکاران اس ام اس باز ایران
——————

اس ام اس مخصوص تبریک نوروز
——————

خواستم برات سبزه عید بفرستم…
گفتم شاید طاقت نیاری و تا عید بخوریش…
——————

پیام تبریک سال نو
——————

saadat
siadat
soror
sarvari
sabzi va
saezendegi
haft sine zendegiat bad
omidvaram sale khobi dashte bashid
NOROZ MOBARAK
——————

پیام تبریک سال نو
——————

Buye baran, buye sabze, buye khak; shakhehaye shoste, baran khorde, pak; asemane abi o abre sepid, barg haye sabze bid; atre narges, raghse bad; naghmeye shoghe prastuhaye shad,khalvate garme kabutarhaye mast,narm narmak miresad inak bahar,khosh behal ruzegar …. “NOROZ” .MOBARAK.
——————

پیام تبریک سال نو
——————

.*’””*.*”‘”*.
*. Eydetun
“*. Mobarak
“*.*”
Hamrah ba behtarin arezuha
——————

پیام تبریک سال عید نوروز ۸۹
——————

هرروزتان نوروز……….نوروزتان پیروز…………
پیروزتان امروز………… امروزتان هر روز…………
——————

مثل ماهی زنده
مثل سبزه زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشید
سال نو مبارک
——————

نرم افزار رایگان اشعار پارسی – Ganjoor 1.7.1

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

نرم افزار رایگان اشعار پارسی – Ganjoor 1.7.1

گنجور رومیزی نرم‌افزاری رایگان و آزاد است که به کمک آن می‌توانید اشعار اشعار ۴۰ شاعر پارسی‌گو را مرور کنید. جستجو و برجسته‌سازی، نشانه‌گذاری، شماره‌گذاری ابیات، نمایش شعر تصادفی (فال)، کپی متن و چاپ از دیگر امکانات این نرم‌افزار است. پایگاه داده‌های این اشعار مبتنی بر پایگاه داده‌های اشعار سایت گنجور است و امکاناتی جهت مشاهدۀ اشعار متناظر و حاشیه‌های آنها در سایت گنجور نیز در این نرم‌افزار گنجانده شده است.

این نرم‌افزار تحت ویندوز اجرا می‌شود و برای اجرای آن لازم است سکوی مایکروسافت دات نت ویرایش ۲ بر روی سیستم نصب باشد.

داستان کوتاه قفس صادق چوبک

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۸۸


همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچکس روزگارش از دیگری …
قفسی پر از مرغ و خروسهای خصی و لاری و رسمی و کلهماری و زیرهای و گلباقلایی و شیربرنجی و کاکلی و دمکل و پاکوتاه و جوجه های لندوک مافنگی، کنار پیاده رو، لب جوی یخ بسته ای گذاشته شده بود. توی جو، تفاله چای و خون دلمه شده و انار آبلمبو و پوست پرتقال و برگهای خشک و زرت و زنبیلهای دیگر قاتی یخ، بسته شده بود.
لب جو، نزدیک قفس، گودالی بود پر از خون دلمه شده ی یخ بسته که پرمرغ و شلغم گندیده و ته سیگار و کله و پاهای بریده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.
کف قفس خیس بود. از فضله مرغ، فرش شده بود. خاک و کاه و پوست ارزن، قاتی فضله ها بود. پای مرغ و خروسها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه های بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم، تو سر هم تک میزدند و کاکل هم را میکندند. جا نبود. همه توسری می خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچکس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
آنهایی که پس از تو سری خوردن سرشان را پایین میآوردند و زیر پر و بال و لای پای هم قایم میشدند، خواه ناخواه تکشان توی فضله های کف قفس میخورد. آنوقت از ناچاری، از آن تو پوست ارزن ورمیچیدند. آنهایی که حتی جا نبود تکشان به فضله های ته قفس بخورد، به ناچار به سیم دیواره ی قفس تک میزدند و خیره به بیرون مینگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تک غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم آلود و نه زور و فشار و نه تو سرهمزدن، راه فرار نمینمود؛ اما سرگرمشان میکرد. دنیای بیرون به آنها بیگانه و سنگدل بود. نه خیره و دردناک نگریستن و نه زیبایی پر و بالشان به آنها کمک نمیکرد.
تو هم می لولیدند و تو فضله ی خودشان تک میزدند و از کاسه ی شکسته ی کنار قفس آب مینوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا میکردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره قفس مینگریستند و حنجرههای نرم و نازکشان را تکان میدادند.
در آندم که چرت میزدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بی تکلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یک محکومیت دسته جمعی درسردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می پلکیدند.
به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه سوخته و رگ درآمده و چرکین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان همقفسان به کند و کاو درآمد. دست با سنگدلی و خشم و بی اعتنایی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار کرد. هم قفسان بوی مرگ آلود آشنایی شنیدند و پرپر زدند و زیر پروبال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان می چرخید و مانند آهنربای نیرومندی آنها را چون براده آهن میلرزاند. دست همه جا گشت و از بیرون چشمی چون رادار آنرا راهنمایی میکرد تا سرانجام بیخ بال جوجه ی ریقونه ای چسبید و آن را از آن میان بلند کرد.
اما هنوز دست و جوجه ای که در آن تقلا و جیک جیک میکرد و پروبال میزد، بالای سر مرغ و خروسهای دیگر میچرخید و از قفس بیرون نرفته بود که دوباره آنها سرگرم چریدن در آن منجلاب و تو سری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم به راهی به جای خود بود. همه بیگانه و بیاعتنا و بی مهر، بربر نگاه میکردند و با چنگال، خودشان را می خاراندند.
پای قفس، در بیرون کاردی تیز و کهنه بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروسها از توی قفس می دیدند. قدقد می کردند و دیوارهی قفس را تک میزدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را مینمود، اما راه نمیداد. آنها کنجکاو و ترسان و چشم به راه و ناتوان، به جهش خون هم قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه میکردند. اما چاره نبود. این بود که بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.
هماندم خروس سرخ روی پر زرق و برقی، تک خود را توی فضله ها شیار کرد و سپس آن را بلند کرد و بر کاکل شق و رق مرغ زیرهای پاکوتاهی کوفت. در دم مرغک خوابید و خروس به چابکی سوارش شد. مرغ تو سری خورده و زبون تو فضله ها خوابید و پا شد. خودش را تکان داد و پر و بالش را پف و پر باد کرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لک رفت و کمی ایستاد و دوباره سرگرم چرا شد.
قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتابزده میان قفس چندک زد و بیم خورده، تخم دلمه با پوست خونینی توی منجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاه سوخته ی رگ درآمده ی چرکین شوم پینه بسته ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گند زار ربود و همان دم در بیرون قفس دهانی باز چون گور باز شد و آنرا بلعید. هم قفسان چشم به راه، خیره جلو خود را مینگریستند.

موضوع:

دانلود رایگان نرم افزار فارسی تحت وب شرتکات Shortcut 2

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۸۸

Shortcut2 [www.MihanDownload.com]-2.jpgبا
توجه به افزایش روز افزون کاربران اینترنت و همچنین افزایش ضریب
نفوذ اینترنت، سایت ها و گروه های اینترنتی بسیاری به وجود آمده اند
تا استفاده از اینترنت را برای کاربران آسان کنند و کاربر نیازی به
جستجو در میان این حجم عظیم اطلاعات را نداشته باشد. روز به روز
ایده های جدید جهت جمع
آوری اطلاعات به صورت یکجا به وجود می آید
که همگی یک هدف را دنبال می کنند و آن هم راحتی و آسودگی کاربر است
تا او را از سردرگمی در میان انبوه اطلاعات رهایی دهد. در این
چند ماه اخیر نرم افزارهای فارسی بسیار زیادی را به شما کاربران محترم
معرفی نمودیم امروز هم در سایت میهن

دانلود قصد داریم یکی دیگر از نرم افزارهای فارسی و کاربردی را به شما
معرفی کنیم که دارای کاربردهای فراوانی میباشد.
نرم افزار شرتکات۲
تمامی نیاز های روزانه ی شما را از اینترنت برآورده می نمایید، این نرم
افزار با هدف دسترسی سریع و آسان کاربران به امکانات اینترنت طراحی شده است
و به کاربر این امکان را میدهد که روزانه به موضوعاتی نظیر اخبار، نرم
افزار، بازی، مجلات، ترفند، شعر و داستان ، موسیقی، فیلم،
پزشکی، فال، آشپزی، عکس، پیامک، روانشناسی، و… درسترسی داشته باشد و هر
روز مطالب جدید را با سرعت بیشتر و بدون اتلاف وقت دریافت نماید. همچنین
کاربران میتوانند با عضویت در نرم افزار علاوه بر موضوعات ذکر شده به
امکاناتی نظیر چت روم، تالار گفتمان، موتور جستجو، ارسال مطلب، مسابقه، جستجوی کاربران، نوشته
های شما، فروشگاه، آپلود، ابزار وبمستر ها، بازی آنلاین، خدمات، لینکستان و
… دسترسی داشته باشند. یکی دیگر از امکانات بسیار خوب این نرم افزار
پلیر پخش موزیک است که کاربر در هنگامی که در محیط نرم افزار است برای رفع
خستگی میتواند به موزیک های پخش شده از سوی نرم افزار گوش دهد. علاوه بر
این شما میتوانید در قسمت جستجوی کاربران لیست کاربران عضو شده همراه با
مشخصات آنها را در نرم افزار مشاهده
نمایید و حتی میتوانید برای آن ها پیام ارسال کنید. به زودی در نسخه های
جدید تر این نرم افزار امکانات جالب دیگری همچون رادیو و تلوزیون، ایمیل،
وبلاگ، مجله رایگان شرتکات۲ و… به آن اضافه خواهد شد. نسخه ای را که در
اختیارتان
قرار دادیم
پرتابل بوده و نیازی به نصب ندارد و تنها با کلیک بر روی آیکون برنامه
اجرا می شود که شما می توانید با کپی
کردن فایل های نرم افزار در فلش
مموری
خود در صورت نیاز از آن در محل های
مختلف مانند کافی نت ها که امکان نصب نرم افزار وجود
ندارد استفاده کنید.
توضیحات

کامل تر و ویژگیهای نرم افزار در ادامه مطلب موجود است …

دانلود قسمت هشتم فیلم مستند حیوانات استثنایی شیر BBC Wildlife Specials Lion

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
animal-picture-male-lion-cubs-ucumari.jpgشیر جانوری نیرومند با سری بزرگ، پاهای بزرگ و قوی و دمی بلند از جنس پلنگ‌شکلان (Panthera) است. اندازهٔ بدن او ۱۴۰ تا ۲۰۰ سانتیمتر و اندازهٔ دم او ۶۷ تا ۱۰۰ سانتیمتر است. نوع نر بزرگ‌تر از ماده‌است و نرها بر روی گردن و شانهٔ خود دارای یال نیز می‌باشند. این جانور ۲۰ ساعت در روز به استراحت می‌پردازند. شیرها معمولاً در طول روز به شکار می‌پردازند ولی در مناطقی که آنها را شکار می‌کنند تنها در شب فعّال هستند. آنها گروهی زندگی می‌کنند و هر گروه متشکّل از سه شیر نر، پانزده ماده و توله‌هایشان در یک قلمرو مشخّص است. شیرها جانورانی مانند گورخر و غزال را برای تغذیه شکار می‌کنند. آنها جانوران بزرگ‌تر مانند بوفالوها و زرّافه‌ها را نیز به صورت دست جمعی و به کمک یکدیگر شکار می‌کنند. حتّی پرندگان و گاهی کروکدیلها نیز به دست آنها گرفتار می‌شوند. جالب اینجاست که شکارکردن بیشتر به عهدهٔ شیرهای ماده‌است. در قسمت هشتم از مجموعه مستند Wildlife Specials بیشتر با سلطان جنگل آشنا خواهید شد.
توضیحات کامل در ادامه مطلب موجود است.
موضوع: , ,

داستان کوتاه قفس صادق چوبک

یکشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۸۸


همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچکس روزگارش از دیگری …
قفسی پر از مرغ و خروسهای خصی و لاری و رسمی و کلهماری و زیرهای و گلباقلایی و شیربرنجی و کاکلی و دمکل و پاکوتاه و جوجه های لندوک مافنگی، کنار پیاده رو، لب جوی یخ بسته ای گذاشته شده بود. توی جو، تفاله چای و خون دلمه شده و انار آبلمبو و پوست پرتقال و برگهای خشک و زرت و زنبیلهای دیگر قاتی یخ، بسته شده بود.
لب جو، نزدیک قفس، گودالی بود پر از خون دلمه شده ی یخ بسته که پرمرغ و شلغم گندیده و ته سیگار و کله و پاهای بریده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.
کف قفس خیس بود. از فضله مرغ، فرش شده بود. خاک و کاه و پوست ارزن، قاتی فضله ها بود. پای مرغ و خروسها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه های بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم، تو سر هم تک میزدند و کاکل هم را میکندند. جا نبود. همه توسری می خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچکس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
آنهایی که پس از تو سری خوردن سرشان را پایین میآوردند و زیر پر و بال و لای پای هم قایم میشدند، خواه ناخواه تکشان توی فضله های کف قفس میخورد. آنوقت از ناچاری، از آن تو پوست ارزن ورمیچیدند. آنهایی که حتی جا نبود تکشان به فضله های ته قفس بخورد، به ناچار به سیم دیواره ی قفس تک میزدند و خیره به بیرون مینگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تک غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم آلود و نه زور و فشار و نه تو سرهمزدن، راه فرار نمینمود؛ اما سرگرمشان میکرد. دنیای بیرون به آنها بیگانه و سنگدل بود. نه خیره و دردناک نگریستن و نه زیبایی پر و بالشان به آنها کمک نمیکرد.
تو هم می لولیدند و تو فضله ی خودشان تک میزدند و از کاسه ی شکسته ی کنار قفس آب مینوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا میکردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره قفس مینگریستند و حنجرههای نرم و نازکشان را تکان میدادند.
در آندم که چرت میزدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بی تکلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یک محکومیت دسته جمعی درسردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می پلکیدند.
به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه سوخته و رگ درآمده و چرکین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان همقفسان به کند و کاو درآمد. دست با سنگدلی و خشم و بی اعتنایی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار کرد. هم قفسان بوی مرگ آلود آشنایی شنیدند و پرپر زدند و زیر پروبال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان می چرخید و مانند آهنربای نیرومندی آنها را چون براده آهن میلرزاند. دست همه جا گشت و از بیرون چشمی چون رادار آنرا راهنمایی میکرد تا سرانجام بیخ بال جوجه ی ریقونه ای چسبید و آن را از آن میان بلند کرد.
اما هنوز دست و جوجه ای که در آن تقلا و جیک جیک میکرد و پروبال میزد، بالای سر مرغ و خروسهای دیگر میچرخید و از قفس بیرون نرفته بود که دوباره آنها سرگرم چریدن در آن منجلاب و تو سری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم به راهی به جای خود بود. همه بیگانه و بیاعتنا و بی مهر، بربر نگاه میکردند و با چنگال، خودشان را می خاراندند.
پای قفس، در بیرون کاردی تیز و کهنه بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروسها از توی قفس می دیدند. قدقد می کردند و دیوارهی قفس را تک میزدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را مینمود، اما راه نمیداد. آنها کنجکاو و ترسان و چشم به راه و ناتوان، به جهش خون هم قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه میکردند. اما چاره نبود. این بود که بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.
هماندم خروس سرخ روی پر زرق و برقی، تک خود را توی فضله ها شیار کرد و سپس آن را بلند کرد و بر کاکل شق و رق مرغ زیرهای پاکوتاهی کوفت. در دم مرغک خوابید و خروس به چابکی سوارش شد. مرغ تو سری خورده و زبون تو فضله ها خوابید و پا شد. خودش را تکان داد و پر و بالش را پف و پر باد کرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لک رفت و کمی ایستاد و دوباره سرگرم چرا شد.
قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتابزده میان قفس چندک زد و بیم خورده، تخم دلمه با پوست خونینی توی منجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاه سوخته ی رگ درآمده ی چرکین شوم پینه بسته ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گند زار ربود و همان دم در بیرون قفس دهانی باز چون گور باز شد و آنرا بلعید. هم قفسان چشم به راه، خیره جلو خود را مینگریستند.

موضوع:

داستان کوتاه صمد بهرنگی

یکشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۸۸


بودی گفت: طفلک دختر ننه مرده! نگاه کن ببین چقدر دشمن و بدخواه داره. پاشو همه شان را بزنیم بکشیم دختره نفس راحتی بکشد…
یکی بود، یکی نبود. مردی بود به اسم «آدی» و زنی داشت به اسم «بودی». روزی آدی به بودی گفت: بودی!
بودی گفت: چیه آدی؟ بگو.
آدی گفت: دلم برای دختره تنگ شده. پاشو برویم یک سری بهش بزنیم. خیلی وقته ندیده ایم. بودی گفت: باشد. سوغاتی چه ببریم؟ دست خالی که نمی‌ شود رفت.
آدی گفت: پاشیم خمیر کنیم، توتک بپزیم. صبح زود می‌رویم.
شب چله ی زمستان بود، مهتاب هم بود. آدی گفت: بختمان گفت تنور خدا روشن است دیگر لازم نیست تنور آتش کنیم.
خمیر را چونه چونه چسباندند به دیوارهای حیاط و رفتند خوابیدند. صبح پا شدند خمیرها را از دیوار کندند و گذاشتند توی خورجین. خمیرها از زور سرما مثل مس سفت و سخت شده بودند.
توی تنور کله پاچه بار گذاشته بودند روی قابلمه را پوشاندند. یک کیسه هم پول داشتند که جای خوبی قایم کردند. آنوقت بیرون آمدند در خانه را بستند و کلید را دم در زیر سنگی گذاشتند و راه افتادند. توی راه به بابا درویش برخوردند. گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت: به علی.
گفتند: ما می‌رویم به خانه ی دخترمان. کلید خانه را هم گذاشتیم دم در زیر سنگ. توی تنور، کله پاچه بار گذاشتیم و کیسه ی پول را هم در فلان جا قایم کرده ایم. تو نروی در خانه را باز کنی و تو بروی کله پاچه را بخوری و جاش کار بد بکنی بعد هم پول ها را برداری و جاش خرده سفال پر کنی، ها!
بابا درویش گفت: من برای خودم کار و بار دارم. بچه نشوید. آخر من را با پولها و کله پاچه ی شما چکار؟ گم شوید! بروید. عجب گیری افتادیم!
آدی و بودی خوشحال و مطمئن شدند و رفتند. بابا درویش هم خودش را فوراً به در خانه رساند و در را باز کرد و تو رفت. اول کله پاچه را خورد و جایش را با چیز دیگری پر کرد و بعد کیسه ی پول را توی جیبش خالی کرد و لولهنگی دم دست بود، آن را شکست و خردهایش را ریخت توی کیسه و بیرون آمد.
آدی و بودی آمدند تا رسیدند نزدیک های شهر دختر. به کسی سفارش کردند که برود به دختر بگوید که پدر و مادرت می‌آیند به دیدن تو.
شوهر دختر تاجری حسابی و آبرومند بود. کیا بیایی داشت. دختر دلش هری ریخت پایین که اگر پدر و مادرش با لباس شندرپندری به خانه بیایند آبرویش پاک خواهد رفت. بدتر از همه اینکه پدر و مادرش سوقاتی هم خواهند آورد. از این رو نوکرهایش را فرستاد رفتند آدی و بودی را سر راه گرفتند و سوقاتی ها را از دستشان گرفتند و دور انداختند. اما بودی یکی از توتک ها را کش رفت و زد زیر بغلش قایم کرد. آخرش آمدند رسیدند به خانه، سلام وعلیک گفتند و نشستند. از این در و آن در صحبت کردند تا شوهر دخترشان آمد. بودی فوراً توتک را درآورد گرفت جلو دامادش و گفت: ننه ت به قربانت، یک دانه توتک را برای تو آورده ایم. زیاد پخته بودیم. سر راه دزدها و اوباش ها ریختند از دستمان گرفتند.
دختر مجال نداد. فوری توتک را از دست مادرش قاپید و انداخت بیرون جلو سگ ها. بعد شام خوردند و وقت خواب شد. دختر به کنیزهایش گفت: جای پدر و مادرم را توی اطاق هل و میخک بیندازید.
آدی و بودی نصف شبی به بوی هل و میخک بیدار شدند.
بودی گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ می‌دانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت: ننه اش به قربان! طفلک دختر بس که سرش شلوغ بوده و کار داشته نتوانسته برود مستراح و مرتب برای دست به آب آمده توی این اتاق. پاشو این ها را ببریم بریزیم توی رودخانه.
آنوقت پا شدند و هر چه هل و میخک بود ریختند توی رودخانه و آمدند راحت و آسوده خوابیدند. صبح که شد، آمدند پیش دیگران برای نان و چایی خوردن. بودی تا دخترش را دید گفت: ننه ات به قربان مگر خانه ی این پدر سگ باید چقدر کار کنی که وقت نمی کنی به مستراح بروی؛ شب همه اش نجس ها را بردیم و ریختیم توی رودخانه.
دختر زود جلو دهانشان را گرفت که شوهرش نفهمد چه اتفاقی افتاده. بعد هم به نوکرهایش پول داد رفتند هل و میخک خریدند ریختند توی اتاق که شوهر بو نبرد.
فردا شب دختر به کنیزهایش گفت که جایشان را در اتاق آینه بند بیندازند.
باز یک وقتی از شب آدی و بودی بیدار شدند و هر چه کردند خواب به چشمشان نرفت. این بر و آن بر را نگاه کردند دیدند از هر طرف زن و مردهایی بهشان خیره شده اند. بودی گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ می‌دانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت: طفلک دختر ننه مرده! نگاه کن ببین چقدر دشمن و بدخواه داره. پاشو همه شان را بزنیم بکشیم دختره نفس راحتی بکشد.
آنوقت پا شدند و هر کدام کلنگی گیر آوردند و زدند هر چه آینه بود شکستند و خرد کردند. وقتی دیدند دیگر کسی نگاهشان نمی کند، بودی گفت: نگاه کن آدی! همه شان مردند. دیگر کسی نگاه نمی کند.
بعد تا صبح خوش و شیرین خوابیدند. صبح که پا شدند آمدند نان و چایی بخورند، بودی به دخترش گفت: طفلک دخترم؟ تو چقدر دشمن و بدخواه داشتی و ما خبر نداشتیم. شب تا صبح، مدعی کشتیم.
دختره رفت اتاق آینه را نگاه کرد دید آدی و بودی عجب دسته گلی به آب دادند. زودی نوکرهایش را فرستاد آینه بند آوردند تا هر چه زودتر اتاق را آینه ببندند که مردش بو نبرد.
آن روز را هم شب کردند. وقت خوابیدن دختر به کنیزهایش گفت جایشان را توی اتاق غازها بیندازند.
نصف شبی غازها برای خودشان آواز می‌خواندند. آدی و بودی بیدار شدند و دیگر نتوانستند بخوابند. بودی گفت، آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ می‌دانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت ننه ات روی سنگ مرده شور خانه بیفته! طفلک دختر، یعنی اینقدر کار روی سرت کوپه شده که نمی توانی به غازها برسی و شپش سرشان را بجویی؟ ببین آدی، حیوانکی غازها چه جوری گریه می‌کنند. پاشو آب داغ کنیم همه شان را بشوییم.
پا شدند توی دیگی آب داغ کردند، غازها را یکی یکی گرفتند و توی آب فرو کردند و درآوردند چیدند بیخ دیوار. آنوقت سر و صداها خوابید و بودی گفت: می‌بینی آدی. حیوانکی ها آرام گرفتند.
صبح که آمدند نان و چایی بخورند بودی به دخترش گفت: ننه ات به قربانت دختر! توی این خراب شده چقدر باید جان بکنی که وقت نمی کنی غازهایت را بشویی تمیز بکنی. شب آب داغ کردیم همه شان را شستیم تا گریه شان برید.
دختر دو دستی زد به سرش که وای خدا مرگم بدهد. ذلیل شده ها مگر نمی دانید غاز شب آواز می‌خواند؟
باز به نوکرهایش پول داد بروند قازهای دیگری بخرند بیاورند تا شوهرش بو نبرد.
شب چهارم جای آدی و بودی را در انبار نفت انداختند. نفت را پر کرده بودند توی کوزه ها و بیخ دیوار ردیف کرده بودند.
بودی نگاهی به کوزه ها انداخت و گفت: آدی!
آدی گفت:‌جان آدی!
بودی گفت: طفلک دختره فهمیده که امشب می‌خواهیم حمام کنیم، کوزه ها را پر آب کرده. پاشو آب گرم کنیم خودمان را بشوییم.
آنوقت پا شدند و نفت را گرم کردند و ریختند سرشان و همه جایشان را نفتی کردند و لحاف وتشک هایشان را هم. صبح مثل سگ جهنم آمدند که چایی بخورند. دختر سر وصورت کثیفشان را دید ترسید. بودی گفت: قربانت بروم دختر! تو چقدر مهربانی. از کجا فهمیدی که وقت حمام کردن ماست که کوزه های پر آب را گذاشتی توی انبار؟
دختر گفت: وای خدا مرگم بدهد! ذلیل شده ها توی کوزه ها نفت بود.
بعد به نوکرهایش گفت این ها را ببرید حمام و زود برگردانید.
آدی و بودی وقتی از حمام برگشتند، دختر دیگر نگذاشت تو بیایند. همانجا دم در یک کوزه دوشاب و چند متر چیت و یک اسب بهشان داد و گفت: بس است دیگر. بروید خانه ی خودتان.
آدی و بودی دوشاب و چیت و اسب را گرفتند و راه افتادند. هوا خیلی سرد بود. تف توی هوا یخ می‌کرد. رفتند و رفتند تا رسیدند به جایی که زمین از زور سرما ترک خورده بود. بودی نگاهی کرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: طفلک زمین را می‌بینی چه جوری پاشنه اش ترک شده؟ می‌گویم دوشاب را بریزیم روش بلکه کمی نرم شد و خوب شد. دوشاب را ریختند توی شکاف زمین و راه افتادند. کمی که رفتند رسیدند به بوته خاری. باد می‌وزید و بوته ی خار تکان تکان می‌خورد. بودی نگاهی کرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: حیوانکی خار را می‌بینی لخت ایستاده جلو سرما دارد می‌لرزد. بهتر نیست چیت را بیندازیم روی سرش که سرما نخورد؟
چیت را انداختند روی سر بوته ی خار و راه افتادند. رفتند رفتند و کلاغ چلاقی دیدند که لنگان لنگان راه میرفت. بودی نگاهی کرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: کلاغه را می‌بینی؟ حالا بچه هایش نشسته اند توی خانه می‌گویند ببینی مادرمان کجا ماند. از گرسنگی مردیم.
آدی گفت: تو می‌گویی چکار کنیم؟
بودی گفت: بهتر نیست اسب را بدهیم به کلاغه که تندتر برود؟ ما پایمان سالم است، پیاده هم می‌توانیم برویم.
اسب را ول کردند جلو کلاغه و راه افتادند. کمی که راه رفتند به بابا درویش برخوردند. گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت: بعلی.
گفتند: نرفتی که کله پاچه را بخوری و توی قابلمه چیز دیگری بریزی؟
بابا درویش گفت: نه بابا. مگر من بیکار بودم که بروم کله پاچه بخورم؟
گفتند: بابا درویش!
گفت: بعلی.
گفتند: نرفتی که کیسه ی پولمان را خالی کنی و جایش خرده سفال پر کنی؟
بابا درویش عصبانی شد و گفت: بروید گم شوید بابا. شماها عجب آدم هایی هستید.
آدی و بودی خوشحال شدند و گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت باز دیگر چه مرگتان است؟ گفتند، بابا درویش نروی چیت را از روی بوته ی خار برداری و اسب را از کلاغه بگیری، ها!
بابا درویش عصبانی شد و فریاد زد: گورتان را گم کنید بابا. شما خیال می‌کنید من خودم کار و کاسبی ندارم و همه اش بیکارم؟ گم شوید از جلو چشمم!
آدی و بودی راه افتادند. بابا درویش هم رفت وچیت و اسب را صاحب شد.
آدی و بودی وقتی به خانه شان رسیدند، قابلمه را درآوردند که ناهار بخورند، دیدند بابا درویش کارش را کرده. از کله پاچه نشانی نیست. رفتند سراغ کیسه ی پول، دیدند که به جای پول ها تویش سفال پر کرده اند.
دو دستی زدند سرشان و نشستند روی زمین.

