ترفند ارسال پیامک رایگان توسط نیمبوز

چهارشنبه, ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

بیشتر افراد با نرم افزار نیمبوز آشنا هستند این نرم افزار چت امکانات گوناگون دارد یکی از امکان ها ارسال پیامک رایگان است که در سایت موب ۴ یو به صورت رایگان در اختیار شما قرار گرفته است.

  ترفند ارسال پیامک رایگان توسط نیمبوز

تنها پیامک شما برای همراه اول میاد چون gsmش با نیمبوز یکیه
شما می توانید تا ۱۵ حرف(کاراکتر) با نیمبوز برای دوستتون پیامک (اس ام اس) مجانی بفرستید یا
اینکه مثل نرم افزار های تک زن برای دوستتون تک(تکراری) بزنید که مجبور شه گوشیش را خاموش کنه
اینکار مانند: *۱۵۰*شماره#در ایرانسل می باشد
خب برای ارسال پیامک آن هم به تعداد زیاد باید مراحل زیر را انجام بدهید:
۱-با بومباس مود وارد اینترنت شوید
۲-کد زیر را پس از ویرایش در ادرس روبرو وارد کنیدmenu>tools>xml consol>menu> new

برای ویرایش کافیست بجای۹۸*********x+ شماره را وارد کنید ودر محلی که نوشته شده erfan web_cod

متن خود را وارد کنید

لیست ۵۰۰۰ کلمه کلیدی جستجو شده در موتورهای جستجو

سه شنبه, ۲۴ فروردین ۱۳۸۹

مجموعه اس ام اس های زیبا مخصوص روز ۱۳ فروردین

جمعه, ۱۳ فروردین ۱۳۸۹

مجموعه ای از زیباترین اس ام اس ها مخصوص روز ۱۳ بدر …

منبع : www.PersianMob.Net

مجموعه ای از زیباترین اس ام اس ها مخصوص روز سیزده بدر …

منبع : www.PersianMob.Net

دلم واسه سیزده بدر میسوزه ! میدونی چرا !؟

آخه بهش میگن نحس ! بیچاره ها خبر ندارن تو دست سیزده بدر رو از پشت بستی !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

با سلام و عرض تبریک سال نو

باید خدمت شما عرض کنم که بنده امسال قصد ازدواج ندارم !

لطفا سبزه ها را به نییت یکی دیگه گره بزن !!!

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

الهی قربونت برم که انقدر نازی ! مثل سبزه ی عید میمونی

انشالله این سیزده به در بجای سبزه انقدر گره بزننت که دیگه باز نشی

به هر صورت سکه دو رو داره !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

سلام عزیزم علی/مریم جون سیزده کجا میرین؟

اگه میشه بیا با هم بریم.

اخه پارسال با تو خیلی خوش گذشت

تو که میبینی اس ام اس مال تو نیست مرض داری تا اخر میخونیش !؟

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

با آرزوی یافتن همسری مناسب از دختران منتظر

دعوت میشود ضمن خویشتن داری

از گره زدن سبزه ها به شدت خورداری فرمایند !

سازمان حمایت از محیط زیست !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟

قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

با تبریک سال نو خدمت مجردهای گرامی!

دستگاه “سبزه گره زنی” با قابلیت ۹۰ گره در ثانیه

پیش فروش می شود

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

از غظنفر می پرسن ۱۲ فروردین چه روزیه ؟

میگه روزی که میریم برای ۱۳ بدر جا می گیریم !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

تو رو خدا فردا جایی قرار نزار میخوام سیزده رو فقط با تو باشم

آخه بدون تو اصلا صفا نداره

اینم از دروغ سیزده من

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

//////& //////

اینها سبزه ۱۳ بدره! اون وسطی رو برای رسیدن تو به آرزوهات گره زدم !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

پیام عزیز آقا :

تو رو خدا رو ۱۳ بدر به نییت ما هم چندتا گره بزنین

شاید یه زن هم گیر ما اومد !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

آخرین خبر :

آق فتل دعا کرده اونایی که سبزه گره میزنن به مراد دلشون برسن !

متاهل های گرامی از گره زدن سبزه ها جدا خودداری کنند !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

سلام خوبی

ببین امسال دیگه سبزه گره زدن رو بیخیال شو !

با این قیافه ایی که تو داری اگه درخت هم گره بزنی

شوهر گیرت نمیاد !

بیچاره سبزه ها !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

ضمن عرض تبریک سال نو و عرض تسلیت به مناسبت

فرا رسیدن دوباره مراسم گره زنی !

امسال روی مدل ۲ گره کار کن ! ببینیم چی میشه !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

به علت ازدیاد دختران دم بخت

گره زنی سبزه ها تا ۲۰ فروردین ماه تمدید شد !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

سلام خوبی ؟ یه چیزی میخواستم بگم !

پارسال اون همه سبزه گره زدی هیچی نشد !

بیا امسال درخت گره بزن شاید فرجی شد !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

جشنواره بهاری به مناسبت سیزدهم فروردین ماه !

۱ ععد سیم کارت بخر ۱۳تا مجانی ببر !!!

( ستاد جلوگیری از کپک زدگی سیم کارت ها !!!)

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

دمت گرم بابا.خیلی با حالی

اولین گوسفندی هستی که دلت طاقت اورد و سبزه ها رو تا سیزده نخوردی !

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟

قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده

———– PersianMob ——– اس ام اس سیزده بدر ———

یه آرزو بکن: ->///////

حالا یه سبزه گره بزن

ایشالا بهش برسی !!!

پاکسازی کامل کامپیوتر با CCleaner v2.30.1130

پنجشنبه, ۱۲ فروردین ۱۳۸۹

منبع : www.AsanDownload.com


نرم افزاری که پیش رو دارید فایلهای اضافی و بدردنخور را از Internet Explorer, Windows Explorer و بخشهای دیگر کامپیوترتان پاک می کند.این نرم افزار همچنین می تواند بسیاری از دیگر برنامه های نصب شده بر روی سیستم را شناسایی کرده و آثاری را که شما از کارتان بر روی آنها به جا گذاشته اید از بین ببرد، برنامه هایی همانند Opera، Firefox؛ Microsoft Office، Nero، Alcohol 120%، Yahoo toolbar، Google toolbar، Download accelerator، Multimedia Playerهای مختلف و صدها برنامه دیگر CCleaner برخلاف سایر نرم افزارها در حذف اینگونه فایلها و اطلاعات خودسرانه عمل نمی کند، که در نتیجه آن شما چیزی را از دست بدهید که نمی خواستید، بلکه این امکان را به شما می دهد تا دقیقاً مشخص کنید بدنبال حذف کدام دسته از فایلها و اطلاعات هستید. همانطور که گفتم CCleaner خودسر نیست و شما را به دردسر نمی اندازد، تا جاییکه بنده میتوانم بگویم، حتی برای کاربران غیر حرفه ای ۹۹% امن است، با اینحال بهتر است قبل از پاک کردن موارد یافته شده آنها را بررسی کنید تا اطمینانتان به ۱۰۰% برسد. البته کار CCleaner به اینجا ختم نمی شود، برای عیب یابی و رفع عیب Registry ، نیاز چندانی به برنامه های پرحجم ندارید، چرا که این نرم افزار باهوش و آرام می تواند رجیستری ویندوز شما را نیز چک کرده و ایرادهای آنرا رفع کند: در این کار نیز RISK نمی کند تا مثل برخی برنامه ها شما را در مخمصه بیاندازد، در ضمن قبل از شروع به رفع عیب پیشنهاد ایجاد یک BackUp برای هرگونه خرابکاری احتمالی را نیز می دهد، ناگفته نماند باز اختیار عمل دست شماست و میتوانید مشخص کنید چه قسمتهایی از رجیستری عیب یابی گردند.
در قسمت Tools نیز یک Uninstaller تعبیه شده که همان کار Add or Remove Programs ویندوز را انجام میدهد: می توانید به آسانی برنامه های اضافی را از روی سیستم خود پاک کنید. و یک Start-Up برای کنترل برنامه هایی که هنگام بالا آمدن ویندوز اجرا میشوند و رم سیستم را (در بیشتر موارد، بیجهت) اشغال می کنند.

قابلیت های کلیدی نرم افزار CCleaner v2.30.1130:
- پاکسازی کامل هارد دیسک از برنامه های اضافی
- بهینه سازی ویندوز و بالا بردن سرعت آن
- پشتیبانی کامل از زبان شیرین فارسی
- رایگان بودن نرم افزار با قابلتهای بسیار زیاد
- CCleaner همیشه مجانی بوده و نیازی به کرک و سریال و … ندارد
- قابلیت پاک کردن اطلاعات بطور عادی و امنیتی (NSA, DOD) را دارد
- عاری از هرگونهSpyware و Adware هست
- برای کار با آن افراد مبتدی نیز مشکلی نخواهند داشت
- پاکسازی فایلهای موقت , هیستوری آدرس ها, کوکی ها در اینترنت اکسپلورر
- سازگار با نسخه های مختلف ویندوز از جمله ویندوز ویستا و ویندوز محبوب ۷
- و …

اس ام اس سیزده بدر (پیامک سرکاری ۱۳ بدر)

پنجشنبه, ۱۲ فروردین ۱۳۸۹

سیزده به در سیزدهمین روز فروردین ماه و آخرین روز از جشن‌های سال نو است. در تقویم‌های رسمی ایران این روز «روز طبیعت» نامگذاری شده‌است و از تعطیلات رسمی است. برخی بر این باورند در این روز باید برای راندن نحسی از خانه بیرون روند و نحسی را در طبیعت به در کنند. به همین مناسبت مجموعه اس ام اس برای روز ۱۳ جمع آوری شده که در سایت بزرگ نت دانلود در اختیار شما قرار گرفته است.

 

دلم واسه سیزده بدر میسوزه ! میدونی چرا !؟

آخه بهش میگن نحس ! بیچاره ها خبر ندارن تو دست سیزده بدر رو از پشت بستی !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

با سلام و عرض تبریک سال نو

باید خدمت شما عرض کنم که بنده امسال قصد ازدواج ندارم !

لطفا سبزه ها را به نییت یکی دیگه گره بزن !!!

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

الهی قربونت برم که انقدر نازی ! مثل سبزه ی عید میمونی

انشالله این سیزده به در بجای سبزه انقدر گره بزننت که دیگه باز نشی

به هر صورت سکه دو رو داره !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

سلام عزیزم علی/مریم جون سیزده کجا میرین؟

اگه میشه بیا با هم بریم.

اخه پارسال با تو خیلی خوش گذشت

تو که میبینی اس ام اس مال تو نیست مرض داری تا اخر میخونیش !؟

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

با آرزوی یافتن همسری مناسب از دختران منتظر

دعوت میشود ضمن خویشتن داری

از گره زدن سبزه ها به شدت خورداری فرمایند !

سازمان حمایت از محیط زیست !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟

قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

با تبریک سال نو خدمت مجردهای گرامی!

دستگاه “سبزه گره زنی” با قابلیت ۹۰ گره در ثانیه

پیش فروش می شود

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

از غظنفر می پرسن ۱۲ فروردین چه روزیه ؟

میگه روزی که میریم برای ۱۳ بدر جا می گیریم !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

تو رو خدا فردا جایی قرار نزار میخوام سیزده رو فقط با تو باشم

آخه بدون تو اصلا صفا نداره

اینم از دروغ سیزده من

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

//////& //////

اینها سبزه ۱۳ بدره! اون وسطی رو برای رسیدن تو به آرزوهات گره زدم !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

پیام عزیز آقا :

تو رو خدا رو ۱۳ بدر به نییت ما هم چندتا گره بزنین

شاید یه زن هم گیر ما اومد !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

آخرین خبر :

آق فتل دعا کرده اونایی که سبزه گره میزنن به مراد دلشون برسن !

متاهل های گرامی از گره زدن سبزه ها جدا خودداری کنند !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

سلام خوبی

ببین امسال دیگه سبزه گره زدن رو بیخیال شو !

با این قیافه ایی که تو داری اگه درخت هم گره بزنی

شوهر گیرت نمیاد !

بیچاره سبزه ها !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

ضمن عرض تبریک سال نو و عرض تسلیت به مناسبت

فرا رسیدن دوباره مراسم گره زنی !

امسال روی مدل ۲ گره کار کن ! ببینیم چی میشه !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

به علت ازدیاد دختران دم بخت

گره زنی سبزه ها تا ۲۰ فروردین ماه تمدید شد !
————- اس ام اس سیزده بدر ————-

سلام خوبی ؟ یه چیزی میخواستم بگم !

پارسال اون همه سبزه گره زدی هیچی نشد !

بیا امسال درخت گره بزن شاید فرجی شد !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

جشنواره بهاری به مناسبت سیزدهم فروردین ماه !

۱ ععد سیم کارت بخر ۱۳تا مجانی ببر !!!

( ستاد جلوگیری از کپک زدگی سیم کارت ها !!!)

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

دمت گرم بابا.خیلی با حالی

اولین گوسفندی هستی که دلت طاقت اورد و سبزه ها رو تا سیزده نخوردی !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟

قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

یه آرزو بکن: –>///////

حالا یه سبزه گره بزن

ایشالا بهش برسی !!!
————- اس ام اس سیزده بدر ————-

اس ام اس مخصوص سیزده بدر ۸۹

پنجشنبه, ۱۲ فروردین ۱۳۸۹

پیام عزیز آقا :

تو رو خدا رو ۱۳ بدر به نییت ما هم چندتا گره بزنین

شاید یه زن هم گیر ما اومد !

اس ام اس سیزده بدر ، پیامک سیزده بدر ، sms13bedar

آخرین خبر :

آق فتل دعا کرده اونایی که سبزه گره میزنن به مراد دلشون برسن !

متاهل های گرامی از گره زدن سبزه ها جدا خودداری کنند !

اس ام اس سیزده بدر ، پیامک سیزده بدر ، sms13bedar

سلام خوبی

ببین امسال دیگه سبزه گره زدن رو بیخیال شو !

با این قیافه ایی که تو داری اگه درخت هم گره بزنی

شوهر گیرت نمیاد !

بیچاره سبزه ها !

اس ام اس سیزده بدر ، پیامک سیزده بدر ، sms13bedar

ضمن عرض تبریک سال نو و عرض تسلیت به مناسبت

فرا رسیدن دوباره مراسم گره زنی !

امسال روی مدل ۲ گره کار کن ! ببینیم چی میشه !

اس ام اس سیزده بدر ، پیامک سیزده بدر ، sms13bedar

به علت ازدیاد دختران دم بخت

گره زنی سبزه ها تا ۲۰ فروردین ماه تمدید شد !
اس ام اس سیزده بدر ، پیامک سیزده بدر ، sms13bedar

سلام خوبی ؟ یه چیزی میخواستم بگم !

پارسال اون همه سبزه گره زدی هیچی نشد !

بیا امسال درخت گره بزن شاید فرجی شد !

اس ام اس سیزده بدر ، پیامک سیزده بدر ، sms13bedar

جشنواره بهاری به مناسبت سیزدهم فروردین ماه !

۱ عدد سیم کارت بخر ۱۳تا مجانی ببر !!!

( ستاد جلوگیری از کپک زدگی سیم کارت ها !!!)

اس ام اس سیزده بدر ، پیامک سیزده بدر ، sms13bedar

دمت گرم بابا.خیلی با حالی

اولین گوسفندی هستی که دلت طاقت اورد و سبزه ها رو تا سیزده نخوردی !

اس ام اس سیزده بدر ، پیامک سیزده بدر ، sms13bedar

اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟

قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده

اس ام اس سیزده بدر ، پیامک سیزده بدر ، sms13bedar

یه آرزو بکن:  –>///////

حالا یه سبزه گره بزن

ایشالا بهش برسی !!!


 


 کیمیا دانلود 


 

اس ام اس سیزده بدر

سه شنبه, ۱۰ فروردین ۱۳۸۹

سیزده به در سیزدهمین روز فروردین ماه و آخرین روز از جشن‌های سال نو است. در تقویم‌های رسمی ایران این روز «روز طبیعت» نامگذاری شده‌است و از تعطیلات رسمی است. برخی بر این باورند در این روز باید برای راندن نحسی از خانه بیرون روند و نحسی را در طبیعت به در کنند. به همین مناسبت مجموعه اس ام اس برای روز ۱۳ جمع آوری شده که در سایت بزرگ فارسی موبایل در اختیار شما قرار گرفته است.

اس ام اس سیزده بدر

دلم واسه سیزده بدر میسوزه ! میدونی چرا !؟

آخه بهش میگن نحس ! بیچاره ها خبر ندارن تو دست سیزده بدر رو از پشت بستی !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

با سلام و عرض تبریک سال نو

باید خدمت شما عرض کنم که بنده امسال قصد ازدواج ندارم !

لطفا سبزه ها را به نییت یکی دیگه گره بزن !!!

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

الهی قربونت برم که انقدر نازی ! مثل سبزه ی عید میمونی

انشالله این سیزده به در بجای سبزه انقدر گره بزننت که دیگه باز نشی

به هر صورت سکه دو رو داره !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

سلام عزیزم علی/مریم جون سیزده کجا میرین؟

اگه میشه بیا با هم بریم.

اخه پارسال با تو خیلی خوش گذشت

تو که میبینی اس ام اس مال تو نیست مرض داری تا اخر میخونیش !؟

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

با آرزوی یافتن همسری مناسب از دختران منتظر

دعوت میشود ضمن خویشتن داری

از گره زدن سبزه ها به شدت خورداری فرمایند !

سازمان حمایت از محیط زیست !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟

قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

با تبریک سال نو خدمت مجردهای گرامی!

دستگاه “سبزه گره زنی” با قابلیت ۹۰ گره در ثانیه

پیش فروش می شود

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

از غظنفر می پرسن ۱۲ فروردین چه روزیه ؟

میگه روزی که میریم برای ۱۳ بدر جا می گیریم !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

تو رو خدا فردا جایی قرار نزار میخوام سیزده رو فقط با تو باشم

آخه بدون تو اصلا صفا نداره

اینم از دروغ سیزده من

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

//////& //////

اینها سبزه ۱۳ بدره! اون وسطی رو برای رسیدن تو به آرزوهات گره زدم !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

پیام عزیز آقا :

تو رو خدا رو ۱۳ بدر به نییت ما هم چندتا گره بزنین

شاید یه زن هم گیر ما اومد !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

آخرین خبر :

آق فتل دعا کرده اونایی که سبزه گره میزنن به مراد دلشون برسن !

متاهل های گرامی از گره زدن سبزه ها جدا خودداری کنند !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

سلام خوبی

ببین امسال دیگه سبزه گره زدن رو بیخیال شو !

با این قیافه ایی که تو داری اگه درخت هم گره بزنی

شوهر گیرت نمیاد !

بیچاره سبزه ها !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

ضمن عرض تبریک سال نو و عرض تسلیت به مناسبت

فرا رسیدن دوباره مراسم گره زنی !

امسال روی مدل ۲ گره کار کن ! ببینیم چی میشه !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

به علت ازدیاد دختران دم بخت

گره زنی سبزه ها تا ۲۰ فروردین ماه تمدید شد !
————- اس ام اس سیزده بدر ————-

سلام خوبی ؟ یه چیزی میخواستم بگم !

پارسال اون همه سبزه گره زدی هیچی نشد !