موضوع: ,

داستان کوتاهی از جلال آل احمد

یکشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۸۸


من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچه‌ام یک خرده دیگر معطل کرده بود، اگر یک خرده گریه کرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولی بچه‌ام گریه نکرد. …
شوهرم

خوب من چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود چه میکرد؟ خوب منهم میبایست زندگی میکردم. اگر این شوهرم هم طلاقم میداد چه میکردم؟ ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم. یک زن چشم و گوش بسته، مثل من، غیر از این چیز دیگری بفکرش نمیرسید، نه جائی را بلد بودم، نه راه و چاره‌ای میدانستم. نه اینکه جائی را بلد نبودم. میدانستم میشود بچه را بشیرخوارگاه گذاشت یا بخراب شده دیگری سپرد. ولی از کجا که بچه مرا قبول میکردند؟ از کجا می‌توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از کجا؟ نمی‌خواستم باین صورت‌ها تمام شود. همان روز عصر هم وقتی کار را تمام کردم و بخانه برگشتم و آنچه را که کرده بودم برای مادرم و دیگر همسایه‌ها تعریف کردم؛ نمیدانم کدام یکی‌شان گفتند «خوب، زن، میخواستی بچه‌ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و…» نمیدانم دیگر کجاها را گفت. ولی همانوقت مادرم باو گفت که «خیال میکنی راش میدادن؟ هه!» من با وجود اینکه خودم هم بفکر اینکار افتاده بودم،‌ اما آنزن همسایه‌مان وقتی اینرا گفت، باز دلم هری ریخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هیچ رفتی که رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «کاشکی این کارو کرده بودم.» ولی من که سررشته نداشتم. منکه اطمینان نداشتم راهم بدهند. آنوقت هم که دیگر دیر شده بود. از حرف آنزن مثل اینکه یکدنیا غصه روی دلم ریخت. همه شیرین زبانیهای بچه‌ام یادم آمد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. و جلوی همه در و همسایه‌ها زار زار گریه کردم. اما چقدر بد بود! خودم شنیدم یکیشان زیر لب گفت «گریه هم می‌کنه! خجالت نمی‌کشه…» باز هم مادرم بدادم رسید. خیلی دلداریم داد. خوب راست هم میگفت، من که اول جوانیم است چرا برای یک بچه اینقدر غصه بخورم؟ آنهم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمیکند. حالا خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم. درست است که بچه اولم بود و نمیباید اینکار را میکردم؛ ولی خوب،‌ حالا که کار از کار گذشته است. حالا که دیگر فکر کردن ندارد. من خودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم. شوهرم بود که اصرار می‌کرد. راست هم میگفت نمیخواست پس افتاده یک نرخر دیگر را سر سفره‌اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی میکردم باو حق میدادم. خود من آیا حاضر بودم بچه‌های شوهرم را مثل بچه‌های خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سر بار زندگی خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب او هم همینطور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا، بچه مرا که نه، بچه یک نره خر دیگر را ـ بقول خودش ـ سر سفره‌اش ببیند. در همان دو روزی که بخانه‌اش رفته بودم همه‌اش صحبت از بچه بود. شب آخر خیلی صحبت کردیم. یعنی نه اینکه خیلی حرف زده باشیم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم «خوب، میگی چکنم؟» شوهرم چیزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت «من نمیدونم چه بکنی. هر جور خودت میدونی بکن. من نمیخام پس افتاده یه نره‌خر دیگرو سرسفره خودم ببینم.» راه و چاره‌ای هم جلوی پایم نگذاشت. آنشب پهلوی من هم نیامد. مثلاً با من قهر کرده بود. شب سوم زندگی ما با هم بود. ولی با من قهر کرده بود. خودم میدانستم که میخواهد مرا غضب کن تا کار بچه را زودتر یکسره کنم. صبح هم که از در خانه بیرون میرفت گفت «ظهر که میام دیگه نبایس بچه رو ببینم، ها!» و من تکلیف خودم را از همان وقت میدانستم. حالا هر چه فکر میکنم نمیتوانم بفهمم چطور دلم راضی شد! ولی دیگر دست من نبود. چادر نمازم را بسرم انداختم دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچه‌ام نزدیک سه سالش بود. خودش قشنگ راه میرفت. بدیش این بود که سه سال عمر صرفش کرده بودم. این خیلی بد بود. همه دردسرهاش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندنهاش گذشته بود. و تازه اول راحتی‌اش بود. ولی من ناچار بودم کارم را بکنم. تا دم ایستگاه ماشین پا بپایش رفتم. کفشش را هم پایش کرده بودم. لباس خوب‌هایش را هم تنش کرده بودم. یک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر، شوهر قبلی‌ام برایش خریده بود. وقتی لباسش را تنش میکردم این فکر هم بهم هی زد که «زن، دیگه چرا رخت نوهاشو تنش میکنی؟» ولی دلم راضی نشد. می‌خواستمش چه بکنم؟ چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچه‌دار شدم برود و برایش لباس بخرد. لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم. خیلی خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور کمرم نگهداشته بودم و آهسته آهسته قدم برمیداشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم که تندتر بیاید. آخرین دفعه‌ای بود که دستش را گرفته بودم و با خودم بکوچه میبردم. دو سه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم «اول سوار ماشین بشیم بعد برات قاقا هم میخرم» یادم است آنروز هم مثل روزهای دیگر هی ازمن سؤال میکرد. یک اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند. خیلی اصرار کرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است. بلندش کردم. و اسب را که دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود دید. وقتی زمینش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشینده، اوخ شده» تا دم ایستگاه ماشین آهسته آهسته میرفتم. هنوز اول وقت بود. و ماشین‌ها شلوغ بود. و من شاید نیمساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم آمد. بچه‌ام هی ناراحتی می‌کرد. و من داشتم خسته می‌شدم. از بس سؤال میکرد حوصله‌ام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس. پس بلیم قاقا بخلیم» و من باز هم برایش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید. بالاخره خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه که پیاده شدیم بچه‌ام باز هم حرف میزد و هی میپرسید. یادم است یک بار پرسید «مادل تجامیلیم؟» من نمیدانم چرا یک مرتبه بی‌آنکه بفهمم، گفتم «میریم پیش بابا» بچه‌ام کمی به صورت من نگاه کرد. بعد پرسید «مادل، تدوم بابا؟» من دیگرحوصله نداشتم. گفتم «جونم چقدر حرف میزنی اگه حرف بزنی برات قاقا نمی‌خرم. ها!» حالا چقدر دلم میسوزد. اینجور چیزها بیشتر دل آدم را میسوزاند. چرا دل بچه‌ام را در آن دم آخر اینطور شکستم؟ از خانه که بیرون آمدیم با خود عهد کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم. بچه‌ام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوشرفتاری کنم. ولی چقدر حالا دلم میسوزد! چرا اینطور ساکتش کردم؟ بچهکم دیگر ساکت شد. و باشاگرد شوفر که برایش شکلک درمی‌آورد و حرف می‌زد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه باو محل می‌گذاشتم نه ببچه‌ام که هی رویش را بمن میکرد. میدان شاه گفتم نگهداشت. و وقتی پیاده می‌شدیم بچه‌ام هنوز می‌خندید. میدان شلوغ بود و اتوبوس‌ها خیلی بودند. و من هنوز وحشت داشتم که کارم را بکنم. مدتی قدم زدم. شاید نیمساعت شد. اتوبوسها کمتر شدند. آمدم کنار میدان. ده شاهی از جیبم درآوردم و ببچه‌ام دادم. بچه‌ام هاج وواج مانده بود و مرا نگاه میکرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نمیدانستم چطورحالیش کنم. آنطرف میدان یک تخم کدوئی داد میزد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگیر. برو قاقا بخر. ببینم بلدی خودت بری بخری» بچه‌ام نگاهی به پول کرد و بعد رو بمن گفت «مادل تو هم بیا بلیم.» من گفتم «نه من اینجا وایسادم تورو می‌پام. برو ببینم خودت بلدی بخری.» بچه‌ام باز هم به پول نگاه کرد. مثل اینکه دودل بود. و نمیدانست چطور باید چیز خرید. تا بحال همچه کاری یادش نداده بودم. بربر نگاهم میکرد. عجب نگاهی بود! مثل اینکه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد. نزدیک بود منصرف شوم. بعد که بچه‌ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم، حتی آن روز عصر که جلوی در و همسایه‌ها از زور غصه گریه کردم، هیچ اینطور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزدیک بود طاقتم تمام شود. عجب نگاهی بود! بچه‌ام‌ سرگردان مانده بود و مثل اینکه هنوز میخواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چطور خود را نگهداشتم. یکبار دیگر تخمه کدوئی را نشانش دادم و گفتم «برو جونم. این پول را بهش بده،‌ بگو تخمه بده، همین. برو باریکلا» بچهکم تخم کدوئی را نگاه کرد و بعد مثل وقتیکه می‌خواست بهانه بگیرد و گریه کند گفت «مادل، من تخمه نمی‌خام. تیسمیس میخام.» من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچه‌ام یک خرده دیگر معطل کرده بود، اگر یک خرده گریه کرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولی بچه‌ام گریه نکرد. عصبانی شده بودم. حوصله‌ام سررفته بود. سرش داد زدم «کیشمش هم داره. برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه.» و از روی جوی کنار پیاده‌رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم. دستم رابه پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو دیگه دیر میشه.» خیابان خلوت بود. ازوسط خیابان تا آن ته‌ها اتوبوسی و درشگه‌ای پیدا نبود که بچه‌ام را زیر بگیرد. بچه‌ام دو سه قدم که رفت برگشت و گفت «مادل، تیسمیس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهی کیشمیش بده.» واو رفت. بچه‌ام وسط خیابان رسیده بود که یکمرتبه یک ماشین بوق زد و من از ترس لرزیدم. و بیاینکه بفهمم چه می‌کنم، خودم را وسط خیابان پرتاب کردم و بچه‌ام را بغل زدم و توی پیاده‌رو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق از سر و رویم راه افتاده بود. ونفس نفس میزدم بچهکم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هیچی جونم. ازوسط خیابون تند رد میشن. تو یواش میرفتی نزدیک بود بری زیر هوتول.» اینرا که میگفتم نزدیک بود گریه‌ام بیفتد. بچه‌ام همانطور که توی بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زیمین» ایندفه تند میلم.» شاید اگر بچهکم این حرف را نمیزد من یادم رفته بود که برای چه کار آمده‌ام. ولی این حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشک چشمهایم را پاک نکرده بودم که دوباره به یاد کاری که آمده بودم بکنم،‌ افتادم. بیاد شوهرم که مرا غضب خواهد کرد،‌ افتادم. بچهکم را ماچ کردم. آخرین ماچی بود که از صورتش برمیداشتم. ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشین میادش.» باز خیابان خلوت بود و این بار بچه‌ام تندتر رفت. قدم‌های کوچکش را بعجله برمیداشت و من دو سه بار ترسیدم که مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد. آنطرف خیابان که رسید برگشت و نگاهی بمن انداخت. من دامن‌های چادرم را زیر بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می‌افتادم. همچه که بچه‌ام چرخید و بطرف من نگاه کرد، من سر جایم خشکم زد. درست است که نمی‌خواستم بفهمد من دارم در میروم ولی برای این نبود که سر جایم خشکم زد. مثل یک دزد که سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشکم زده بود و دستهایم همانطور زیر بغلهایم ماند. درست مثل آن دفعه که سر جیب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و کندوکو میکردم و شوهرم از در رسید. درست همانطور خشکم زده بود. دوباره از عرق خیس شدم. سرم را پائین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم،‌ بچه‌ام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود که به تخمه کدوئی برسد. کار من تمام شده بود. بچه‌ام سالم به آنطرف خیابان رسیده بود. از همانوقت بود که انگار اصلاً بچه نداشته‌ام. آخرین باری که بچه‌امرا نگاه کردم، درست مثل این بود که بچه مردم را نگاه میکردم. درست مثل یک بچه تازه پا وشیرین مردم باو نگاه میکردم. درست همانطور که از نگاه کردن ببچه مردم میشود حظ کرد، ازدیدن او حظ کردم. و بعجله لای جمعیت پیاده‌رو پیچیدم. ولی یک دفعه بوحشت افتادم. نزدیک بود قدمم خشک بشود و سرجایم میخکوب بشوم. وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد. ازین خیال موهای تنم راست ایستاد و من تندتر کردم. دو تا کوچه پائین‌تر، خیال داشتم توی پسکوچه‌ها بیندازم و فرار کنم. بزحمت خودم را بدم کوچه رسانده بودم که یکهو، یک تاکسی پشت سرم توی خیابان ترمز کرد. مثال اینکه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهایم لرزی. خیال میکردم پاسبان سر چهارراه که مرا می‌پائیده توی تاکسی پریده و حالا پشت سرم پیاده شده و الان است که مچ دستم را بگیرد. نمیدانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم. مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و داشتند میرفتند. من نفس راحتی کشیدم و فکر دیگری بسرم زد. بی‌اینکه بفهمم و یا چشمم جائی را ببیند پریدم توی تاکسی و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر کرد و راه افتاد. و چادر من لای درتاکسی مانده بود. وقتی تاکسی دور شد و من اطمینان پیدا کردم،‌ در را آهسته باز کردم. چادرم را ازلای آن بیرون کشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم. و….

موضوع: ,

داستان کوتاه صمد بهرنگی

جمعه, ۱۴ اسفند ۱۳۸۸


بودی گفت: طفلک دختر ننه مرده! نگاه کن ببین چقدر دشمن و بدخواه داره. پاشو همه شان را بزنیم بکشیم دختره نفس راحتی بکشد…
یکی بود، یکی نبود. مردی بود به اسم «آدی» و زنی داشت به اسم «بودی». روزی آدی به بودی گفت: بودی!
بودی گفت: چیه آدی؟ بگو.
آدی گفت: دلم برای دختره تنگ شده. پاشو برویم یک سری بهش بزنیم. خیلی وقته ندیده ایم. بودی گفت: باشد. سوغاتی چه ببریم؟ دست خالی که نمی‌ شود رفت.
آدی گفت: پاشیم خمیر کنیم، توتک بپزیم. صبح زود می‌رویم.
شب چله ی زمستان بود، مهتاب هم بود. آدی گفت: بختمان گفت تنور خدا روشن است دیگر لازم نیست تنور آتش کنیم.
خمیر را چونه چونه چسباندند به دیوارهای حیاط و رفتند خوابیدند. صبح پا شدند خمیرها را از دیوار کندند و گذاشتند توی خورجین. خمیرها از زور سرما مثل مس سفت و سخت شده بودند.
توی تنور کله پاچه بار گذاشته بودند روی قابلمه را پوشاندند. یک کیسه هم پول داشتند که جای خوبی قایم کردند. آنوقت بیرون آمدند در خانه را بستند و کلید را دم در زیر سنگی گذاشتند و راه افتادند. توی راه به بابا درویش برخوردند. گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت: به علی.
گفتند: ما می‌رویم به خانه ی دخترمان. کلید خانه را هم گذاشتیم دم در زیر سنگ. توی تنور، کله پاچه بار گذاشتیم و کیسه ی پول را هم در فلان جا قایم کرده ایم. تو نروی در خانه را باز کنی و تو بروی کله پاچه را بخوری و جاش کار بد بکنی بعد هم پول ها را برداری و جاش خرده سفال پر کنی، ها!
بابا درویش گفت: من برای خودم کار و بار دارم. بچه نشوید. آخر من را با پولها و کله پاچه ی شما چکار؟ گم شوید! بروید. عجب گیری افتادیم!
آدی و بودی خوشحال و مطمئن شدند و رفتند. بابا درویش هم خودش را فوراً به در خانه رساند و در را باز کرد و تو رفت. اول کله پاچه را خورد و جایش را با چیز دیگری پر کرد و بعد کیسه ی پول را توی جیبش خالی کرد و لولهنگی دم دست بود، آن را شکست و خردهایش را ریخت توی کیسه و بیرون آمد.
آدی و بودی آمدند تا رسیدند نزدیک های شهر دختر. به کسی سفارش کردند که برود به دختر بگوید که پدر و مادرت می‌آیند به دیدن تو.
شوهر دختر تاجری حسابی و آبرومند بود. کیا بیایی داشت. دختر دلش هری ریخت پایین که اگر پدر و مادرش با لباس شندرپندری به خانه بیایند آبرویش پاک خواهد رفت. بدتر از همه اینکه پدر و مادرش سوقاتی هم خواهند آورد. از این رو نوکرهایش را فرستاد رفتند آدی و بودی را سر راه گرفتند و سوقاتی ها را از دستشان گرفتند و دور انداختند. اما بودی یکی از توتک ها را کش رفت و زد زیر بغلش قایم کرد. آخرش آمدند رسیدند به خانه، سلام وعلیک گفتند و نشستند. از این در و آن در صحبت کردند تا شوهر دخترشان آمد. بودی فوراً توتک را درآورد گرفت جلو دامادش و گفت: ننه ت به قربانت، یک دانه توتک را برای تو آورده ایم. زیاد پخته بودیم. سر راه دزدها و اوباش ها ریختند از دستمان گرفتند.
دختر مجال نداد. فوری توتک را از دست مادرش قاپید و انداخت بیرون جلو سگ ها. بعد شام خوردند و وقت خواب شد. دختر به کنیزهایش گفت: جای پدر و مادرم را توی اطاق هل و میخک بیندازید.
آدی و بودی نصف شبی به بوی هل و میخک بیدار شدند.
بودی گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ می‌دانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت: ننه اش به قربان! طفلک دختر بس که سرش شلوغ بوده و کار داشته نتوانسته برود مستراح و مرتب برای دست به آب آمده توی این اتاق. پاشو این ها را ببریم بریزیم توی رودخانه.
آنوقت پا شدند و هر چه هل و میخک بود ریختند توی رودخانه و آمدند راحت و آسوده خوابیدند. صبح که شد، آمدند پیش دیگران برای نان و چایی خوردن. بودی تا دخترش را دید گفت: ننه ات به قربان مگر خانه ی این پدر سگ باید چقدر کار کنی که وقت نمی کنی به مستراح بروی؛ شب همه اش نجس ها را بردیم و ریختیم توی رودخانه.
دختر زود جلو دهانشان را گرفت که شوهرش نفهمد چه اتفاقی افتاده. بعد هم به نوکرهایش پول داد رفتند هل و میخک خریدند ریختند توی اتاق که شوهر بو نبرد.
فردا شب دختر به کنیزهایش گفت که جایشان را در اتاق آینه بند بیندازند.
باز یک وقتی از شب آدی و بودی بیدار شدند و هر چه کردند خواب به چشمشان نرفت. این بر و آن بر را نگاه کردند دیدند از هر طرف زن و مردهایی بهشان خیره شده اند. بودی گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ می‌دانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت: طفلک دختر ننه مرده! نگاه کن ببین چقدر دشمن و بدخواه داره. پاشو همه شان را بزنیم بکشیم دختره نفس راحتی بکشد.
آنوقت پا شدند و هر کدام کلنگی گیر آوردند و زدند هر چه آینه بود شکستند و خرد کردند. وقتی دیدند دیگر کسی نگاهشان نمی کند، بودی گفت: نگاه کن آدی! همه شان مردند. دیگر کسی نگاه نمی کند.
بعد تا صبح خوش و شیرین خوابیدند. صبح که پا شدند آمدند نان و چایی بخورند، بودی به دخترش گفت: طفلک دخترم؟ تو چقدر دشمن و بدخواه داشتی و ما خبر نداشتیم. شب تا صبح، مدعی کشتیم.
دختره رفت اتاق آینه را نگاه کرد دید آدی و بودی عجب دسته گلی به آب دادند. زودی نوکرهایش را فرستاد آینه بند آوردند تا هر چه زودتر اتاق را آینه ببندند که مردش بو نبرد.
آن روز را هم شب کردند. وقت خوابیدن دختر به کنیزهایش گفت جایشان را توی اتاق غازها بیندازند.
نصف شبی غازها برای خودشان آواز می‌خواندند. آدی و بودی بیدار شدند و دیگر نتوانستند بخوابند. بودی گفت، آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ می‌دانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت ننه ات روی سنگ مرده شور خانه بیفته! طفلک دختر، یعنی اینقدر کار روی سرت کوپه شده که نمی توانی به غازها برسی و شپش سرشان را بجویی؟ ببین آدی، حیوانکی غازها چه جوری گریه می‌کنند. پاشو آب داغ کنیم همه شان را بشوییم.
پا شدند توی دیگی آب داغ کردند، غازها را یکی یکی گرفتند و توی آب فرو کردند و درآوردند چیدند بیخ دیوار. آنوقت سر و صداها خوابید و بودی گفت: می‌بینی آدی. حیوانکی ها آرام گرفتند.
صبح که آمدند نان و چایی بخورند بودی به دخترش گفت: ننه ات به قربانت دختر! توی این خراب شده چقدر باید جان بکنی که وقت نمی کنی غازهایت را بشویی تمیز بکنی. شب آب داغ کردیم همه شان را شستیم تا گریه شان برید.
دختر دو دستی زد به سرش که وای خدا مرگم بدهد. ذلیل شده ها مگر نمی دانید غاز شب آواز می‌خواند؟
باز به نوکرهایش پول داد بروند قازهای دیگری بخرند بیاورند تا شوهرش بو نبرد.
شب چهارم جای آدی و بودی را در انبار نفت انداختند. نفت را پر کرده بودند توی کوزه ها و بیخ دیوار ردیف کرده بودند.
بودی نگاهی به کوزه ها انداخت و گفت: آدی!
آدی گفت:‌جان آدی!
بودی گفت: طفلک دختره فهمیده که امشب می‌خواهیم حمام کنیم، کوزه ها را پر آب کرده. پاشو آب گرم کنیم خودمان را بشوییم.
آنوقت پا شدند و نفت را گرم کردند و ریختند سرشان و همه جایشان را نفتی کردند و لحاف وتشک هایشان را هم. صبح مثل سگ جهنم آمدند که چایی بخورند. دختر سر وصورت کثیفشان را دید ترسید. بودی گفت: قربانت بروم دختر! تو چقدر مهربانی. از کجا فهمیدی که وقت حمام کردن ماست که کوزه های پر آب را گذاشتی توی انبار؟
دختر گفت: وای خدا مرگم بدهد! ذلیل شده ها توی کوزه ها نفت بود.
بعد به نوکرهایش گفت این ها را ببرید حمام و زود برگردانید.
آدی و بودی وقتی از حمام برگشتند، دختر دیگر نگذاشت تو بیایند. همانجا دم در یک کوزه دوشاب و چند متر چیت و یک اسب بهشان داد و گفت: بس است دیگر. بروید خانه ی خودتان.
آدی و بودی دوشاب و چیت و اسب را گرفتند و راه افتادند. هوا خیلی سرد بود. تف توی هوا یخ می‌کرد. رفتند و رفتند تا رسیدند به جایی که زمین از زور سرما ترک خورده بود. بودی نگاهی کرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: طفلک زمین را می‌بینی چه جوری پاشنه اش ترک شده؟ می‌گویم دوشاب را بریزیم روش بلکه کمی نرم شد و خوب شد. دوشاب را ریختند توی شکاف زمین و راه افتادند. کمی که رفتند رسیدند به بوته خاری. باد می‌وزید و بوته ی خار تکان تکان می‌خورد. بودی نگاهی کرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: حیوانکی خار را می‌بینی لخت ایستاده جلو سرما دارد می‌لرزد. بهتر نیست چیت را بیندازیم روی سرش که سرما نخورد؟
چیت را انداختند روی سر بوته ی خار و راه افتادند. رفتند رفتند و کلاغ چلاقی دیدند که لنگان لنگان راه میرفت. بودی نگاهی کرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: کلاغه را می‌بینی؟ حالا بچه هایش نشسته اند توی خانه می‌گویند ببینی مادرمان کجا ماند. از گرسنگی مردیم.
آدی گفت: تو می‌گویی چکار کنیم؟
بودی گفت: بهتر نیست اسب را بدهیم به کلاغه که تندتر برود؟ ما پایمان سالم است، پیاده هم می‌توانیم برویم.
اسب را ول کردند جلو کلاغه و راه افتادند. کمی که راه رفتند به بابا درویش برخوردند. گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت: بعلی.
گفتند: نرفتی که کله پاچه را بخوری و توی قابلمه چیز دیگری بریزی؟
بابا درویش گفت: نه بابا. مگر من بیکار بودم که بروم کله پاچه بخورم؟
گفتند: بابا درویش!
گفت: بعلی.
گفتند: نرفتی که کیسه ی پولمان را خالی کنی و جایش خرده سفال پر کنی؟
بابا درویش عصبانی شد و گفت: بروید گم شوید بابا. شماها عجب آدم هایی هستید.
آدی و بودی خوشحال شدند و گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت باز دیگر چه مرگتان است؟ گفتند، بابا درویش نروی چیت را از روی بوته ی خار برداری و اسب را از کلاغه بگیری، ها!
بابا درویش عصبانی شد و فریاد زد: گورتان را گم کنید بابا. شما خیال می‌کنید من خودم کار و کاسبی ندارم و همه اش بیکارم؟ گم شوید از جلو چشمم!
آدی و بودی راه افتادند. بابا درویش هم رفت وچیت و اسب را صاحب شد.
آدی و بودی وقتی به خانه شان رسیدند، قابلمه را درآوردند که ناهار بخورند، دیدند بابا درویش کارش را کرده. از کله پاچه نشانی نیست. رفتند سراغ کیسه ی پول، دیدند که به جای پول ها تویش سفال پر کرده اند.
دو دستی زدند سرشان و نشستند روی زمین.