بیا امسال درخت گره بزن شاید فرجی شد !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

جشنواره بهاری به مناسبت سیزدهم فروردین ماه !

۱ ععد سیم کارت بخر ۱۳تا مجانی ببر !!!

( ستاد جلوگیری از کپک زدگی سیم کارت ها !!!)

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

دمت گرم بابا.خیلی با حالی

اولین گوسفندی هستی که دلت طاقت اورد و سبزه ها رو تا سیزده نخوردی !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟

قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

یه آرزو بکن: –>///////

حالا یه سبزه گره بزن

ایشالا بهش برسی !!!
————- اس ام اس سیزده بدر ————-

اس ام اس سیزده بدر

سه شنبه, ۱۰ فروردین ۱۳۸۹

سیزده به در سیزدهمین روز فروردین ماه و آخرین روز از جشن‌های سال نو است. در تقویم‌های رسمی ایران این روز «روز طبیعت» نامگذاری شده‌است و از تعطیلات رسمی است. برخی بر این باورند در این روز باید برای راندن نحسی از خانه بیرون روند و نحسی را در طبیعت به در کنند. به همین مناسبت مجموعه اس ام اس برای روز ۱۳ جمع آوری شده که در سایت بزرگ ان موبایل در اختیار شما قرار گرفته است.

دلم واسه سیزده بدر میسوزه ! میدونی چرا !؟

آخه بهش میگن نحس ! بیچاره ها خبر ندارن تو دست سیزده بدر رو از پشت بستی !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

با سلام و عرض تبریک سال نو

باید خدمت شما عرض کنم که بنده امسال قصد ازدواج ندارم !

لطفا سبزه ها را به نییت یکی دیگه گره بزن !!!

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

الهی قربونت برم که انقدر نازی ! مثل سبزه ی عید میمونی

انشالله این سیزده به در بجای سبزه انقدر گره بزننت که دیگه باز نشی

به هر صورت سکه دو رو داره !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

سلام عزیزم علی/مریم جون سیزده کجا میرین؟

اگه میشه بیا با هم بریم.

اخه پارسال با تو خیلی خوش گذشت

تو که میبینی اس ام اس مال تو نیست مرض داری تا اخر میخونیش !؟

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

با آرزوی یافتن همسری مناسب از دختران منتظر

دعوت میشود ضمن خویشتن داری

از گره زدن سبزه ها به شدت خورداری فرمایند !

سازمان حمایت از محیط زیست !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟

قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

با تبریک سال نو خدمت مجردهای گرامی!

دستگاه “سبزه گره زنی” با قابلیت ۹۰ گره در ثانیه

پیش فروش می شود

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

از غظنفر می پرسن ۱۲ فروردین چه روزیه ؟

میگه روزی که میریم برای ۱۳ بدر جا می گیریم !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

تو رو خدا فردا جایی قرار نزار میخوام سیزده رو فقط با تو باشم

آخه بدون تو اصلا صفا نداره

اینم از دروغ سیزده من

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

//////& //////

اینها سبزه ۱۳ بدره! اون وسطی رو برای رسیدن تو به آرزوهات گره زدم !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

پیام عزیز آقا :

تو رو خدا رو ۱۳ بدر به نییت ما هم چندتا گره بزنین

شاید یه زن هم گیر ما اومد !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

آخرین خبر :

آق فتل دعا کرده اونایی که سبزه گره میزنن به مراد دلشون برسن !

متاهل های گرامی از گره زدن سبزه ها جدا خودداری کنند !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

سلام خوبی

ببین امسال دیگه سبزه گره زدن رو بیخیال شو !

با این قیافه ایی که تو داری اگه درخت هم گره بزنی

شوهر گیرت نمیاد !

بیچاره سبزه ها !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

ضمن عرض تبریک سال نو و عرض تسلیت به مناسبت

فرا رسیدن دوباره مراسم گره زنی !

امسال روی مدل ۲ گره کار کن ! ببینیم چی میشه !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

به علت ازدیاد دختران دم بخت

گره زنی سبزه ها تا ۲۰ فروردین ماه تمدید شد !
————- اس ام اس سیزده بدر ————-

سلام خوبی ؟ یه چیزی میخواستم بگم !

پارسال اون همه سبزه گره زدی هیچی نشد !

بیا امسال درخت گره بزن شاید فرجی شد !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

جشنواره بهاری به مناسبت سیزدهم فروردین ماه !

۱ ععد سیم کارت بخر ۱۳تا مجانی ببر !!!

( ستاد جلوگیری از کپک زدگی سیم کارت ها !!!)

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

دمت گرم بابا.خیلی با حالی

اولین گوسفندی هستی که دلت طاقت اورد و سبزه ها رو تا سیزده نخوردی !

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟

قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده

————- اس ام اس سیزده بدر ————-

یه آرزو بکن: –>///////

حالا یه سبزه گره بزن

ایشالا بهش برسی !!!
————- اس ام اس سیزده بدر ————-

اس ام اس سیزده بدر

دوشنبه, ۹ فروردین ۱۳۸۹

چند تا اس ام اس  با حال مخصوص سیزده بدر

http://www.downland.ir/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/d4318_%DA%AF%D8%B1%D9%87%20%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%20%D8%A8%D8%AF%D8%B1.jpg

اس ام اس ها در ادامه مطلب

دلم واسه سیزده بدر میسوزه….

میدونی چرا؟؟؟

همه بهش میگن نحس

بیچاره ها خبر ندارن که تو دست ۱۳ بدر رو از پشت بستی !٬

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

جون هرکی میپرستی پاشو بریم بیرون خواهش میکنم

آخه پارسال خونه نشستی چه خیری دیدی؟

پارسال نحسی سیزده گرفتت گوسفند شدی… امسال گوساله نشی شانس آوردیم!

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

میخواستم بهت بگم مثل سبزه عید شدی

دیدم حرف بیراهیه !

آخه این ۱۳ روز اینقدر خوردی که یه گاو کامل شدی

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

جشنواره بهاری به مناسبت سیزدهم فروردین ماه !

۱ ععد سیم کارت بخر ۱۳تا مجانی ببر !!!

( ستاد جلوگیری از کپک زدگی سیم کارت ها !!!)

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

الهی قربونت برم که مثل سبزه عید میمونی !

ایشالا تو سیزده بدر اینقدر گره بزننت که دیگه باز نشی !!

دمت گرم بابا.خیلی با حالی

.

.

.

.

اولین گوسفندی هستی که دلت طاقت اورد و سبزه ها رو تا سیزده نخوردی

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام مهسا جون سیزده کجا میرین؟اگه میشه بیا با هم بریم.

اخه پارسال با تو خیلی خوش گذشت

.

.

تو که میبینی اس ام اس مال تو نیست مرض داری تا اخر میخونیش؟؟

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اس ام اس سیزده اس ام اس مخصوص سیزده

پیام تبریک غضنفر قابل استفاده برای عید نوروز و سیزده بدر و میلاد پیامبر و..: حلول ماه مبارک نوروز بر تمام فجر آفرینان عرصه ی ایثار و پیروان آن حضرت صلوات!!!

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

با آرزوی یافتن همسری مناسب از دختران ترشیده دعوت میشود ضمن خویشتن داری از گره زدن سبزه ها به شدت خورداری فرمایند.

.

.

.

سازمان حمایت از محیط زیست

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

اگه قرار باشه دروغ سیزده رو در مورد من بگی چی میگی؟

.

.

.

قبل از اینکه برای یکی دیگه بفرستی جواب منو بده

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

اس ام اس داغ اس ام اس جدید اس ام اس سرکاری


//////& //////…

اینها سبزه ۱۳ بدره! اون وسطی رو برای رسیدن تو به آرزوهات گره زدم…

اس ام اس سیزده اس ام اس مخصوص سیزده

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

اس ام اس داغ اس ام اس جدید اس ام اس سرکاری

با تبریک سال نو خدمت مجردهای گرامی! دستگاه “سبزه گره زنی” با قابلیت ۹۰ گره در ثانیه، پیش فروش می شود!

اس ام اس سیزده اس ام اس مخصوص سیزده

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

اس ام اس داغ اس ام اس جدید اس ام اس سرکاری

از بنده خدا می پرسن ۱۲ فروردین چه روزیه ؟ میگه روزی که میریم برای ۱۳ بدر جا می گیریم …

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

تو رو خدا فردا جایی قرار نداز میخوام سیزده رو فقط با تو باشم

آخه با بدون تو اصلا صفا نداره

.

.

.

.

اینم از دروغ سیزده من

اس ام اس سیزده اس ام اس مخصوص سیزده

//|| //|| //|| //|| //|| //|| //||

الهی قربونت برم که انقدر نازی ! مثل سبزه ی عید میمونی

انشالله این سیزده به در بجای سبزه انقدر گره بزننت که دیگه باز نشی

به هر صورت سکه دو رو داره !

در "خواب وبیداری" با صمد بهرنگی«۲»

دوشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۸۸


پدرم گفت: خواب نیستی چرا دیگر داد می زنی؟ بیا بالا پهلوی خودم.پدرم گفت: پسر تو چه ات است؟ هر صبح که از خواب بلند می شوی حرف شتر را می زنی….
….به خودم گفتم: چی شده؟ من کجام؟
جاروی سپور درست از جلو صورتم رد شد و گرد و خاک پیاده رو را به صورتم زد.
به خودم گفتم: چی شده؟ من کجام؟ نکند خواب می بینم؟
اما خواب نبودم. چرخ دستی پدرم را دیدم بعد هم سر و صدای تاکسی ها را شنیدم بعد هم در تاریک روشن صبح چشمم به ساختمانهای اطراف چهار راه افتاد. پس خواب نبودم. سپور حالا از جلوی من رد شده بود اما همچنان گرد و غبار راه می انداخت و پیاده رو را خط خطی می کرد و جلو می رفت.
به خودم گفتم: پس همه ی آن ها را خواب دیدم؟ نه!.. آری دیگر خواب دیدم. نه!.. نه!.. نه..
سپور برگشت و من را نگاه کرد. پدرم از روی چرخ خم شد و گفت: لطیف، خوابی؟
من گفتم: نه!.. نه!..
پدرم گفت: خواب نیستی چرا دیگر داد می زنی؟ بیا بالا پهلوی خودم.
رفتم بالا. پدرم بازویش را زیر سرم گذاشت اما من خوابم نمی برد. دلم مالش می رفت. شکمم درست به تخته ی پشتم چسبیده بود. پدرم دید که خوابم نمی برد گفت: شب دیر کردی. من هم خسته بودم زود خوابیدم.
گفتم: دو تا سواری تصادف کرده بودند وایستادم تماشا کنم دیر کردم.
بعد گفتم: پدر. شتر می تواند حرف بزند و بپرد…
پدرم گفت: نه که نمی تواند.
من گفتم: آری. شتر که پر ندارد…
پدرم گفت: پسر تو چه ات است؟ هر صبح که از خواب بلند می شوی حرف شتر را می زنی.
من که فکر چیز دیگری را می کردم گفتم: پولدار بودن هم چیز خوبی است، پدر. مگر نه؟ آدم می تواند هر چه دلش خواست بخورد، هر چه دلش خواست داشته باشد. مگر نه، پدر؟
پدرم گفت: ناشکری نکن پسر. خدا خودش خوب می داند که کی را پولدار کند، کی را بی پول.
پدرم همیشه همین حرف را می زد.
هوا که روشن شد پدرم چستک هایش را از زیر سرش برداشت به پایش کرد. بعد، از چرخ دستی پایین آمدیم. پدرم گفت: دیروز نتوانستم سیب زمینی ها را آب کنم. نصف بیشترش روی دستم مانده.
من گفتم: می خواستی جنس دیگری بیاوری.
پدرم حرفی نزد. قفل چرخ را باز کرد و دو تا کیسه ی پر درآورد خالی کرد روی چرخ دستی. من هم ترازو و کیلوها را درآوردم چیدم. بعد، راه افتادیم.
پدرم گفت: می رویم آش بخوریم.
هر وقت صبح پدرم می گفت «می رویم آش بخوریم» من می فهمیدم که شب شام نخورده است.
سپور پیاده رو را تا ته خیابان خط خطی کرده بود. ما می رفتیم به طرف پارک شهر. پیرمرد آش فروش مثل همیشه لب جو، پشت به وسط خیابان، نشسته بود و دیگ آش جلوش، روی اجاق فتیله یی، قل قل می کرد. سه تا مشتری زن و مرد دوره نشسته بودند و از کاسه های آلومینیومی آششان را می خوردند. زن بلیت فروش بود. مثل زیور بلیت فروش چادر به سر داشت. چمباتمه زده بود و دسته بلیت ها را گذاشته بود وسط شکم و زانوهایش و چادر چرکش را کشیده بود روی زانوهایش.
پدرم با پیرمرد احوال پرسی کرد و نشستیم. دو تا آش کوچک با نصفی نان خوردیم و پا شدیم. پدرم دو قران پول به من داد و گفت: من می روم دوره بگردم. ظهر می آیی همینجا ناهار را با هم می خوریم.
***
اول کسی که دیدم پسر زیور بلیت فروش بود. جلو مردی را گرفته و مرتب می گفت: آقا یک دانه بلیت بخر. انشاالله برنده می شوی. آقا ترا خدا بخر.
مرد زورکی از دست پسر زیور خلاص شد و در رفت. پسر زیور چند تا فحش زیر لبی داد و می خواست راه بیفتد که من صدایش زدم و گفتم: نتوانستی که قالب کنی!
پسر زیور گفت: اوقاتش تلخ بود، انگار با زنش دعواش شده بود.
دو تایی راه افتادیم. پسر زیور دسته ی ده بیست تایی بلیت هایش را جلو مردم می گرفت و مرتب می گفت: آقا بلیت؟.. خانم بلیت؟..
پسر زیور برای هر بلیتی که می فروخت یک قران از مادرش می گرفت. خرجی خودش را که در می آورد دیگر بلیت نمی فروخت، می رفت دنبال بازی و گردش و دعوا و سینما. پولدارتر از همه ی ما بود. ظهرها عادتش بود که توی جوی آبی، زیر پلی، دراز بکشد و یکی دو ساعتی بخوابد. صبح آفتاب نزده بیدار می شد و از مادرش ده بیست تایی بلیت می گرفت و راه می افتاد که مشتری های صبح را از دست ندهد تا کارش را ظهر نشده تمام کند. دلش نمی آمد بعد از ظهرش را هم با بلیت فروشی حرام کند.
تا خیابان نادری پسر زیور سه تا بلیت فروخت. آنجا که رسیدیم گفت: من دیگر باید همینجاها بمانم.
مغازه ها تک وتوک باز بودند. مغازه ی اسباب بازی فروشی بسته بود. شترم هنوز کنار پیاده رو نیامده بود. دلم نیامد در را بزنم که نکند خواب صبحش را حرام کرده باشم. گذاشتم رفتم بالاتر و بالاتر. خیابان ها پر شاگرد مدرسه یی ها بود. توی هر ماشین سواری یکی دو بچه مدرسه یی کنار پدر و مادرهایشان نشسته بودند و به مدرسه می رفتند.
در این وقت روز فقط می توانستم احمد حسین را پیدا کنم تا از دست تنهایی خلاص بشوم. باز از چند خیابان گذشتم تا رسیدم به خیابان هایی که ذره یی دود و بوی کثافت درشان نبود. بچه ها و بزرگترها همه شان لباس های تر و تمیز داشتند. صورت ها همه شان برق برق می زدند. دخترها و زن ها مثل گل های رنگارنگ می درخشیدند. مغازه ها و خانه ها زیر آفتاب مثل آینه به نظر می آمدند. من هر وقت از این محله ها می گذشتم خیال می کردم توی سینما نشسته ام فیلم تماشا می کنم. هیچوقت نمی توانستم بفهمم که توی خانه های به این بلندی و تمیزی چه جوری غذا می خورند، چه جوری می خوابند، چه جوری حرف می زنند، چه جوری لباس می پوشند. تو می توانی پیش خود بفهمی که توی شکم مادرت چه جوری زندگی می کردی؟ مثلا می توانی جلو چشم هات خودت را توی شکم مادرت ببینی که چه جوری غذا می خوردی؟ نه که نمی توانی. من هم مثل تو بودم. اصلا نمی توانستم فکرش را بکنم.
جلو مغازه یی سه تا بچه کیف به دست ایستاده بودند چیزهای پشت شیشه را تماشا می کردند. من هم ایستادم پشت سرشان. عطر خوشایندی از موهای شانه زده شان می آمد. بی اختیار پشت گردن یکیشان را بو کردم. بچه ها به عقب نگاه کردند و من را برانداز کردند و با اخم و نفرت ازم فاصله گرفتند و رفتند. از دور شنیدم که یکیشان می گفت: چه بوی بدی ازش می آمد!
فقط فرصت کردم که عکس خودم را توی شیشه ی مغازه ببینم. موهای سرم چنان بلند و پریشان بودند که گوش هایم را زیرگرفته بودند. انگار کلاه پر مویی به سرم گذاشته ام. پیراهن کرباسی ام رنگ چرک و تیره یی گرفته بود و از یقه ی دریده اش بدن سوخته ام دیده می شد. پاهام برهنه و چرک و پاشنه هام ترک خورده بودند. دلم می خواست مغز هر سه اعیان زاده را داغون کنم.
آیا تقصیر آن ها بود که من زندگی این جوری داشتم؟
مردی از توی مغازه بیرون آمد و با اشاره ی دست، من را راند و گفت: برو بچه. صبح اول صبح هنوز دشت نکرده ایم چیزی به تو بدهیم.
من جنب نخوردم و چیزی هم نگفتم. مرد باز من را با اشاره ی دست راند و گفت: د گم شو برو. عجب رویی دارد!
من جنب نخوردم و گفتم: من گدا نیستم.
مرد گفت: ببخشید آقا پسر، پس چکاره اید؟
من گفتم: کاره یی نیستم. دارم تماشا می کنم.
و راه افتادم. مرد داخل مغازه شد. تکه کاشی سفیدی ته آب جو برق می زد. دیگر معطل نکردم. تکه کاشی را برداشتم و با تمام قوت بازویم پراندم به طرف شیشه ی بزرگ مغازه. شیشه صدایی کرد و خرد شد. صدای شیشه انگار بار سنگینی را از روی دلم برداشت و آنوقت دو پا داشتم دو پای دیگر هم قرض کردم و حالا در نرو کی در برو! نمی دانم از چند خیابان رد شده بودم که به احمد حسین برخوردم و فهمیدم که دیگر از مغازه خیلی دور شده ام.
احمد حسین مثل همیشه جلو دبستان دخترانه این بر آن بر می رفت و از ماشین های سواری که دختر بچه ها را پیاده می کردند، گدایی می کرد. هر صبح زود کار احمد حسین همین بود. من عاقبت هم نفهمیدم که احمد حسین پیش چه کسی زندگی می کند اما قاسم می گفت که احمد حسین فقط یک مادر بزرگ دارد که او هم گداست. احمد حسین خودش چیزی نمی گفت.
وقتی زنگ مدرسه زده شد و بچه ها به کلاس رفتند ما راه افتادیم. احمد حسین گفت: امروز دخل خوبی نکردم. همه می گویند پول خرد نداریم.
من گفتم: کجا می خواهیم برویم؟
احمد حسین گفت: همین جوری راه می رویم دیگر.
من گفتم: همین جوری نمی شود. برویم قاسم را پیدا کنیم یکی یک لیوان دوغ بزنیم.
قاسم ته خیابان سی متری دوغ لیوانی یک قران می فروخت و ما هر وقت به دیدن او می رفتیم نفری یک لیوان دوغ مجانی می زدیم. پدر قاسم در خیابان حاج عبدالمحمود لباس کهنه خرید و فروش می کرد. پیراهن یکی پانزده هزار، زیر شلواری دو تا بیست و پنج هزار، کت و شلوار هفت هشت تومن. خیابان حاج عبدالمحمود با یک پیچ به محل کار قاسم می خورد. در و دیوار و زمین خیابان پر از چیزهای کهنه و قراضه بود که صاحبانشان بالا سرشان ایستاده بودند و مشتری صدا می زدند. پدر قاسم دکان بسیار کوچکی داشت که شب ها هم با قاسم و زن خود سه نفری در همانجا می خوابیدند. خانه ی دیگری نداشتند. مادر قاسم صبح تا شام لباس های پاره و چرکی را که پدر قاسم از این و آن می خرید، توی دکان یا توی جوی خیابان سی متری می شست و بعد وصله می کرد. خیابان حاج عبدالمحمود خاکی بود و جوی آب نداشت و هیچ ماشینی از آنجا نمی گذشت.
من و احمد حسین پس از یکی دو ساعت پیاده روی رسیدیم به محل کار قاسم. قاسم در آنجا نبود. رفتیم به خیابان حاج عبدالمحمود. پدر قاسم گفت که قاسم مادرش را به مریضخانه برده. مادر قاسم همیشه یا پا درد داشت یا درد معده.
***
نزدیک های ظهر من و احمد حسین و پسر زیور در خیابان نادری، لب جو، کنار شتر نشسته بودیم و تخمه می شکستیم و درباره ی قیمت شتر حرف می زدیم. عاقبت قرار گذاشتیم که برویم توی مغازه و از فروشنده بپرسیم. فروشنده به خیال این که ما گداییم، از در وارد نشده گفت: بروید بیرون. پول خرد نداریم.
من گفتم: پول نمی خواستیم آقا. شتر را چند می دهید؟
و با دست به بیرون اشاره کردم. صاحب مغازه با تعجب گفت: شتر؟!
احمد حسین و قاسم از پشت سر من گفتند: آری دیگر. چند می دهید؟
صاحب مغازه گفت: بروید بیرون بابا. شتر فروشی نیست.
دماغ سوخته از مغازه بیرون آمدیم انگار اگر فروشی بود، آنقدر پول نقد داشتیم که بدهیم و جلو شتر را بگیریم و ببریم. شتر محکم سر جایش ایستاده بود. ما خیال می کردیم می تواند هر سه ما را یکجا سوار کند و ذره یی به زحمت نیفتد. دست احمد حسین به سختی تا شکم شتر می رسید. پسر زیور هم می خواست دستش را امتحان کند که فروشنده بیرون آمد و گوش قاسم را گرفت و گفت: الاغ مگر نمی بینی نوشته اند دست نزنید؟
و با دست تکه کاغذی را نشان داد که بر سینه ی شتر سنجاق شده بود و چیزی رویش نوشته بودند ولی ما هیچکدام سر در نمی آوردیم. از آنجا دور شدیم و بنا کردیم به تخمه شکستن و قدم زدن. کمی بعد پسر زیور گفت که خوابش می آید و جای خلوتی پیدا کرد و رفت توی جوی آب، زیر پلی، گرفت خوابید. من و احمد حسین گفتیم که برویم به پارک شهر. هوا گرم و خفه بود. چنان عرقی کرده بودیم که نگو. هیچ یکیمان حرفی نمی زدیم. من دلم می خواست الان پیش مادرم بودم. بدجوری غریبیم می آمد.
دم در پارک شهر احمد حسین دو هزار داد و ساندویچ تخم مرغ خرید و گذاشت که یک گاز هم من بزنم. بعد رفتیم در جای همیشگی توی جو، آب تنی بکنیم. چند بچه ی دیگر هم بالاتر از ما آب تنی می کردند و به سر و روی هم آب می پاشیدند. من و احمد حسین ساکت توی آب دراز کشیدیم و سر و بدنمان را شستیم و کاری به کار آنها نداشتیم. نگهبان پارک به سر و صدا به طرف ما آمد و همه مان پا به فرار گذاشتیم و رفتیم جلو آفتاب نشستیم روی شن ها. من و احمد حسین با شن شکل شتر درست می کردیم که صدای پدرم را بالای سرمان شنیدم. احمد حسین گذاشت رفت. من و پدرم رفتیم به دکان جگرکی و ناهار خوردیم. پدرم دید که من حرفی نمی زنم و تو فکرم گفت: لطیف، چی شده؟ حالت خوب نیست؟
من گفتم: چیزی نیست.
آمدیم زیر درخت های پارک شهر دراز کشیدیم که بخوابیم. پدرم دید که من هی از این پهلو به آن پهلو می شوم و نمی توانم بخوابم. گفت: لطیف، دعوا کردی؟ کسی چیزی بهت گفته؟ آخر به من بگو چی شده.
من اصلا حال حرف زدن نداشتم. خوشم می آمد که بدون حرف زدن غصه بخورم. دلم می خواست الان صدا و بوی مادرم را بشنوم و بغلش کنم و ببوسم. یک دفعه زدم زیر گریه و سرم را توی سینه ی پدرم پنهان کردم. پدرم پا شد نشست من را بغل کرد و گذاشت که تا دلم می خواهد گریه کنم. اما باز چیزی به پدرم نگفتم. فقط گفتم که دلم می خواست پیش مادرم بودم. بعد خواب من را گرفت و چشم که باز کردم دیدم پدرم بالای سر من نشسته و زانوهایش را بغل کرده و توی جماعت نگاه می کند. من پایش را گرفتم و تکان دادم و گفتم: پدر!
پدرم من را نگاه کرد، دستش را به موهایم کشید و گفت: بیدار شدی جانم؟
من سرم را تکان دادم که آری.
پدرم گفت: فردا برمی گردیم به شهر خودمان. می رویم پیش مادرت. اگر کاری شد همانجا می کنیم یک لقمه نان می خوریم. نشد هم که نشد. هر چه باشد بهتر از این است که ما در اینجا بی سر و یتیم بمانیم آن ها هم در آنجا.
توی راه، از پارک تا گاراژ، نمی دانستم که خوشحال باشم یا نه. دلم نمی آمد از شتر دور بیفتم. اگر می توانستم شتر را هم با خودم ببرم، دیگر غصه یی نداشتم.
رفتیم بلیت مسافرت خریدیم باز توی خیابان ها راه افتادیم. پدرم می خواست چرخ دستیش را هر طوری شده تا عصر بفروشد. من دلم می خواست هر طوری شده یک دفعه ی دیگر شتر را سیر ببینم. قرار گذاشتیم شب را بیاییم طرف های گاراژ بخوابیم. پدرم نمی خواست من را تنها بگذارد اما من گفتم که می خواهم بروم یک کمی بگردم دلم باز شود.
***
طرف های غروب بود. نمی دانم چند ساعتی به تماشای شتر ایستاده بودم که دیدم ماشین سواری رو بازی از راه رسید و نزدیک های من و شتر ایستاد. یک مرد و یک دختر بچه ی تر و تمیز توی ماشین نشسته بودند. چشم دختر به شتر دوخته شده بود و ذوق زده می خندید. به دلم برات شد که می خواهند شتر را بخرند ببرند به خانه شان. دختر دست پدرش را گرفته از ماشین بیرون می کشید و می گفت: زودتر پاپا. حالا یکی دیگر می آید می خرد.
پدر و دختر می خواستند داخل مغازه شوند که دیدند من جلوشان ایستاده ام و راه را بسته ام. نمی دانم چه حالی داشتم. می ترسیدم؟ گریه ام می گرفت؟ غصه ی چیزی را می خوردم؟ نمی دانم چه حالی داشتم. همین قدر می دانم که جلو پدر و دختر را گرفته بودم و مرتب می گفتم: آقا، شتره فروشی نیست. صبح خودش به من گفت. باور کن فروشی نیست.
مرد من را محکم کنار زد و گفت: راه را چرا بسته یی بچه؟ برو کنار.
و دو تایی داخل مغازه شدند. مرد شروع کرد با صاحب مغازه صحبت کردن. دختر مرتب برمی گشت و شتر را نگاه می کرد. چنان حال خوشی داشت که آدم خیال می کرد توی زندگیش حتی یک ذره غصه نخورده. من انگار زبانم لال شده بود و پاهایم بی حرکت، دم در ایستاده بودم و توی مغازه را می پاییدم. میمون ها، بچه شترها، خرس ها، خرگوش ها و دیگران من را نگاه می کردند و من خیال می کردم دلشان به حال من می سوزد.
پدر و دختر خواستند از مغازه بیرون بیایند. پدر یک سکه ی دو هزاری به طرف من دراز کرد. من دستهایم را به پشتم گذاشتم و توی صورتش نگاه کردم. نمی دانم چه جوری نگاهش کرده بودم که دو هزاری را زود توی جیبش گذاشت و رد شد. آنوقت صاحب مغازه من را از دم در دور کرد. دو نفر از کارگران مغازه بیرون آمدند و رفتند به طرف شتر. دختر بچه رفته بود نشسته بود توی سواری و شتر را نگاه می کرد و با چشم و ابرو قربان صدقه اش می رفت. کارگرها که شتر را از زمین بلند کردند، من بی اختیار جلو دویدم و پای شتر را گرفتم و داد زدم شتر مال من است. کجا می برید. من نمی گذارم.
یکی از کارگرها گفت: بچه برو کنار. مگر دیوانه شده یی!
پدر دختر از صاحب مغازه پرسید: گداست؟
مردم به تماشا جمع شده بودند. من پای شتر را ول نمی کردم عاقبت کارگرها مجبور شدند شتر را به زمین بگذارند و من را به زور دور کنند. صدای دختر را از توی ماشین شنیدم که به پدرش می گفت: پاپا، دیگر نگذار دست بهش بزند.
پدر رفت نشست پشت فرمان. شتر را گذاشتند پشت سر پدر و دختر. ماشین خواست حرکت کند که من خودم را خلاص کردم و دویدم به طرف ماشین. دو دستی ماشین را چسبیدم و فریاد زدم: شتر من را کجا می برید. من شترم را می خواهم.
فکر می کنم کسی صدایم را نشنید. انگار لال شده بودم و صدایی از گلویم در نمی آمد و فقط خیال می کردم که فریاد می زنم. ماشین حرکت کرد و کسی من را از پشت گرفت. دست هایم از ماشین کنده شده و به رو افتادم روی اسفالت خیابان. سرم را بلند کردم و آخرین دفعه شترم را دیدم که گریه می کرد و زنگ گردنش را با عصبانیت به صدا در می آورد.
صورتم افتاد روی خونی که از بینی ام بر زمین ریخته بود. پاهایم را بر زمین زدم و هق هق گریه کردم.
دلم می خواست مسلسل پشت شیشه مال من باشد.
تابستان ۱۳۴۷

دفرگ رم و افزایش سرعت گوشی (نسخه ی مجانی): EMobiStudio MemoryUp Personal Mobile RAM Booster v3.50

جمعه, ۲۱ اسفند ۱۳۸۸

این برنامه با دفرگ نمودن حافظه ی اجرایی گوشی و بهینه سازی آن ضمن افزایش این حافظه موجب بالا رفتن سرعت گوشی و افزایش سرعت برنامه های جاوا در هنگام شروع و اجرا میشود .!


دفراگ کردن رم

موضوع: ,

در "خواب وبیداری" با صمد بهرنگی«۲»