موضوع: ,

داستان کوتاهی از جلال آل احمد

سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۸۸


من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچه‌ام یک خرده دیگر معطل کرده بود، اگر یک خرده گریه کرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولی بچه‌ام گریه نکرد. …
شوهرم

خوب من چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود چه میکرد؟ خوب منهم میبایست زندگی میکردم. اگر این شوهرم هم طلاقم میداد چه میکردم؟ ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم. یک زن چشم و گوش بسته، مثل من، غیر از این چیز دیگری بفکرش نمیرسید، نه جائی را بلد بودم، نه راه و چاره‌ای میدانستم. نه اینکه جائی را بلد نبودم. میدانستم میشود بچه را بشیرخوارگاه گذاشت یا بخراب شده دیگری سپرد. ولی از کجا که بچه مرا قبول میکردند؟ از کجا می‌توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از کجا؟ نمی‌خواستم باین صورت‌ها تمام شود. همان روز عصر هم وقتی کار را تمام کردم و بخانه برگشتم و آنچه را که کرده بودم برای مادرم و دیگر همسایه‌ها تعریف کردم؛ نمیدانم کدام یکی‌شان گفتند «خوب، زن، میخواستی بچه‌ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و…» نمیدانم دیگر کجاها را گفت. ولی همانوقت مادرم باو گفت که «خیال میکنی راش میدادن؟ هه!» من با وجود اینکه خودم هم بفکر اینکار افتاده بودم،‌ اما آنزن همسایه‌مان وقتی اینرا گفت، باز دلم هری ریخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هیچ رفتی که رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «کاشکی این کارو کرده بودم.» ولی من که سررشته نداشتم. منکه اطمینان نداشتم راهم بدهند. آنوقت هم که دیگر دیر شده بود. از حرف آنزن مثل اینکه یکدنیا غصه روی دلم ریخت. همه شیرین زبانیهای بچه‌ام یادم آمد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. و جلوی همه در و همسایه‌ها زار زار گریه کردم. اما چقدر بد بود! خودم شنیدم یکیشان زیر لب گفت «گریه هم می‌کنه! خجالت نمی‌کشه…» باز هم مادرم بدادم رسید. خیلی دلداریم داد. خوب راست هم میگفت، من که اول جوانیم است چرا برای یک بچه اینقدر غصه بخورم؟ آنهم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمیکند. حالا خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم. درست است که بچه اولم بود و نمیباید اینکار را میکردم؛ ولی خوب،‌ حالا که کار از کار گذشته است. حالا که دیگر فکر کردن ندارد. من خودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم. شوهرم بود که اصرار می‌کرد. راست هم میگفت نمیخواست پس افتاده یک نرخر دیگر را سر سفره‌اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی میکردم باو حق میدادم. خود من آیا حاضر بودم بچه‌های شوهرم را مثل بچه‌های خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سر بار زندگی خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب او هم همینطور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا، بچه مرا که نه، بچه یک نره خر دیگر را ـ بقول خودش ـ سر سفره‌اش ببیند. در همان دو روزی که بخانه‌اش رفته بودم همه‌اش صحبت از بچه بود. شب آخر خیلی صحبت کردیم. یعنی نه اینکه خیلی حرف زده باشیم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم «خوب، میگی چکنم؟» شوهرم چیزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت «من نمیدونم چه بکنی. هر جور خودت میدونی بکن. من نمیخام پس افتاده یه نره‌خر دیگرو سرسفره خودم ببینم.» راه و چاره‌ای هم جلوی پایم نگذاشت. آنشب پهلوی من هم نیامد. مثلاً با من قهر کرده بود. شب سوم زندگی ما با هم بود. ولی با من قهر کرده بود. خودم میدانستم که میخواهد مرا غضب کن تا کار بچه را زودتر یکسره کنم. صبح هم که از در خانه بیرون میرفت گفت «ظهر که میام دیگه نبایس بچه رو ببینم، ها!» و من تکلیف خودم را از همان وقت میدانستم. حالا هر چه فکر میکنم نمیتوانم بفهمم چطور دلم راضی شد! ولی دیگر دست من نبود. چادر نمازم را بسرم انداختم دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچه‌ام نزدیک سه سالش بود. خودش قشنگ راه میرفت. بدیش این بود که سه سال عمر صرفش کرده بودم. این خیلی بد بود. همه دردسرهاش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندنهاش گذشته بود. و تازه اول راحتی‌اش بود. ولی من ناچار بودم کارم را بکنم. تا دم ایستگاه ماشین پا بپایش رفتم. کفشش را هم پایش کرده بودم. لباس خوب‌هایش را هم تنش کرده بودم. یک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر، شوهر قبلی‌ام برایش خریده بود. وقتی لباسش را تنش میکردم این فکر هم بهم هی زد که «زن، دیگه چرا رخت نوهاشو تنش میکنی؟» ولی دلم راضی نشد. می‌خواستمش چه بکنم؟ چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچه‌دار شدم برود و برایش لباس بخرد. لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم. خیلی خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور کمرم نگهداشته بودم و آهسته آهسته قدم برمیداشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم که تندتر بیاید. آخرین دفعه‌ای بود که دستش را گرفته بودم و با خودم بکوچه میبردم. دو سه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم «اول سوار ماشین بشیم بعد برات قاقا هم میخرم» یادم است آنروز هم مثل روزهای دیگر هی ازمن سؤال میکرد. یک اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند. خیلی اصرار کرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است. بلندش کردم. و اسب را که دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود دید. وقتی زمینش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشینده، اوخ شده» تا دم ایستگاه ماشین آهسته آهسته میرفتم. هنوز اول وقت بود. و ماشین‌ها شلوغ بود. و من شاید نیمساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم آمد. بچه‌ام هی ناراحتی می‌کرد. و من داشتم خسته می‌شدم. از بس سؤال میکرد حوصله‌ام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس. پس بلیم قاقا بخلیم» و من باز هم برایش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید. بالاخره خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه که پیاده شدیم بچه‌ام باز هم حرف میزد و هی میپرسید. یادم است یک بار پرسید «مادل تجامیلیم؟» من نمیدانم چرا یک مرتبه بی‌آنکه بفهمم، گفتم «میریم پیش بابا» بچه‌ام کمی به صورت من نگاه کرد. بعد پرسید «مادل، تدوم بابا؟» من دیگرحوصله نداشتم. گفتم «جونم چقدر حرف میزنی اگه حرف بزنی برات قاقا نمی‌خرم. ها!» حالا چقدر دلم میسوزد. اینجور چیزها بیشتر دل آدم را میسوزاند. چرا دل بچه‌ام را در آن دم آخر اینطور شکستم؟ از خانه که بیرون آمدیم با خود عهد کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم. بچه‌ام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوشرفتاری کنم. ولی چقدر حالا دلم میسوزد! چرا اینطور ساکتش کردم؟ بچهکم دیگر ساکت شد. و باشاگرد شوفر که برایش شکلک درمی‌آورد و حرف می‌زد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه باو محل می‌گذاشتم نه ببچه‌ام که هی رویش را بمن میکرد. میدان شاه گفتم نگهداشت. و وقتی پیاده می‌شدیم بچه‌ام هنوز می‌خندید. میدان شلوغ بود و اتوبوس‌ها خیلی بودند. و من هنوز وحشت داشتم که کارم را بکنم. مدتی قدم زدم. شاید نیمساعت شد. اتوبوسها کمتر شدند. آمدم کنار میدان. ده شاهی از جیبم درآوردم و ببچه‌ام دادم. بچه‌ام هاج وواج مانده بود و مرا نگاه میکرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نمیدانستم چطورحالیش کنم. آنطرف میدان یک تخم کدوئی داد میزد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگیر. برو قاقا بخر. ببینم بلدی خودت بری بخری» بچه‌ام نگاهی به پول کرد و بعد رو بمن گفت «مادل تو هم بیا بلیم.» من گفتم «نه من اینجا وایسادم تورو می‌پام. برو ببینم خودت بلدی بخری.» بچه‌ام باز هم به پول نگاه کرد. مثل اینکه دودل بود. و نمیدانست چطور باید چیز خرید. تا بحال همچه کاری یادش نداده بودم. بربر نگاهم میکرد. عجب نگاهی بود! مثل اینکه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد. نزدیک بود منصرف شوم. بعد که بچه‌ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم، حتی آن روز عصر که جلوی در و همسایه‌ها از زور غصه گریه کردم، هیچ اینطور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزدیک بود طاقتم تمام شود. عجب نگاهی بود! بچه‌ام‌ سرگردان مانده بود و مثل اینکه هنوز میخواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چطور خود را نگهداشتم. یکبار دیگر تخمه کدوئی را نشانش دادم و گفتم «برو جونم. این پول را بهش بده،‌ بگو تخمه بده، همین. برو باریکلا» بچهکم تخم کدوئی را نگاه کرد و بعد مثل وقتیکه می‌خواست بهانه بگیرد و گریه کند گفت «مادل، من تخمه نمی‌خام. تیسمیس میخام.» من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچه‌ام یک خرده دیگر معطل کرده بود، اگر یک خرده گریه کرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولی بچه‌ام گریه نکرد. عصبانی شده بودم. حوصله‌ام سررفته بود. سرش داد زدم «کیشمش هم داره. برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه.» و از روی جوی کنار پیاده‌رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم. دستم رابه پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو دیگه دیر میشه.» خیابان خلوت بود. ازوسط خیابان تا آن ته‌ها اتوبوسی و درشگه‌ای پیدا نبود که بچه‌ام را زیر بگیرد. بچه‌ام دو سه قدم که رفت برگشت و گفت «مادل، تیسمیس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهی کیشمیش بده.» واو رفت. بچه‌ام وسط خیابان رسیده بود که یکمرتبه یک ماشین بوق زد و من از ترس لرزیدم. و بیاینکه بفهمم چه می‌کنم، خودم را وسط خیابان پرتاب کردم و بچه‌ام را بغل زدم و توی پیاده‌رو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق از سر و رویم راه افتاده بود. ونفس نفس میزدم بچهکم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هیچی جونم. ازوسط خیابون تند رد میشن. تو یواش میرفتی نزدیک بود بری زیر هوتول.» اینرا که میگفتم نزدیک بود گریه‌ام بیفتد. بچه‌ام همانطور که توی بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زیمین» ایندفه تند میلم.» شاید اگر بچهکم این حرف را نمیزد من یادم رفته بود که برای چه کار آمده‌ام. ولی این حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشک چشمهایم را پاک نکرده بودم که دوباره به یاد کاری که آمده بودم بکنم،‌ افتادم. بیاد شوهرم که مرا غضب خواهد کرد،‌ افتادم. بچهکم را ماچ کردم. آخرین ماچی بود که از صورتش برمیداشتم. ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشین میادش.» باز خیابان خلوت بود و این بار بچه‌ام تندتر رفت. قدم‌های کوچکش را بعجله برمیداشت و من دو سه بار ترسیدم که مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد. آنطرف خیابان که رسید برگشت و نگاهی بمن انداخت. من دامن‌های چادرم را زیر بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می‌افتادم. همچه که بچه‌ام چرخید و بطرف من نگاه کرد، من سر جایم خشکم زد. درست است که نمی‌خواستم بفهمد من دارم در میروم ولی برای این نبود که سر جایم خشکم زد. مثل یک دزد که سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشکم زده بود و دستهایم همانطور زیر بغلهایم ماند. درست مثل آن دفعه که سر جیب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و کندوکو میکردم و شوهرم از در رسید. درست همانطور خشکم زده بود. دوباره از عرق خیس شدم. سرم را پائین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم،‌ بچه‌ام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود که به تخمه کدوئی برسد. کار من تمام شده بود. بچه‌ام سالم به آنطرف خیابان رسیده بود. از همانوقت بود که انگار اصلاً بچه نداشته‌ام. آخرین باری که بچه‌امرا نگاه کردم، درست مثل این بود که بچه مردم را نگاه میکردم. درست مثل یک بچه تازه پا وشیرین مردم باو نگاه میکردم. درست همانطور که از نگاه کردن ببچه مردم میشود حظ کرد، ازدیدن او حظ کردم. و بعجله لای جمعیت پیاده‌رو پیچیدم. ولی یک دفعه بوحشت افتادم. نزدیک بود قدمم خشک بشود و سرجایم میخکوب بشوم. وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد. ازین خیال موهای تنم راست ایستاد و من تندتر کردم. دو تا کوچه پائین‌تر، خیال داشتم توی پسکوچه‌ها بیندازم و فرار کنم. بزحمت خودم را بدم کوچه رسانده بودم که یکهو، یک تاکسی پشت سرم توی خیابان ترمز کرد. مثال اینکه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهایم لرزی. خیال میکردم پاسبان سر چهارراه که مرا می‌پائیده توی تاکسی پریده و حالا پشت سرم پیاده شده و الان است که مچ دستم را بگیرد. نمیدانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم. مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و داشتند میرفتند. من نفس راحتی کشیدم و فکر دیگری بسرم زد. بی‌اینکه بفهمم و یا چشمم جائی را ببیند پریدم توی تاکسی و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر کرد و راه افتاد. و چادر من لای درتاکسی مانده بود. وقتی تاکسی دور شد و من اطمینان پیدا کردم،‌ در را آهسته باز کردم. چادرم را ازلای آن بیرون کشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم. و….

موضوع: ,

محمود دولت آبادی در آیینه

سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۸۸


حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید …

آینه
محمود دولت ابادی
مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می‌گذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا” به یاد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمی‌افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می‌باید شناسنامه‌ی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظف‌اند شناسنامه‌ی قبلی‌شان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما این که چراتصور می‌شود سیزده سال از گم شدن شناسنامه‌ی او می‌گذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا – شاید هم سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی‌اش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامه‌اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گم‌اش کرده است. حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه… انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره‌ی سجل احوال. در اداره‌ی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که انگار به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما… این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب … باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی می‌کنیم که شناسنامه‌ی آقای … مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته‌ای یک بار از آنجا خرید می‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمی‌آمد، گفت او را نمی‌شناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمی‌داند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشته‌اید!
بله، درست است.
باید اول می‌رفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بارمی‌داده لباسشویی و قبض می‌گرفته. اما لباسشویی، با وجودی که حافظه‌ی خوبی داشت و مشتری‌هایش را – اگر نه به نام اما به چهره می‌شناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت که متاسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفا” ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟
خواهش می شود؛ واقعا” که.
دست کم قبض، یکی از قبض‌های ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد.بله، قبض.
آنجا، روی ورقه‌ی قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، می‌نویسند. اما قبض لباس… قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی می‌توان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا می‌خرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمی‌کنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌ای که از یک دفترچه‌ی چهل برگ کنده بود.
پشت شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامه‌ی او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا…
چرا… چرا ممکن نیست؟
با پیرمردی که سیگار ارزان می‌کشید و نی مشتک نسبتا” بلندی گوشه‌ی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل می‌شدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینی‌اش به خطوط پرونده‌ها دقیق می شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید ازبایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار می‌شد.
حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسه‌ی مقابل که با حرف ب شروع می‌شد، و پرسید فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟که مرد جواب داد من چیزی عرض نکرده بودم. بایگان پرسید چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبــدارخانه! و مـرد گفت خیر، خیر… من چیزی عرض نکردم. بایگان گفت چطور ممکن است نفرموده باشید؟ مردگفت خیر… خیر.بایگان عینک ازچشم برداشت و گفت خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟مردگفت خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقــت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت می‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من… من هرچه فکر می‌کنم اسم خود را به یاد نمی‌آورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامه‌ای دست و پاکرد؟
بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت البته… البته باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما”… و مرد گفت هیچ… هیچ… همین جور بیخودی… اصلا” می‌شود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟ بایگان گفت هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را می‌فهمم. گاهی دچارش شده‌ام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامه‌ای داشته باشید راه‌هایی هست. بی درنگ، مرد پرسید چه راه‌هایی؟ و بایگان گفت قدری خرج بر می‌دارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی را می‌شناسم که دستش در این کار باز است. می توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است. اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم .
اداره هم داشت تعطیل می‌شد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچه‌ای که به خیابان اصلی می‌رسید و آنجا می‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچ‌هایش را می‌شناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را می‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پرده‌ی چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامه‌ای بخواهید. این روزها خیلی اتفاق می‌افتد که آدم‌هایی اسم یا شناسنامه، یا هردو را گم می‌کنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخ‌هایش فرق می‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را می‌کنیم. بعضی‌ها چشم‌شان رامی‌بندند و شانسی انتخاب می‌کنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقه‌ای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چی باشد؟ چه جور چهره‌ای، سیمایی می‌خواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب می‌کنید یا من برای‌تان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامه‌ی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل… یا یک… یک دارنده‌ی مستغلات… یا یک بدست آورنده‌ی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلا” نگران نباشید. این یک امر عادی است. مثلا” این دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که… گمان نمی‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا” صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسؤول پخش یک برنامه‌ی تلویزیونی. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و … یا از سنخ اسامی شاهنامه‌ای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را می‌پسندید؟
مردی که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وز آن پس گفت اسباب زحمت شدم؛ باوجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامه‌ای برایم پیداکن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟ بایگان گفت هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزان‌تر است.
ممنون؛ ممنون!
بیرون که آمدند پیرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک
می گشت تا کرکره رابکشد پایین، و لابه لای سرفه‌هایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند می‌گفت فردا بیایند چون ته دکان برق نیست و … مردی که در کوچه می‌رفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال می‌گذرد که نخندیده است و حالا… چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندان‌هایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزه‌ی کفش‌هایش، همچنین حس کرد به تدریج تکه‌ای از استخوان گونه، یکی از پلک ها، ناخن‌ها و… دارند فرو می‌ریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر برای آخرین بار در آینه به خودش نگاه کند!

موضوع: ,

محمود دولت آبادی در آیینه

یکشنبه, ۹ اسفند ۱۳۸۸


حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید …

آینه
محمود دولت ابادی
مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می‌گذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا” به یاد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمی‌افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می‌باید شناسنامه‌ی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظف‌اند شناسنامه‌ی قبلی‌شان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما این که چراتصور می‌شود سیزده سال از گم شدن شناسنامه‌ی او می‌گذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا – شاید هم سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی‌اش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامه‌اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گم‌اش کرده است. حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه… انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره‌ی سجل احوال. در اداره‌ی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که انگار به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما… این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب … باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی می‌کنیم که شناسنامه‌ی آقای … مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته‌ای یک بار از آنجا خرید می‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمی‌آمد، گفت او را نمی‌شناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمی‌داند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشته‌اید!
بله، درست است.
باید اول می‌رفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بارمی‌داده لباسشویی و قبض می‌گرفته. اما لباسشویی، با وجودی که حافظه‌ی خوبی داشت و مشتری‌هایش را – اگر نه به نام اما به چهره می‌شناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت که متاسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفا” ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟
خواهش می شود؛ واقعا” که.
دست کم قبض، یکی از قبض‌های ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد.بله، قبض.
آنجا، روی ورقه‌ی قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، می‌نویسند. اما قبض لباس… قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی می‌توان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا می‌خرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمی‌کنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌ای که از یک دفترچه‌ی چهل برگ کنده بود.
پشت شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامه‌ی او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا…
چرا… چرا ممکن نیست؟
با پیرمردی که سیگار ارزان می‌کشید و نی مشتک نسبتا” بلندی گوشه‌ی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل می‌شدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینی‌اش به خطوط پرونده‌ها دقیق می شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید ازبایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار می‌شد.
حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسه‌ی مقابل که با حرف ب شروع می‌شد، و پرسید فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟که مرد جواب داد من چیزی عرض نکرده بودم. بایگان پرسید چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبــدارخانه! و مـرد گفت خیر، خیر… من چیزی عرض نکردم. بایگان گفت چطور ممکن است نفرموده باشید؟ مردگفت خیر… خیر.بایگان عینک ازچشم برداشت و گفت خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟مردگفت خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقــت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت می‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من… من هرچه فکر می‌کنم اسم خود را به یاد نمی‌آورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامه‌ای دست و پاکرد؟
بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت البته… البته باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما”… و مرد گفت هیچ… هیچ… همین جور بیخودی… اصلا” می‌شود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟ بایگان گفت هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را می‌فهمم. گاهی دچارش شده‌ام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامه‌ای داشته باشید راه‌هایی هست. بی درنگ، مرد پرسید چه راه‌هایی؟ و بایگان گفت قدری خرج بر می‌دارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی را می‌شناسم که دستش در این کار باز است. می توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است. اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم .
اداره هم داشت تعطیل می‌شد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچه‌ای که به خیابان اصلی می‌رسید و آنجا می‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچ‌هایش را می‌شناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را می‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پرده‌ی چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامه‌ای بخواهید. این روزها خیلی اتفاق می‌افتد که آدم‌هایی اسم یا شناسنامه، یا هردو را گم می‌کنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخ‌هایش فرق می‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را می‌کنیم. بعضی‌ها چشم‌شان رامی‌بندند و شانسی انتخاب می‌کنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقه‌ای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چی باشد؟ چه جور چهره‌ای، سیمایی می‌خواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب می‌کنید یا من برای‌تان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامه‌ی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل… یا یک… یک دارنده‌ی مستغلات… یا یک بدست آورنده‌ی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلا” نگران نباشید. این یک امر عادی است. مثلا” این دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که… گمان نمی‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا” صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسؤول پخش یک برنامه‌ی تلویزیونی. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و … یا از سنخ اسامی شاهنامه‌ای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را می‌پسندید؟
مردی که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وز آن پس گفت اسباب زحمت شدم؛ باوجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامه‌ای برایم پیداکن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟ بایگان گفت هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزان‌تر است.
ممنون؛ ممنون!
بیرون که آمدند پیرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک
می گشت تا کرکره رابکشد پایین، و لابه لای سرفه‌هایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند می‌گفت فردا بیایند چون ته دکان برق نیست و … مردی که در کوچه می‌رفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال می‌گذرد که نخندیده است و حالا… چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندان‌هایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزه‌ی کفش‌هایش، همچنین حس کرد به تدریج تکه‌ای از استخوان گونه، یکی از پلک ها، ناخن‌ها و… دارند فرو می‌ریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر برای آخرین بار در آینه به خودش نگاه کند!