جمعه, ۲۱ اسفند ۱۳۸۸


پدرم گفت: خواب نیستی چرا دیگر داد می زنی؟ بیا بالا پهلوی خودم.پدرم گفت: پسر تو چه ات است؟ هر صبح که از خواب بلند می شوی حرف شتر را می زنی….
….به خودم گفتم: چی شده؟ من کجام؟
جاروی سپور درست از جلو صورتم رد شد و گرد و خاک پیاده رو را به صورتم زد.
به خودم گفتم: چی شده؟ من کجام؟ نکند خواب می بینم؟
اما خواب نبودم. چرخ دستی پدرم را دیدم بعد هم سر و صدای تاکسی ها را شنیدم بعد هم در تاریک روشن صبح چشمم به ساختمانهای اطراف چهار راه افتاد. پس خواب نبودم. سپور حالا از جلوی من رد شده بود اما همچنان گرد و غبار راه می انداخت و پیاده رو را خط خطی می کرد و جلو می رفت.
به خودم گفتم: پس همه ی آن ها را خواب دیدم؟ نه!.. آری دیگر خواب دیدم. نه!.. نه!.. نه..
سپور برگشت و من را نگاه کرد. پدرم از روی چرخ خم شد و گفت: لطیف، خوابی؟
من گفتم: نه!.. نه!..
پدرم گفت: خواب نیستی چرا دیگر داد می زنی؟ بیا بالا پهلوی خودم.
رفتم بالا. پدرم بازویش را زیر سرم گذاشت اما من خوابم نمی برد. دلم مالش می رفت. شکمم درست به تخته ی پشتم چسبیده بود. پدرم دید که خوابم نمی برد گفت: شب دیر کردی. من هم خسته بودم زود خوابیدم.
گفتم: دو تا سواری تصادف کرده بودند وایستادم تماشا کنم دیر کردم.
بعد گفتم: پدر. شتر می تواند حرف بزند و بپرد…
پدرم گفت: نه که نمی تواند.
من گفتم: آری. شتر که پر ندارد…
پدرم گفت: پسر تو چه ات است؟ هر صبح که از خواب بلند می شوی حرف شتر را می زنی.
من که فکر چیز دیگری را می کردم گفتم: پولدار بودن هم چیز خوبی است، پدر. مگر نه؟ آدم می تواند هر چه دلش خواست بخورد، هر چه دلش خواست داشته باشد. مگر نه، پدر؟
پدرم گفت: ناشکری نکن پسر. خدا خودش خوب می داند که کی را پولدار کند، کی را بی پول.
پدرم همیشه همین حرف را می زد.
هوا که روشن شد پدرم چستک هایش را از زیر سرش برداشت به پایش کرد. بعد، از چرخ دستی پایین آمدیم. پدرم گفت: دیروز نتوانستم سیب زمینی ها را آب کنم. نصف بیشترش روی دستم مانده.
من گفتم: می خواستی جنس دیگری بیاوری.
پدرم حرفی نزد. قفل چرخ را باز کرد و دو تا کیسه ی پر درآورد خالی کرد روی چرخ دستی. من هم ترازو و کیلوها را درآوردم چیدم. بعد، راه افتادیم.
پدرم گفت: می رویم آش بخوریم.
هر وقت صبح پدرم می گفت «می رویم آش بخوریم» من می فهمیدم که شب شام نخورده است.
سپور پیاده رو را تا ته خیابان خط خطی کرده بود. ما می رفتیم به طرف پارک شهر. پیرمرد آش فروش مثل همیشه لب جو، پشت به وسط خیابان، نشسته بود و دیگ آش جلوش، روی اجاق فتیله یی، قل قل می کرد. سه تا مشتری زن و مرد دوره نشسته بودند و از کاسه های آلومینیومی آششان را می خوردند. زن بلیت فروش بود. مثل زیور بلیت فروش چادر به سر داشت. چمباتمه زده بود و دسته بلیت ها را گذاشته بود وسط شکم و زانوهایش و چادر چرکش را کشیده بود روی زانوهایش.
پدرم با پیرمرد احوال پرسی کرد و نشستیم. دو تا آش کوچک با نصفی نان خوردیم و پا شدیم. پدرم دو قران پول به من داد و گفت: من می روم دوره بگردم. ظهر می آیی همینجا ناهار را با هم می خوریم.
***
اول کسی که دیدم پسر زیور بلیت فروش بود. جلو مردی را گرفته و مرتب می گفت: آقا یک دانه بلیت بخر. انشاالله برنده می شوی. آقا ترا خدا بخر.
مرد زورکی از دست پسر زیور خلاص شد و در رفت. پسر زیور چند تا فحش زیر لبی داد و می خواست راه بیفتد که من صدایش زدم و گفتم: نتوانستی که قالب کنی!
پسر زیور گفت: اوقاتش تلخ بود، انگار با زنش دعواش شده بود.
دو تایی راه افتادیم. پسر زیور دسته ی ده بیست تایی بلیت هایش را جلو مردم می گرفت و مرتب می گفت: آقا بلیت؟.. خانم بلیت؟..
پسر زیور برای هر بلیتی که می فروخت یک قران از مادرش می گرفت. خرجی خودش را که در می آورد دیگر بلیت نمی فروخت، می رفت دنبال بازی و گردش و دعوا و سینما. پولدارتر از همه ی ما بود. ظهرها عادتش بود که توی جوی آبی، زیر پلی، دراز بکشد و یکی دو ساعتی بخوابد. صبح آفتاب نزده بیدار می شد و از مادرش ده بیست تایی بلیت می گرفت و راه می افتاد که مشتری های صبح را از دست ندهد تا کارش را ظهر نشده تمام کند. دلش نمی آمد بعد از ظهرش را هم با بلیت فروشی حرام کند.
تا خیابان نادری پسر زیور سه تا بلیت فروخت. آنجا که رسیدیم گفت: من دیگر باید همینجاها بمانم.
مغازه ها تک وتوک باز بودند. مغازه ی اسباب بازی فروشی بسته بود. شترم هنوز کنار پیاده رو نیامده بود. دلم نیامد در را بزنم که نکند خواب صبحش را حرام کرده باشم. گذاشتم رفتم بالاتر و بالاتر. خیابان ها پر شاگرد مدرسه یی ها بود. توی هر ماشین سواری یکی دو بچه مدرسه یی کنار پدر و مادرهایشان نشسته بودند و به مدرسه می رفتند.
در این وقت روز فقط می توانستم احمد حسین را پیدا کنم تا از دست تنهایی خلاص بشوم. باز از چند خیابان گذشتم تا رسیدم به خیابان هایی که ذره یی دود و بوی کثافت درشان نبود. بچه ها و بزرگترها همه شان لباس های تر و تمیز داشتند. صورت ها همه شان برق برق می زدند. دخترها و زن ها مثل گل های رنگارنگ می درخشیدند. مغازه ها و خانه ها زیر آفتاب مثل آینه به نظر می آمدند. من هر وقت از این محله ها می گذشتم خیال می کردم توی سینما نشسته ام فیلم تماشا می کنم. هیچوقت نمی توانستم بفهمم که توی خانه های به این بلندی و تمیزی چه جوری غذا می خورند، چه جوری می خوابند، چه جوری حرف می زنند، چه جوری لباس می پوشند. تو می توانی پیش خود بفهمی که توی شکم مادرت چه جوری زندگی می کردی؟ مثلا می توانی جلو چشم هات خودت را توی شکم مادرت ببینی که چه جوری غذا می خوردی؟ نه که نمی توانی. من هم مثل تو بودم. اصلا نمی توانستم فکرش را بکنم.
جلو مغازه یی سه تا بچه کیف به دست ایستاده بودند چیزهای پشت شیشه را تماشا می کردند. من هم ایستادم پشت سرشان. عطر خوشایندی از موهای شانه زده شان می آمد. بی اختیار پشت گردن یکیشان را بو کردم. بچه ها به عقب نگاه کردند و من را برانداز کردند و با اخم و نفرت ازم فاصله گرفتند و رفتند. از دور شنیدم که یکیشان می گفت: چه بوی بدی ازش می آمد!
فقط فرصت کردم که عکس خودم را توی شیشه ی مغازه ببینم. موهای سرم چنان بلند و پریشان بودند که گوش هایم را زیرگرفته بودند. انگار کلاه پر مویی به سرم گذاشته ام. پیراهن کرباسی ام رنگ چرک و تیره یی گرفته بود و از یقه ی دریده اش بدن سوخته ام دیده می شد. پاهام برهنه و چرک و پاشنه هام ترک خورده بودند. دلم می خواست مغز هر سه اعیان زاده را داغون کنم.
آیا تقصیر آن ها بود که من زندگی این جوری داشتم؟
مردی از توی مغازه بیرون آمد و با اشاره ی دست، من را راند و گفت: برو بچه. صبح اول صبح هنوز دشت نکرده ایم چیزی به تو بدهیم.
من جنب نخوردم و چیزی هم نگفتم. مرد باز من را با اشاره ی دست راند و گفت: د گم شو برو. عجب رویی دارد!
من جنب نخوردم و گفتم: من گدا نیستم.
مرد گفت: ببخشید آقا پسر، پس چکاره اید؟
من گفتم: کاره یی نیستم. دارم تماشا می کنم.
و راه افتادم. مرد داخل مغازه شد. تکه کاشی سفیدی ته آب جو برق می زد. دیگر معطل نکردم. تکه کاشی را برداشتم و با تمام قوت بازویم پراندم به طرف شیشه ی بزرگ مغازه. شیشه صدایی کرد و خرد شد. صدای شیشه انگار بار سنگینی را از روی دلم برداشت و آنوقت دو پا داشتم دو پای دیگر هم قرض کردم و حالا در نرو کی در برو! نمی دانم از چند خیابان رد شده بودم که به احمد حسین برخوردم و فهمیدم که دیگر از مغازه خیلی دور شده ام.
احمد حسین مثل همیشه جلو دبستان دخترانه این بر آن بر می رفت و از ماشین های سواری که دختر بچه ها را پیاده می کردند، گدایی می کرد. هر صبح زود کار احمد حسین همین بود. من عاقبت هم نفهمیدم که احمد حسین پیش چه کسی زندگی می کند اما قاسم می گفت که احمد حسین فقط یک مادر بزرگ دارد که او هم گداست. احمد حسین خودش چیزی نمی گفت.
وقتی زنگ مدرسه زده شد و بچه ها به کلاس رفتند ما راه افتادیم. احمد حسین گفت: امروز دخل خوبی نکردم. همه می گویند پول خرد نداریم.
من گفتم: کجا می خواهیم برویم؟
احمد حسین گفت: همین جوری راه می رویم دیگر.
من گفتم: همین جوری نمی شود. برویم قاسم را پیدا کنیم یکی یک لیوان دوغ بزنیم.
قاسم ته خیابان سی متری دوغ لیوانی یک قران می فروخت و ما هر وقت به دیدن او می رفتیم نفری یک لیوان دوغ مجانی می زدیم. پدر قاسم در خیابان حاج عبدالمحمود لباس کهنه خرید و فروش می کرد. پیراهن یکی پانزده هزار، زیر شلواری دو تا بیست و پنج هزار، کت و شلوار هفت هشت تومن. خیابان حاج عبدالمحمود با یک پیچ به محل کار قاسم می خورد. در و دیوار و زمین خیابان پر از چیزهای کهنه و قراضه بود که صاحبانشان بالا سرشان ایستاده بودند و مشتری صدا می زدند. پدر قاسم دکان بسیار کوچکی داشت که شب ها هم با قاسم و زن خود سه نفری در همانجا می خوابیدند. خانه ی دیگری نداشتند. مادر قاسم صبح تا شام لباس های پاره و چرکی را که پدر قاسم از این و آن می خرید، توی دکان یا توی جوی خیابان سی متری می شست و بعد وصله می کرد. خیابان حاج عبدالمحمود خاکی بود و جوی آب نداشت و هیچ ماشینی از آنجا نمی گذشت.
من و احمد حسین پس از یکی دو ساعت پیاده روی رسیدیم به محل کار قاسم. قاسم در آنجا نبود. رفتیم به خیابان حاج عبدالمحمود. پدر قاسم گفت که قاسم مادرش را به مریضخانه برده. مادر قاسم همیشه یا پا درد داشت یا درد معده.
***
نزدیک های ظهر من و احمد حسین و پسر زیور در خیابان نادری، لب جو، کنار شتر نشسته بودیم و تخمه می شکستیم و درباره ی قیمت شتر حرف می زدیم. عاقبت قرار گذاشتیم که برویم توی مغازه و از فروشنده بپرسیم. فروشنده به خیال این که ما گداییم، از در وارد نشده گفت: بروید بیرون. پول خرد نداریم.
من گفتم: پول نمی خواستیم آقا. شتر را چند می دهید؟
و با دست به بیرون اشاره کردم. صاحب مغازه با تعجب گفت: شتر؟!
احمد حسین و قاسم از پشت سر من گفتند: آری دیگر. چند می دهید؟
صاحب مغازه گفت: بروید بیرون بابا. شتر فروشی نیست.
دماغ سوخته از مغازه بیرون آمدیم انگار اگر فروشی بود، آنقدر پول نقد داشتیم که بدهیم و جلو شتر را بگیریم و ببریم. شتر محکم سر جایش ایستاده بود. ما خیال می کردیم می تواند هر سه ما را یکجا سوار کند و ذره یی به زحمت نیفتد. دست احمد حسین به سختی تا شکم شتر می رسید. پسر زیور هم می خواست دستش را امتحان کند که فروشنده بیرون آمد و گوش قاسم را گرفت و گفت: الاغ مگر نمی بینی نوشته اند دست نزنید؟
و با دست تکه کاغذی را نشان داد که بر سینه ی شتر سنجاق شده بود و چیزی رویش نوشته بودند ولی ما هیچکدام سر در نمی آوردیم. از آنجا دور شدیم و بنا کردیم به تخمه شکستن و قدم زدن. کمی بعد پسر زیور گفت که خوابش می آید و جای خلوتی پیدا کرد و رفت توی جوی آب، زیر پلی، گرفت خوابید. من و احمد حسین گفتیم که برویم به پارک شهر. هوا گرم و خفه بود. چنان عرقی کرده بودیم که نگو. هیچ یکیمان حرفی نمی زدیم. من دلم می خواست الان پیش مادرم بودم. بدجوری غریبیم می آمد.
دم در پارک شهر احمد حسین دو هزار داد و ساندویچ تخم مرغ خرید و گذاشت که یک گاز هم من بزنم. بعد رفتیم در جای همیشگی توی جو، آب تنی بکنیم. چند بچه ی دیگر هم بالاتر از ما آب تنی می کردند و به سر و روی هم آب می پاشیدند. من و احمد حسین ساکت توی آب دراز کشیدیم و سر و بدنمان را شستیم و کاری به کار آنها نداشتیم. نگهبان پارک به سر و صدا به طرف ما آمد و همه مان پا به فرار گذاشتیم و رفتیم جلو آفتاب نشستیم روی شن ها. من و احمد حسین با شن شکل شتر درست می کردیم که صدای پدرم را بالای سرمان شنیدم. احمد حسین گذاشت رفت. من و پدرم رفتیم به دکان جگرکی و ناهار خوردیم. پدرم دید که من حرفی نمی زنم و تو فکرم گفت: لطیف، چی شده؟ حالت خوب نیست؟
من گفتم: چیزی نیست.
آمدیم زیر درخت های پارک شهر دراز کشیدیم که بخوابیم. پدرم دید که من هی از این پهلو به آن پهلو می شوم و نمی توانم بخوابم. گفت: لطیف، دعوا کردی؟ کسی چیزی بهت گفته؟ آخر به من بگو چی شده.
من اصلا حال حرف زدن نداشتم. خوشم می آمد که بدون حرف زدن غصه بخورم. دلم می خواست الان صدا و بوی مادرم را بشنوم و بغلش کنم و ببوسم. یک دفعه زدم زیر گریه و سرم را توی سینه ی پدرم پنهان کردم. پدرم پا شد نشست من را بغل کرد و گذاشت که تا دلم می خواهد گریه کنم. اما باز چیزی به پدرم نگفتم. فقط گفتم که دلم می خواست پیش مادرم بودم. بعد خواب من را گرفت و چشم که باز کردم دیدم پدرم بالای سر من نشسته و زانوهایش را بغل کرده و توی جماعت نگاه می کند. من پایش را گرفتم و تکان دادم و گفتم: پدر!
پدرم من را نگاه کرد، دستش را به موهایم کشید و گفت: بیدار شدی جانم؟
من سرم را تکان دادم که آری.
پدرم گفت: فردا برمی گردیم به شهر خودمان. می رویم پیش مادرت. اگر کاری شد همانجا می کنیم یک لقمه نان می خوریم. نشد هم که نشد. هر چه باشد بهتر از این است که ما در اینجا بی سر و یتیم بمانیم آن ها هم در آنجا.
توی راه، از پارک تا گاراژ، نمی دانستم که خوشحال باشم یا نه. دلم نمی آمد از شتر دور بیفتم. اگر می توانستم شتر را هم با خودم ببرم، دیگر غصه یی نداشتم.
رفتیم بلیت مسافرت خریدیم باز توی خیابان ها راه افتادیم. پدرم می خواست چرخ دستیش را هر طوری شده تا عصر بفروشد. من دلم می خواست هر طوری شده یک دفعه ی دیگر شتر را سیر ببینم. قرار گذاشتیم شب را بیاییم طرف های گاراژ بخوابیم. پدرم نمی خواست من را تنها بگذارد اما من گفتم که می خواهم بروم یک کمی بگردم دلم باز شود.
***
طرف های غروب بود. نمی دانم چند ساعتی به تماشای شتر ایستاده بودم که دیدم ماشین سواری رو بازی از راه رسید و نزدیک های من و شتر ایستاد. یک مرد و یک دختر بچه ی تر و تمیز توی ماشین نشسته بودند. چشم دختر به شتر دوخته شده بود و ذوق زده می خندید. به دلم برات شد که می خواهند شتر را بخرند ببرند به خانه شان. دختر دست پدرش را گرفته از ماشین بیرون می کشید و می گفت: زودتر پاپا. حالا یکی دیگر می آید می خرد.
پدر و دختر می خواستند داخل مغازه شوند که دیدند من جلوشان ایستاده ام و راه را بسته ام. نمی دانم چه حالی داشتم. می ترسیدم؟ گریه ام می گرفت؟ غصه ی چیزی را می خوردم؟ نمی دانم چه حالی داشتم. همین قدر می دانم که جلو پدر و دختر را گرفته بودم و مرتب می گفتم: آقا، شتره فروشی نیست. صبح خودش به من گفت. باور کن فروشی نیست.
مرد من را محکم کنار زد و گفت: راه را چرا بسته یی بچه؟ برو کنار.
و دو تایی داخل مغازه شدند. مرد شروع کرد با صاحب مغازه صحبت کردن. دختر مرتب برمی گشت و شتر را نگاه می کرد. چنان حال خوشی داشت که آدم خیال می کرد توی زندگیش حتی یک ذره غصه نخورده. من انگار زبانم لال شده بود و پاهایم بی حرکت، دم در ایستاده بودم و توی مغازه را می پاییدم. میمون ها، بچه شترها، خرس ها، خرگوش ها و دیگران من را نگاه می کردند و من خیال می کردم دلشان به حال من می سوزد.
پدر و دختر خواستند از مغازه بیرون بیایند. پدر یک سکه ی دو هزاری به طرف من دراز کرد. من دستهایم را به پشتم گذاشتم و توی صورتش نگاه کردم. نمی دانم چه جوری نگاهش کرده بودم که دو هزاری را زود توی جیبش گذاشت و رد شد. آنوقت صاحب مغازه من را از دم در دور کرد. دو نفر از کارگران مغازه بیرون آمدند و رفتند به طرف شتر. دختر بچه رفته بود نشسته بود توی سواری و شتر را نگاه می کرد و با چشم و ابرو قربان صدقه اش می رفت. کارگرها که شتر را از زمین بلند کردند، من بی اختیار جلو دویدم و پای شتر را گرفتم و داد زدم شتر مال من است. کجا می برید. من نمی گذارم.
یکی از کارگرها گفت: بچه برو کنار. مگر دیوانه شده یی!
پدر دختر از صاحب مغازه پرسید: گداست؟
مردم به تماشا جمع شده بودند. من پای شتر را ول نمی کردم عاقبت کارگرها مجبور شدند شتر را به زمین بگذارند و من را به زور دور کنند. صدای دختر را از توی ماشین شنیدم که به پدرش می گفت: پاپا، دیگر نگذار دست بهش بزند.
پدر رفت نشست پشت فرمان. شتر را گذاشتند پشت سر پدر و دختر. ماشین خواست حرکت کند که من خودم را خلاص کردم و دویدم به طرف ماشین. دو دستی ماشین را چسبیدم و فریاد زدم: شتر من را کجا می برید. من شترم را می خواهم.
فکر می کنم کسی صدایم را نشنید. انگار لال شده بودم و صدایی از گلویم در نمی آمد و فقط خیال می کردم که فریاد می زنم. ماشین حرکت کرد و کسی من را از پشت گرفت. دست هایم از ماشین کنده شده و به رو افتادم روی اسفالت خیابان. سرم را بلند کردم و آخرین دفعه شترم را دیدم که گریه می کرد و زنگ گردنش را با عصبانیت به صدا در می آورد.
صورتم افتاد روی خونی که از بینی ام بر زمین ریخته بود. پاهایم را بر زمین زدم و هق هق گریه کردم.
دلم می خواست مسلسل پشت شیشه مال من باشد.
تابستان ۱۳۴۷

داستان عاشقانه‌ی گل سرخی برای امیلی

یکشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۸۸


پس از رفتن معشوقش دیگر مردم چشمشان به او نیفتاد چند تا از زنها جرات کرده بودند و او را صدازده بودند اما..
گل سرخی برای امیلی، اثر ویلیام فاکنر

وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، مردم شهر ما همه به تشییع جنازه اش رفتند، مردها از روی نوعی تاثر احترام آمیز نسبت به او که چون مجسمه یادبودی فروافتاده بود و زنها بیشتر از سر کنجکاوی برای تماشای خانه‌اش که دست کم ده سالی می‌شد جز نوکری پیر، که هم آشپز و هم باغبان خانه بود، کسی درون آن را ندیده بود.


این خانه چوبی، که روزی رنگ سفیدی داشت، بزرگ و مربع شکل بود و به سبک ظریف سالهای هفتاد با گنبد نماها، منارهای مخروطی و بالکنهای گچ بری شده تزیین شده بود و در خیابانی قرار داشت که زمانی خیابان مشهور شهر بود. اما گاراژها و ماشینهای پنبه پاک کنی به سرتاسر خیابان دست انداخته بودند و حتی اسمهای پرطمطراق آن را زدوده بودند، فقط خانه میس امیلی بود که هنوز پابرجابود و زوال لجوجانه و عشوه گرانه اش از میان واگنهای پنبه و پمپهای بنزین سربرکشیده بود- قراضه ای درمیان قراضه‌های دیگر. و حالا میس امیلی رفته بود به صاحبان آن اسمهای پر طمطراق بپیوندد که آنجا، در آن گورستان آکنده از بوی کاج، در میان ردیفهای منظم گورهای بی‌نام سربازان ایالتهای جنوبی، که درجنگ جفرسون به خاک افتادند آرمیده بودند.

میس امیلی وقتی زنده بود برای مردم شهر حکم یک رسم، یک وظیفه، یک دلولپسی را داشت، حکم نوعی تعهد موروثی، تعهدی که از آن روزی درسال ۱۸۹۴ شروع شد که سرهنگ سارتوریس، شهردار شهر، کسی که این قانون را از خود درآورده بود که هیچ زن سیاهپوستی بدون پیش بند حق ندارد پا به خیابانهای شهر بگذارد، میس امیلی را از روز مرگ پدرش تا آخر عمر از پرداخت مالیات معاف کرده بود. موضوع این نبود که میس امیلی به دنبال صدقه بود بلکه سرهنگ سارتوریس قصه شاخ و برگ داری سرهم کرده بود و تعریف کرده بود که پدر میس امیلی پولی به شهر وام داده و شهر، بنا به مصلحت کسب وکارانه، ترجیح می‌داد که وام را این گونه پس بدهد. چنین قصه ای را فقط مردی از نسل و طرز فکر سرهنگ سارتوریس می‌توانست سرهم کند و فقط زنها باور می‌کردند.


وقتی که آدمهای نسل بعد، با افکار جدیدتر، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، قرار سرهنگ سارتوریس نارضایتی اندکی درست کرد. در سال اول یک برگه مالیاتی برایش پست کردند. ماه فوریه که رسید و از جواب خبری نشد، نامه ای رسمی ‌برایش فرستادند و از او درخواست کردند که سر فرصت به دفتر کلانتر برود. یک هفته بعد شهردار خودش به او نامه نوشت و پیشنهاد کرد سری به او بزند یا اجازه دهد اتومبیلش را به دنبال او بفرستد و در جواب یادداشتی دریافت کرد که روی کاغذ قدیمی ‌با خطی خوش، روان و ظریف و با جوهری رنگ باخته نوشته شده بود، به این مضمون که او دیگر پا از خانه بیرون نمیگذارد. برگه مالیات هم بدون شرح ضمیمه بود.

از انجمن شهر خواسته شد جلسه خصوصی تشکیل دهد و هیئتی را پیش او بفرستد. آنها رفتند و در خانه را به صدا درآوردند، درخانه ای که ده سالی بود، از وقتی که میس امیلی دیگر تعلیم نقاشی چینی را زمین گذاشته بود کسی از آستانه اش نگذشته بود سیاهپوست پیر در را به رویشان گشود و آنها را به سرسرای تاریکی راهنمایی کرد. از آنجا یک پلکان به تاریکیهای بیشتر بالا می‌رفت. بوی گردوخاک و کهنگی، بوی ماندگی و نم می‌آمد. سیاهپوست آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. اتاق با مبلهای چرمی ‌و زینی آراسته بود. وقتی سیاهپوست پرده پنجره ای را کنار زد غبار رقیقی کاهلانه از اطراف پای شان بلند شد و همراه با ذره‌های ریز تنها شعاع آفتاب به چرخش درآمد. جلو بخاری، روی سه پایه زراندود رنگ رو رفته ای، تصویر مدادی پدر میس امیلی دیده می‌شد.


وقتی پا به اتاق گذاشت آنها از جا بلند شدند. زن کوچک اندام و چاقی بود که لباس سیاه به تن داشت. زنجیر طلای نازکی تا کمرش آویخته بود که لابه لای کمربندش پنهان می‌شد و به یک عصای آبنوس که رنگ طلایی دسته اش رفته بود تکیه داده بود. استخوان بندی ریز و نحیفی داشت، شاید برای همین بود که آنچه در دیگری ممکن بود صرفا فربهی باشد او را چاق و چله نشان می‌داد. بدنش مثل آدمی ‌که مدتها در آب راکدی غوطه ورباشد ورم کرده بود و رنگ برچهره نداشت. چشمانش میان چینهای متورم صورتش گم شده بود و مثل دوتکه زغال کوچک که در تکه خمیری فرو کرده باشند به تک تک مهمانها که پیغام شان را می‌گفتند زل می‌زد.
به آنها تعارف نکرد بنشینند. آنجا توی درگاه ایستاد و به آرامی ‌گشو داد تا اینکه سخنگو به لکنت افتاد و ساکت شد. آن وقت تیک تیک ساعت ناپیدایی را شنیدند که به زنجیر طلا بسته بود.
صدای امیلی خشک و بی حال بود، «من توی جفرسن از پرداخت مالیات معافم. سرهنگ سارتوریس برایم توضیح داده. یکی از شما برود سری به مدارک شهر بزند تا همه قانع شوید»
«مدارک پیش خود ماست. ما مقامات شهریم، میس امیلی. مگر ابلاغیه ای به امضای کلانتر به دست شما ندادند؟»
میس امیلی گفت: «کاغذی دریافت کردم، بله. اما من از پرداخت مالیات معافم»
«آخر، ببینید، مطلبی در دفاتر نیست که چنین چیزی را نشان دهد. ما باید یک چیزی……..»
«از سرهنگ سارتوریس بپرسید. من در جفرسن از پرداخت مالیات معافم»
«اما، میس امیلی………..»
«از سرهنگ سارتوریس بپرسید» (سرهنگ سارتوریس ده سالی می‌شد مرده بود) «من از پرداخت مالیات معافم. توب!» سیاهپوست پیدایش شد. «این آقایان را به بیرون راهنمایی کن.»

۲
و به این ترتیب، حساب آنها را رسید همان طور که سی سال پیش حساب پدران شان را سر موضوع آن بو رسیده بود. این جریان مربوط به دو سال بعداز مرگ پدرش بود و مدت کوتاهی بعد از آن که معشوقش او را ترک گفت، معشوقی که خیال می‌کردیم شوهرش می‌شود. بعد از مرگ پدرش خیلی کم از خانه بیرون می‌آمد، پس از رفتن معشوقش دیگر مردم چشمشان به او نیفتاد چند تا از زنها جرات کرده بودند و او را صدازده بودند اما در را به روی شان باز نکرده بود. تنها نشانه حیات در آن خانه مرد سیاهپوست بود –که آن وقتها جوان بود- و زنبیل به دست از آن خانه بیرون می‌آمد و برمی‌گشت.


زنها گفتند: «وقتی یک مرد-هر مردی می‌خواهد باشد- آشپزخانه را تمیز کند این چیزها پیش می‌آید» بنابراین وقتی بو همه جا را گرفت آنها تعجب نکردند. درگیری دیگری میان خانواده آگاه و مقتدر گریرسن و مردم نادان و بی دست وپا پیش آمده بود. یکی از همسایه‌ها، یک زن، پیش قاضی استیونز شهردار هشتاد ساله شکایت کرد. شهردار گفت: «می‌فرمایید چه کار کنم خانم؟» زن گفت: «معلوم است یکی را بفرستید تا بو را از میان ببرد. مگر این کار قانون ندارد؟» قاضی استیونز گفت: «یقین دارم این کار لزومی‌ ندارد. احتمالا آن کاکاسیاه ماری، موشی، چیزی را توی حیاط کشته است. من دراین باره با او صحبت می‌کنم» روز بعد دو شکایت دیگر به دست او رسید، یکی از مردی که از در دیگری وارد شد: «قاضی راستش ما باید به کاری دست بزنیم. من یک نفر اصلا دلم نمی‌خواست کاری به کار میس امیلی داشته باشم. اما نمی‌شود دست روی دست گذاشت.» همان شب انجمن شهر تشکیل جلسه داد سه آدم مسن و یک مرد جوان- عضوی از نسل جدید.

جوان گفت: «کار خیلی ساده است. برایش اخطار بفرستید خانه اش را تمیز کند. وقت معینی به او بدهید، و اگر کاری نکرد…» قاضی استیونز گفت: «یعنی چه آقا؟ توی صورت یک خانم میگویید بوی بد می‌دهید؟» این شد که شب بعد پس از نیمه‌های شب، چهارمرد از چمن خانه امیلی گذشتند و مثل دزدها خانه را دور زدند و پای دیوارها و منفذهای زیرزمین را بو کشیدند و یکی ازآنها از درون گونی آویخته از شانه، چیزی بیرون می‌آورد و دستش را مثل اینکه بذر بپاشد حرکت می‌داد. بعد در زیرزمین را شکستند و آنجا و در و دیوار ساختمان را آهک پاشیدند. وقتی از روی چمن برمی‌گشتند پنجره تاریکی روشن شد میس امیلی انجا نشسته بود. نور از پشتش می‌تابید و نیم تنه اش مثل بتی بی حرکت بود. مردها آهسته از روی چمن گذشتند وخود را به سایه درختان اقاقیا رساندند که در امتداد خیابان صف کشیده بود. پس از گذشت یکی دو هفته، دیگر از بو خبری نبود.


از همان وقت بود که مردم کم کم دلشان به حال او سوخت. مردم شهر ما که یادشان بود چطور خانم یات، عمه بزرگ امیلی، آخر عمر پاک دیوانه شد، می‌گفتند که خانواده گریرسن خودشان را خیلی زیاد می‌گیرند. می‌گفتند هیچ کدام از جوانها برازنده میس امیلی نیستند و از این حرفها. ما همیشه پیش خودمان عکسی را تصور می‌کردیم که میس امیلی، زنی باریک اندام، با لباس سفید در انتهای آن ایستاده و نیمرخ پت و پهن پدرش در میانه عکس دیده می‌شد که پشت به او داشت و شلاق اسبی را در دست گرفته بود و در پشت سر هر دو چارچوب دری که رو به عقب باز بود آنها را چون قاب درمیان گرفته بود. بنابراین وقتی امیلی به سی سالگی رسید و هنوز شوهر نکرده بود حس کردیم انتقام ما گرفته شده اما خیلی خوشحال نشدیم چون با همه آن دیوانگی که در خانواده موروثی بود اگر مرد دلخواهش را پیدا می‌کرد بعید بود که او را دست به سر کند.
وقتی که پدرش مرد معلوم شد که آن خانه تنها چیزی بود که برایش مانده، و مردم تا اندازه ای خوشحال شدند. بالاخره روزی رسید که مردم برایش دل بسوزانند. تنهایی و فقر احساسات انسانی را در او بیدارکرده بود. حالا او هم، دلهره ون ومیدی نداری را، که همیشه بوده، درک می‌کرد.

روز دوم مرگ پدرش زنها جمع شدند به خانه اش بروند و به رسم شهر، سرسلامتی بدهند و کمکی بکنند. میس امیلی، که لباس همیشگی خودش را پوشیده بود و در صورتش ذره ای غم و غصه دیده نمی‌شد، دم در آنها را دید. به آنها گفت که پدرش نمرده. سه روز تمام همین کار را کرد و به کشیشها که برای سر زدن به خانه اش آمدند و به دکترها که سعی کردند او را راضی کنند جنازه را به دست آنها بسپارد همین حرف را زد. فقط وقتی نزدیک بود به قانون و زور متوسل شوند تسلیم شد و آنها بیدرنگ پدرش را خاک کردند.

ما آن وقت نمی‌گفتیم که میس امیلی دیوانه است. فکر می‌کردیم مجبور شده این کار را بکند. به یاد آن همه جوانی افتادیم که پدرش تارانده بود و می‌دانستیم حالاکه دیگر چیزی از آنها نمانده باید به همان یکی که همه را از او گرفته بچسبد، یعنی هرکس دیگری هم بود می‌چسبید.

۳

میس امیلی مدت زیادی بیمار بود. وقتی دوباره او را دیدیم، مویش را کوتاه کرده و خودش را به شکل دخترها درآورده بود. کمابیش شبیه آن فرشته‌هایی شده بود که توی پنجره‌های رنگی کلیسا کشیده‌اند، یک چنین شکل غمگین و آرامی ‌پیدا کرده بود.

شهر تازه قرارداد فرش کردن پیاده روها را بسته بود. تابستان سال بعد از مرگ پدر امیلی، کار شروع شد. شرکت ساختمانی با کاکاسیاهها، قاطرها و ماشین آلات از راه رسید. سر کارگری هم میان آنها بود به اسم همربارن، اهل شمال، که تنومند، سبزه و کاری بود، صدای نکره ای داشت و رنگ چشمهایش از رنگ صورتش روشن تر بود، بچه‌های کوچک دسته دسته جمع می‌شدند و او را تماشا می‌کردند که به کاکاسیاه‌ها بد و بیراه می‌گفت و کاکاسیاهها را تماشا می‌کردند که هماهنگ با بالا و پایین رفتن بیلهای شان آواز می‌خواندند. چیزی نگذشت که با همه اهل شهر آشنا شد. آدم هر وقت جایی کنار میدان صدای قهقهه مردم را می‌شنید، سرو کله همر بارن را میان آنها می‌دید. در همین وقتها بود که بعداز ظهرهای یکشنبه او و میس امیلی را سوار یک درشکه کرایه ای می‌دیدیم. درشکه چرخهای زرد رنگ و یک جفت اسب که یک شکل داشت. اوایل خوشحال شدیم که امیلی بالاخره سرو سامانی به خودش داد به خصوص که زنها می‌گفتند: «معلوم است که هیچ فردی از خانواده گریرسن کاه تو آخوریک شمالی؛ یک کارگر روزمزد، نمی‌کند.» اما به جز اینها دیگران هم بودند، آدمهای مسن‌تر، که می‌گفتند حتی غم و غصه هم نمی‌تواند یک خانم تمام و کمال را وادارد پاروی نجابت خانوادگی بگذارد و البته منظورشان نجابت خانوادگی نبود. می‌گفتند: «بیچاره امیلی، اقوامش باید سری به او بزنند.» خویشاوندانی در آلاباما داشت اما پدرش سالها پیش برسر آب و ملک خانم یات پیره، آن زن دیوانه، با آنها حرفش شد و دو خانواده پای شان از خانه همدیگر برید. آنها حتی به تشییع جنازه هم نیامده بودند.

و همین که آدمهای مسن تر می‌گفتند: «بیچاره امیلی» پچپچها شروع می‌شد. به یکدیگر می‌گفتند: «معلوم است، پس چه خیال می‌کنید؟» و نسهایشان به پشت دستهایشان می‌خورد همچنان که خش خش ابریشم و ساتن پردها شنیده می‌شد، پرده‌های آویخهته در پشت کرکره‌های چوبی که جلوی آفتاب بعداز ظهر یکشنبه را گرفته بودند و صدای گروپ گروپ تند و تیز آن دو اسب یک شکل می‌آمد: «بیچاره امیلی»
سرش را خیلی بالا می‌گرفت، حتی وقتی که یقین داشتیم زمین خورده. انگار بیش از همیشه انتظار داشت شان و مقامش را به عنوان آخرین فرد خانواده گریرسن به جا بیاوریم. انگار با این کار می‌خواست نفوذ ناپذیری خودش را ثابت کند. درست مثل وقتی که مرگ موش، یعنی آرسنیک خرید. این موضوع بیش از یک سال پس از وقتی بود که مردم بنا کرده بودند بگویند: «بیچاره امیلی» همان زمانی که دوتا دختر عمویش مهمانش بودند.

میس‌امیلی به دارو فروش گفت: «مقداری سم به من بدهید.» در آن زمان سی سال بیشتر بود زن لاغر اندامی ‌بود و حتی از حد معمول هم لاغرتر بود. با چشمانی سیاه، بیحالت و خود پسند و گوشت صورتی که در دو طرف شقیقه‌هایش و دور حلقه چشمهایش آمده بود. آدم تصور می‌کرد که تنها نگهبان چراغ دریایی چنین شکلی دارد. گفت: «مقداری سم به من بدهید؟» «چشم میس امیلی، چه نوع سمی؟ سم موش وا ین جور چیزها؟ نظر مرا بخوا….»
« بهترین سمی ‌که دارید به نوعش کاری ندارم.»
دارو فروش چند نوع سم را اسم برد. «اینها هر چیزی حتی فیل را می‌کشند. اما چیزی که شما لازم دارید…»
میس امیلی گفت: «آرسنیک سم خوبی است؟»
« می‌گویید……..آرسنیک؟ بله خانم اما چیزی که شما لازم دارید….»
« به من آرسنیک بدهید»

دارو فروش او را از بالا نگاه کرد. امیلی هم به او نگاه کرد. شق و رق بود و صورتش به پرچم کشیده ای می‌مانست. دارو فروش گفت: «بله، چشم. آرسنیک به تان می‌دهم. اما قانون حکم می‌کند که بگویید برای چه مصرفی می‌خواهید»
میس امیلی به او خیره شد. سرش به عقب برده بودتا یکراست در چشم او نگاه کند تا این که دارو فروش سرش را برگرداند و رفت. آرسنیک را ریخت و پیچید. پادوی سیاهپوست مغازه بسته را به دست امیلی داد، دارو فروش خودش نیامد. میس امیلی وقتی بسته را در خانه باز کرد، روی جعبه، زیر نقش جمجمه و دو استخوان، نوشته شده بود: «مخصوص موش»

۴
روز بعد بود که ما همه گفتیم: «خودش را می‌کشد» و گفتیم که بهترین کار را می‌کند. وقتی که برای اولین بار بنا کرد با همر بارن آفتابی بشود گفته بودیم: «باهاش عروسی می‌کند» بعد گفتیم: «امیلی او را سر به راه می‌کند».
بعد چندتا از زنها صدای شان را بلند کردند و گفتند که هم باعث آبروریزی شهر است و هم سرمشق بدی برای جوانهاست. مردها خیال نداشتند پا پیش بگذارند اما زنها هر طور بود کشیش تعمید دهنده را مجبور کردند –خانواده امیلی همه پیرو کلیسای اسقفی بودند- که سری به او بزند. کشیش هیچ وقت بروز نداد که در گفتگوی شان چه گذشت اما دیگر حاضر نشد پا به خانه امیلی بگذارد. یکشنبه بعد باز آنها دور خیابانها راه افتادند و روز بعد زن کشیش به خویشان او در آلاباما نامه نوشت.

این شد که میس امیلی و خویشانش باز زیر یک سقف جمع شدند و مابه تماشای پیشامدها گرفتیم نشستیم. اوایل هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد مطمئن شدیم که خیالدارند عروسی کنند. فهمیدیم که میس امیلی به جواهر فروشی رفته و ادکلن مردانه با جای نقره سفارش داده که روی هر کدام جداجدا حروف ه.ب. نقش شده بود. دو روز بعد هم فهمیدیم یک دست کامل لباس مردانه و یک لباس خواب خریده و گفتیم: «عروسی کردند.» و راستی راستی خوشحال شدیم. خوشحال شدیم چون آن دو دختر عمو بیش از میس امیلی به خلف و خوی گریرسن‌ها اشنا بودند.

بنابراین وقتی همر بارن رفت –مدتها بود سنگفرش پیاده روها تمام شده بود- ما تعجب نکردیم. فقط کمی‌ دلخور شدیم که چرا صدا از مردم درنیامد. آن وقت فکر کردیم که همر بارن رفته است کارها را برای بردن میس امیلی تدارک ببیند یا اینکه به او فرصت بدهد دختر عموهایش را دست به سر کند (در آن وقت ما یک دسته بودیم و همه از میس امیلی طرفداری می‌کردیم تا دست دختر عموهایش را پس بزند) همین طور هم شد، آنها بعداز یک هفته راه شان را کشیدند و رفتند. و همان طور که انتظار داشتیم سه روزی طول نکشید که سرو کله همر درشهر پیداشد. یکی از همسایه‌ها تنگ غروب کاکا سیاه را دیده بود که او را از درآشپزخانه تو برده.

و این دفعه آخری بود که همر بارن را دیدیم. میس امیلی را هم تا مدتها بعد ندیدیم. کاکا سیاه، زنبیل خرید به دست می‌آمد و می‌رفت، اما در جلو همچنان بسته بود. گاهی میس امیلی را برای یک لحظه در پشت پنجره ای می‌دیدیم مثل آن شب که موقع پاشیدن آهک او را دیدند، اما شش ماهی توی خیابانها آفتابی نشد. بعد فهمیدیم که این کارهم قابل پیش بینی بود، چون آن خلق و خوی پدرش که بارها زندگی امیلی رابه دست نیستی سپرده بود کینه توزتر و وحشیانه تر از آن بود که از دست برود.
وقتی که دوباره امیلی را دیدیم چاق شده بود و مویش داشت خاکستری می‌شد. دو سه سال بعد مویش آن قدر خاکستری شد که اینک رنگ فلفل نمکی-خاکستری تیره یکدستی- پیدا کرد و ثابت ماند و تا روز مرگش در هفتادو چهار سالگی، مثل مردهای فعال، همان رنگ تند خاکستری تیره را داشت.

از همان وقت بود که دیگر در جلو خانه اش باز نشد، به جز شش هفت سالی، درحدود چهل سالگی، که نقاشی چینی یاد می‌داد. در یکی از اتاقهای طبقه پایین کارگاه نقاشی راه انداخت و دخترها و نوه‌های مردم در دوره سرهنگ سارتوریس درست به همان نظم و همان روحیه ای به کارگاهش می‌آمدند که یکشنبه‌ها با یک سکه بیست و پنج سنتی اعانه، راهی کلیسا می‌شدند. همان دوره ای که از پرداخت مالیات معاف بود.

بعد نسل جدیدتر استخوان بندی و روح شهر را دراختیار گرفت. و شاگردان کارگاه نقاشی بزرگ شدند و پی کارشان رفتند و بچه‌هایشان را باجعبه‌های آبرنگ و قلم موهای کثیف و عکسهایی که از توی مجله‌های بانوان می‌چیدند پیش میس امیلی فرستادند. در جلو خانه پشت سر شاگردان آخر بسته شد و برای همیشه بسته ماند. وقتی هم که شهر توزیع مجانی پست پیدا کرد فقط میس امیلی بود که اجازه نداد سر در خانه اش شماره‌های فلزی نصب کنند و جعبه پستی بیاویزند. به آنها گوش نداد. هرروز،هرماه، هرسال ما شاهد سفید شدن مو و خم شدن پشت کاکا سیاه بودیم که زنبیل خرید به دست می‌آمد و می‌رفت. هرسال دسامبر یک برگه مالیاتی برای میس امیلی می‌فرستادیم که یک هفته بعد پرداخت نشده با پست بر می‌گشت. گهگاه او را در یکی از پنجره‌های طبقه پایین می‌دیدیم- ظاهرا به طبقه بالای خانه رفت وآمد نمی‌کرد- که مثل نیمتنه سنگی بتی در مجسمه دان به ما نگاه می‌کرد و یا نگاه نمی‌کرد، نمی‌توانستیم تشخیص بدهیم و به این ترتیب او گرامی، گریز ناپزیر، غیر قابل نفوذ، آرام و خودسر، نسل به نسل دست به دست شد.