موضوع: ,

ضمیمه بایت روزنامه خراسان شماره ۱۱۲

شنبه, ۸ اسفند ۱۳۸۸

ضمیمه بایت روزنامه خراسان شماره ۱۱۲

عناوین ضمیمه بایت روزنامه خراسان شماره ۱۱۲:
- وزیر جدید، حرف‌های کهنه
- جایزه‌ای گران‌قیمت برای دانلودی ویژه
- جاه‌طلبی‌های گوگل ادامه دارد
- محصولی مشترک از اینتل و نوکیا
- نسل سوم تلفن‌همراه، نسل سوخته
- فال‌بینی برای جهان آی‌تی
- اطلاعاتی جدید درباره IE9 در راه است
- چشمانی تیزبین برای رایانه
- نرم‌افزارهایتان را پرتابل کنید
- اطلاع از فیش و حکم حقوقی بازنشستگان
- پارتیشن‌بندی هارددیسک از طریق خط فرمان
- مقصر قطعی اینترنت کیست؟
- سیستمی برای بازی از خانواده AMD
- برق را فدای چراغ نفتی نکنید!
- نرم‌افزاری برای تهیه سی‌دی ویندوز با قابلیت نصب خودکار
- ویستا را به سلیقه خود آرایش کنید (قسمت دوم)
- بیست گام‌تا ساین
- هیجان با توپ‌های رنگی
- نصب نرم‌افزار و بازی روی D900i و E250
- هارددیسک خود را تکثیر کنید
- و…

کتاب فال و طالع بینی + پیش بینی های نوسراداموس برای موبایل

جمعه, ۷ اسفند ۱۳۸۸
دو کتاب پیشگویی نوسترآداموس وفال و طالع بینی برای کاربران سایت یک موبایل آماده سازی کرده ایم .کتاب اول نرم افزار فال و طالع بینی می باشد که  دارای ۲۰ نوع طالع بینی: -ازدواج – ازدواج با سایر ماه ها – خورشیدی – چینی – هندی – مصری – نوین – … دارای ۸ نوع فال: – ولنتاین – فصل – بوسه – شغل – ….. اسامی ماه های سال: – هجری شمسی – هجری قمری – میلادی – هخامنشی – …  می باشد.کتاب دوم پیشگویی های نوسترآداموس و فال می باشد.این نرم افزار های ارزشمند را از سایت یک موبایل . کام دانلود نمایید.

فالو طالع بینی و پیشگویی برای موبایل

ویراشگر.com
دانلود - Download Link

yekmobile.com  
حجم :۹۰۰  کیلوبایت
پسورد
:  www.yekmobile.com


 منبع

قابل
اجرا برروی تمام گوشی های موبایل
 

کتاب فال و طالع بینی + پیش بینی های نوسراداموس برای موبایل

جمعه, ۷ اسفند ۱۳۸۸

دو کتاب پیشگویی نوسترآداموس وفال و طالع بینی برای کاربران سایت موبایل آماده سازی کرده ایم .کتاب اول نرم افزار فال و طالع بینی می باشد که دارای ۲۰ نوع طالع بینی: -ازدواج – ازدواج با سایر ماه ها – خورشیدی – چینی – هندی – مصری – نوین – … دارای ۸ [...]

زیباترین و جدید ترین اس ام اس های عاشقانه

پنجشنبه, ۶ اسفند ۱۳۸۸

مجموعه ای از زیباترین و جدید ترین اس ام اس های عاشقانه…

منبع : www.PersianMob.Net

مجموعه ای از زیباترین و جدید ترین اس ام اس های عاشقانه…

منبع : www.PersianMob.Net

———————————————————————————————————

www.PersianMob.Net

عشق گناه نیست اما من در میان مردمانی زندگی می کنم که عشق را گناه و عاشق را گناهکار می دانند ، عشق را جرم و عاشق را مجرم می دانند ، عزیزم عاشق نشو چون مجازات تو اعدام است .

www.PersianMob.Net

من در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند .

www.PersianMob.Net

همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن .

www.PersianMob.Net

بلندترین شاخه ی درخت ، یک واژه را می فهمد ، و آن هم تنهاییست .

www.PersianMob.Net

سکوت عاشق در برابر جفای معشوق ، فقط به خاطر حرمت عشق است .

www.PersianMob.Net

بی وفایی کن وفایت می کنند ، با وفا باشی خیانت می کنند ، مهربانی گرچه آیینه ی خوشیست ، مهربان باشی رهایت می کنند .

www.PersianMob.Net

بمون بگو چکار کنم ، دنیا پر از درد و غمه ، تموم زندگیم تویی ، تو هم که اخمات تو همه !

www.PersianMob.Net

ای اشک ، گرم و آرام ببار بر گونه ی بیمار من ، ای غم ، تو هم لذت ببر از این همه آزار من .

www.PersianMob.Net

عشق زیباست ، اما وقتی بی وفایی را دیدی ، عشق را مجازات نکن .

www.PersianMob.Net

وقتی کسی نیست که با دادت برسه ، داد نزن ، شاید از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم تو وجودته !

www.PersianMob.Net

میان سجده سبز سحرگاهان اگر بر خاطرت رد شد خیال من ، دعایم کن .

www.PersianMob.Net

شعله محبت را مبادا خاموش کنی ، دوریت عادت بشه ما را فراموش کنی .

www.PersianMob.Net

یه دنیا فدای هر چی دل مهربونه ، صد دل فدای هرکی این اس ام اس رو می خونه !

www.PersianMob.Net

عاشق بودن یعنی اینکه یه نفر دیگه هم آرزوهات رو بدونه .

www.PersianMob.Net

هرچی تنهاتر بشی دنیا تو رو کمتر می خواد ، اما اونوقت می فهمی خدا تو رو بیشتر می خواد .

www.PersianMob.Net

سیل دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی ، نیست ممکن هر که عاشق شد دگر عاقل شود .

www.PersianMob.Net

دوباره فال حافظ و دوباره تو فالمی ، همیشه در خیالتم اگرچه بی خیالمی .

www.PersianMob.Net

برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد ! آنها بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت ، یا راهی خواهم ساخت !

www.PersianMob.Net

شرط دل دادن ؟ دل گرفتنه ، وگرنه یکی بی دل میشه و یکی دو دل .

www.PersianMob.Net

می نویسم از تو ای زیبای من ، می سرایم از تو ای رویای من ، ای نگاهت سبزتر از سبزه زار ، می نویسم بی قرارم بی قرار .

www.PersianMob.Net

بهترین و قویترین برنامه مدیریت فایل X-plore 1.41

پنجشنبه, ۶ اسفند ۱۳۸۸

آخرین و جدیدترین نسخه از نرم افزار معروف X-Plore v 1.41 به همراه کرک آن , همانطور که مشخص است این نرم افزار یک نرم افزار مدیریت فایل با امکانات گسترده میباشد که از مطرح ترین آن ها قابلیت مخفی سازی فایل ها و پلیر مخصوص صوتی و … میباشد .

منبع : www.PersianMob.Net

برخی از قابلیت های ای ورژن :

*- نمایش تمامی فایل ها و پوشه ها به صورت درختی
*- مدیریت کامل تمامی فالی ها و پوشه ها ( حذف , انتقال , کپی و … )
*- ارسال فالی ها از طریق بلوتوث و اینفرارد
*- فشرده سازی و خارج کردن فایه ها از فرمت های Zip , Rar , Jar
-* نمایش برنامه های در حال اجرا
*- نمایش مشخصات سخت افزاری موبایل
*- دیدن فولدر پیامک ها و خواندن وتغییر آنها
*این برنامه فوق العاده مخصوص گوشی های نوکیا سری ۶۰ ورژن ۳ و ۵ میباشد.
آخرین و جدیدترین نسخه از نرم افزار معروف X-Plore v 1.41به همراه کرک آن , همانطور که مشخص است این نرم افزار یک نرم افزار مدیریت فایل با امکانات گسترده میباشد که از مطرح ترین آن ها قابلیت مخفی سازی فایل ها و پلیر مخصوص صوتی و … میباشد .

منبع : www.PersianMob.Net

برخی از قابلیت های ای ورژن :

*- نمایش تمامی فایل ها و پوشه ها به صورت درختی
*- مدیریت کامل تمامی فالی ها و پوشه ها ( حذف , انتقال , کپی و … )
*- ارسال فالی ها از طریق بلوتوث و اینفرارد
*- فشرده سازی و خارج کردن فایه ها از فرمت های Zip , Rar , Jar
-* نمایش برنامه های در حال اجرا
*- نمایش مشخصات سخت افزاری موبایل
*- دیدن فولدر پیامک ها و خواندن وتغییر آنها
*این برنامه فوق العاده مخصوص گوشی های نوکیا سری ۶۰ ورژن ۳ و ۵ میباشد.

بخش‌هایی از رمان تازه داریوش مهرجویی

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۸۸


سلما را یک روز توی کتابخانه دانشگاه دیدم، از دور. تازه اول سال بود و چهره‌ها همه ناآشنا، و این یکی، از دور، بدجور یعنی خوب‌جور تو چشم می‌زد… عجیب است…


شاید خواندن بخش‌هایی از رمان تازه داریوش مهرجویی که پیش از این در نشریه شهروند امروز به چاپ رسیده؛ خالی از لطف نباشد…

۱ نمی‌دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می‌کنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تار و پود وجودم می‌چشم و می‌بینم که چگونه تلخ و کدر و بی‌رمق و زشت و نکبت‌بار می‌شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می‌کنم که شاید این چیزی موروثی است که از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است، تاریخ سراسر سرکوب و بی‌عدالتی، که شاید این همان ناآگاه جمعی قوم من است که مرا این‌طور پست و سیاه می‌کند که مدام به من نهیب می‌زند که «تو هیچ‌گاه پیش نرفتی»، تو هر دم فرو رفتی و عقب ماندی.

نمی‌خواهم خودم را نمادی یا نماینده‌ای یا نمایانگری از قوم و قبیله خود بدانم، از این مملکت، یعنی از این جامعه‌ای که من مدام می‌خواهم از آن فرار کنم و از اینکه بگویم ایرانی‌ام، به خصوص میان خارجکی‌های جهان اولی، …. البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است، چیزی که به هر حال آنجاست و نمی‌توان آن را کتمان کرد و با این حال ما همیشه مایلیم هویت ایرانی خود را پنهان کنیم، چون خودمانیم، مایه غروری نبوده و نیست.

حالا در این میان، هی می‌خواهم زور بزنم به فردیت راستین خود، آن‌طور که علما می‌فرمایند برسم. فردیت من چی است؟ کجاست؟ چگونه می‌توان صاحب فردیت شد، خصوصیاتش چیست، به خصوص و به خصوص،‌ به خصوص در جامعه‌ای که مدام زیر ظواهر و تعارفات و رودربایستی‌ها و لفت و لعاب پوک زندگی دست و پا زده، که مدام نوعی جهالت موروثی بر آن حاکم بوده که میزان تساهل و رواداری‌اش نسبت به هر حرکت پیشرفته و مترقی تقریبا صفر است. در این جامعه فردیت چه معنایی پیدا می‌کند؟
شاید به خاطر همین عقب‌افتادگی دوری از «ساحت آزادی» است که این‌طور حسود شده‌ام و این احساس حسادت نسبت به دیگری، یعنی نسبت به هر که پیشرو و رو به جلو است، حتی نسبت به آن ناکس برنده جایزه نوبل، دارد پدر صاحب‌بچه را درمی‌آورد…
بدی‌اش این تلخی بدمزه و سنگین و لزجی است که روی روح و روان آدم می‌نشیند و انسان را به معنای واقعی آلوده می‌کند.
مثلا پریشب نتوانستم تا صبح بخوابم. چون سر شب خبر رسید که حمید میرمیرانی دوباره برای فیلم کوتاه جدیدش یک جایزه بز نقره‌ای گرفته از فستیوال نمی‌دانم چی چیه کره‌جنوبی و همین آتش انداخت به جانم. تا صبح به خودم می‌پیچیدم و از این دنده به آن دنده غلت می‌زدم. چند بار پا شدم بی‌هدف در تک اتاق سر پشت بامم راه رفتم و به افکار و اندیشه‌های واهی و احمقانه‌ام بال و پر دادم. انگار می‌بایست این جایزه را به من می‌دادند. با وجود آنکه من اصلا هیچ فیلمی در آنجا نداشتم. چطور می‌توانستم، چون دوسال‌وخورده‌ای بود که ممنوع‌الکار شده بودم و هیچ فیلمی از من بیرون نیامده بود و حالا از اینکه حمید، همکلاسی و دوست قدیمی، دوباره جایزه گرفته به جای اینکه مثل دیگران «خوشحال» باشم و تبریک بگویم، بدتر به خودم می‌پیچیدم و خودخوری می‌کردم.
بدی‌اش این است که این حس را نمی‌شود برای کسی تعریف کرد. حتی برای بروبچه‌ها و خودی‌ها و خویشان و دوستان صمیمی و نزدیک. برای هیچ‌کس. چرا که این یعنی کثافت زدن به هیکل خودت، یعنی عیان کردن اینکه تا چه حد ذلیل، بدبخت و شکست‌خورده‌ای، که از موفقیت دیگری به جای کیف و لذت رنج می‌بری و ناراحتی، یعنی تو اصلا بیماری، یا دیوانه‌ای (ای بابا مگر می‌شود؟!)
پس مدام مجبوری این حس موذیانه و شرور را پیش خود نگه داری، توی وجود منحوست قرقره‌اش کنی و بگذاری سم نکبت‌بارش به تمام مویرگ‌ها و سلول‌های ریز بدنت رسوخ کند…
به یاد سالی یری و موتسارت جوان می‌افتم در فیلم آمادئوس میلوش فورمن، چه حرصی می‌خورد سالی یری، از اینکه می‌دید چطور این نابغه جوان به راحتی موسیقی خلق می‌کند و می‌جوشد و تر و تازه است. در حالی که او عقب‌افتاده و از کارافتاده بود و دیگر رمقی نداشت. لابد حس حسادت من هم نسبت به میرمیرانی و شمندری و مختارآبادی ووو… و هرکس و ناکس دیگه‌ای که پیش رفته و موفق است و جایزه می‌گیرد از همین نوع است.
۲ من و حمید میرمیرانی همکلاس سازمان آموزشی و هنری تبلیغات اسلامی بودیم و هر دو مشتاق و عاشق فیلم. آن موقع تازه سال دوم راهنمایی را طی می‌کردیم و خورده بود به پایان هشت سال دفاع مقدس و یک نوع ملنگی و رهایی و بیداری از یک خواب بلند همه را فراگرفته بود… در کلاس‌های سازمان، شمسایی مونتاژ درس می‌داد و حضوری فن فیلم‌نامه‌نویسی. ولی از همان ابتدا هر یک از ما چندین طرح و فیلمنامه بلند و کوتاه ردیف کرده بودیم و توی کتابخانه هرچه که دم دستمان آمده بود بلعیده بودیم. از تاریخ سینمای جهان و ایران، و تالیفات جمال امید و کی و کی، و مجله ستاره سینما و نوشته‌های هژیر داریوش، بهرام ری‌پور، پرویز دوائی و پرویز نوری، همه را، پیش و پس از انقلاب همه را خوانده و فوت آب بودیم. یک عشق فیلم واقعی.

ما هر دو بار هم پس از فارغ‌التحصیلی در کنکور، نام‌نویسی و شرکت کردیم و از آنجا که زیادی به خود می‌بالیدیم و درس نخوانده بودیم، هر دو با هم رد شدیم و از این بابت خوشحال هم بودیم، چون فرصت داشتیم که سراپا به فیلم بپردازیم. کلاس‌های ویدئو، کامپیوتر، تصویرسازی و اینها را پشت سر گذاشتیم. سال بعد هر دو در کنکور با رتبه‌های خوب قبول شدیم. هر دو فیلم ساختیم، البته کوتاه، او بیشتر مستند شهری، و من داستانی،‌ مستند روستایی.
اول فیلم‌های من گل کرد. دو تا کوتاه نقلی و چند جایزه ناقابل از داخل و خارج و بعد خوردم به یک رکود زیباشناختی و شک کردم به اصل سینما و ماهیت هنر و خلاصه هی ساز تئوری و اندیشه در باب مسائل حیاتی و اساسی زیباشناسی شرقی – غربی کوک کردم و خودم هم در آن زمینه چیزهایی نواختم… و در این میان، میرمیرانی ناکس هی ساخت و ساخت، کوتاه، یه خورده بلندتر، نیمچه بلند، و خلاصه حسابی مطرح شد و حالا هم که بز نقره گرفته برای آخرین فیلم کوتاهش و من همین‌طور نشسته‌ام متحیر و متالم در باب مسائل ذهنی و تئوریک، که یعنی مسائل واهی…
چون من هنوز به درستی نفهمیده‌ام که این مسائل را در عمل باید نشان داد. یعنی همان کاری که نسل هشتم فیلمسازان این مملکت هم‌اکنون دارند می‌کنند.
نه، مساله سر این چیزها نیست. مساله سر این است که احساس می‌کنم خسته شده‌ام و از این ماراتن فیلمسازی رنج می‌برم. زیادی بر اعصابم فشار می‌آورد؛ هر کار کوچک، از همان ابتدای گرفتن اجازه و جور کردن بودجه و پیدا کردن تهیه‌کننده به صورت یک کار عظیم کمرشکن جلوه می‌کند و برای ما کوتاه کارها که خب معلومه، همه‌اش سروکله زدن با دولت و مراکز دولتی و رسانه‌های دولتی و نیمچه دولتی است و همه‌اش جنگ و جدل و کمند انداختن و از دیوارهای بلند بوروکراسی اداری و قرطاس‌بازی‌های ریز و درشت بالا رفتن و فراگذاشتن و هی از وفور جهل و جهالت در فرهنگ روابط انسانیمان حیرت کردن و حرص خوردن…. مثلا، مثلا، مثلا، شما به ترافیک عصب‌شکنمان نگاه کنید.
چه می‌بینید؟ همه‌اش می‌خواهند سر شما را شیره بمالند یا شما را بترسانند یا تهدید می‌کنند یا توی شکمتان شاخ می‌زنند و همه اینها را از آن جهت می‌کنند که در فرهنگ ادب ترافیک و به طور کلی ادب ما مهم آن است که تا چه حد می‌توانی زرنگ و خلافکار و پررو و وقیح باشی تا بتوانی راه خود را بگیری و همه را پشت سر بگذاری، از همه جلو بزنی. راه بگیری نه اینکه راه بدهی. راه دادن. تعارف کردن، بفرمایید خواهش می‌کنم، اختیار دارید قربونتون می‌رم. مخلصم، چاکرم، کوچکم، نوکرم همه اینها یعنی کشک، یعنی پشم.
ادب بی‌ادب. یعنی یک دروغ و توهم بزرگ. در روابط کاری‌مان هم، واقعا همین‌طوریم. هیچ‌وقت راه نمی‌دهیم. اصلا نباید راه داد. باید راه را گرفت.پس راه شما را می‌گیریم کیف می‌کنیم از اینکه جلوی این ارباب رجوع بدبخت یک سد عظیم علم کنیم.چون به این ترتیب می‌توانیم به هویت از دست رفته و عقب‌افتاده خود، توسط این ابزار قدرت ناچیز شکلی ببخشیم.

حس می‌کنم که جیوه خشمم دارد هی بالا می‌رود. دوباره جوش آورده‌ام. داغ شده‌ام. از این کمبودها، اجحاف‌ها، تناقضات روحی قوم و قبیله‌ای خود کلافه شده‌ام. من پر از غیظم، بیزارم از این… و این «اتوبان‌های دراز بسته در خود پر از دود خوردوهای درجا نشسته.» و آن کامیون یا مینی‌بوس یا اتوبوس فرتوت و اسقاط زشت و سنگینی که از کنارم می‌گذرد و گاز متعفن خود را به حلقوم من و شما می‌فرستد و خود راننده آن بالا پشت پنجره بسته عین امپراتورها محکم نشسته و عین خیالش نیست که دارد چه می‌کند که دارد بی‌مهابا به پیش می‌راند و شهر و دیار خود را به گند می‌کشد.

در اینگونه مواقع گویند که به جای حرص خوردن بهترین کار این است که ذهن را، یعنی کله را از این افکار موهوم خالی کنیم. مثل بچه آدم یک گوشه‌ای بتمرگیم و سعی کنیم با نفس‌های آرام یوگایی به آرامش برسیم. آرامش؟! من که فعلا در این احوالات فرسنگ‌ها از آرامش دورم و جز با چند اگزای ۱۰ میلی مردافکن، آرامشی در کار نخواهد بود ولی فعلا حوصله مواد شیمیایی را ندارم؛ این دراگ‌ها را. و یوگا هم بی‌یوگا. و همراه آن کوشش جهت خالی کردن ذهن از هرگونه تفکر و اندیشه هم که در این وضع و حال کار حضرت فیل است. الان اندیشه‌ها، تصاویر، مفاهیم، صورت‌ها، اندام‌ها، اشیا همه و همه توی کله من می‌چرخند و ناله می‌کنند و در هم فرو می‌روند، انگار توی آبمیوه‌گیری است. این کله را چگونه می‌توان سامان داد؟

۳ من خودم هم درست نفهمیدم که چطور شد این‌طور عشق فیلم از کار درآمدم. چون آن موقع که شخصیت من داشت شکل می‌گرفت، ‌اصلا نمی‌دانستم که سینما خصلت هنری و هنرسازی هم دارد. سینما همان فیلم‌های کارتونی احمقانه و اکشن‌های علمی – تخیلی توخالی و هفت‌تیرکشی‌ها و آرتیست‌بازی‌های جاهلانه بود که سراسر رسانه‌های تصویری ما را احاطه کرده بود، از تلویزیون و سینما و ویدئوها بگیر تا شوهای ابلهانه ماهواره‌ای… تا اینکه یک روز در سینما تِک دانشجویان، پشت مرحوم سینمای شهر قصه، که تازه دو سه سال بعد از جنگ و در دوره بازسازی رفسنجانی راه افتاده بود و مشتی جوون هم‌سن و سال خودمون آن را می‌گرداندند و فیلم تعصب اثر گریفیث را دیدم و بعدش چند تا نئورئالیسم دست اول و بعد آثار تارکوفسکی و برسون و همه اینها آمپرآمپر از ما برق پراند، یعنی از من و میرمیرانی و چند بچه جوان ابله شیفته دیگر، و دیگه ما رو پاک دیوانه و عاشق این هنر، یا فن یا صنعت یا بازیچه یا هر چه که بود کرد.

یادم می‌آید که سر سومین نمایش فیلم کشیش رنجور و مسلول دهکده برسون بود که دیدم در همان صحنه اول با آن موزیک و آن اندوه بزرگ، اشکم رها شده و در غم انسانی می‌گریم که یک تصویر، یا یک توهم بیش نیست. و جز نور تابنده از پرژکتور پشت سر خود چیز دیگری نیست. با این وجود زنده و پرتپش است و مرا به جایی می‌برد که انگار نزدیک‌ترین قوم و خویش خود را از دست داده‌ام. جادوی فیلم و سینما مرا سخت گرفته بود. به پهلودستی خود نگاه کردم، به میرمیرانی، دیدم او هم دارد اشک می‌ریزد و می‌کوشد نشان ندهد. این چه اشکی بود؟

۴ اولین باری که مزه تلخ حسادت را چشیدم در مدرسه ابتدایی بود. کلاس چهارم که یهو متوجه شدم من دیگه شاگرد اول نیستم و این پسره دراز موفرفری تو امتحان ثلث اول، اول شده. بی‌اختیار با شنیدن این خبر و با دیدن قیافه ورقلمبیده از فخر و ظفر او جیوه حسادتم بالا رفت و زیرلب چند فحش که تازه از سر کلاس سوم و از واژگان دایی اکبرم یاد گرفته بودم نثارش کردم. آن موقع چندان آگاه نبودم که چرا این چنین دلخور و دمغ و کدر شده‌ام. بعدا فهمیدم که چی به چی بود.

البته نه به آن شفاهی. توی کتابی خواندم که این یک حس غریزی غریب رسوب کرده‌ای است که هرازگاه سردرمی‌آورد و باعث رنجش و آزار شخص می‌شود. بیشتر به آن وجه تو خالی، یا فقدان، یا حفره وجودی انسان برمی‌گشت، و در موقعیت رقابت و از رقیب کم نیاوردن تشدید می‌شد. همیشه به یک سوژه که همان رقیب است احتیاج داشت، رقیبی که او را در عشق شکست داده و در کسب مال و شهرت از او جلو زده بود. هرچند در مورد من فقط یک رقیب به تنهایی نبود، بلکه همه بودند، همه اینها که مرا احاطه کرده بودند و نمی‌گذاشتند که از این عقب‌افتادگی بی‌پیر و ماندگار به درآیم.