و مرگ او پیش آمد. توی خانه ای که همه جایش را گرد و غبار و سایه گرفته بود، در بستر بیماری افتاد و فقط کاکا سیاهی فرتوت پرستارش بود. حتی نفهمیدیم کی بیمار شد، خیلی وقت بود که کاکا سیاه با هیچ کس حرف نمی‌ زد شاید با میس امیلی هم حرف نمی‌زد، چون صدایش از حرف نزدن خشن شده و زنگ زده بود.
توی یکی از اتاقهای طبقه پایین، روی تختخواب چوب گرد و سنگین و پرده داری مرد، سرش با آن گیسوان خاکستری روی بالشی تکیه داشت که از گذشت زمان و ندیدن آفتاب زرد شده و فرو رفته بود.


۵

کاکا سیاه در جلو خانه را به روی اولین زنها باز کرد و آنها را با آن پچ‌پچها و هیس هیس کردنها، و نگاههای عجولانه و کنجکاو راه داد و آن وقت ناپدید شد. یکراست از وسط خانه گذشت، از درعقب بیرون رفت و دیگر کسی او را ندید.

دو دختر عمو بی درنگ آمدند. روز دوم، تشییع جنازه گرفتند و مردم شهر برای دیدن میس امیلی زیر انبوهی گلهای سرخ خریداری شده، می‌امدند با آن تصویر مدادی پدر امیلی که عمیقا در فکر فرو رفته بود. در بالای سر تابوت، و آن زنها که زیر لب حرف می‌زدند و هراسناک بودند، و آن پیرمردها که بعضی با اونیفرم ماهوت پاک کن کشیده جنگ داخلی آمده بودند و روی ایوان یا چمنها درباره امیلی چنان گرم اختلاط بودند که انگار با او هم دوره بوده اند،ب ا او رقصیده اند و شاید اظهار عشق کرده اند. و مثل آدمهای سالخورده اتفاقهای گذشته را پس و پیش می‌گفتند. گذشته ای که برای آنها حکم جاده ای را نداشت که انتهایش در دوردستها گم شده باشد بلکه چمن وسیعی بود که هیچ زمستانی به خود ندیده بود و فقط تنگه باریک آخرین ده سال، آنها را از آن چمن جدا کرده بود.
از پیش می‌دانستیم که درآن سرزمین بالای پلکان اتاقی است که هیچ کس در چهل سال گذشته تویش را ندیده و باید در آن را شکست. پیش از آنکه در را باز کنند صبر کردند تا میس امیلی آبرومندانه به خاک سپرده شود.

انگار شدت شکسته شدن در، اتاق را از گردو خاک انباشته بود. انگار پارچه نازک و زننده ای از خاک، مثل پارچه روی گور، بر همه جای این اتاق،که برای شب عروسی آراسته و چیده شده بود، کشیده بودند. روی پرده‌های گلگون شرابه دار رنگ رفته، روی حبابهای گلگون چراغها، روی میز اسباب آرایش، روی اسبابهای ظریف بلور و اسباب آرایش مردانه با جای نقره ای، که نقره اش آن قدر تیره شده بود که حروف روی آن دیده نمی‌شد و در میان آنها یک یقه کراوات که انگار تازه از گردن باز کرده باشند جاداشت. یقه کراوات را که برداشتند هلال پریده رنگی از خود درمیان گرد و خاک جا گذاشت. یک دست لباس مردانه با دقت از یک صندلی آویخته بود، زیر آن یک جفت کفش خاموش و یک جفت جوراب مردانه دورانداخته دیده می‌شد.
و مرد روی تختخواب دراز کشیده بود.


مدت زیادی ایستادیم و به آن لبخند عمیق و بی گوشت نگاه کردیم. بدن نشان می‌داد که زمانی کسی را در آغوش داشته اما حالا این خواب طولانی که بیش از عشق طول کشیده بود و حتی شکلک عشق را از پا درآورده بود مرد را شرمسار کرده بود. بقایای او که، درون بقایای پیراهن خواب، پوسیده بود از تختی که رویش قرار داشت جدا شدنی نبود و روی او و روی بالش کنارش همان پوشش گردو خاک صبور و منتظر کشیده شده بود.
آن وقت پی بردیم که روی بالش دوم جای سری بوده است. یکی از ما چیزی را از رویش برداشت و ما که به جلو خم شده بودیم و بوی زننده و خشک آن گرد نازک و نامریی بینی مان را آکنده بود، یک تار موی خاکستری دیدیم.

موضوع: , ,

۵۰ ساعت کارت اینترنت رایگان – کارت شماره ۸

چهارشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۸۸

۵۰ ساعت اینترنت رایگان برای شما دوستای خوبم . امیدوارم که استفاده کنید .


50 ساعت کارت اینترنت رایگان - کارت شماره 8     www.javacity.tk


   برای دریافت یوزرنیم و پسورد به ادامه مطلب برین


کلمات کلیدی : free / کارت / اینترمت / مجانی / ۵۰ ساعت / شبانه / روزانه / هفتگی / ماهانه / سبز / موج / ۲۲ بهمن / آزادی / انقلاب / مخملی /

موضوع:

داستان عاشقانه‌ی گل سرخی برای امیلی

یکشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۸۸


پس از رفتن معشوقش دیگر مردم چشمشان به او نیفتاد چند تا از زنها جرات کرده بودند و او را صدازده بودند اما..
گل سرخی برای امیلی، اثر ویلیام فاکنر

وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، مردم شهر ما همه به تشییع جنازه اش رفتند، مردها از روی نوعی تاثر احترام آمیز نسبت به او که چون مجسمه یادبودی فروافتاده بود و زنها بیشتر از سر کنجکاوی برای تماشای خانه‌اش که دست کم ده سالی می‌شد جز نوکری پیر، که هم آشپز و هم باغبان خانه بود، کسی درون آن را ندیده بود.


این خانه چوبی، که روزی رنگ سفیدی داشت، بزرگ و مربع شکل بود و به سبک ظریف سالهای هفتاد با گنبد نماها، منارهای مخروطی و بالکنهای گچ بری شده تزیین شده بود و در خیابانی قرار داشت که زمانی خیابان مشهور شهر بود. اما گاراژها و ماشینهای پنبه پاک کنی به سرتاسر خیابان دست انداخته بودند و حتی اسمهای پرطمطراق آن را زدوده بودند، فقط خانه میس امیلی بود که هنوز پابرجابود و زوال لجوجانه و عشوه گرانه اش از میان واگنهای پنبه و پمپهای بنزین سربرکشیده بود- قراضه ای درمیان قراضه‌های دیگر. و حالا میس امیلی رفته بود به صاحبان آن اسمهای پر طمطراق بپیوندد که آنجا، در آن گورستان آکنده از بوی کاج، در میان ردیفهای منظم گورهای بی‌نام سربازان ایالتهای جنوبی، که درجنگ جفرسون به خاک افتادند آرمیده بودند.

میس امیلی وقتی زنده بود برای مردم شهر حکم یک رسم، یک وظیفه، یک دلولپسی را داشت، حکم نوعی تعهد موروثی، تعهدی که از آن روزی درسال ۱۸۹۴ شروع شد که سرهنگ سارتوریس، شهردار شهر، کسی که این قانون را از خود درآورده بود که هیچ زن سیاهپوستی بدون پیش بند حق ندارد پا به خیابانهای شهر بگذارد، میس امیلی را از روز مرگ پدرش تا آخر عمر از پرداخت مالیات معاف کرده بود. موضوع این نبود که میس امیلی به دنبال صدقه بود بلکه سرهنگ سارتوریس قصه شاخ و برگ داری سرهم کرده بود و تعریف کرده بود که پدر میس امیلی پولی به شهر وام داده و شهر، بنا به مصلحت کسب وکارانه، ترجیح می‌داد که وام را این گونه پس بدهد. چنین قصه ای را فقط مردی از نسل و طرز فکر سرهنگ سارتوریس می‌توانست سرهم کند و فقط زنها باور می‌کردند.


وقتی که آدمهای نسل بعد، با افکار جدیدتر، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، قرار سرهنگ سارتوریس نارضایتی اندکی درست کرد. در سال اول یک برگه مالیاتی برایش پست کردند. ماه فوریه که رسید و از جواب خبری نشد، نامه ای رسمی ‌برایش فرستادند و از او درخواست کردند که سر فرصت به دفتر کلانتر برود. یک هفته بعد شهردار خودش به او نامه نوشت و پیشنهاد کرد سری به او بزند یا اجازه دهد اتومبیلش را به دنبال او بفرستد و در جواب یادداشتی دریافت کرد که روی کاغذ قدیمی ‌با خطی خوش، روان و ظریف و با جوهری رنگ باخته نوشته شده بود، به این مضمون که او دیگر پا از خانه بیرون نمیگذارد. برگه مالیات هم بدون شرح ضمیمه بود.

از انجمن شهر خواسته شد جلسه خصوصی تشکیل دهد و هیئتی را پیش او بفرستد. آنها رفتند و در خانه را به صدا درآوردند، درخانه ای که ده سالی بود، از وقتی که میس امیلی دیگر تعلیم نقاشی چینی را زمین گذاشته بود کسی از آستانه اش نگذشته بود سیاهپوست پیر در را به رویشان گشود و آنها را به سرسرای تاریکی راهنمایی کرد. از آنجا یک پلکان به تاریکیهای بیشتر بالا می‌رفت. بوی گردوخاک و کهنگی، بوی ماندگی و نم می‌آمد. سیاهپوست آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. اتاق با مبلهای چرمی ‌و زینی آراسته بود. وقتی سیاهپوست پرده پنجره ای را کنار زد غبار رقیقی کاهلانه از اطراف پای شان بلند شد و همراه با ذره‌های ریز تنها شعاع آفتاب به چرخش درآمد. جلو بخاری، روی سه پایه زراندود رنگ رو رفته ای، تصویر مدادی پدر میس امیلی دیده می‌شد.


وقتی پا به اتاق گذاشت آنها از جا بلند شدند. زن کوچک اندام و چاقی بود که لباس سیاه به تن داشت. زنجیر طلای نازکی تا کمرش آویخته بود که لابه لای کمربندش پنهان می‌شد و به یک عصای آبنوس که رنگ طلایی دسته اش رفته بود تکیه داده بود. استخوان بندی ریز و نحیفی داشت، شاید برای همین بود که آنچه در دیگری ممکن بود صرفا فربهی باشد او را چاق و چله نشان می‌داد. بدنش مثل آدمی ‌که مدتها در آب راکدی غوطه ورباشد ورم کرده بود و رنگ برچهره نداشت. چشمانش میان چینهای متورم صورتش گم شده بود و مثل دوتکه زغال کوچک که در تکه خمیری فرو کرده باشند به تک تک مهمانها که پیغام شان را می‌گفتند زل می‌زد.
به آنها تعارف نکرد بنشینند. آنجا توی درگاه ایستاد و به آرامی ‌گشو داد تا اینکه سخنگو به لکنت افتاد و ساکت شد. آن وقت تیک تیک ساعت ناپیدایی را شنیدند که به زنجیر طلا بسته بود.
صدای امیلی خشک و بی حال بود، «من توی جفرسن از پرداخت مالیات معافم. سرهنگ سارتوریس برایم توضیح داده. یکی از شما برود سری به مدارک شهر بزند تا همه قانع شوید»
«مدارک پیش خود ماست. ما مقامات شهریم، میس امیلی. مگر ابلاغیه ای به امضای کلانتر به دست شما ندادند؟»
میس امیلی گفت: «کاغذی دریافت کردم، بله. اما من از پرداخت مالیات معافم»
«آخر، ببینید، مطلبی در دفاتر نیست که چنین چیزی را نشان دهد. ما باید یک چیزی……..»
«از سرهنگ سارتوریس بپرسید. من در جفرسن از پرداخت مالیات معافم»
«اما، میس امیلی………..»
«از سرهنگ سارتوریس بپرسید» (سرهنگ سارتوریس ده سالی می‌شد مرده بود) «من از پرداخت مالیات معافم. توب!» سیاهپوست پیدایش شد. «این آقایان را به بیرون راهنمایی کن.»

۲
و به این ترتیب، حساب آنها را رسید همان طور که سی سال پیش حساب پدران شان را سر موضوع آن بو رسیده بود. این جریان مربوط به دو سال بعداز مرگ پدرش بود و مدت کوتاهی بعد از آن که معشوقش او را ترک گفت، معشوقی که خیال می‌کردیم شوهرش می‌شود. بعد از مرگ پدرش خیلی کم از خانه بیرون می‌آمد، پس از رفتن معشوقش دیگر مردم چشمشان به او نیفتاد چند تا از زنها جرات کرده بودند و او را صدازده بودند اما در را به روی شان باز نکرده بود. تنها نشانه حیات در آن خانه مرد سیاهپوست بود –که آن وقتها جوان بود- و زنبیل به دست از آن خانه بیرون می‌آمد و برمی‌گشت.


زنها گفتند: «وقتی یک مرد-هر مردی می‌خواهد باشد- آشپزخانه را تمیز کند این چیزها پیش می‌آید» بنابراین وقتی بو همه جا را گرفت آنها تعجب نکردند. درگیری دیگری میان خانواده آگاه و مقتدر گریرسن و مردم نادان و بی دست وپا پیش آمده بود. یکی از همسایه‌ها، یک زن، پیش قاضی استیونز شهردار هشتاد ساله شکایت کرد. شهردار گفت: «می‌فرمایید چه کار کنم خانم؟» زن گفت: «معلوم است یکی را بفرستید تا بو را از میان ببرد. مگر این کار قانون ندارد؟» قاضی استیونز گفت: «یقین دارم این کار لزومی‌ ندارد. احتمالا آن کاکاسیاه ماری، موشی، چیزی را توی حیاط کشته است. من دراین باره با او صحبت می‌کنم» روز بعد دو شکایت دیگر به دست او رسید، یکی از مردی که از در دیگری وارد شد: «قاضی راستش ما باید به کاری دست بزنیم. من یک نفر اصلا دلم نمی‌خواست کاری به کار میس امیلی داشته باشم. اما نمی‌شود دست روی دست گذاشت.» همان شب انجمن شهر تشکیل جلسه داد سه آدم مسن و یک مرد جوان- عضوی از نسل جدید.

جوان گفت: «کار خیلی ساده است. برایش اخطار بفرستید خانه اش را تمیز کند. وقت معینی به او بدهید، و اگر کاری نکرد…» قاضی استیونز گفت: «یعنی چه آقا؟ توی صورت یک خانم میگویید بوی بد می‌دهید؟» این شد که شب بعد پس از نیمه‌های شب، چهارمرد از چمن خانه امیلی گذشتند و مثل دزدها خانه را دور زدند و پای دیوارها و منفذهای زیرزمین را بو کشیدند و یکی ازآنها از درون گونی آویخته از شانه، چیزی بیرون می‌آورد و دستش را مثل اینکه بذر بپاشد حرکت می‌داد. بعد در زیرزمین را شکستند و آنجا و در و دیوار ساختمان را آهک پاشیدند. وقتی از روی چمن برمی‌گشتند پنجره تاریکی روشن شد میس امیلی انجا نشسته بود. نور از پشتش می‌تابید و نیم تنه اش مثل بتی بی حرکت بود. مردها آهسته از روی چمن گذشتند وخود را به سایه درختان اقاقیا رساندند که در امتداد خیابان صف کشیده بود. پس از گذشت یکی دو هفته، دیگر از بو خبری نبود.


از همان وقت بود که مردم کم کم دلشان به حال او سوخت. مردم شهر ما که یادشان بود چطور خانم یات، عمه بزرگ امیلی، آخر عمر پاک دیوانه شد، می‌گفتند که خانواده گریرسن خودشان را خیلی زیاد می‌گیرند. می‌گفتند هیچ کدام از جوانها برازنده میس امیلی نیستند و از این حرفها. ما همیشه پیش خودمان عکسی را تصور می‌کردیم که میس امیلی، زنی باریک اندام، با لباس سفید در انتهای آن ایستاده و نیمرخ پت و پهن پدرش در میانه عکس دیده می‌شد که پشت به او داشت و شلاق اسبی را در دست گرفته بود و در پشت سر هر دو چارچوب دری که رو به عقب باز بود آنها را چون قاب درمیان گرفته بود. بنابراین وقتی امیلی به سی سالگی رسید و هنوز شوهر نکرده بود حس کردیم انتقام ما گرفته شده اما خیلی خوشحال نشدیم چون با همه آن دیوانگی که در خانواده موروثی بود اگر مرد دلخواهش را پیدا می‌کرد بعید بود که او را دست به سر کند.
وقتی که پدرش مرد معلوم شد که آن خانه تنها چیزی بود که برایش مانده، و مردم تا اندازه ای خوشحال شدند. بالاخره روزی رسید که مردم برایش دل بسوزانند. تنهایی و فقر احساسات انسانی را در او بیدارکرده بود. حالا او هم، دلهره ون ومیدی نداری را، که همیشه بوده، درک می‌کرد.

روز دوم مرگ پدرش زنها جمع شدند به خانه اش بروند و به رسم شهر، سرسلامتی بدهند و کمکی بکنند. میس امیلی، که لباس همیشگی خودش را پوشیده بود و در صورتش ذره ای غم و غصه دیده نمی‌شد، دم در آنها را دید. به آنها گفت که پدرش نمرده. سه روز تمام همین کار را کرد و به کشیشها که برای سر زدن به خانه اش آمدند و به دکترها که سعی کردند او را راضی کنند جنازه را به دست آنها بسپارد همین حرف را زد. فقط وقتی نزدیک بود به قانون و زور متوسل شوند تسلیم شد و آنها بیدرنگ پدرش را خاک کردند.

ما آن وقت نمی‌گفتیم که میس امیلی دیوانه است. فکر می‌کردیم مجبور شده این کار را بکند. به یاد آن همه جوانی افتادیم که پدرش تارانده بود و می‌دانستیم حالاکه دیگر چیزی از آنها نمانده باید به همان یکی که همه را از او گرفته بچسبد، یعنی هرکس دیگری هم بود می‌چسبید.

۳

میس امیلی مدت زیادی بیمار بود. وقتی دوباره او را دیدیم، مویش را کوتاه کرده و خودش را به شکل دخترها درآورده بود. کمابیش شبیه آن فرشته‌هایی شده بود که توی پنجره‌های رنگی کلیسا کشیده‌اند، یک چنین شکل غمگین و آرامی ‌پیدا کرده بود.

شهر تازه قرارداد فرش کردن پیاده روها را بسته بود. تابستان سال بعد از مرگ پدر امیلی، کار شروع شد. شرکت ساختمانی با کاکاسیاهها، قاطرها و ماشین آلات از راه رسید. سر کارگری هم میان آنها بود به اسم همربارن، اهل شمال، که تنومند، سبزه و کاری بود، صدای نکره ای داشت و رنگ چشمهایش از رنگ صورتش روشن تر بود، بچه‌های کوچک دسته دسته جمع می‌شدند و او را تماشا می‌کردند که به کاکاسیاه‌ها بد و بیراه می‌گفت و کاکاسیاهها را تماشا می‌کردند که هماهنگ با بالا و پایین رفتن بیلهای شان آواز می‌خواندند. چیزی نگذشت که با همه اهل شهر آشنا شد. آدم هر وقت جایی کنار میدان صدای قهقهه مردم را می‌شنید، سرو کله همر بارن را میان آنها می‌دید. در همین وقتها بود که بعداز ظهرهای یکشنبه او و میس امیلی را سوار یک درشکه کرایه ای می‌دیدیم. درشکه چرخهای زرد رنگ و یک جفت اسب که یک شکل داشت. اوایل خوشحال شدیم که امیلی بالاخره سرو سامانی به خودش داد به خصوص که زنها می‌گفتند: «معلوم است که هیچ فردی از خانواده گریرسن کاه تو آخوریک شمالی؛ یک کارگر روزمزد، نمی‌کند.» اما به جز اینها دیگران هم بودند، آدمهای مسن‌تر، که می‌گفتند حتی غم و غصه هم نمی‌تواند یک خانم تمام و کمال را وادارد پاروی نجابت خانوادگی بگذارد و البته منظورشان نجابت خانوادگی نبود. می‌گفتند: «بیچاره امیلی، اقوامش باید سری به او بزنند.» خویشاوندانی در آلاباما داشت اما پدرش سالها پیش برسر آب و ملک خانم یات پیره، آن زن دیوانه، با آنها حرفش شد و دو خانواده پای شان از خانه همدیگر برید. آنها حتی به تشییع جنازه هم نیامده بودند.