۵
باعث و بانی اولین فیلم کوتاهم، یعنی اصلا بانی ورود من به عرصه عملی سینما سلما بود که بعد شد اولین عشق بزرگ من و سه سال تمام مرا زجر داد و به درون و برون و باطن و ظاهر عشق آشنا ساخت.
سلما را یک روز توی کتابخانه دانشگاه دیدم، از دور. تازه اول سال بود و چهره‌ها همه ناآشنا، و این یکی، از دور، بدجور یعنی خوب‌جور تو چشم می‌زد… عجیب است که از همان نگاه اول با گستاخی و پررویی تمام به خودم گفتم که این مال توست … از پررویی خودم حیرت کردم. من معمولا از غریبه‌ها می‌پرهیزم، چون خجالت می‌کشم. به خصوص زن‌ها.
خواهرهایم معمولا به این ضعف من که چهره مرا مثل لبو سرخ کرده‌اند حسابی خندیده‌اند. آن روز نرفتم، چون قدری هول کرده بودم و در ضمن قرار بود بروم سفری سه‌، چهار هفته‌ای، برای دستیار فیلمبرداری. اما ته دل می‌خواستم که از او دور باشم و او را فراموش کنم چون می‌ترسیدم. ولی در عین حال خیلی دلم می‌خواست که او آنجا باشد: همان‌طور تک و تنها به هر حال حس شهودی‌ام این بود که وقتی برگردم، او همچنان آنجا نشسته و منتظر من است و همین‌طور هم شد…، باور می‌کنید؟! دقیقا همان شد که حدس زده بودم… سفر را البته می‌توانستم نروم: دستیار فیلم امجدی به خوزستان. ولی انگار می‌خواستم مثل بازی رولت بختم را بیازمایم. یار را تنها رها کرده و سر به بیابان‌ها زده بودم…

وقتی برگشتم به کتابخانه دانشکده دیدم همانجا نشسته و مشغول مطالعه است. این بار بی‌مهابا و با درنگ‌های جابه‌جا و بدون هیچ فکر و نقشه‌ای رفتم طرفش و از پشت‌سر آهسته‌آهسته نزدیک شدم دیدم دارد رمان سیذارتا اثر هرمان هسه را می‌خواند. خوشحال شدم چون آن را خوانده بودم و همین را به فال نیک گرفتم و نشستم و همین‌طور کشکی و الکی سر صحبت را باز کردم. البته اول خودم را زدم به خنگی که کتاب درباره فیزیک است یا نه.
درباره شیمی یا معماری یا گیاه‌شناسی، یا تاریخ، یا قصه است؟ خلاصه قدری از این سؤال‌های احمقانه و ننر بازی‌های تین‌ایجری درآوردیم و طرف را به خنده انداختیم و خلاصه رفتیم توی کوک هرمان هسه و کتاب دیگرش گرگ بیابان و نارسیس و گولموند و بدین‌ترتیب قدری معلومات به رخ کشاندیم و یکی دو حکم ول دادیم در جهت کمبود عمق فلسفی در کارهای او و می‌ستی‌سیزم آبکی‌اش که این روزها توی دنیای مغرب زمین خیلی خریدار دارد و غیره…

خلاصه رفته‌رفته به هم جفت شدیم، البته جفت ذهنی. هر دو ولع خواندن و شنیدن و دیدن داشتیم و کتاب‌ها و قطعات موسیقی و فیلم‌ها و تئاترهای محبوبمان با هم جور بود. در همه چیز هم‌سلیقه بودیم و خوشبختانه برخلاف ترافیک بی‌رحم و بی‌ادبمان، به همدیگر راه می‌دادیم و اغلب خوبی و راحتی را برای طرف می‌خواستیم. سلما ذهن تیز و ظریف و شاعرانه‌ای داشت. به امور و واقعیت‌های دوروبرش خوب خیره می‌شد و تحلیل ها و تعبیرهای زیرکانه بامزه‌ای می‌کرد.
[...]

۶ من که واقعا فکر می‌کنم بیماری اصلی قوم ما یا هر قوم بدبخت فلک‌زده عقب افتاده، به خصوص آنها که مدام زیردست و بال غربی‌ها استثمار و له و لورده شده‌اند، مثل ما و مدام ناظر برفقر خود، ثروت و شوکت آنها بوده‌اند، همین است، همین حس حسادت است. شما ببینید توی هر صنف و دسته، از «سرشیر فکری» جامعه یعنی طبقه روشنفکرش، نویسندگان و شعرا بگیرید، تا نقاش، فیلمساز و عکاسش، و چه و چه و طلاکار و کنده‌کار و کفاش و عطارش، هیچ یک چشم دیدن رقیب و همکار و همفکر و هم‌رشته خود را ندارد.
بازیگران، به‌خصوص، نسبت به همدیگر خیلی حسودند، چون آنها فطرتاً خودشیفته‌اند. می‌گویند همین حس حسادت بود که نخستین ضربه قوی را به دودمان صفوی و بدان طریق به شوکت و عظمت تمدن اسلامی ایران وارد آورد و باعث انقراض آن سلسله و از آن پس سقوط آزاد تمدن پرشکوه ایران‌زمین شد. یعنی باعث شد که سلطان حسین صفوی از لشکر افغان‌ها شکست بخورد. چون سردار لشکر عقب، نسبت به سردار لشکر جلو حسادت می‌کرد. می‌گفت چرا من باید پشت جبهه بمانم و این آقا جلوی جبهه او حمله کند و جنگ را ببرد و پیروزی نصیب او شود. من چی؟ پس پشت جبهه را خالی گذاشت و خود را به جلو جبهه رساند و همین شد که دشمن به راحتی ما را گازانبری دربرگرفت و زد و برد و کشت و غارت کرد و همه آن عملیات انسانی حیوان‌وار را برای بار نودم بر سر ما ملت بدبخت رنج‌کشیده وارد آورد.
واقعا من نمی‌فهمم که چرا ما، مایی که به قول آقای هگل اولین امپراتوری واقعی و تمدن و کشورداری درست را در پهنه عالم بنیاد گذاشتیم و با امپراتوری هخامنشی برای نخستین‌بار سازنده تاریخ بودیم، چگونه است که ما می‌باید از یک زمان به بعد مدام هی ضربه بخوریم و هی غارت شویم و هی بسوزیم و نابود شویم و هی هویت خود را از دست رفته و له و لورده ببینیم؟ این چه سرنوشتی است؟ و چرا این تصلب عقلانیت، که از قرن پنجم هجری شروع شد آن‌طور که دانشمندان می‌گویند؛ یا این انحطاط و پس‌رفت عقل و عقلانیت، برسر ما ملت وارد می‌آید و آن هم درست در دورانی که اوج تعقل علمی و غور و کنکاش در پهنه ناشناخته‌ها همه دنیا را دربرگرفته بود؟ حالا بعضی‌ها معتقدند که ضربه اصلی را مغول‌ها و حمله چنگیز زد و آن پیروزی بسیار وحشیانه قوم تاتار در تارومار کردن شهرهای زیبای نیشابور، قندهار و بلخ و به خاطر چه و چه و آتش زدن کتابخانه‌ها و مراکز فرهنگی دلیل اصلی است.

انگار عقل و عقلانیت ما را همان کتابخانه‌ها پاسدار بودند و با سوختن آنها عقل هم از ساحت تفکر انسان ایرانی پر کشید و ناپدید شد. همه اینها به هر حال موضوعاتی است که وقتی خوب فکر می‌کنم، می‌بینم که بسیار زیاد به وضع و حال اسف‌انگیز کنونی من مربوط است.
اگر بخواهم خیلی با خودم روراست باشم باید اعتراف کنم که من از همان اوایل کلاس سوم راهنمایی که با میرمیرانی آشنا شدم، از همان ابتدا نسبت به او احساس حسادت می‌کردم.
پسر باریک خوش‌صورت رنگ‌پریده‌ای بود با موهای روشن فرفری، که با یک کیف بزرگ تنیس و راکت تنیس به کلاس آمد. از باشگاه می‌آمد از شهید شیرودی؛ با پدرش تنیس می‌زدند و حالا بند و بساط را آورده بود سرکلاس دل ما را‌ آب کند. معلوم شد از یک خانواده خوب حسابی نیمچه پولدارند، پدرش مهندس آمریکا درس خوانده است و خلاصه موندشان بالاست… اول از این طرز ورود و معرفی خوشم نیامد. از آن کیف تنیس خوش دک و پز و آن راکت تنیس نفیس و به خصوص آن کفش‌های سفید براقش. گفتم لابد یکی از همان قمپز درکن‌های توخالی است. ولی بعد که کلاس راه افتاد، دیدم نه، کله‌اش هم خوب کار می‌کند، و اتفاقا در خیلی مواقع بهتر از من و همه. ادبیات قدیم و معاصر را خوب می‌شناخت، هدایت، جمالزاده، بزرگ علوی، چوبک اینها را بیش و کم خوانده بود. حالا بچه چهارده ساله؟ بماند.

به‌خصوص در زمانه‌ای که این همه فیلم‌های مبتذل سینمایی و تلویزیونی همه را احاطه کرده است. آیا واقعا خوانده بود؟ قدری هم چاخان می‌کرد. البته. بعد فهمیدم که علامات را از مادرش می‌گرفت که استاد ادبیات دانشگاه بود و کاملا آشنا به ادبیات معاصر ایران و جهان… و در واقع هم او بود،‌که یواش‌یواش تخم سینما و سینمای هنری و ویسکونتی و برگمان و پازولینی را در دل ما کاشت و ما را گرفتار جادوی تصویر کرد.
مادر حمید میرمیرانی اولین بار که او را دیدم واقعا حیرت کردم چون تاکنون جز تو فیلم‌ها و گاه تو برنامه‌های تلویزیون، جای دیگری چنین زنی ندیده بودم. … بعد از نظر معلومات و اخلاق و رفتار هم که درجه یک. پدر میرمیرانی واقعا شانس آورده بود. چون زنش هم در ادبیات کلاسیک یونان، از هومر و آشیل و اوروپید گرفته تا ادبیات معاصر و شاعران معروف یونانی، که برای من ناآشنا بودند و بعد در زمینه ادبیات روس و آمریکای لاتینی هم که کاملا وارد و کاملا سررشته داشت. خودش هم دستی به قلم داشت، و تا حال یکی، دو مجموعه داستان کوتاه و چند تحقیق ادبی تولید کرده بود. خلاصه فهمیدم که حمید این کیفیات جذاب شخصیتی‌اش را از کی گرفته است.

بعدها… سال اول دانشکده بود که دوباره با میرمیرانی همکلاس و همدم شدم. چون او هم ادبیات برداشته بود، و ما ماهی یک‌بار خانه‌شان جلسه داشتیم که مادرش آن را می‌گرداند. چند تا بچه ممتاز کلاس، چهار، پنج نفر را افتخار داده بود در آن جلسات باشند که یکیش هم من بودم. در آنجا ما متون تراژدهای بزرگ یونانی را با صدای بلند برای همدیگر می‌خواندیم و با ادبیات روس، داستایوفسکی، تورگنیف و تولستوی نرد عشق می‌ریختیم. کلاس‌های پرشور و شعفی بود، و ما جوان‌ها هم که همه عاشق‌ اینکه پز معلوماتمان را بدهیم، مدام در حال بلعیدن آثار مختلف بودیم و همان‌ها را با ژست و قیافه عالم و دانشمندی که همه چیز را می‌داند به رخ همدیگر می‌کشیدیم.

کلاس‌ها همیشه پر از بحث و فحص و جدل‌های زیباشناختی، ادبی و هنری بود. کامبیز مثلا با آن قد دراز و عینک‌ کلفت و قیافه روشن و صدای عمیق و باسش، یا محمود با آن موهای فرفری و صدای ریزش؛ خلاصه هر کدام را مجبور کرده بود، در هر جلسه درباره یک کتاب یا نویسنده محبوب صحبت کنیم. من که رفتم سراغ کامو و بیگانه و سنگ سی‌زیف، و قدری در باب تئوری پوچی و اگزیستانسیالیسم سارتر و کامو وراجی کردم که خیلی هم گرفت و باعث بحث و جدل خوبی شد.
حمید مثلا یادم می‌آید به تولستوی چسبید و روی تم آپولونی و خصلت آپولونی آثار او سخن گفت و آن را با روحیه دیونیزوسی داستایوفسکی مقایسه کرد، دو ایده‌ای که مادرش وقتی درباره یونانی‌ها صحبت می‌کرد، مفصل به آنها پرداخته بود.

۷ من نسبت به میرمیرانی همیشه احساس خلأ و کمبود می‌کردم، یعنی حس می‌کردم او بهتر از من و بیشتر از من می‌داند و در حالی که سعی می‌کردم از او یاد بگیرم و گاه حتی کارها و لحن او و اصطلاحاتش را عینا تقلید کنم، هی او را پس می‌زدم و زور می‌زدم در رفتار و کردار و گفتارش عیب و ایراد پیدا کنم و او را به اصطلاح فیلم‌چی‌ها بکوبانم. به خصوص از آن وقتی که عاشق سلما شدم و پای او به میان کشیده شد. نمی‌دانم این غیظ درونی از کجا می‌آمد. غیظ داشتم نسبت به او، نسبت به خودم، نسبت به دیگران… و همه چیز به نظر بدرنگ و کدر و بی‌خاصیت و ماسیده می‌رسید. عین یک غروب سنگین مه‌آلود.

البته وقتی تو راهنمایی بودیم زیاد باهاش حشر و نشری نداشتم. چون او رفته بود البرز و و من تو همان راهنمایی حوالی اندیشه عباس‌آباد مانده بودم. دیدار او بیشتر عصرها رخ می‌داد که از مدرسه به خانه می‌آمد. خانه‌اش بیست‌متر پایین‌تر از خانه ما بود. ما بچه‌های کوچه بودیم و عصرها که از مدرسه برمی‌گشتیم، بی‌درنگ‌ گل‌ها را در کوچه خلوت بغلی می‌کاشتیم و دبزن به فوتبال… و او گاه به گاه دوررادور با ساک تنیس زیبایش که به دوش می‌کشید از میان جمع ما می‌گذشت و سلام علیکی سرد و بی‌حال می‌انداخت و می‌رفت… و وارد حیاط پردارودرخت و شیک و پیکشان می‌شد. بچه‌ها همیشه به او نوعی شرم و حیا نشان می‌دادند. نمی‌دانم از چه بود.
از پولدار بودنشان؟ از کاریزمای به‌خصوصش، از زیبایی و مهربانی مادرش یا از چهره نسبتا رئوف و جذابش…. جذاب که چه عرض کنم از نظر من اصلا جذاب نبوده و نیست… می‌بینم که حس حسادت دارد یورش می‌آورد… نمی‌دانم با این تعصب احمقانه خود چه کنم. تعصب که می‌گویند لابد همین است. من نسبت به این آدم حسات می‌کنم، از او منتفر می‌شوم و نسبت به موجودیتش تعصب نشان می‌دهم. نباشد بهتر است. یعنی اصلا کل موجودیت او را منکر می‌شوم. ای‌بابا. یعنی بخواهی نخواهی در درونم دارم او را اعدام می‌کنم؛ یعنی می‌بینم که چه راحت می‌شود از بغض و حسادت و کینه به انزجار و صدور حکم اعدام رسید.

حالا من حوصله روانکاوی و انسان‌شناسی ندارم. بیشتر دلم می‌خواهد این شرورها را آن‌طور که ناهشیارم دیکته می‌کند سرهم قطار کنم، به این امید که شاید همین نوشته‌ها بتواند شفابخش درونم باشد. چون واقعا این روزها در حالتی به سر می‌برم که کمتر از حالت یک محکوم به اعدام نیست. و این درد و رنج را من مدیون همین حس غنی و غلیظ حسادت و اقمارش، بغض و کینه و تعصب می‌دانم که در واقع باعث و بانی همه بدبختی‌های من بوده و هست و کاری هم ندارم که این خود یک بیماری است یا خیر…

ضمیمه بایت روزنامه خراسان شماره ۱۱۲

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۸۸

منبع : www.AsanDownload.com



عناوین ضمیمه بایت روزنامه خراسان شماره ۱۱۲:
- وزیر جدید، حرف‌های کهنه
- جایزه‌ای گران‌قیمت برای دانلودی ویژه
- جاه‌طلبی‌های گوگل ادامه دارد
- محصولی مشترک از اینتل و نوکیا
- نسل سوم تلفن‌همراه، نسل سوخته
- فال‌بینی برای جهان آی‌تی
- اطلاعاتی جدید درباره IE9 در راه است
- چشمانی تیزبین برای رایانه
- نرم‌افزارهایتان را پرتابل کنید
- اطلاع از فیش و حکم حقوقی بازنشستگان
- پارتیشن‌بندی هارددیسک از طریق خط فرمان
- مقصر قطعی اینترنت کیست؟
- سیستمی برای بازی از خانواده AMD
- برق را فدای چراغ نفتی نکنید!
- نرم‌افزاری برای تهیه سی‌دی ویندوز با قابلیت نصب خودکار
- ویستا را به سلیقه خود آرایش کنید (قسمت دوم)
- بیست گام‌تا ساین
- هیجان با توپ‌های رنگی
- نصب نرم‌افزار و بازی روی D900i و E250
- هارددیسک خود را تکثیر کنید
- و…

بخش‌هایی از رمان تازه داریوش مهرجویی

سه شنبه, ۴ اسفند ۱۳۸۸


سلما را یک روز توی کتابخانه دانشگاه دیدم، از دور. تازه اول سال بود و چهره‌ها همه ناآشنا، و این یکی، از دور، بدجور یعنی خوب‌جور تو چشم می‌زد… عجیب است…


شاید خواندن بخش‌هایی از رمان تازه داریوش مهرجویی که پیش از این در نشریه شهروند امروز به چاپ رسیده؛ خالی از لطف نباشد…

۱ نمی‌دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می‌کنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تار و پود وجودم می‌چشم و می‌بینم که چگونه تلخ و کدر و بی‌رمق و زشت و نکبت‌بار می‌شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می‌کنم که شاید این چیزی موروثی است که از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است، تاریخ سراسر سرکوب و بی‌عدالتی، که شاید این همان ناآگاه جمعی قوم من است که مرا این‌طور پست و سیاه می‌کند که مدام به من نهیب می‌زند که «تو هیچ‌گاه پیش نرفتی»، تو هر دم فرو رفتی و عقب ماندی.

نمی‌خواهم خودم را نمادی یا نماینده‌ای یا نمایانگری از قوم و قبیله خود بدانم، از این مملکت، یعنی از این جامعه‌ای که من مدام می‌خواهم از آن فرار کنم و از اینکه بگویم ایرانی‌ام، به خصوص میان خارجکی‌های جهان اولی، …. البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است، چیزی که به هر حال آنجاست و نمی‌توان آن را کتمان کرد و با این حال ما همیشه مایلیم هویت ایرانی خود را پنهان کنیم، چون خودمانیم، مایه غروری نبوده و نیست.

حالا در این میان، هی می‌خواهم زور بزنم به فردیت راستین خود، آن‌طور که علما می‌فرمایند برسم. فردیت من چی است؟ کجاست؟ چگونه می‌توان صاحب فردیت شد، خصوصیاتش چیست، به خصوص و به خصوص،‌ به خصوص در جامعه‌ای که مدام زیر ظواهر و تعارفات و رودربایستی‌ها و لفت و لعاب پوک زندگی دست و پا زده، که مدام نوعی جهالت موروثی بر آن حاکم بوده که میزان تساهل و رواداری‌اش نسبت به هر حرکت پیشرفته و مترقی تقریبا صفر است. در این جامعه فردیت چه معنایی پیدا می‌کند؟
شاید به خاطر همین عقب‌افتادگی دوری از «ساحت آزادی» است که این‌طور حسود شده‌ام و این احساس حسادت نسبت به دیگری، یعنی نسبت به هر که پیشرو و رو به جلو است، حتی نسبت به آن ناکس برنده جایزه نوبل، دارد پدر صاحب‌بچه را درمی‌آورد…
بدی‌اش این تلخی بدمزه و سنگین و لزجی است که روی روح و روان آدم می‌نشیند و انسان را به معنای واقعی آلوده می‌کند.
مثلا پریشب نتوانستم تا صبح بخوابم. چون سر شب خبر رسید که حمید میرمیرانی دوباره برای فیلم کوتاه جدیدش یک جایزه بز نقره‌ای گرفته از فستیوال نمی‌دانم چی چیه کره‌جنوبی و همین آتش انداخت به جانم. تا صبح به خودم می‌پیچیدم و از این دنده به آن دنده غلت می‌زدم. چند بار پا شدم بی‌هدف در تک اتاق سر پشت بامم راه رفتم و به افکار و اندیشه‌های واهی و احمقانه‌ام بال و پر دادم. انگار می‌بایست این جایزه را به من می‌دادند. با وجود آنکه من اصلا هیچ فیلمی در آنجا نداشتم. چطور می‌توانستم، چون دوسال‌وخورده‌ای بود که ممنوع‌الکار شده بودم و هیچ فیلمی از من بیرون نیامده بود و حالا از اینکه حمید، همکلاسی و دوست قدیمی، دوباره جایزه گرفته به جای اینکه مثل دیگران «خوشحال» باشم و تبریک بگویم، بدتر به خودم می‌پیچیدم و خودخوری می‌کردم.
بدی‌اش این است که این حس را نمی‌شود برای کسی تعریف کرد. حتی برای بروبچه‌ها و خودی‌ها و خویشان و دوستان صمیمی و نزدیک. برای هیچ‌کس. چرا که این یعنی کثافت زدن به هیکل خودت، یعنی عیان کردن اینکه تا چه حد ذلیل، بدبخت و شکست‌خورده‌ای، که از موفقیت دیگری به جای کیف و لذت رنج می‌بری و ناراحتی، یعنی تو اصلا بیماری، یا دیوانه‌ای (ای بابا مگر می‌شود؟!)
پس مدام مجبوری این حس موذیانه و شرور را پیش خود نگه داری، توی وجود منحوست قرقره‌اش کنی و بگذاری سم نکبت‌بارش به تمام مویرگ‌ها و سلول‌های ریز بدنت رسوخ کند…
به یاد سالی یری و موتسارت جوان می‌افتم در فیلم آمادئوس میلوش فورمن، چه حرصی می‌خورد سالی یری، از اینکه می‌دید چطور این نابغه جوان به راحتی موسیقی خلق می‌کند و می‌جوشد و تر و تازه است. در حالی که او عقب‌افتاده و از کارافتاده بود و دیگر رمقی نداشت. لابد حس حسادت من هم نسبت به میرمیرانی و شمندری و مختارآبادی ووو… و هرکس و ناکس دیگه‌ای که پیش رفته و موفق است و جایزه می‌گیرد از همین نوع است.
۲ من و حمید میرمیرانی همکلاس سازمان آموزشی و هنری تبلیغات اسلامی بودیم و هر دو مشتاق و عاشق فیلم. آن موقع تازه سال دوم راهنمایی را طی می‌کردیم و خورده بود به پایان هشت سال دفاع مقدس و یک نوع ملنگی و رهایی و بیداری از یک خواب بلند همه را فراگرفته بود… در کلاس‌های سازمان، شمسایی مونتاژ درس می‌داد و حضوری فن فیلم‌نامه‌نویسی. ولی از همان ابتدا هر یک از ما چندین طرح و فیلمنامه بلند و کوتاه ردیف کرده بودیم و توی کتابخانه هرچه که دم دستمان آمده بود بلعیده بودیم. از تاریخ سینمای جهان و ایران، و تالیفات جمال امید و کی و کی، و مجله ستاره سینما و نوشته‌های هژیر داریوش، بهرام ری‌پور، پرویز دوائی و پرویز نوری، همه را، پیش و پس از انقلاب همه را خوانده و فوت آب بودیم. یک عشق فیلم واقعی.

ما هر دو بار هم پس از فارغ‌التحصیلی در کنکور، نام‌نویسی و شرکت کردیم و از آنجا که زیادی به خود می‌بالیدیم و درس نخوانده بودیم، هر دو با هم رد شدیم و از این بابت خوشحال هم بودیم، چون فرصت داشتیم که سراپا به فیلم بپردازیم. کلاس‌های ویدئو، کامپیوتر، تصویرسازی و اینها را پشت سر گذاشتیم. سال بعد هر دو در کنکور با رتبه‌های خوب قبول شدیم. هر دو فیلم ساختیم، البته کوتاه، او بیشتر مستند شهری، و من داستانی،‌ مستند روستایی.
اول فیلم‌های من گل کرد. دو تا کوتاه نقلی و چند جایزه ناقابل از داخل و خارج و بعد خوردم به یک رکود زیباشناختی و شک کردم به اصل سینما و ماهیت هنر و خلاصه هی ساز تئوری و اندیشه در باب مسائل حیاتی و اساسی زیباشناسی شرقی – غربی کوک کردم و خودم هم در آن زمینه چیزهایی نواختم… و در این میان، میرمیرانی ناکس هی ساخت و ساخت، کوتاه، یه خورده بلندتر، نیمچه بلند، و خلاصه حسابی مطرح شد و حالا هم که بز نقره گرفته برای آخرین فیلم کوتاهش و من همین‌طور نشسته‌ام متحیر و متالم در باب مسائل ذهنی و تئوریک، که یعنی مسائل واهی…
چون من هنوز به درستی نفهمیده‌ام که این مسائل را در عمل باید نشان داد. یعنی همان کاری که نسل هشتم فیلمسازان این مملکت هم‌اکنون دارند می‌کنند.
نه، مساله سر این چیزها نیست. مساله سر این است که احساس می‌کنم خسته شده‌ام و از این ماراتن فیلمسازی رنج می‌برم. زیادی بر اعصابم فشار می‌آورد؛ هر کار کوچک، از همان ابتدای گرفتن اجازه و جور کردن بودجه و پیدا کردن تهیه‌کننده به صورت یک کار عظیم کمرشکن جلوه می‌کند و برای ما کوتاه کارها که خب معلومه، همه‌اش سروکله زدن با دولت و مراکز دولتی و رسانه‌های دولتی و نیمچه دولتی است و همه‌اش جنگ و جدل و کمند انداختن و از دیوارهای بلند بوروکراسی اداری و قرطاس‌بازی‌های ریز و درشت بالا رفتن و فراگذاشتن و هی از وفور جهل و جهالت در فرهنگ روابط انسانیمان حیرت کردن و حرص خوردن…. مثلا، مثلا، مثلا، شما به ترافیک عصب‌شکنمان نگاه کنید.
چه می‌بینید؟ همه‌اش می‌خواهند سر شما را شیره بمالند یا شما را بترسانند یا تهدید می‌کنند یا توی شکمتان شاخ می‌زنند و همه اینها را از آن جهت می‌کنند که در فرهنگ ادب ترافیک و به طور کلی ادب ما مهم آن است که تا چه حد می‌توانی زرنگ و خلافکار و پررو و وقیح باشی تا بتوانی راه خود را بگیری و همه را پشت سر بگذاری، از همه جلو بزنی. راه بگیری نه اینکه راه بدهی. راه دادن. تعارف کردن، بفرمایید خواهش می‌کنم، اختیار دارید قربونتون می‌رم. مخلصم، چاکرم، کوچکم، نوکرم همه اینها یعنی کشک، یعنی پشم.
ادب بی‌ادب. یعنی یک دروغ و توهم بزرگ. در روابط کاری‌مان هم، واقعا همین‌طوریم. هیچ‌وقت راه نمی‌دهیم. اصلا نباید راه داد. باید راه را گرفت.پس راه شما را می‌گیریم کیف می‌کنیم از اینکه جلوی این ارباب رجوع بدبخت یک سد عظیم علم کنیم.چون به این ترتیب می‌توانیم به هویت از دست رفته و عقب‌افتاده خود، توسط این ابزار قدرت ناچیز شکلی ببخشیم.