و همین که آدمهای مسن تر می‌گفتند: «بیچاره امیلی» پچپچها شروع می‌شد. به یکدیگر می‌گفتند: «معلوم است، پس چه خیال می‌کنید؟» و نسهایشان به پشت دستهایشان می‌خورد همچنان که خش خش ابریشم و ساتن پردها شنیده می‌شد، پرده‌های آویخهته در پشت کرکره‌های چوبی که جلوی آفتاب بعداز ظهر یکشنبه را گرفته بودند و صدای گروپ گروپ تند و تیز آن دو اسب یک شکل می‌آمد: «بیچاره امیلی»
سرش را خیلی بالا می‌گرفت، حتی وقتی که یقین داشتیم زمین خورده. انگار بیش از همیشه انتظار داشت شان و مقامش را به عنوان آخرین فرد خانواده گریرسن به جا بیاوریم. انگار با این کار می‌خواست نفوذ ناپذیری خودش را ثابت کند. درست مثل وقتی که مرگ موش، یعنی آرسنیک خرید. این موضوع بیش از یک سال پس از وقتی بود که مردم بنا کرده بودند بگویند: «بیچاره امیلی» همان زمانی که دوتا دختر عمویش مهمانش بودند.

میس‌امیلی به دارو فروش گفت: «مقداری سم به من بدهید.» در آن زمان سی سال بیشتر بود زن لاغر اندامی ‌بود و حتی از حد معمول هم لاغرتر بود. با چشمانی سیاه، بیحالت و خود پسند و گوشت صورتی که در دو طرف شقیقه‌هایش و دور حلقه چشمهایش آمده بود. آدم تصور می‌کرد که تنها نگهبان چراغ دریایی چنین شکلی دارد. گفت: «مقداری سم به من بدهید؟» «چشم میس امیلی، چه نوع سمی؟ سم موش وا ین جور چیزها؟ نظر مرا بخوا….»
« بهترین سمی ‌که دارید به نوعش کاری ندارم.»
دارو فروش چند نوع سم را اسم برد. «اینها هر چیزی حتی فیل را می‌کشند. اما چیزی که شما لازم دارید…»
میس امیلی گفت: «آرسنیک سم خوبی است؟»
« می‌گویید……..آرسنیک؟ بله خانم اما چیزی که شما لازم دارید….»
« به من آرسنیک بدهید»

دارو فروش او را از بالا نگاه کرد. امیلی هم به او نگاه کرد. شق و رق بود و صورتش به پرچم کشیده ای می‌مانست. دارو فروش گفت: «بله، چشم. آرسنیک به تان می‌دهم. اما قانون حکم می‌کند که بگویید برای چه مصرفی می‌خواهید»
میس امیلی به او خیره شد. سرش به عقب برده بودتا یکراست در چشم او نگاه کند تا این که دارو فروش سرش را برگرداند و رفت. آرسنیک را ریخت و پیچید. پادوی سیاهپوست مغازه بسته را به دست امیلی داد، دارو فروش خودش نیامد. میس امیلی وقتی بسته را در خانه باز کرد، روی جعبه، زیر نقش جمجمه و دو استخوان، نوشته شده بود: «مخصوص موش»

۴
روز بعد بود که ما همه گفتیم: «خودش را می‌کشد» و گفتیم که بهترین کار را می‌کند. وقتی که برای اولین بار بنا کرد با همر بارن آفتابی بشود گفته بودیم: «باهاش عروسی می‌کند» بعد گفتیم: «امیلی او را سر به راه می‌کند».
بعد چندتا از زنها صدای شان را بلند کردند و گفتند که هم باعث آبروریزی شهر است و هم سرمشق بدی برای جوانهاست. مردها خیال نداشتند پا پیش بگذارند اما زنها هر طور بود کشیش تعمید دهنده را مجبور کردند –خانواده امیلی همه پیرو کلیسای اسقفی بودند- که سری به او بزند. کشیش هیچ وقت بروز نداد که در گفتگوی شان چه گذشت اما دیگر حاضر نشد پا به خانه امیلی بگذارد. یکشنبه بعد باز آنها دور خیابانها راه افتادند و روز بعد زن کشیش به خویشان او در آلاباما نامه نوشت.

این شد که میس امیلی و خویشانش باز زیر یک سقف جمع شدند و مابه تماشای پیشامدها گرفتیم نشستیم. اوایل هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد مطمئن شدیم که خیالدارند عروسی کنند. فهمیدیم که میس امیلی به جواهر فروشی رفته و ادکلن مردانه با جای نقره سفارش داده که روی هر کدام جداجدا حروف ه.ب. نقش شده بود. دو روز بعد هم فهمیدیم یک دست کامل لباس مردانه و یک لباس خواب خریده و گفتیم: «عروسی کردند.» و راستی راستی خوشحال شدیم. خوشحال شدیم چون آن دو دختر عمو بیش از میس امیلی به خلف و خوی گریرسن‌ها اشنا بودند.

بنابراین وقتی همر بارن رفت –مدتها بود سنگفرش پیاده روها تمام شده بود- ما تعجب نکردیم. فقط کمی‌ دلخور شدیم که چرا صدا از مردم درنیامد. آن وقت فکر کردیم که همر بارن رفته است کارها را برای بردن میس امیلی تدارک ببیند یا اینکه به او فرصت بدهد دختر عموهایش را دست به سر کند (در آن وقت ما یک دسته بودیم و همه از میس امیلی طرفداری می‌کردیم تا دست دختر عموهایش را پس بزند) همین طور هم شد، آنها بعداز یک هفته راه شان را کشیدند و رفتند. و همان طور که انتظار داشتیم سه روزی طول نکشید که سرو کله همر درشهر پیداشد. یکی از همسایه‌ها تنگ غروب کاکا سیاه را دیده بود که او را از درآشپزخانه تو برده.

و این دفعه آخری بود که همر بارن را دیدیم. میس امیلی را هم تا مدتها بعد ندیدیم. کاکا سیاه، زنبیل خرید به دست می‌آمد و می‌رفت، اما در جلو همچنان بسته بود. گاهی میس امیلی را برای یک لحظه در پشت پنجره ای می‌دیدیم مثل آن شب که موقع پاشیدن آهک او را دیدند، اما شش ماهی توی خیابانها آفتابی نشد. بعد فهمیدیم که این کارهم قابل پیش بینی بود، چون آن خلق و خوی پدرش که بارها زندگی امیلی رابه دست نیستی سپرده بود کینه توزتر و وحشیانه تر از آن بود که از دست برود.
وقتی که دوباره امیلی را دیدیم چاق شده بود و مویش داشت خاکستری می‌شد. دو سه سال بعد مویش آن قدر خاکستری شد که اینک رنگ فلفل نمکی-خاکستری تیره یکدستی- پیدا کرد و ثابت ماند و تا روز مرگش در هفتادو چهار سالگی، مثل مردهای فعال، همان رنگ تند خاکستری تیره را داشت.

از همان وقت بود که دیگر در جلو خانه اش باز نشد، به جز شش هفت سالی، درحدود چهل سالگی، که نقاشی چینی یاد می‌داد. در یکی از اتاقهای طبقه پایین کارگاه نقاشی راه انداخت و دخترها و نوه‌های مردم در دوره سرهنگ سارتوریس درست به همان نظم و همان روحیه ای به کارگاهش می‌آمدند که یکشنبه‌ها با یک سکه بیست و پنج سنتی اعانه، راهی کلیسا می‌شدند. همان دوره ای که از پرداخت مالیات معاف بود.

بعد نسل جدیدتر استخوان بندی و روح شهر را دراختیار گرفت. و شاگردان کارگاه نقاشی بزرگ شدند و پی کارشان رفتند و بچه‌هایشان را باجعبه‌های آبرنگ و قلم موهای کثیف و عکسهایی که از توی مجله‌های بانوان می‌چیدند پیش میس امیلی فرستادند. در جلو خانه پشت سر شاگردان آخر بسته شد و برای همیشه بسته ماند. وقتی هم که شهر توزیع مجانی پست پیدا کرد فقط میس امیلی بود که اجازه نداد سر در خانه اش شماره‌های فلزی نصب کنند و جعبه پستی بیاویزند. به آنها گوش نداد. هرروز،هرماه، هرسال ما شاهد سفید شدن مو و خم شدن پشت کاکا سیاه بودیم که زنبیل خرید به دست می‌آمد و می‌رفت. هرسال دسامبر یک برگه مالیاتی برای میس امیلی می‌فرستادیم که یک هفته بعد پرداخت نشده با پست بر می‌گشت. گهگاه او را در یکی از پنجره‌های طبقه پایین می‌دیدیم- ظاهرا به طبقه بالای خانه رفت وآمد نمی‌کرد- که مثل نیمتنه سنگی بتی در مجسمه دان به ما نگاه می‌کرد و یا نگاه نمی‌کرد، نمی‌توانستیم تشخیص بدهیم و به این ترتیب او گرامی، گریز ناپزیر، غیر قابل نفوذ، آرام و خودسر، نسل به نسل دست به دست شد.

و مرگ او پیش آمد. توی خانه ای که همه جایش را گرد و غبار و سایه گرفته بود، در بستر بیماری افتاد و فقط کاکا سیاهی فرتوت پرستارش بود. حتی نفهمیدیم کی بیمار شد، خیلی وقت بود که کاکا سیاه با هیچ کس حرف نمی‌ زد شاید با میس امیلی هم حرف نمی‌زد، چون صدایش از حرف نزدن خشن شده و زنگ زده بود.
توی یکی از اتاقهای طبقه پایین، روی تختخواب چوب گرد و سنگین و پرده داری مرد، سرش با آن گیسوان خاکستری روی بالشی تکیه داشت که از گذشت زمان و ندیدن آفتاب زرد شده و فرو رفته بود.


۵

کاکا سیاه در جلو خانه را به روی اولین زنها باز کرد و آنها را با آن پچ‌پچها و هیس هیس کردنها، و نگاههای عجولانه و کنجکاو راه داد و آن وقت ناپدید شد. یکراست از وسط خانه گذشت، از درعقب بیرون رفت و دیگر کسی او را ندید.

دو دختر عمو بی درنگ آمدند. روز دوم، تشییع جنازه گرفتند و مردم شهر برای دیدن میس امیلی زیر انبوهی گلهای سرخ خریداری شده، می‌امدند با آن تصویر مدادی پدر امیلی که عمیقا در فکر فرو رفته بود. در بالای سر تابوت، و آن زنها که زیر لب حرف می‌زدند و هراسناک بودند، و آن پیرمردها که بعضی با اونیفرم ماهوت پاک کن کشیده جنگ داخلی آمده بودند و روی ایوان یا چمنها درباره امیلی چنان گرم اختلاط بودند که انگار با او هم دوره بوده اند،ب ا او رقصیده اند و شاید اظهار عشق کرده اند. و مثل آدمهای سالخورده اتفاقهای گذشته را پس و پیش می‌گفتند. گذشته ای که برای آنها حکم جاده ای را نداشت که انتهایش در دوردستها گم شده باشد بلکه چمن وسیعی بود که هیچ زمستانی به خود ندیده بود و فقط تنگه باریک آخرین ده سال، آنها را از آن چمن جدا کرده بود.
از پیش می‌دانستیم که درآن سرزمین بالای پلکان اتاقی است که هیچ کس در چهل سال گذشته تویش را ندیده و باید در آن را شکست. پیش از آنکه در را باز کنند صبر کردند تا میس امیلی آبرومندانه به خاک سپرده شود.

انگار شدت شکسته شدن در، اتاق را از گردو خاک انباشته بود. انگار پارچه نازک و زننده ای از خاک، مثل پارچه روی گور، بر همه جای این اتاق،که برای شب عروسی آراسته و چیده شده بود، کشیده بودند. روی پرده‌های گلگون شرابه دار رنگ رفته، روی حبابهای گلگون چراغها، روی میز اسباب آرایش، روی اسبابهای ظریف بلور و اسباب آرایش مردانه با جای نقره ای، که نقره اش آن قدر تیره شده بود که حروف روی آن دیده نمی‌شد و در میان آنها یک یقه کراوات که انگار تازه از گردن باز کرده باشند جاداشت. یقه کراوات را که برداشتند هلال پریده رنگی از خود درمیان گرد و خاک جا گذاشت. یک دست لباس مردانه با دقت از یک صندلی آویخته بود، زیر آن یک جفت کفش خاموش و یک جفت جوراب مردانه دورانداخته دیده می‌شد.
و مرد روی تختخواب دراز کشیده بود.


مدت زیادی ایستادیم و به آن لبخند عمیق و بی گوشت نگاه کردیم. بدن نشان می‌داد که زمانی کسی را در آغوش داشته اما حالا این خواب طولانی که بیش از عشق طول کشیده بود و حتی شکلک عشق را از پا درآورده بود مرد را شرمسار کرده بود. بقایای او که، درون بقایای پیراهن خواب، پوسیده بود از تختی که رویش قرار داشت جدا شدنی نبود و روی او و روی بالش کنارش همان پوشش گردو خاک صبور و منتظر کشیده شده بود.
آن وقت پی بردیم که روی بالش دوم جای سری بوده است. یکی از ما چیزی را از رویش برداشت و ما که به جلو خم شده بودیم و بوی زننده و خشک آن گرد نازک و نامریی بینی مان را آکنده بود، یک تار موی خاکستری دیدیم.

موضوع: , ,

داستان عاشقانه‌ی گل سرخی برای امیلی

شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۸۸


پس از رفتن معشوقش دیگر مردم چشمشان به او نیفتاد چند تا از زنها جرات کرده بودند و او را صدازده بودند اما..
گل سرخی برای امیلی، اثر ویلیام فاکنر

وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، مردم شهر ما همه به تشییع جنازه اش رفتند، مردها از روی نوعی تاثر احترام آمیز نسبت به او که چون مجسمه یادبودی فروافتاده بود و زنها بیشتر از سر کنجکاوی برای تماشای خانه‌اش که دست کم ده سالی می‌شد جز نوکری پیر، که هم آشپز و هم باغبان خانه بود، کسی درون آن را ندیده بود.


این خانه چوبی، که روزی رنگ سفیدی داشت، بزرگ و مربع شکل بود و به سبک ظریف سالهای هفتاد با گنبد نماها، منارهای مخروطی و بالکنهای گچ بری شده تزیین شده بود و در خیابانی قرار داشت که زمانی خیابان مشهور شهر بود. اما گاراژها و ماشینهای پنبه پاک کنی به سرتاسر خیابان دست انداخته بودند و حتی اسمهای پرطمطراق آن را زدوده بودند، فقط خانه میس امیلی بود که هنوز پابرجابود و زوال لجوجانه و عشوه گرانه اش از میان واگنهای پنبه و پمپهای بنزین سربرکشیده بود- قراضه ای درمیان قراضه‌های دیگر. و حالا میس امیلی رفته بود به صاحبان آن اسمهای پر طمطراق بپیوندد که آنجا، در آن گورستان آکنده از بوی کاج، در میان ردیفهای منظم گورهای بی‌نام سربازان ایالتهای جنوبی، که درجنگ جفرسون به خاک افتادند آرمیده بودند.

میس امیلی وقتی زنده بود برای مردم شهر حکم یک رسم، یک وظیفه، یک دلولپسی را داشت، حکم نوعی تعهد موروثی، تعهدی که از آن روزی درسال ۱۸۹۴ شروع شد که سرهنگ سارتوریس، شهردار شهر، کسی که این قانون را از خود درآورده بود که هیچ زن سیاهپوستی بدون پیش بند حق ندارد پا به خیابانهای شهر بگذارد، میس امیلی را از روز مرگ پدرش تا آخر عمر از پرداخت مالیات معاف کرده بود. موضوع این نبود که میس امیلی به دنبال صدقه بود بلکه سرهنگ سارتوریس قصه شاخ و برگ داری سرهم کرده بود و تعریف کرده بود که پدر میس امیلی پولی به شهر وام داده و شهر، بنا به مصلحت کسب وکارانه، ترجیح می‌داد که وام را این گونه پس بدهد. چنین قصه ای را فقط مردی از نسل و طرز فکر سرهنگ سارتوریس می‌توانست سرهم کند و فقط زنها باور می‌کردند.


وقتی که آدمهای نسل بعد، با افکار جدیدتر، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، قرار سرهنگ سارتوریس نارضایتی اندکی درست کرد. در سال اول یک برگه مالیاتی برایش پست کردند. ماه فوریه که رسید و از جواب خبری نشد، نامه ای رسمی ‌برایش فرستادند و از او درخواست کردند که سر فرصت به دفتر کلانتر برود. یک هفته بعد شهردار خودش به او نامه نوشت و پیشنهاد کرد سری به او بزند یا اجازه دهد اتومبیلش را به دنبال او بفرستد و در جواب یادداشتی دریافت کرد که روی کاغذ قدیمی ‌با خطی خوش، روان و ظریف و با جوهری رنگ باخته نوشته شده بود، به این مضمون که او دیگر پا از خانه بیرون نمیگذارد. برگه مالیات هم بدون شرح ضمیمه بود.

از انجمن شهر خواسته شد جلسه خصوصی تشکیل دهد و هیئتی را پیش او بفرستد. آنها رفتند و در خانه را به صدا درآوردند، درخانه ای که ده سالی بود، از وقتی که میس امیلی دیگر تعلیم نقاشی چینی را زمین گذاشته بود کسی از آستانه اش نگذشته بود سیاهپوست پیر در را به رویشان گشود و آنها را به سرسرای تاریکی راهنمایی کرد. از آنجا یک پلکان به تاریکیهای بیشتر بالا می‌رفت. بوی گردوخاک و کهنگی، بوی ماندگی و نم می‌آمد. سیاهپوست آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. اتاق با مبلهای چرمی ‌و زینی آراسته بود. وقتی سیاهپوست پرده پنجره ای را کنار زد غبار رقیقی کاهلانه از اطراف پای شان بلند شد و همراه با ذره‌های ریز تنها شعاع آفتاب به چرخش درآمد. جلو بخاری، روی سه پایه زراندود رنگ رو رفته ای، تصویر مدادی پدر میس امیلی دیده می‌شد.