حس می‌کنم که جیوه خشمم دارد هی بالا می‌رود. دوباره جوش آورده‌ام. داغ شده‌ام. از این کمبودها، اجحاف‌ها، تناقضات روحی قوم و قبیله‌ای خود کلافه شده‌ام. من پر از غیظم، بیزارم از این… و این «اتوبان‌های دراز بسته در خود پر از دود خوردوهای درجا نشسته.» و آن کامیون یا مینی‌بوس یا اتوبوس فرتوت و اسقاط زشت و سنگینی که از کنارم می‌گذرد و گاز متعفن خود را به حلقوم من و شما می‌فرستد و خود راننده آن بالا پشت پنجره بسته عین امپراتورها محکم نشسته و عین خیالش نیست که دارد چه می‌کند که دارد بی‌مهابا به پیش می‌راند و شهر و دیار خود را به گند می‌کشد.

در اینگونه مواقع گویند که به جای حرص خوردن بهترین کار این است که ذهن را، یعنی کله را از این افکار موهوم خالی کنیم. مثل بچه آدم یک گوشه‌ای بتمرگیم و سعی کنیم با نفس‌های آرام یوگایی به آرامش برسیم. آرامش؟! من که فعلا در این احوالات فرسنگ‌ها از آرامش دورم و جز با چند اگزای ۱۰ میلی مردافکن، آرامشی در کار نخواهد بود ولی فعلا حوصله مواد شیمیایی را ندارم؛ این دراگ‌ها را. و یوگا هم بی‌یوگا. و همراه آن کوشش جهت خالی کردن ذهن از هرگونه تفکر و اندیشه هم که در این وضع و حال کار حضرت فیل است. الان اندیشه‌ها، تصاویر، مفاهیم، صورت‌ها، اندام‌ها، اشیا همه و همه توی کله من می‌چرخند و ناله می‌کنند و در هم فرو می‌روند، انگار توی آبمیوه‌گیری است. این کله را چگونه می‌توان سامان داد؟

۳ من خودم هم درست نفهمیدم که چطور شد این‌طور عشق فیلم از کار درآمدم. چون آن موقع که شخصیت من داشت شکل می‌گرفت، ‌اصلا نمی‌دانستم که سینما خصلت هنری و هنرسازی هم دارد. سینما همان فیلم‌های کارتونی احمقانه و اکشن‌های علمی – تخیلی توخالی و هفت‌تیرکشی‌ها و آرتیست‌بازی‌های جاهلانه بود که سراسر رسانه‌های تصویری ما را احاطه کرده بود، از تلویزیون و سینما و ویدئوها بگیر تا شوهای ابلهانه ماهواره‌ای… تا اینکه یک روز در سینما تِک دانشجویان، پشت مرحوم سینمای شهر قصه، که تازه دو سه سال بعد از جنگ و در دوره بازسازی رفسنجانی راه افتاده بود و مشتی جوون هم‌سن و سال خودمون آن را می‌گرداندند و فیلم تعصب اثر گریفیث را دیدم و بعدش چند تا نئورئالیسم دست اول و بعد آثار تارکوفسکی و برسون و همه اینها آمپرآمپر از ما برق پراند، یعنی از من و میرمیرانی و چند بچه جوان ابله شیفته دیگر، و دیگه ما رو پاک دیوانه و عاشق این هنر، یا فن یا صنعت یا بازیچه یا هر چه که بود کرد.

یادم می‌آید که سر سومین نمایش فیلم کشیش رنجور و مسلول دهکده برسون بود که دیدم در همان صحنه اول با آن موزیک و آن اندوه بزرگ، اشکم رها شده و در غم انسانی می‌گریم که یک تصویر، یا یک توهم بیش نیست. و جز نور تابنده از پرژکتور پشت سر خود چیز دیگری نیست. با این وجود زنده و پرتپش است و مرا به جایی می‌برد که انگار نزدیک‌ترین قوم و خویش خود را از دست داده‌ام. جادوی فیلم و سینما مرا سخت گرفته بود. به پهلودستی خود نگاه کردم، به میرمیرانی، دیدم او هم دارد اشک می‌ریزد و می‌کوشد نشان ندهد. این چه اشکی بود؟

۴ اولین باری که مزه تلخ حسادت را چشیدم در مدرسه ابتدایی بود. کلاس چهارم که یهو متوجه شدم من دیگه شاگرد اول نیستم و این پسره دراز موفرفری تو امتحان ثلث اول، اول شده. بی‌اختیار با شنیدن این خبر و با دیدن قیافه ورقلمبیده از فخر و ظفر او جیوه حسادتم بالا رفت و زیرلب چند فحش که تازه از سر کلاس سوم و از واژگان دایی اکبرم یاد گرفته بودم نثارش کردم. آن موقع چندان آگاه نبودم که چرا این چنین دلخور و دمغ و کدر شده‌ام. بعدا فهمیدم که چی به چی بود.

البته نه به آن شفاهی. توی کتابی خواندم که این یک حس غریزی غریب رسوب کرده‌ای است که هرازگاه سردرمی‌آورد و باعث رنجش و آزار شخص می‌شود. بیشتر به آن وجه تو خالی، یا فقدان، یا حفره وجودی انسان برمی‌گشت، و در موقعیت رقابت و از رقیب کم نیاوردن تشدید می‌شد. همیشه به یک سوژه که همان رقیب است احتیاج داشت، رقیبی که او را در عشق شکست داده و در کسب مال و شهرت از او جلو زده بود. هرچند در مورد من فقط یک رقیب به تنهایی نبود، بلکه همه بودند، همه اینها که مرا احاطه کرده بودند و نمی‌گذاشتند که از این عقب‌افتادگی بی‌پیر و ماندگار به درآیم.

۵
باعث و بانی اولین فیلم کوتاهم، یعنی اصلا بانی ورود من به عرصه عملی سینما سلما بود که بعد شد اولین عشق بزرگ من و سه سال تمام مرا زجر داد و به درون و برون و باطن و ظاهر عشق آشنا ساخت.
سلما را یک روز توی کتابخانه دانشگاه دیدم، از دور. تازه اول سال بود و چهره‌ها همه ناآشنا، و این یکی، از دور، بدجور یعنی خوب‌جور تو چشم می‌زد… عجیب است که از همان نگاه اول با گستاخی و پررویی تمام به خودم گفتم که این مال توست … از پررویی خودم حیرت کردم. من معمولا از غریبه‌ها می‌پرهیزم، چون خجالت می‌کشم. به خصوص زن‌ها.
خواهرهایم معمولا به این ضعف من که چهره مرا مثل لبو سرخ کرده‌اند حسابی خندیده‌اند. آن روز نرفتم، چون قدری هول کرده بودم و در ضمن قرار بود بروم سفری سه‌، چهار هفته‌ای، برای دستیار فیلمبرداری. اما ته دل می‌خواستم که از او دور باشم و او را فراموش کنم چون می‌ترسیدم. ولی در عین حال خیلی دلم می‌خواست که او آنجا باشد: همان‌طور تک و تنها به هر حال حس شهودی‌ام این بود که وقتی برگردم، او همچنان آنجا نشسته و منتظر من است و همین‌طور هم شد…، باور می‌کنید؟! دقیقا همان شد که حدس زده بودم… سفر را البته می‌توانستم نروم: دستیار فیلم امجدی به خوزستان. ولی انگار می‌خواستم مثل بازی رولت بختم را بیازمایم. یار را تنها رها کرده و سر به بیابان‌ها زده بودم…

وقتی برگشتم به کتابخانه دانشکده دیدم همانجا نشسته و مشغول مطالعه است. این بار بی‌مهابا و با درنگ‌های جابه‌جا و بدون هیچ فکر و نقشه‌ای رفتم طرفش و از پشت‌سر آهسته‌آهسته نزدیک شدم دیدم دارد رمان سیذارتا اثر هرمان هسه را می‌خواند. خوشحال شدم چون آن را خوانده بودم و همین را به فال نیک گرفتم و نشستم و همین‌طور کشکی و الکی سر صحبت را باز کردم. البته اول خودم را زدم به خنگی که کتاب درباره فیزیک است یا نه.
درباره شیمی یا معماری یا گیاه‌شناسی، یا تاریخ، یا قصه است؟ خلاصه قدری از این سؤال‌های احمقانه و ننر بازی‌های تین‌ایجری درآوردیم و طرف را به خنده انداختیم و خلاصه رفتیم توی کوک هرمان هسه و کتاب دیگرش گرگ بیابان و نارسیس و گولموند و بدین‌ترتیب قدری معلومات به رخ کشاندیم و یکی دو حکم ول دادیم در جهت کمبود عمق فلسفی در کارهای او و می‌ستی‌سیزم آبکی‌اش که این روزها توی دنیای مغرب زمین خیلی خریدار دارد و غیره…

خلاصه رفته‌رفته به هم جفت شدیم، البته جفت ذهنی. هر دو ولع خواندن و شنیدن و دیدن داشتیم و کتاب‌ها و قطعات موسیقی و فیلم‌ها و تئاترهای محبوبمان با هم جور بود. در همه چیز هم‌سلیقه بودیم و خوشبختانه برخلاف ترافیک بی‌رحم و بی‌ادبمان، به همدیگر راه می‌دادیم و اغلب خوبی و راحتی را برای طرف می‌خواستیم. سلما ذهن تیز و ظریف و شاعرانه‌ای داشت. به امور و واقعیت‌های دوروبرش خوب خیره می‌شد و تحلیل ها و تعبیرهای زیرکانه بامزه‌ای می‌کرد.
[...]

۶ من که واقعا فکر می‌کنم بیماری اصلی قوم ما یا هر قوم بدبخت فلک‌زده عقب افتاده، به خصوص آنها که مدام زیردست و بال غربی‌ها استثمار و له و لورده شده‌اند، مثل ما و مدام ناظر برفقر خود، ثروت و شوکت آنها بوده‌اند، همین است، همین حس حسادت است. شما ببینید توی هر صنف و دسته، از «سرشیر فکری» جامعه یعنی طبقه روشنفکرش، نویسندگان و شعرا بگیرید، تا نقاش، فیلمساز و عکاسش، و چه و چه و طلاکار و کنده‌کار و کفاش و عطارش، هیچ یک چشم دیدن رقیب و همکار و همفکر و هم‌رشته خود را ندارد.
بازیگران، به‌خصوص، نسبت به همدیگر خیلی حسودند، چون آنها فطرتاً خودشیفته‌اند. می‌گویند همین حس حسادت بود که نخستین ضربه قوی را به دودمان صفوی و بدان طریق به شوکت و عظمت تمدن اسلامی ایران وارد آورد و باعث انقراض آن سلسله و از آن پس سقوط آزاد تمدن پرشکوه ایران‌زمین شد. یعنی باعث شد که سلطان حسین صفوی از لشکر افغان‌ها شکست بخورد. چون سردار لشکر عقب، نسبت به سردار لشکر جلو حسادت می‌کرد. می‌گفت چرا من باید پشت جبهه بمانم و این آقا جلوی جبهه او حمله کند و جنگ را ببرد و پیروزی نصیب او شود. من چی؟ پس پشت جبهه را خالی گذاشت و خود را به جلو جبهه رساند و همین شد که دشمن به راحتی ما را گازانبری دربرگرفت و زد و برد و کشت و غارت کرد و همه آن عملیات انسانی حیوان‌وار را برای بار نودم بر سر ما ملت بدبخت رنج‌کشیده وارد آورد.
واقعا من نمی‌فهمم که چرا ما، مایی که به قول آقای هگل اولین امپراتوری واقعی و تمدن و کشورداری درست را در پهنه عالم بنیاد گذاشتیم و با امپراتوری هخامنشی برای نخستین‌بار سازنده تاریخ بودیم، چگونه است که ما می‌باید از یک زمان به بعد مدام هی ضربه بخوریم و هی غارت شویم و هی بسوزیم و نابود شویم و هی هویت خود را از دست رفته و له و لورده ببینیم؟ این چه سرنوشتی است؟ و چرا این تصلب عقلانیت، که از قرن پنجم هجری شروع شد آن‌طور که دانشمندان می‌گویند؛ یا این انحطاط و پس‌رفت عقل و عقلانیت، برسر ما ملت وارد می‌آید و آن هم درست در دورانی که اوج تعقل علمی و غور و کنکاش در پهنه ناشناخته‌ها همه دنیا را دربرگرفته بود؟ حالا بعضی‌ها معتقدند که ضربه اصلی را مغول‌ها و حمله چنگیز زد و آن پیروزی بسیار وحشیانه قوم تاتار در تارومار کردن شهرهای زیبای نیشابور، قندهار و بلخ و به خاطر چه و چه و آتش زدن کتابخانه‌ها و مراکز فرهنگی دلیل اصلی است.

انگار عقل و عقلانیت ما را همان کتابخانه‌ها پاسدار بودند و با سوختن آنها عقل هم از ساحت تفکر انسان ایرانی پر کشید و ناپدید شد. همه اینها به هر حال موضوعاتی است که وقتی خوب فکر می‌کنم، می‌بینم که بسیار زیاد به وضع و حال اسف‌انگیز کنونی من مربوط است.
اگر بخواهم خیلی با خودم روراست باشم باید اعتراف کنم که من از همان اوایل کلاس سوم راهنمایی که با میرمیرانی آشنا شدم، از همان ابتدا نسبت به او احساس حسادت می‌کردم.
پسر باریک خوش‌صورت رنگ‌پریده‌ای بود با موهای روشن فرفری، که با یک کیف بزرگ تنیس و راکت تنیس به کلاس آمد. از باشگاه می‌آمد از شهید شیرودی؛ با پدرش تنیس می‌زدند و حالا بند و بساط را آورده بود سرکلاس دل ما را‌ آب کند. معلوم شد از یک خانواده خوب حسابی نیمچه پولدارند، پدرش مهندس آمریکا درس خوانده است و خلاصه موندشان بالاست… اول از این طرز ورود و معرفی خوشم نیامد. از آن کیف تنیس خوش دک و پز و آن راکت تنیس نفیس و به خصوص آن کفش‌های سفید براقش. گفتم لابد یکی از همان قمپز درکن‌های توخالی است. ولی بعد که کلاس راه افتاد، دیدم نه، کله‌اش هم خوب کار می‌کند، و اتفاقا در خیلی مواقع بهتر از من و همه. ادبیات قدیم و معاصر را خوب می‌شناخت، هدایت، جمالزاده، بزرگ علوی، چوبک اینها را بیش و کم خوانده بود. حالا بچه چهارده ساله؟ بماند.

به‌خصوص در زمانه‌ای که این همه فیلم‌های مبتذل سینمایی و تلویزیونی همه را احاطه کرده است. آیا واقعا خوانده بود؟ قدری هم چاخان می‌کرد. البته. بعد فهمیدم که علامات را از مادرش می‌گرفت که استاد ادبیات دانشگاه بود و کاملا آشنا به ادبیات معاصر ایران و جهان… و در واقع هم او بود،‌که یواش‌یواش تخم سینما و سینمای هنری و ویسکونتی و برگمان و پازولینی را در دل ما کاشت و ما را گرفتار جادوی تصویر کرد.
مادر حمید میرمیرانی اولین بار که او را دیدم واقعا حیرت کردم چون تاکنون جز تو فیلم‌ها و گاه تو برنامه‌های تلویزیون، جای دیگری چنین زنی ندیده بودم. … بعد از نظر معلومات و اخلاق و رفتار هم که درجه یک. پدر میرمیرانی واقعا شانس آورده بود. چون زنش هم در ادبیات کلاسیک یونان، از هومر و آشیل و اوروپید گرفته تا ادبیات معاصر و شاعران معروف یونانی، که برای من ناآشنا بودند و بعد در زمینه ادبیات روس و آمریکای لاتینی هم که کاملا وارد و کاملا سررشته داشت. خودش هم دستی به قلم داشت، و تا حال یکی، دو مجموعه داستان کوتاه و چند تحقیق ادبی تولید کرده بود. خلاصه فهمیدم که حمید این کیفیات جذاب شخصیتی‌اش را از کی گرفته است.

بعدها… سال اول دانشکده بود که دوباره با میرمیرانی همکلاس و همدم شدم. چون او هم ادبیات برداشته بود، و ما ماهی یک‌بار خانه‌شان جلسه داشتیم که مادرش آن را می‌گرداند. چند تا بچه ممتاز کلاس، چهار، پنج نفر را افتخار داده بود در آن جلسات باشند که یکیش هم من بودم. در آنجا ما متون تراژدهای بزرگ یونانی را با صدای بلند برای همدیگر می‌خواندیم و با ادبیات روس، داستایوفسکی، تورگنیف و تولستوی نرد عشق می‌ریختیم. کلاس‌های پرشور و شعفی بود، و ما جوان‌ها هم که همه عاشق‌ اینکه پز معلوماتمان را بدهیم، مدام در حال بلعیدن آثار مختلف بودیم و همان‌ها را با ژست و قیافه عالم و دانشمندی که همه چیز را می‌داند به رخ همدیگر می‌کشیدیم.

کلاس‌ها همیشه پر از بحث و فحص و جدل‌های زیباشناختی، ادبی و هنری بود. کامبیز مثلا با آن قد دراز و عینک‌ کلفت و قیافه روشن و صدای عمیق و باسش، یا محمود با آن موهای فرفری و صدای ریزش؛ خلاصه هر کدام را مجبور کرده بود، در هر جلسه درباره یک کتاب یا نویسنده محبوب صحبت کنیم. من که رفتم سراغ کامو و بیگانه و سنگ سی‌زیف، و قدری در باب تئوری پوچی و اگزیستانسیالیسم سارتر و کامو وراجی کردم که خیلی هم گرفت و باعث بحث و جدل خوبی شد.
حمید مثلا یادم می‌آید به تولستوی چسبید و روی تم آپولونی و خصلت آپولونی آثار او سخن گفت و آن را با روحیه دیونیزوسی داستایوفسکی مقایسه کرد، دو ایده‌ای که مادرش وقتی درباره یونانی‌ها صحبت می‌کرد، مفصل به آنها پرداخته بود.

۷ من نسبت به میرمیرانی همیشه احساس خلأ و کمبود می‌کردم، یعنی حس می‌کردم او بهتر از من و بیشتر از من می‌داند و در حالی که سعی می‌کردم از او یاد بگیرم و گاه حتی کارها و لحن او و اصطلاحاتش را عینا تقلید کنم، هی او را پس می‌زدم و زور می‌زدم در رفتار و کردار و گفتارش عیب و ایراد پیدا کنم و او را به اصطلاح فیلم‌چی‌ها بکوبانم. به خصوص از آن وقتی که عاشق سلما شدم و پای او به میان کشیده شد. نمی‌دانم این غیظ درونی از کجا می‌آمد. غیظ داشتم نسبت به او، نسبت به خودم، نسبت به دیگران… و همه چیز به نظر بدرنگ و کدر و بی‌خاصیت و ماسیده می‌رسید. عین یک غروب سنگین مه‌آلود.

البته وقتی تو راهنمایی بودیم زیاد باهاش حشر و نشری نداشتم. چون او رفته بود البرز و و من تو همان راهنمایی حوالی اندیشه عباس‌آباد مانده بودم. دیدار او بیشتر عصرها رخ می‌داد که از مدرسه به خانه می‌آمد. خانه‌اش بیست‌متر پایین‌تر از خانه ما بود. ما بچه‌های کوچه بودیم و عصرها که از مدرسه برمی‌گشتیم، بی‌درنگ‌ گل‌ها را در کوچه خلوت بغلی می‌کاشتیم و دبزن به فوتبال… و او گاه به گاه دوررادور با ساک تنیس زیبایش که به دوش می‌کشید از میان جمع ما می‌گذشت و سلام علیکی سرد و بی‌حال می‌انداخت و می‌رفت… و وارد حیاط پردارودرخت و شیک و پیکشان می‌شد. بچه‌ها همیشه به او نوعی شرم و حیا نشان می‌دادند. نمی‌دانم از چه بود.
از پولدار بودنشان؟ از کاریزمای به‌خصوصش، از زیبایی و مهربانی مادرش یا از چهره نسبتا رئوف و جذابش…. جذاب که چه عرض کنم از نظر من اصلا جذاب نبوده و نیست… می‌بینم که حس حسادت دارد یورش می‌آورد… نمی‌دانم با این تعصب احمقانه خود چه کنم. تعصب که می‌گویند لابد همین است. من نسبت به این آدم حسات می‌کنم، از او منتفر می‌شوم و نسبت به موجودیتش تعصب نشان می‌دهم. نباشد بهتر است. یعنی اصلا کل موجودیت او را منکر می‌شوم. ای‌بابا. یعنی بخواهی نخواهی در درونم دارم او را اعدام می‌کنم؛ یعنی می‌بینم که چه راحت می‌شود از بغض و حسادت و کینه به انزجار و صدور حکم اعدام رسید.

حالا من حوصله روانکاوی و انسان‌شناسی ندارم. بیشتر دلم می‌خواهد این شرورها را آن‌طور که ناهشیارم دیکته می‌کند سرهم قطار کنم، به این امید که شاید همین نوشته‌ها بتواند شفابخش درونم باشد. چون واقعا این روزها در حالتی به سر می‌برم که کمتر از حالت یک محکوم به اعدام نیست. و این درد و رنج را من مدیون همین حس غنی و غلیظ حسادت و اقمارش، بغض و کینه و تعصب می‌دانم که در واقع باعث و بانی همه بدبختی‌های من بوده و هست و کاری هم ندارم که این خود یک بیماری است یا خیر…

راشومون؛ داستان کوتاهی از ریونوسوکه آکوتاگاوا

جمعه, ۳۰ بهمن ۱۳۸۸


دیگر عفریت نبود بلکه پیرزن بیچاره ای بود که از سر مردگان مو می‌کند تا با آن کلاه گیس بسازد و آنرا بفروشد و لقمه نانی بدست آورد. تحقیر سراپای مرد را فرا گرفت…


شب سردی بود، مرد خدمتکار در زیر راشومون بانتظار بند آمدن باران ایستاده بود. کس دیگری در زیر این دروازه بزرگ نبود. روی ستون های ضخیم و صیقل خورده ارغوانی آن جا که در بعض جاها پریده و جویده شده بود سوسکهایی دیده می‌شدند. از آن جائیکه راشومون در خیابان سوجاکو بود احتمال داشت که چند نفر دیگر با کلاه اشرافی یا سربند طبقه عادی بانتظار وقفه ای در باران در آنجا ایستاده باشند ولی کسی آنجا نبود.
در چند سال گذشته شهر کیوتو گرفتار مصائب بسیار از قبیل زلزله، گردباد و آتش سوزی شده بود و بالنتیجه دستخوش خرابی گشته بود.

وقایع نگاران قدیم می‌نویسند که اشیا شکسته، تصاویر بودا، قابهای مطلا که برگهای نقره ای آن از بین رفته بود همه در کنار راه ریخته و به عنوان هیزم می‌فروختند. وقتی اوضاع کیوتو بدین قرار بود دیگر چه جای بحث از تعمیر راشومون بود. روباهان و سایر حیوانات وحشی از این خرابی استفاده کرده بودند و در شکاف های این دروازه بزرگ برای خود لانه ساخته بودند. تبهکاران و راهزنان منزل مأوائی در آنجا تهیه دیده بودند.
دیگر عادت شده بود که اجساد بی صاحب را نزدیک این دروازه بیاورند و روی زمین بیاندازند. پس از غروب آفتاب این مکان آنقدر وحشتناک می‌شد که کسی یاری گذشتن از نزدیک آن را نداشت. معلوم نبود که دسته های کلاغ از کجا می‌آید. هنگام روز این پرندگان پر سر و صدا در اطراف در بزرگ دروازه می‌پریدند. و در هنگام غروب که آسمان بعد از فرو رفتن خورشید قرمزرنگ میشد آنها شبیه دانه های کنجدی می‌شدند که بالای دیوارهای دروازه پاشیده شده باشند.

ولی در آن روز حتی یک کلاغ هم دیده نمی‌شد شاید دیر وقت بود. پله های سنگی در همه جا رو بخرابی گذارده بود و از خلال شکافهایشان علف در آمده بود. خدمتکاری که کیمونوی بلند آبی رنگی بر تن داشت روی پله هفتم،بلندترین پله ها، نشسته بود و بی اراده باران را تماشا می‌کرد.
بیشتر متوجه جوش بزرگی بود که روی گونه راستش زده بود و ناراحتش می‌کرد.

گفتیم که خدمتکار منتظر بند آمدن باران بود ولی نقشه ای نداشت و نمی‌دانست پس از پایان باران چه کند؟ معمولا به خانه اربابش می‌رفت ولی آن روز درست پیش از شروع باران وی را از خدمت رانده بودند. ثروت شهر کیوتو به سرعت رو به فنا می‌رفت و اربابش فقط به علت بدی وضع اقتصادی پس از سالها خدمت گذاری مجبور به اخراج او شده بود.
اکنون گرفتار باران شده و گیج مانده بود که به کجا رود. هوا هم بحال افسرده اش توجهی نمی‌کرد. باران خیال بند آمدن نداشت و او متحیر و متفکر بود که معاش فردا را چگونه تامین کند. افکار متشتت او همه از سرنوشت سختی خبر می‌داد. بدون مقصود به صدای قطرات باران که روی خیابان سوجاکو فرو می‌ریخت گوش میداد.
باران که راشومون را احاطه کرده بود اکنون شدید تر شده بود و با صدای ضربه داری فرو می‌ریخت چنان که از دور نیز شنیده می‌شد. مرد خدمتکار وقتی به بالا نگریست ابر سیاه بزرگی را دید که خود را تا نوک سفال های بر آمده سقف کشانده بود.
برای انتخاب وسیله معاش، چه بد و چه خوب، به علت وضع اندوه بارش اختیار زیادی نداشت. اگر می‌خواست کار شریف آبرومندانه ای پیدا کند مسلما می‌بایست در کنار دیوار و یا در یکی از چاله های سوجاکو از گرسنگی بمیرد و عاقبت اورا بهمین دروازه بیاورند و به نزد سگان گرسنه اش بیاندازند. ولی اگر تصمیم بگیرد دزدی کند؟… پس از آنکه مدتی در اینباره اندیشید به این نتیجه رسید که باید دزد شود.
ولی تردید هر دم با شدت بیشتری باو روی میاورد. اگر چه مصمم شده بود و می‌دید که دیگر راهی ندارد ولی هنوز از جمع آوردن نیروی کافی برای تن دادن به دزدی ناتوان بود.
پس از مقداری عطسه کردن آهسته از جای برخاست. سرمای غروب کیوتو وادارش کرده بود تا آرزوی گرمای منقلی را داشته باشد. باد شبانه، در میان ستونهای راشومون زوزه می‌کشید سوسکها که بر روی ستونهای صیقلی ارغوانی رنگ می‌نشستند دیگر رفته بودند.

مرد خدمتکار گردن کشید و به اطراف دروازه نظر انداخت و با شانه کیمونوئی که بر تن داشت زیر جامه نازکش را پوشاند. تصمیم گرفت تا شب را آنجا بگذراند. کاش می‌توانست کنج خلوتی که از باد و باران مصون باشد پیدا کند. راه پله عریضی که به طرف برج روی دروازه میرفت پیدا کرد. هیچ چیز جز اجساد مردگان، آنهم اگر جسدی یافت میشد، ممکن نبود آن جا باشد. سپس با اطمینان شمشیری که بکمر بسته بود و اکنون آنرا از جلد بیرون کشیده بود بر روی کوتاه ترین پله پا نهاد.
چند لحظه بعد در سایه راه پله حرکتی احساس کرد. نفس را حبس کرد و گربه وار در وسط پله ها که بسمت برج می‌رفت زانو زد و در انتظار ماند و مراقب شد. نوری که از بالای برج می‌تابید بطور ملایم روی گونه راست او تابیده بود. این گونه بود که جوش بزرگی رویش قرار داشت که حتی از زیر ریش نیز پیدا بود. انتظار داشت که در این برج جز اجساد مردگان چیز دیگر نباشد. ولی چند گامی ‌که بالاتر رفت دید که آنجا آتشی روشن است و بر فراز آن آتش چیزی حرکت می‌کند. این نور، نوری زرد و لرزان بود که تار عنکبوت های آویخته سقف را به طرز وحشتناکی نمودار می‌ساخت. چه جور آدمی ‌در راشومون آتش می‌افروزد؟…
آنهم در این طوفان ؟… این معما، این عفریت وی را هراسناک کرد.
به آرامی‌ سوسمار خود را به بالای پلکان لغزنده رسانید با دست و پا بر زمین نشست و گردن را تا آخرین حد امکان دراز کرد و بداخل برج نظر انداخت.

همانطور که شایع بود چندین جسد مشاهده کرد که بدون ترتیب در اطراف پراکنده بود و چون روشنائی ضعیف بود قادر به شمارش آنها نشد فقط دید که بعضی از آنها برهنه‌اند و چند تای دیگر کفن دارند، عده‌ای از آنها زن بودند و همه به زمین لم داده بودند. دهانشان گشوده و بازوانشان گسترده بود و هیچ نشانه ای از حیات در آنان دیده نمی‌شد و به عروسکهای گلی شبیه بودند. انسان به شک میافتاد آیا اینان که چنین در سکوت ابدی بسر میبرند زمانی گرمای زندگی در تن داشته اند؟ شانه‌هاشان، سینه‌هاشان و یا پیکر های بی سرو دستشان همه در آن نور کم نمایان بود ولی بقیه اعضا در تاریکی محو بود. چنان بوی نفرت آوری از بدنهای فاسد شده آنان بر میخواست که مرد خدمتکار بی اختیار دست به بینی برد.
لحظه ای دیگر دستش به پایین افتاد و خیره نگریست. نظرش به هیکل عفریت مانندی افتاد که روی جسدی خم شده بود. این عفریت پیر زالی لاغر، بد قیافه، با موهای خاکستری بود که لباسی به شکل راهبه ها پوشیده بود. مشعلی از چوب کاج در دست گرفته بود و به صورت جسدی که موهای دراز سیاه داشت خیره می‌نگریست.
ترس چنان اورا گرفت که کنجکاوی را از یاد برد و حتی دم بر آوردن را چند لحظه ای فراموش کرد. احساس کرد که موهای سر وتن او سیخ شده است. همانطور که می‌نگریست دید که زن مشعلش را ما بین دو تخته آجر زمین قرار داد و دست خود را روی جسد گذارد. همچون عنتری که شپش بچه اش را بگیرد شروع به کندن موهای جسد کرد. موها با حرکت دست او به آرامی‌کنده می‌شد.
همانطور که موها ور می‌آمد ترس نیز از دل آن مرد بیرون میرفت ولی تنفرش نسبت به آن پیر زال افزوده می‌شد. این احساس نفرت از شخص گذشته و بصورت نفرت از همه پلیدی ها در آمده بود.

در آن لحظه اگر کسی از او می‌پرسید آیا دلش میخواهد که دزد شود و یا از گرسنگی بمیرد، یعنی همان سئوالی را که اندکی پیش از خود کرده بود وی بدون درنگ و تردید شق دوم را انتخاب میکرد. نفرت از بدیها چنان در وی شعله ور شده بود که همچون شاخه کاجی که پیر و زال بهمراه داشت و اینک آن را در میان درزهای آجر گذارده بود بر خود می‌سوخت.
نمی‌فهمید که چرا آن پیر زال موهای جسد را می‌کند و بهمین سبب نمی‌دانست که کار او را باید بد بداند یا خوب. در نظر او کندن موی مرده در راشومون در آن شب طوفانی گناهی نابخشودنی بود. البته این بفکرش هم خطور نمی‌کرد که لحظه ای پیش تصمیم به دزد شدن گرفته بود.

پس از آن نیروی خود را در ساقها جمع کرد و بروی پله بپا خواست و ناگهان شمشیر در دست برابر آن زن بایستاد. پیر زن سر بر داشت و با چشمان وحشت زده از زمین جهید و میلرزید. لحظه کوتاهی مکث کرد و سپس با فریادی به سمت راه پله دوید. « جادو گر کجا می‌ری؟ » مرد فریادی کشید و مانع راه پیرزن که می‌کوشید تا از کنار او بگذرد گردید. وی هنوز راه فرار می‌جست. زن را به عقب راند، بیکدیگر آویختند. در میان اجساد غلطیدند و گلاویز شدند. در لحظه ای زن را در میان دستان خود نگاهداشت. بازوان او لاغر و همه پوست استخوان بود و همچون استخوانی که از مطبخ بدور می‌اندازند بدون گوشت بود. چون پیر زال بپا ایستاد مرد شمشیر کشید وتیغه نقره فام آنرا در برابر بینی زن گرفت. زن ساکت شد و چونانکه گرفتار حمله عصبی شده باشد به لرزه افتاد. دیدگانش چنان گشاد شده بود که به نظر می‌رسید حالا از حدقه بیرون خواهد آمد. نفسش با صدا و و خشن بود. حیات این زن در دست او بود. از این فکر خشم خروشانش آرام شد و رضایتی جایگزین آن گردید بدو نگریست و به آرامی‌پرسید « ببین، من افسری از دستگاه کلانتر نیستم، مردی غریب و راهگذرم. ترا دو نیمه نمیکنم و کاری به کار تو ندارم ولی باید بمن بگوئی که در اینجا چه می‌کردی؟ »

پیرزن دیدگان خود را بیشتر گشود و با چشمان قرمز رنگ و دهان گشاده بصورت مرد با دقت بیشتری خیره شد. لبانش را که بدهان چسبیده بود جنبشی داد. سیب آدم گلویش به حرکت در افتاد و صدائیکه بیشتر به غارغار کلاغان شبیه بود از او بگوش رسید:
«مو می‌کندم، مو می‌کندم تا کلاه گیس ببافم ».

پاسخ وی همه مجهولات را روشن کرد و به جایش یاس قرار داد. ناگهان پیر زال به لرزه افتاد و خود را به پای او آویخت. دیگر عفریت نبود بلکه پیرزن بیچاره ای بود که از سر مردگان مو می‌کند تا با آن کلاه گیس بسازد و آنرا بفروشد و لقمه نانی بدست آورد. تحقیر سراپای مرد را فرا گرفت ترس از قلبش بیرون شد و باز نفرت پیشین بدلش راه یافت. این احساسات را دیگران نیز میبایستی داشته باشند. پیر زال، در حالیکه هنوز موهارا در دست داشت با صدای خشن و کلمات شکسته گفت : « یقینا درست کردن کلاه گیس از موی سر مردگان در نظر شما گناه بزرگی است ولی آنانکه در اینجا هستند شایسته رفتاری بهتر از این نیستند. این زنی که موهای قشنگ و سیاهش را می‌کندم در نزدیکی دروازه گوشت مار خشک شده و یا تازه را بجای گوشت ماهی به نگهبانان میفروخت. اگر از طاعون نمی‌مرد اکنون نیز بفروش آن مشغول بود. سربازان دوست داشتند که از او چیز بخرند و می‌گفتند که غذایش بسیار لذیذ است. آن چه او می‌کرد عیب نداشت زیرا اگر آن کار را نمیکرد از گرسنگی می‌مرد. راه دیگری نداشت. اگر میدانست که من برای تأمین زندگی مجبور خواهم شد تا چنین رفتاری با او بکنم حتما عیبی در آن نمی‌دید.

مرد خدمتکار شمشیرش را غلاف کرد و دست چپش را بروی آن نهاده و بحرفهای زن گوش داد. با دست راست با جوش بزرگ صورتش بازی میکرد. همان طور که به سخنان آن زن گوش میداد نیرو و تهوری در قلب او پدید آمد. این تهور را اندکی پیش هنگامیکه در زیر دروازه نشسته بود نداشت. نیروی عجیبی اورا به جهت مخالف ترسی که پیر زال را فراگرفته بود میراند. دیگر او فکر مردن از گرسنگی و یا دزدی کردن نبود. از گرسنگی مردن مطلقا در ذهنش نبود. بلکه این آخرین چیزی بود که شاید بفکرش خطور میکرد.
با صدائی که از آن تمسخر بگوش می‌رسید گفت « آیا تو این را میدانی ؟ » چون پیر زال از سخن بازایستاد دست راست را از گونه اش برداشت و بروی زن خم شد و گردن او را در دست گرفت و با خشونت گفت:
« پس اگر تو را لخت کنم کار درستی کرده ام. اگر تو را لخت نکنم از گرسنگی می‌میرم »

سپس جامه زن را پاره کرد و بیرون آورد. چون زن برای گرفتن البسه خود به پایش پیچید لگد سختی بدو نواخت و اورا میان اجساد مردگان به گوشه ای انداخت. پس از پنج گام به بالای پلکان رسید. لباسهای زرد رنگی را که از تن پیرزال کنده بود در بغل داشت. در یک چشم بهم زدن پله های بلند را پیموده و در تاریکی شب ناپدید گردید. صدای رعد آسای قدمهای او که از پله ها پایین می‌رفت در برج طنین افکن شده بود و پس از آن سکوتی بر قرار گردید.
اندکی بعد پیرزال از میان اجساد برخاست.ناله کنان وغرغر کنان خود را به بالای پلکان رسانید وبه کمک مشعل کاج که هنور اندک نوری از آن می‌تابید از میان موهای خاکستری که روی صورتش ریخته بود در روشنائی ضعیف مشعل به آخرپله ها نگریست.

در پس آن تاریکی بود که کسی از آن خبر نداشت و کسی آنرا نمی‌شناخت.

موضوع: , ,

راشومون؛ داستان کوتاهی از ریونوسوکه آکوتاگاوا

سه شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۸۸


دیگر عفریت نبود بلکه پیرزن بیچاره ای بود که از سر مردگان مو می‌کند تا با آن کلاه گیس بسازد و آنرا بفروشد و لقمه نانی بدست آورد. تحقیر سراپای مرد را فرا گرفت…


شب سردی بود، مرد خدمتکار در زیر راشومون بانتظار بند آمدن باران ایستاده بود. کس دیگری در زیر این دروازه بزرگ نبود. روی ستون های ضخیم و صیقل خورده ارغوانی آن جا که در بعض جاها پریده و جویده شده بود سوسکهایی دیده می‌شدند. از آن جائیکه راشومون در خیابان سوجاکو بود احتمال داشت که چند نفر دیگر با کلاه اشرافی یا سربند طبقه عادی بانتظار وقفه ای در باران در آنجا ایستاده باشند ولی کسی آنجا نبود.
در چند سال گذشته شهر کیوتو گرفتار مصائب بسیار از قبیل زلزله، گردباد و آتش سوزی شده بود و بالنتیجه دستخوش خرابی گشته بود.

وقایع نگاران قدیم می‌نویسند که اشیا شکسته، تصاویر بودا، قابهای مطلا که برگهای نقره ای آن از بین رفته بود همه در کنار راه ریخته و به عنوان هیزم می‌فروختند. وقتی اوضاع کیوتو بدین قرار بود دیگر چه جای بحث از تعمیر راشومون بود. روباهان و سایر حیوانات وحشی از این خرابی استفاده کرده بودند و در شکاف های این دروازه بزرگ برای خود لانه ساخته بودند. تبهکاران و راهزنان منزل مأوائی در آنجا تهیه دیده بودند.
دیگر عادت شده بود که اجساد بی صاحب را نزدیک این دروازه بیاورند و روی زمین بیاندازند. پس از غروب آفتاب این مکان آنقدر وحشتناک می‌شد که کسی یاری گذشتن از نزدیک آن را نداشت. معلوم نبود که دسته های کلاغ از کجا می‌آید. هنگام روز این پرندگان پر سر و صدا در اطراف در بزرگ دروازه می‌پریدند. و در هنگام غروب که آسمان بعد از فرو رفتن خورشید قرمزرنگ میشد آنها شبیه دانه های کنجدی می‌شدند که بالای دیوارهای دروازه پاشیده شده باشند.

ولی در آن روز حتی یک کلاغ هم دیده نمی‌شد شاید دیر وقت بود. پله های سنگی در همه جا رو بخرابی گذارده بود و از خلال شکافهایشان علف در آمده بود. خدمتکاری که کیمونوی بلند آبی رنگی بر تن داشت روی پله هفتم،بلندترین پله ها، نشسته بود و بی اراده باران را تماشا می‌کرد.
بیشتر متوجه جوش بزرگی بود که روی گونه راستش زده بود و ناراحتش می‌کرد.

گفتیم که خدمتکار منتظر بند آمدن باران بود ولی نقشه ای نداشت و نمی‌دانست پس از پایان باران چه کند؟ معمولا به خانه اربابش می‌رفت ولی آن روز درست پیش از شروع باران وی را از خدمت رانده بودند. ثروت شهر کیوتو به سرعت رو به فنا می‌رفت و اربابش فقط به علت بدی وضع اقتصادی پس از سالها خدمت گذاری مجبور به اخراج او شده بود.
اکنون گرفتار باران شده و گیج مانده بود که به کجا رود. هوا هم بحال افسرده اش توجهی نمی‌کرد. باران خیال بند آمدن نداشت و او متحیر و متفکر بود که معاش فردا را چگونه تامین کند. افکار متشتت او همه از سرنوشت سختی خبر می‌داد. بدون مقصود به صدای قطرات باران که روی خیابان سوجاکو فرو می‌ریخت گوش میداد.
باران که راشومون را احاطه کرده بود اکنون شدید تر شده بود و با صدای ضربه داری فرو می‌ریخت چنان که از دور نیز شنیده می‌شد. مرد خدمتکار وقتی به بالا نگریست ابر سیاه بزرگی را دید که خود را تا نوک سفال های بر آمده سقف کشانده بود.
برای انتخاب وسیله معاش، چه بد و چه خوب، به علت وضع اندوه بارش اختیار زیادی نداشت. اگر می‌خواست کار شریف آبرومندانه ای پیدا کند مسلما می‌بایست در کنار دیوار و یا در یکی از چاله های سوجاکو از گرسنگی بمیرد و عاقبت اورا بهمین دروازه بیاورند و به نزد سگان گرسنه اش بیاندازند. ولی اگر تصمیم بگیرد دزدی کند؟… پس از آنکه مدتی در اینباره اندیشید به این نتیجه رسید که باید دزد شود.
ولی تردید هر دم با شدت بیشتری باو روی میاورد. اگر چه مصمم شده بود و می‌دید که دیگر راهی ندارد ولی هنوز از جمع آوردن نیروی کافی برای تن دادن به دزدی ناتوان بود.
پس از مقداری عطسه کردن آهسته از جای برخاست. سرمای غروب کیوتو وادارش کرده بود تا آرزوی گرمای منقلی را داشته باشد. باد شبانه، در میان ستونهای راشومون زوزه می‌کشید سوسکها که بر روی ستونهای صیقلی ارغوانی رنگ می‌نشستند دیگر رفته بودند.

مرد خدمتکار گردن کشید و به اطراف دروازه نظر انداخت و با شانه کیمونوئی که بر تن داشت زیر جامه نازکش را پوشاند. تصمیم گرفت تا شب را آنجا بگذراند. کاش می‌توانست کنج خلوتی که از باد و باران مصون باشد پیدا کند. راه پله عریضی که به طرف برج روی دروازه میرفت پیدا کرد. هیچ چیز جز اجساد مردگان، آنهم اگر جسدی یافت میشد، ممکن نبود آن جا باشد. سپس با اطمینان شمشیری که بکمر بسته بود و اکنون آنرا از جلد بیرون کشیده بود بر روی کوتاه ترین پله پا نهاد.
چند لحظه بعد در سایه راه پله حرکتی احساس کرد. نفس را حبس کرد و گربه وار در وسط پله ها که بسمت برج می‌رفت زانو زد و در انتظار ماند و مراقب شد. نوری که از بالای برج می‌تابید بطور ملایم روی گونه راست او تابیده بود. این گونه بود که جوش بزرگی رویش قرار داشت که حتی از زیر ریش نیز پیدا بود. انتظار داشت که در این برج جز اجساد مردگان چیز دیگر نباشد. ولی چند گامی ‌که بالاتر رفت دید که آنجا آتشی روشن است و بر فراز آن آتش چیزی حرکت می‌کند. این نور، نوری زرد و لرزان بود که تار عنکبوت های آویخته سقف را به طرز وحشتناکی نمودار می‌ساخت. چه جور آدمی ‌در راشومون آتش می‌افروزد؟…
آنهم در این طوفان ؟… این معما، این عفریت وی را هراسناک کرد.
به آرامی‌ سوسمار خود را به بالای پلکان لغزنده رسانید با دست و پا بر زمین نشست و گردن را تا آخرین حد امکان دراز کرد و بداخل برج نظر انداخت.

همانطور که شایع بود چندین جسد مشاهده کرد که بدون ترتیب در اطراف پراکنده بود و چون روشنائی ضعیف بود قادر به شمارش آنها نشد فقط دید که بعضی از آنها برهنه‌اند و چند تای دیگر کفن دارند، عده‌ای از آنها زن بودند و همه به زمین لم داده بودند. دهانشان گشوده و بازوانشان گسترده بود و هیچ نشانه ای از حیات در آنان دیده نمی‌شد و به عروسکهای گلی شبیه بودند. انسان به شک میافتاد آیا اینان که چنین در سکوت ابدی بسر میبرند زمانی گرمای زندگی در تن داشته اند؟ شانه‌هاشان، سینه‌هاشان و یا پیکر های بی سرو دستشان همه در آن نور کم نمایان بود ولی بقیه اعضا در تاریکی محو بود. چنان بوی نفرت آوری از بدنهای فاسد شده آنان بر میخواست که مرد خدمتکار بی اختیار دست به بینی برد.
لحظه ای دیگر دستش به پایین افتاد و خیره نگریست. نظرش به هیکل عفریت مانندی افتاد که روی جسدی خم شده بود. این عفریت پیر زالی لاغر، بد قیافه، با موهای خاکستری بود که لباسی به شکل راهبه ها پوشیده بود. مشعلی از چوب کاج در دست گرفته بود و به صورت جسدی که موهای دراز سیاه داشت خیره می‌نگریست.
ترس چنان اورا گرفت که کنجکاوی را از یاد برد و حتی دم بر آوردن را چند لحظه ای فراموش کرد. احساس کرد که موهای سر وتن او سیخ شده است. همانطور که می‌نگریست دید که زن مشعلش را ما بین دو تخته آجر زمین قرار داد و دست خود را روی جسد گذارد. همچون عنتری که شپش بچه اش را بگیرد شروع به کندن موهای جسد کرد. موها با حرکت دست او به آرامی‌کنده می‌شد.
همانطور که موها ور می‌آمد ترس نیز از دل آن مرد بیرون میرفت ولی تنفرش نسبت به آن پیر زال افزوده می‌شد. این احساس نفرت از شخص گذشته و بصورت نفرت از همه پلیدی ها در آمده بود.

در آن لحظه اگر کسی از او می‌پرسید آیا دلش میخواهد که دزد شود و یا از گرسنگی بمیرد، یعنی همان سئوالی را که اندکی پیش از خود کرده بود وی بدون درنگ و تردید شق دوم را انتخاب میکرد. نفرت از بدیها چنان در وی شعله ور شده بود که همچون شاخه کاجی که پیر و زال بهمراه داشت و اینک آن را در میان درزهای آجر گذارده بود بر خود می‌سوخت.
نمی‌فهمید که چرا آن پیر زال موهای جسد را می‌کند و بهمین سبب نمی‌دانست که کار او را باید بد بداند یا خوب. در نظر او کندن موی مرده در راشومون در آن شب طوفانی گناهی نابخشودنی بود. البته این بفکرش هم خطور نمی‌کرد که لحظه ای پیش تصمیم به دزد شدن گرفته بود.

پس از آن نیروی خود را در ساقها جمع کرد و بروی پله بپا خواست و ناگهان شمشیر در دست برابر آن زن بایستاد. پیر زن سر بر داشت و با چشمان وحشت زده از زمین جهید و میلرزید. لحظه کوتاهی مکث کرد و سپس با فریادی به سمت راه پله دوید. « جادو گر کجا می‌ری؟ » مرد فریادی کشید و مانع راه پیرزن که می‌کوشید تا از کنار او بگذرد گردید. وی هنوز راه فرار می‌جست. زن را به عقب راند، بیکدیگر آویختند. در میان اجساد غلطیدند و گلاویز شدند. در لحظه ای زن را در میان دستان خود نگاهداشت. بازوان او لاغر و همه پوست استخوان بود و همچون استخوانی که از مطبخ بدور می‌اندازند بدون گوشت بود. چون پیر زال بپا ایستاد مرد شمشیر کشید وتیغه نقره فام آنرا در برابر بینی زن گرفت. زن ساکت شد و چونانکه گرفتار حمله عصبی شده باشد به لرزه افتاد. دیدگانش چنان گشاد شده بود که به نظر می‌رسید حالا از حدقه بیرون خواهد آمد. نفسش با صدا و و خشن بود. حیات این زن در دست او بود. از این فکر خشم خروشانش آرام شد و رضایتی جایگزین آن گردید بدو نگریست و به آرامی‌پرسید « ببین، من افسری از دستگاه کلانتر نیستم، مردی غریب و راهگذرم. ترا دو نیمه نمیکنم و کاری به کار تو ندارم ولی باید بمن بگوئی که در اینجا چه می‌کردی؟ »

پیرزن دیدگان خود را بیشتر گشود و با چشمان قرمز رنگ و دهان گشاده بصورت مرد با دقت بیشتری خیره شد. لبانش را که بدهان چسبیده بود جنبشی داد. سیب آدم گلویش به حرکت در افتاد و صدائیکه بیشتر به غارغار کلاغان شبیه بود از او بگوش رسید:
«مو می‌کندم، مو می‌کندم تا کلاه گیس ببافم ».

پاسخ وی همه مجهولات را روشن کرد و به جایش یاس قرار داد. ناگهان پیر زال به لرزه افتاد و خود را به پای او آویخت. دیگر عفریت نبود بلکه پیرزن بیچاره ای بود که از سر مردگان مو می‌کند تا با آن کلاه گیس بسازد و آنرا بفروشد و لقمه نانی بدست آورد. تحقیر سراپای مرد را فرا گرفت ترس از قلبش بیرون شد و باز نفرت پیشین بدلش راه یافت. این احساسات را دیگران نیز میبایستی داشته باشند. پیر زال، در حالیکه هنوز موهارا در دست داشت با صدای خشن و کلمات شکسته گفت : « یقینا درست کردن کلاه گیس از موی سر مردگان در نظر شما گناه بزرگی است ولی آنانکه در اینجا هستند شایسته رفتاری بهتر از این نیستند. این زنی که موهای قشنگ و سیاهش را می‌کندم در نزدیکی دروازه گوشت مار خشک شده و یا تازه را بجای گوشت ماهی به نگهبانان میفروخت. اگر از طاعون نمی‌مرد اکنون نیز بفروش آن مشغول بود. سربازان دوست داشتند که از او چیز بخرند و می‌گفتند که غذایش بسیار لذیذ است. آن چه او می‌کرد عیب نداشت زیرا اگر آن کار را نمیکرد از گرسنگی می‌مرد. راه دیگری نداشت. اگر میدانست که من برای تأمین زندگی مجبور خواهم شد تا چنین رفتاری با او بکنم حتما عیبی در آن نمی‌دید.

مرد خدمتکار شمشیرش را غلاف کرد و دست چپش را بروی آن نهاده و بحرفهای زن گوش داد. با دست راست با جوش بزرگ صورتش بازی میکرد. همان طور که به سخنان آن زن گوش میداد نیرو و تهوری در قلب او پدید آمد. این تهور را اندکی پیش هنگامیکه در زیر دروازه نشسته بود نداشت. نیروی عجیبی اورا به جهت مخالف ترسی که پیر زال را فراگرفته بود میراند. دیگر او فکر مردن از گرسنگی و یا دزدی کردن نبود. از گرسنگی مردن مطلقا در ذهنش نبود. بلکه این آخرین چیزی بود که شاید بفکرش خطور میکرد.
با صدائی که از آن تمسخر بگوش می‌رسید گفت « آیا تو این را میدانی ؟ » چون پیر زال از سخن بازایستاد دست راست را از گونه اش برداشت و بروی زن خم شد و گردن او را در دست گرفت و با خشونت گفت:
« پس اگر تو را لخت کنم کار درستی کرده ام. اگر تو را لخت نکنم از گرسنگی می‌میرم »

سپس جامه زن را پاره کرد و بیرون آورد. چون زن برای گرفتن البسه خود به پایش پیچید لگد سختی بدو نواخت و اورا میان اجساد مردگان به گوشه ای انداخت. پس از پنج گام به بالای پلکان رسید. لباسهای زرد رنگی را که از تن پیرزال کنده بود در بغل داشت. در یک چشم بهم زدن پله های بلند را پیموده و در تاریکی شب ناپدید گردید. صدای رعد آسای قدمهای او که از پله ها پایین می‌رفت در برج طنین افکن شده بود و پس از آن سکوتی بر قرار گردید.
اندکی بعد پیرزال از میان اجساد برخاست.ناله کنان وغرغر کنان خود را به بالای پلکان رسانید وبه کمک مشعل کاج که هنور اندک نوری از آن می‌تابید از میان موهای خاکستری که روی صورتش ریخته بود در روشنائی ضعیف مشعل به آخرپله ها نگریست.

در پس آن تاریکی بود که کسی از آن خبر نداشت و کسی آنرا نمی‌شناخت.

موضوع: , ,

گرما در سال صفر، داستان کوتاهی از برنده جایزه گلشیری

سه شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۸۸


بی اعتنا بودم. برای این که از دستش ندهم بی اعتنا بودم و سعی می‌کردم اظهار نظری نکنم که او را برنجاند و از من…
داستانی از شهرنوش پارسی پور برنده جایزه گلشیری سال ۱۳۸۲

تابستانی که شانزده سال داشتم مادر عاقبت خسته شد. از صبحش مشغول بودیم و اثاثیه را جمع وجور می‌کردیم و نفتالین توی اتاق‌ها می‌پاشیدیم. مادرم داشت پرده‌های اتاق پذیرایی را باز می‌کرد. بعد نشست روی چهار پایه ای که برای باز کردن پرده‌ها زیر پایش گذاشته بود (اصلا نمی‌ریم. حوصله ندارم.) فکر کردم الان است که گریه کند اما در سکوت فقط صدای نفسش را می‌شنیدم. این بود که نرفتیم و توی گرما ماندیم. بعدش ظهرها جمع می‌شدیم توی اتاقی که کولر داشت. آن وقت من سعی می‌کردم با گرما بسازم و می‌رفتم توی اتاقم و روی تخت لخت می‌خوابیدم. از اتاق میهمانخانه بوی نفتالین دم کرده می‌آمد و من همین طور قطره‌های عرق را می‌شمردم که از لای موهایم روی بالش می‌ریخت و یا از پنجره به گرما نگاه می‌کردم که روی دیوارها ذوب می‌شد و به زمین چسبیده بود. مثل یک لش گندیده. غروب که می‌شد می‌رفتم روی بام. روی کاه گل مرطوب راه می‌رفتم و توی دم هوا نفس می‌کشیدم و همین طوری تک ستاره‌هایی را می‌شمردم که توی زمینه صاف و باز و غم آلود آسمان چشمک می‌زدند و آسمان به رنگ لاجورد بود.

شب‌های شرجی توی رختخواب که بودم صدای آن زن را که توی کازینوی چند صد متر پایین تر می‌خواند می‌شنیدم. شب‌های شرجی مثل این است که هوا موج بر می‌دارد. صداها با زور همه جا شنیده می‌شوند. این طوری بود و سر می‌کردیم. مثل مرغ لندوک توی خودم کز کرده بودم. مادرم می‌گفت: «عینهو جغد شدی. سن تو که بودم روی یک آجر هزار تا چرخ می‌زدم.»
و به سیگارش پک می‌زد. خودش خسته بود. این را می‌فهمیدم. آن وقت گاهی می‌رفت توی اتاق و در را از پشت قفل می‌کرد و روی تخت چندک می‌زد. ما می‌توانستیم از پنجره ببینیمش. بچه‌ها می‌رفتند پشت پنجره و حالش را تفسیر می‌کردند. من می‌رفتم دم در و مردها را نگاه می‌کردم که از بارانداز می‌آمدند و جلوی کنسولگری برای حرف زدن با صالح غرباوی می‌ایستادند. روی پوستشان پولک‌های عرق برق می‌زد و زیر پیرهنهاشان کثیف بود.کثیف کثیف. از نزدیک که رد می‌شدند بوی نا و آفتاب و کشتی می‌دادند. من می‌شمردم: یک ، دو، سه….. هشت و همین طوری تا آخرشب. یا نور ماشین‌ها را می‌پاییدم ودید می‌زدم که چند تا رد می‌شوند. ماشین‌ها کم بودند. مردم هم کم بودند. گرما همه را می‌تاراند. گاهی عصرها با بچه‌های می‌رفتیم کنار رودخانه راه می‌رفتیم. پاشنه‌های کفشمان توی آسفالت فرو می‌رفت و حس می‌کردم رطوبت قصد دارد پوست و گوشتم را بشکافد و روی استخوانهایم شبنم بنشاند. دوست داشتم کتاب بخوانم و می‌خواندم. بعد به شمال فکر می‌کردم و دریا، و فکرم پرک می‌کشید به طرف کوه‌های اطراف تهران و کرج و رودخانه ای که سرشار سرش را به سنگها می‌کوبید. رودخانه این جا که آرام و غلتان می‌رفت هیچ نوع احساس تند و جوانی را در من بیدار نمی‌کرد. هرگز هوس نمی‌کردم توی موج موج آبش شنا کنم. شاید برای این بود که کوسه‌های لعنتی همه جا کمین کرده بودند.

آخر از همه این روزها وقتی دیگر فکری نبود افتادم توی خط مردها. خسته بودم و به نظرم می‌آمد که پیر شده ام. حس می‌کردم دارم تجزیه می‌شوم. می‌رفتم جلوی آینه و لخت می‌شدم. هیکلم را توی آینه نگاه می‌کردم. غرق عرق بود و به زردی می‌زد. شبیه جوشهای روی پیشانی ام شده بود. توی نور لامپ دلم برای خودم می‌سوخت. آن وقت چراغ را خاموش می‌کردم که فقط گرما باشد نه نور. این بود که می‌رفتم دم در و به مردهای بندری به همه مردهای دنیا فکر می‌کردم.
مانده بودیم سر یک دوراهی. دوراهی مادرم و گرما. مادرم می‌گفت: «این طوری بهتر است. آدم سرزندگی خودش نشسته البته گرما هست. ولی خوب زندگیت دور و برته. فرشات اونجان. میز و صندلیت این جا و خونت تو رو احاطه کرده. تازه مگر تا آخر دنیا طول می‌کشه؟» من می‌دانستم که تا آخر مهر طول می‌کشد نه تا آخر دنیا ولی تا آخر مهر سه ماه وقت داشتیم. فال ورق می‌گرفتم و روی مردهایی که یک دفعه توی زندگیم دیده بودم نیت می‌کردم.

بعد که برادرم را توی بارانداز گرفتند وضع عوض شد. برده بودنش کلانتری. می‌گفتند می‌خواسته از یک دوبه جنس بدزدد. پدر رفت و با روانداختن او را آورد خانه. آن وقت کمربندش را کشید که بزندش. برادرم مثل تیر شهاب در می‌رفت و روی پشت بام، توی اتاق صندوقخانه و دست آخر رفت توی کوچه و تا نیمه‌های شب بیرون بود. قال قضیه همین جا کنده شد. آن وقت بعدش ما به هم افتادیم. من و برادرم می‌رفتیم پشت بام. شرجی بود و توی هوای دم کرده نفس می‌کشیدیم. از ستاره‌ها حرف می‌زدیم و توی آبی‌های آسمان پی چیزهایی می‌گشتیم که اصلا وجود نداشتند. قرار می‌گذاشتیم که دو نفری برویم و توی کشتی‌ها جاشو بشویم. بعد برادرم سرش را با تاسف تکان می‌داد: «تو که نمی‌توانی بیایی؟» من می‌گفتم:« نه» باز سرش را تکان می‌داد: «با توخوب می‌شد کنار آمد»

گاهی می‌رفتیم توی اسکله جلوی خانه می‌نشستیم و عرب‌ها را تماشا می‌کردیم که تو نور آتش شامشان را روی دوبه‌ها می‌پختند و مرغ‌های سفید روی آب را دید می‌زدیم وبه بوق کشتی‌ها گوش می‌دادیم. برادرم از شب‌هایی تعریف می‌کرد که می‌رفت پیش آنها و باهاشان شام می‌خورده. قسم می‌خورد که آن شب برای دزدی نرفته بوده، فقط روی کنجکاوی. و من فکر می‌کردم از گرما و تنهایی. اگر می‌توانستم من هم می‌رفتم. آن وقت مدتی ساکت به جذر آب نگاه می‌کردیم و بعد که مد می‌شد ستاره‌ها یکی یکی درمی‌آمدند و گاهی ماه که رطوبت آن را مثل دمل درخت تبریزی به سقف آسمان چسبانده بود. برادرم می‌گفت این دوبه‌ها تا هند میروند. می‌گفت یکی از رفقایش که نه ماه روی آب مانده بوده به بندرعباس که می‌رسند از کشتی فرار می‌کند. آن وقت یکی دو روز بعد پشیمان می‌شود. برادرم با هیجان دستهایش را در هوای مرطوب تکان می‌داد.
« فکرش را بکن از بندرعباس تا این جا یک نفس می‌دود» « دیگر چرا می‌دویده؟ خوب می‌توانسته یک ماشین کرایه کند» نمی‌دانم. این را می‌گفت و با عصبانیت سرش را پایین می‌انداخت. هوس دریا به سرش بود و بیشتر دلش می‌خواست باور کند که رفیقش از بندرعباس تا این جا می‌دویده. من خودم حس می‌کردم. خیلی چیزها را حس می‌کردم. اما ساکت گوش می‌دادم. یک جور همصحبتی بود. توی گرما و توی آن سکوت از دست رفتن شبیه یک فاجعه بود مثل پنجره ای که دور شیشه بکشند. همچی حس می‌کردم و حسم را پیش خودم نگاه می‌داشتم که نفهمد. بی اعتنا بودم. برای این که از دستش ندهم بی اعتنا بودم و سعی می‌کردم اظهار نظری نکنم که او را برنجاند و از من برمد. بعد، کمتر با من می‌آمد و با رفقایش می‌رفت.

برای همین من دیگر نمی‌توانستم بروم روی اسکله و عرب‌ها را تماشا کنم و مرغ‌ها و دوبه‌ها را از نزدیک تجربه کنم. فقط کناره دریا می‌ایستادم و کارگران بارانداز را دید می‌زدم و نور چراغ ماشین‌ها را می‌شمردم و غروب‌ها می‌رفتم روی بام و توی هوا نفس می‌کشیدم و تک ستاره‌ها را می‌شمردم و شب به صدای آن زن گوش می‌کردم که توی آن کازینوی پایین می‌خواند و می‌خواندم.

تابستان بعد مادرم گفت: «می‌رویم دیگر خسته شدم»
داشت چمدانش را می‌بست و این را برای اطمینان گفت و نشست روی چمدانش. ما به او نگاه می‌کردیم و من فکر کردم الان گریه می‌کند ولی فقط صدای نفسش را می‌شنیدم. بعد اضافه کرد: «درسته که آدم توی خانه زندگی خودش هست فرشهایش اونجان و اتاق‌ها دورو برشند. اما البته گرما هم هست. می‌دانید؟»
ما این را می‌دانستیم این بود که رفتیم.

موضوع: ,

دانلود مستند Beer Wars

دوشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۸۸

|دانلود مستند Beer Wars با لینک مستقیم و سرعت بالا از سرور سایت|

دانلود مستند Beer Wars

ژانر: مستند

فال منتشر شده: Beer Wars 2009 DVDRip x264 AVI 353MB

کیفیت: DVDRip – عالی

فرمت: AVI

حجم: ۳۵۳ MB

زمان: ۸۹ دقیقه

امتیاز: ۷٫۳/۱۰

تاریخ انتشار: ۱۶ April 2009

زیرنویس فارسی: یافت نشد

کارگردان: Anat Baron

بازیگران: Anat Baron, Sam Calagione, Rhonda Kallman …

size حجم: ۳۵۳ MB

downloadدانلود فیلم با لینک مستقیم

copyright منبع: www.magicp30.info

گرما در سال صفر، داستان کوتاهی از برنده جایزه گلشیری

یکشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۸۸


بی اعتنا بودم. برای این که از دستش ندهم بی اعتنا بودم و سعی می‌کردم اظهار نظری نکنم که او را برنجاند و از من…
داستانی از شهرنوش پارسی پور برنده جایزه گلشیری سال ۱۳۸۲

تابستانی که شانزده سال داشتم مادر عاقبت خسته شد. از صبحش مشغول بودیم و اثاثیه را جمع وجور می‌کردیم و نفتالین توی اتاق‌ها می‌پاشیدیم. مادرم داشت پرده‌های اتاق پذیرایی را باز می‌کرد. بعد نشست روی چهار پایه ای که برای باز کردن پرده‌ها زیر پایش گذاشته بود (اصلا نمی‌ریم. حوصله ندارم.) فکر کردم الان است که گریه کند اما در سکوت فقط صدای نفسش را می‌شنیدم. این بود که نرفتیم و توی گرما ماندیم. بعدش ظهرها جمع می‌شدیم توی اتاقی که کولر داشت. آن وقت من سعی می‌کردم با گرما بسازم و می‌رفتم توی اتاقم و روی تخت لخت می‌خوابیدم. از اتاق میهمانخانه بوی نفتالین دم کرده می‌آمد و من همین طور قطره‌های عرق را می‌شمردم که از لای موهایم روی بالش می‌ریخت و یا از پنجره به گرما نگاه می‌کردم که روی دیوارها ذوب می‌شد و به زمین چسبیده بود. مثل یک لش گندیده. غروب که می‌شد می‌رفتم روی بام. روی کاه گل مرطوب راه می‌رفتم و توی دم هوا نفس می‌کشیدم و همین طوری تک ستاره‌هایی را می‌شمردم که توی زمینه صاف و باز و غم آلود آسمان چشمک می‌زدند و آسمان به رنگ لاجورد بود.

شب‌های شرجی توی رختخواب که بودم صدای آن زن را که توی کازینوی چند صد متر پایین تر می‌خواند می‌شنیدم. شب‌های شرجی مثل این است که هوا موج بر می‌دارد. صداها با زور همه جا شنیده می‌شوند. این طوری بود و سر می‌کردیم. مثل مرغ لندوک توی خودم کز کرده بودم. مادرم می‌گفت: «عینهو جغد شدی. سن تو که بودم روی یک آجر هزار تا چرخ می‌زدم.»
و به سیگارش پک می‌زد. خودش خسته بود. این را می‌فهمیدم. آن وقت گاهی می‌رفت توی اتاق و در را از پشت قفل می‌کرد و روی تخت چندک می‌زد. ما می‌توانستیم از پنجره ببینیمش. بچه‌ها می‌رفتند پشت پنجره و حالش را تفسیر می‌کردند. من می‌رفتم دم در و مردها را نگاه می‌کردم که از بارانداز می‌آمدند و جلوی کنسولگری برای حرف زدن با صالح غرباوی می‌ایستادند. روی پوستشان پولک‌های عرق برق می‌زد و زیر پیرهنهاشان کثیف بود.کثیف کثیف. از نزدیک که رد می‌شدند بوی نا و آفتاب و کشتی می‌دادند. من می‌شمردم: یک ، دو، سه….. هشت و همین طوری تا آخرشب. یا نور ماشین‌ها را می‌پاییدم ودید می‌زدم که چند تا رد می‌شوند. ماشین‌ها کم بودند. مردم هم کم بودند. گرما همه را می‌تاراند. گاهی عصرها با بچه‌های می‌رفتیم کنار رودخانه راه می‌رفتیم. پاشنه‌های کفشمان توی آسفالت فرو می‌رفت و حس می‌کردم رطوبت قصد دارد پوست و گوشتم را بشکافد و روی استخوانهایم شبنم بنشاند. دوست داشتم کتاب بخوانم و می‌خواندم. بعد به شمال فکر می‌کردم و دریا، و فکرم پرک می‌کشید به طرف کوه‌های اطراف تهران و کرج و رودخانه ای که سرشار سرش را به سنگها می‌کوبید. رودخانه این جا که آرام و غلتان می‌رفت هیچ نوع احساس تند و جوانی را در من بیدار نمی‌کرد. هرگز هوس نمی‌کردم توی موج موج آبش شنا کنم. شاید برای این بود که کوسه‌های لعنتی همه جا کمین کرده بودند.

آخر از همه این روزها وقتی دیگر فکری نبود افتادم توی خط مردها. خسته بودم و به نظرم می‌آمد که پیر شده ام. حس می‌کردم دارم تجزیه می‌شوم. می‌رفتم جلوی آینه و لخت می‌شدم. هیکلم را توی آینه نگاه می‌کردم. غرق عرق بود و به زردی می‌زد. شبیه جوشهای روی پیشانی ام شده بود. توی نور لامپ دلم برای خودم می‌سوخت. آن وقت چراغ را خاموش می‌کردم که فقط گرما باشد نه نور. این بود که می‌رفتم دم در و به مردهای بندری به همه مردهای دنیا فکر می‌کردم.
مانده بودیم سر یک دوراهی. دوراهی مادرم و گرما. مادرم می‌گفت: «این طوری بهتر است. آدم سرزندگی خودش نشسته البته گرما هست. ولی خوب زندگیت دور و برته. فرشات اونجان. میز و صندلیت این جا و خونت تو رو احاطه کرده. تازه مگر تا آخر دنیا طول می‌کشه؟» من می‌دانستم که تا آخر مهر طول می‌کشد نه تا آخر دنیا ولی تا آخر مهر سه ماه وقت داشتیم. فال ورق می‌گرفتم و روی مردهایی که یک دفعه توی زندگیم دیده بودم نیت می‌کردم.

بعد که برادرم را توی بارانداز گرفتند وضع عوض شد. برده بودنش کلانتری. می‌گفتند می‌خواسته از یک دوبه جنس بدزدد. پدر رفت و با روانداختن او را آورد خانه. آن وقت کمربندش را کشید که بزندش. برادرم مثل تیر شهاب در می‌رفت و روی پشت بام، توی اتاق صندوقخانه و دست آخر رفت توی کوچه و تا نیمه‌های شب بیرون بود. قال قضیه همین جا کنده شد. آن وقت بعدش ما به هم افتادیم. من و برادرم می‌رفتیم پشت بام. شرجی بود و توی هوای دم کرده نفس می‌کشیدیم. از ستاره‌ها حرف می‌زدیم و توی آبی‌های آسمان پی چیزهایی می‌گشتیم که اصلا وجود نداشتند. قرار می‌گذاشتیم که دو نفری برویم و توی کشتی‌ها جاشو بشویم. بعد برادرم سرش را با تاسف تکان می‌داد: «تو که نمی‌توانی بیایی؟» من می‌گفتم:« نه» باز سرش را تکان می‌داد: «با توخوب می‌شد کنار آمد»

گاهی می‌رفتیم توی اسکله جلوی خانه می‌نشستیم و عرب‌ها را تماشا می‌کردیم که تو نور آتش شامشان را روی دوبه‌ها می‌پختند و مرغ‌های سفید روی آب را دید می‌زدیم وبه بوق کشتی‌ها گوش می‌دادیم. برادرم از شب‌هایی تعریف می‌کرد که می‌رفت پیش آنها و باهاشان شام می‌خورده. قسم می‌خورد که آن شب برای دزدی نرفته بوده، فقط روی کنجکاوی. و من فکر می‌کردم از گرما و تنهایی. اگر می‌توانستم من هم می‌رفتم. آن وقت مدتی ساکت به جذر آب نگاه می‌کردیم و بعد که مد می‌شد ستاره‌ها یکی یکی درمی‌آمدند و گاهی ماه که رطوبت آن را مثل دمل درخت تبریزی به سقف آسمان چسبانده بود. برادرم می‌گفت این دوبه‌ها تا هند میروند. می‌گفت یکی از رفقایش که نه ماه روی آب مانده بوده به بندرعباس که می‌رسند از کشتی فرار می‌کند. آن وقت یکی دو روز بعد پشیمان می‌شود. برادرم با هیجان دستهایش را در هوای مرطوب تکان می‌داد.
« فکرش را بکن از بندرعباس تا این جا یک نفس می‌دود» « دیگر چرا می‌دویده؟ خوب می‌توانسته یک ماشین کرایه کند» نمی‌دانم. این را می‌گفت و با عصبانیت سرش را پایین می‌انداخت. هوس دریا به سرش بود و بیشتر دلش می‌خواست باور کند که رفیقش از بندرعباس تا این جا می‌دویده. من خودم حس می‌کردم. خیلی چیزها را حس می‌کردم. اما ساکت گوش می‌دادم. یک جور همصحبتی بود. توی گرما و توی آن سکوت از دست رفتن شبیه یک فاجعه بود مثل پنجره ای که دور شیشه بکشند. همچی حس می‌کردم و حسم را پیش خودم نگاه می‌داشتم که نفهمد. بی اعتنا بودم. برای این که از دستش ندهم بی اعتنا بودم و سعی می‌کردم اظهار نظری نکنم که او را برنجاند و از من برمد. بعد، کمتر با من می‌آمد و با رفقایش می‌رفت.

برای همین من دیگر نمی‌توانستم بروم روی اسکله و عرب‌ها را تماشا کنم و مرغ‌ها و دوبه‌ها را از نزدیک تجربه کنم. فقط کناره دریا می‌ایستادم و کارگران بارانداز را دید می‌زدم و نور چراغ ماشین‌ها را می‌شمردم و غروب‌ها می‌رفتم روی بام و توی هوا نفس می‌کشیدم و تک ستاره‌ها را می‌شمردم و شب به صدای آن زن گوش می‌کردم که توی آن کازینوی پایین می‌خواند و می‌خواندم.

تابستان بعد مادرم گفت: «می‌رویم دیگر خسته شدم»
داشت چمدانش را می‌بست و این را برای اطمینان گفت و نشست روی چمدانش. ما به او نگاه می‌کردیم و من فکر کردم الان گریه می‌کند ولی فقط صدای نفسش را می‌شنیدم. بعد اضافه کرد: «درسته که آدم توی خانه زندگی خودش هست فرشهایش اونجان و اتاق‌ها دورو برشند. اما البته گرما هم هست. می‌دانید؟»
ما این را می‌دانستیم این بود که رفتیم.

موضوع: ,