وقتی پا به اتاق گذاشت آنها از جا بلند شدند. زن کوچک اندام و چاقی بود که لباس سیاه به تن داشت. زنجیر طلای نازکی تا کمرش آویخته بود که لابه لای کمربندش پنهان می‌شد و به یک عصای آبنوس که رنگ طلایی دسته اش رفته بود تکیه داده بود. استخوان بندی ریز و نحیفی داشت، شاید برای همین بود که آنچه در دیگری ممکن بود صرفا فربهی باشد او را چاق و چله نشان می‌داد. بدنش مثل آدمی ‌که مدتها در آب راکدی غوطه ورباشد ورم کرده بود و رنگ برچهره نداشت. چشمانش میان چینهای متورم صورتش گم شده بود و مثل دوتکه زغال کوچک که در تکه خمیری فرو کرده باشند به تک تک مهمانها که پیغام شان را می‌گفتند زل می‌زد.
به آنها تعارف نکرد بنشینند. آنجا توی درگاه ایستاد و به آرامی ‌گشو داد تا اینکه سخنگو به لکنت افتاد و ساکت شد. آن وقت تیک تیک ساعت ناپیدایی را شنیدند که به زنجیر طلا بسته بود.
صدای امیلی خشک و بی حال بود، «من توی جفرسن از پرداخت مالیات معافم. سرهنگ سارتوریس برایم توضیح داده. یکی از شما برود سری به مدارک شهر بزند تا همه قانع شوید»
«مدارک پیش خود ماست. ما مقامات شهریم، میس امیلی. مگر ابلاغیه ای به امضای کلانتر به دست شما ندادند؟»
میس امیلی گفت: «کاغذی دریافت کردم، بله. اما من از پرداخت مالیات معافم»
«آخر، ببینید، مطلبی در دفاتر نیست که چنین چیزی را نشان دهد. ما باید یک چیزی……..»
«از سرهنگ سارتوریس بپرسید. من در جفرسن از پرداخت مالیات معافم»
«اما، میس امیلی………..»
«از سرهنگ سارتوریس بپرسید» (سرهنگ سارتوریس ده سالی می‌شد مرده بود) «من از پرداخت مالیات معافم. توب!» سیاهپوست پیدایش شد. «این آقایان را به بیرون راهنمایی کن.»

۲
و به این ترتیب، حساب آنها را رسید همان طور که سی سال پیش حساب پدران شان را سر موضوع آن بو رسیده بود. این جریان مربوط به دو سال بعداز مرگ پدرش بود و مدت کوتاهی بعد از آن که معشوقش او را ترک گفت، معشوقی که خیال می‌کردیم شوهرش می‌شود. بعد از مرگ پدرش خیلی کم از خانه بیرون می‌آمد، پس از رفتن معشوقش دیگر مردم چشمشان به او نیفتاد چند تا از زنها جرات کرده بودند و او را صدازده بودند اما در را به روی شان باز نکرده بود. تنها نشانه حیات در آن خانه مرد سیاهپوست بود –که آن وقتها جوان بود- و زنبیل به دست از آن خانه بیرون می‌آمد و برمی‌گشت.


زنها گفتند: «وقتی یک مرد-هر مردی می‌خواهد باشد- آشپزخانه را تمیز کند این چیزها پیش می‌آید» بنابراین وقتی بو همه جا را گرفت آنها تعجب نکردند. درگیری دیگری میان خانواده آگاه و مقتدر گریرسن و مردم نادان و بی دست وپا پیش آمده بود. یکی از همسایه‌ها، یک زن، پیش قاضی استیونز شهردار هشتاد ساله شکایت کرد. شهردار گفت: «می‌فرمایید چه کار کنم خانم؟» زن گفت: «معلوم است یکی را بفرستید تا بو را از میان ببرد. مگر این کار قانون ندارد؟» قاضی استیونز گفت: «یقین دارم این کار لزومی‌ ندارد. احتمالا آن کاکاسیاه ماری، موشی، چیزی را توی حیاط کشته است. من دراین باره با او صحبت می‌کنم» روز بعد دو شکایت دیگر به دست او رسید، یکی از مردی که از در دیگری وارد شد: «قاضی راستش ما باید به کاری دست بزنیم. من یک نفر اصلا دلم نمی‌خواست کاری به کار میس امیلی داشته باشم. اما نمی‌شود دست روی دست گذاشت.» همان شب انجمن شهر تشکیل جلسه داد سه آدم مسن و یک مرد جوان- عضوی از نسل جدید.

جوان گفت: «کار خیلی ساده است. برایش اخطار بفرستید خانه اش را تمیز کند. وقت معینی به او بدهید، و اگر کاری نکرد…» قاضی استیونز گفت: «یعنی چه آقا؟ توی صورت یک خانم میگویید بوی بد می‌دهید؟» این شد که شب بعد پس از نیمه‌های شب، چهارمرد از چمن خانه امیلی گذشتند و مثل دزدها خانه را دور زدند و پای دیوارها و منفذهای زیرزمین را بو کشیدند و یکی ازآنها از درون گونی آویخته از شانه، چیزی بیرون می‌آورد و دستش را مثل اینکه بذر بپاشد حرکت می‌داد. بعد در زیرزمین را شکستند و آنجا و در و دیوار ساختمان را آهک پاشیدند. وقتی از روی چمن برمی‌گشتند پنجره تاریکی روشن شد میس امیلی انجا نشسته بود. نور از پشتش می‌تابید و نیم تنه اش مثل بتی بی حرکت بود. مردها آهسته از روی چمن گذشتند وخود را به سایه درختان اقاقیا رساندند که در امتداد خیابان صف کشیده بود. پس از گذشت یکی دو هفته، دیگر از بو خبری نبود.


از همان وقت بود که مردم کم کم دلشان به حال او سوخت. مردم شهر ما که یادشان بود چطور خانم یات، عمه بزرگ امیلی، آخر عمر پاک دیوانه شد، می‌گفتند که خانواده گریرسن خودشان را خیلی زیاد می‌گیرند. می‌گفتند هیچ کدام از جوانها برازنده میس امیلی نیستند و از این حرفها. ما همیشه پیش خودمان عکسی را تصور می‌کردیم که میس امیلی، زنی باریک اندام، با لباس سفید در انتهای آن ایستاده و نیمرخ پت و پهن پدرش در میانه عکس دیده می‌شد که پشت به او داشت و شلاق اسبی را در دست گرفته بود و در پشت سر هر دو چارچوب دری که رو به عقب باز بود آنها را چون قاب درمیان گرفته بود. بنابراین وقتی امیلی به سی سالگی رسید و هنوز شوهر نکرده بود حس کردیم انتقام ما گرفته شده اما خیلی خوشحال نشدیم چون با همه آن دیوانگی که در خانواده موروثی بود اگر مرد دلخواهش را پیدا می‌کرد بعید بود که او را دست به سر کند.
وقتی که پدرش مرد معلوم شد که آن خانه تنها چیزی بود که برایش مانده، و مردم تا اندازه ای خوشحال شدند. بالاخره روزی رسید که مردم برایش دل بسوزانند. تنهایی و فقر احساسات انسانی را در او بیدارکرده بود. حالا او هم، دلهره ون ومیدی نداری را، که همیشه بوده، درک می‌کرد.

روز دوم مرگ پدرش زنها جمع شدند به خانه اش بروند و به رسم شهر، سرسلامتی بدهند و کمکی بکنند. میس امیلی، که لباس همیشگی خودش را پوشیده بود و در صورتش ذره ای غم و غصه دیده نمی‌شد، دم در آنها را دید. به آنها گفت که پدرش نمرده. سه روز تمام همین کار را کرد و به کشیشها که برای سر زدن به خانه اش آمدند و به دکترها که سعی کردند او را راضی کنند جنازه را به دست آنها بسپارد همین حرف را زد. فقط وقتی نزدیک بود به قانون و زور متوسل شوند تسلیم شد و آنها بیدرنگ پدرش را خاک کردند.

ما آن وقت نمی‌گفتیم که میس امیلی دیوانه است. فکر می‌کردیم مجبور شده این کار را بکند. به یاد آن همه جوانی افتادیم که پدرش تارانده بود و می‌دانستیم حالاکه دیگر چیزی از آنها نمانده باید به همان یکی که همه را از او گرفته بچسبد، یعنی هرکس دیگری هم بود می‌چسبید.

۳

میس امیلی مدت زیادی بیمار بود. وقتی دوباره او را دیدیم، مویش را کوتاه کرده و خودش را به شکل دخترها درآورده بود. کمابیش شبیه آن فرشته‌هایی شده بود که توی پنجره‌های رنگی کلیسا کشیده‌اند، یک چنین شکل غمگین و آرامی ‌پیدا کرده بود.

شهر تازه قرارداد فرش کردن پیاده روها را بسته بود. تابستان سال بعد از مرگ پدر امیلی، کار شروع شد. شرکت ساختمانی با کاکاسیاهها، قاطرها و ماشین آلات از راه رسید. سر کارگری هم میان آنها بود به اسم همربارن، اهل شمال، که تنومند، سبزه و کاری بود، صدای نکره ای داشت و رنگ چشمهایش از رنگ صورتش روشن تر بود، بچه‌های کوچک دسته دسته جمع می‌شدند و او را تماشا می‌کردند که به کاکاسیاه‌ها بد و بیراه می‌گفت و کاکاسیاهها را تماشا می‌کردند که هماهنگ با بالا و پایین رفتن بیلهای شان آواز می‌خواندند. چیزی نگذشت که با همه اهل شهر آشنا شد. آدم هر وقت جایی کنار میدان صدای قهقهه مردم را می‌شنید، سرو کله همر بارن را میان آنها می‌دید. در همین وقتها بود که بعداز ظهرهای یکشنبه او و میس امیلی را سوار یک درشکه کرایه ای می‌دیدیم. درشکه چرخهای زرد رنگ و یک جفت اسب که یک شکل داشت. اوایل خوشحال شدیم که امیلی بالاخره سرو سامانی به خودش داد به خصوص که زنها می‌گفتند: «معلوم است که هیچ فردی از خانواده گریرسن کاه تو آخوریک شمالی؛ یک کارگر روزمزد، نمی‌کند.» اما به جز اینها دیگران هم بودند، آدمهای مسن‌تر، که می‌گفتند حتی غم و غصه هم نمی‌تواند یک خانم تمام و کمال را وادارد پاروی نجابت خانوادگی بگذارد و البته منظورشان نجابت خانوادگی نبود. می‌گفتند: «بیچاره امیلی، اقوامش باید سری به او بزنند.» خویشاوندانی در آلاباما داشت اما پدرش سالها پیش برسر آب و ملک خانم یات پیره، آن زن دیوانه، با آنها حرفش شد و دو خانواده پای شان از خانه همدیگر برید. آنها حتی به تشییع جنازه هم نیامده بودند.

و همین که آدمهای مسن تر می‌گفتند: «بیچاره امیلی» پچپچها شروع می‌شد. به یکدیگر می‌گفتند: «معلوم است، پس چه خیال می‌کنید؟» و نسهایشان به پشت دستهایشان می‌خورد همچنان که خش خش ابریشم و ساتن پردها شنیده می‌شد، پرده‌های آویخهته در پشت کرکره‌های چوبی که جلوی آفتاب بعداز ظهر یکشنبه را گرفته بودند و صدای گروپ گروپ تند و تیز آن دو اسب یک شکل می‌آمد: «بیچاره امیلی»
سرش را خیلی بالا می‌گرفت، حتی وقتی که یقین داشتیم زمین خورده. انگار بیش از همیشه انتظار داشت شان و مقامش را به عنوان آخرین فرد خانواده گریرسن به جا بیاوریم. انگار با این کار می‌خواست نفوذ ناپذیری خودش را ثابت کند. درست مثل وقتی که مرگ موش، یعنی آرسنیک خرید. این موضوع بیش از یک سال پس از وقتی بود که مردم بنا کرده بودند بگویند: «بیچاره امیلی» همان زمانی که دوتا دختر عمویش مهمانش بودند.

میس‌امیلی به دارو فروش گفت: «مقداری سم به من بدهید.» در آن زمان سی سال بیشتر بود زن لاغر اندامی ‌بود و حتی از حد معمول هم لاغرتر بود. با چشمانی سیاه، بیحالت و خود پسند و گوشت صورتی که در دو طرف شقیقه‌هایش و دور حلقه چشمهایش آمده بود. آدم تصور می‌کرد که تنها نگهبان چراغ دریایی چنین شکلی دارد. گفت: «مقداری سم به من بدهید؟» «چشم میس امیلی، چه نوع سمی؟ سم موش وا ین جور چیزها؟ نظر مرا بخوا….»
« بهترین سمی ‌که دارید به نوعش کاری ندارم.»
دارو فروش چند نوع سم را اسم برد. «اینها هر چیزی حتی فیل را می‌کشند. اما چیزی که شما لازم دارید…»
میس امیلی گفت: «آرسنیک سم خوبی است؟»
« می‌گویید……..آرسنیک؟ بله خانم اما چیزی که شما لازم دارید….»
« به من آرسنیک بدهید»

دارو فروش او را از بالا نگاه کرد. امیلی هم به او نگاه کرد. شق و رق بود و صورتش به پرچم کشیده ای می‌مانست. دارو فروش گفت: «بله، چشم. آرسنیک به تان می‌دهم. اما قانون حکم می‌کند که بگویید برای چه مصرفی می‌خواهید»
میس امیلی به او خیره شد. سرش به عقب برده بودتا یکراست در چشم او نگاه کند تا این که دارو فروش سرش را برگرداند و رفت. آرسنیک را ریخت و پیچید. پادوی سیاهپوست مغازه بسته را به دست امیلی داد، دارو فروش خودش نیامد. میس امیلی وقتی بسته را در خانه باز کرد، روی جعبه، زیر نقش جمجمه و دو استخوان، نوشته شده بود: «مخصوص موش»

۴
روز بعد بود که ما همه گفتیم: «خودش را می‌کشد» و گفتیم که بهترین کار را می‌کند. وقتی که برای اولین بار بنا کرد با همر بارن آفتابی بشود گفته بودیم: «باهاش عروسی می‌کند» بعد گفتیم: «امیلی او را سر به راه می‌کند».
بعد چندتا از زنها صدای شان را بلند کردند و گفتند که هم باعث آبروریزی شهر است و هم سرمشق بدی برای جوانهاست. مردها خیال نداشتند پا پیش بگذارند اما زنها هر طور بود کشیش تعمید دهنده را مجبور کردند –خانواده امیلی همه پیرو کلیسای اسقفی بودند- که سری به او بزند. کشیش هیچ وقت بروز نداد که در گفتگوی شان چه گذشت اما دیگر حاضر نشد پا به خانه امیلی بگذارد. یکشنبه بعد باز آنها دور خیابانها راه افتادند و روز بعد زن کشیش به خویشان او در آلاباما نامه نوشت.

این شد که میس امیلی و خویشانش باز زیر یک سقف جمع شدند و مابه تماشای پیشامدها گرفتیم نشستیم. اوایل هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد مطمئن شدیم که خیالدارند عروسی کنند. فهمیدیم که میس امیلی به جواهر فروشی رفته و ادکلن مردانه با جای نقره سفارش داده که روی هر کدام جداجدا حروف ه.ب. نقش شده بود. دو روز بعد هم فهمیدیم یک دست کامل لباس مردانه و یک لباس خواب خریده و گفتیم: «عروسی کردند.» و راستی راستی خوشحال شدیم. خوشحال شدیم چون آن دو دختر عمو بیش از میس امیلی به خلف و خوی گریرسن‌ها اشنا بودند.

بنابراین وقتی همر بارن رفت –مدتها بود سنگفرش پیاده روها تمام شده بود- ما تعجب نکردیم. فقط کمی‌ دلخور شدیم که چرا صدا از مردم درنیامد. آن وقت فکر کردیم که همر بارن رفته است کارها را برای بردن میس امیلی تدارک ببیند یا اینکه به او فرصت بدهد دختر عموهایش را دست به سر کند (در آن وقت ما یک دسته بودیم و همه از میس امیلی طرفداری می‌کردیم تا دست دختر عموهایش را پس بزند) همین طور هم شد، آنها بعداز یک هفته راه شان را کشیدند و رفتند. و همان طور که انتظار داشتیم سه روزی طول نکشید که سرو کله همر درشهر پیداشد. یکی از همسایه‌ها تنگ غروب کاکا سیاه را دیده بود که او را از درآشپزخانه تو برده.

و این دفعه آخری بود که همر بارن را دیدیم. میس امیلی را هم تا مدتها بعد ندیدیم. کاکا سیاه، زنبیل خرید به دست می‌آمد و می‌رفت، اما در جلو همچنان بسته بود. گاهی میس امیلی را برای یک لحظه در پشت پنجره ای می‌دیدیم مثل آن شب که موقع پاشیدن آهک او را دیدند، اما شش ماهی توی خیابانها آفتابی نشد. بعد فهمیدیم که این کارهم قابل پیش بینی بود، چون آن خلق و خوی پدرش که بارها زندگی امیلی رابه دست نیستی سپرده بود کینه توزتر و وحشیانه تر از آن بود که از دست برود.
وقتی که دوباره امیلی را دیدیم چاق شده بود و مویش داشت خاکستری می‌شد. دو سه سال بعد مویش آن قدر خاکستری شد که اینک رنگ فلفل نمکی-خاکستری تیره یکدستی- پیدا کرد و ثابت ماند و تا روز مرگش در هفتادو چهار سالگی، مثل مردهای فعال، همان رنگ تند خاکستری تیره را داشت.

از همان وقت بود که دیگر در جلو خانه اش باز نشد، به جز شش هفت سالی، درحدود چهل سالگی، که نقاشی چینی یاد می‌داد. در یکی از اتاقهای طبقه پایین کارگاه نقاشی راه انداخت و دخترها و نوه‌های مردم در دوره سرهنگ سارتوریس درست به همان نظم و همان روحیه ای به کارگاهش می‌آمدند که یکشنبه‌ها با یک سکه بیست و پنج سنتی اعانه، راهی کلیسا می‌شدند. همان دوره ای که از پرداخت مالیات معاف بود.

بعد نسل جدیدتر استخوان بندی و روح شهر را دراختیار گرفت. و شاگردان کارگاه نقاشی بزرگ شدند و پی کارشان رفتند و بچه‌هایشان را باجعبه‌های آبرنگ و قلم موهای کثیف و عکسهایی که از توی مجله‌های بانوان می‌چیدند پیش میس امیلی فرستادند. در جلو خانه پشت سر شاگردان آخر بسته شد و برای همیشه بسته ماند. وقتی هم که شهر توزیع مجانی پست پیدا کرد فقط میس امیلی بود که اجازه نداد سر در خانه اش شماره‌های فلزی نصب کنند و جعبه پستی بیاویزند. به آنها گوش نداد. هرروز،هرماه، هرسال ما شاهد سفید شدن مو و خم شدن پشت کاکا سیاه بودیم که زنبیل خرید به دست می‌آمد و می‌رفت. هرسال دسامبر یک برگه مالیاتی برای میس امیلی می‌فرستادیم که یک هفته بعد پرداخت نشده با پست بر می‌گشت. گهگاه او را در یکی از پنجره‌های طبقه پایین می‌دیدیم- ظاهرا به طبقه بالای خانه رفت وآمد نمی‌کرد- که مثل نیمتنه سنگی بتی در مجسمه دان به ما نگاه می‌کرد و یا نگاه نمی‌کرد، نمی‌توانستیم تشخیص بدهیم و به این ترتیب او گرامی، گریز ناپزیر، غیر قابل نفوذ، آرام و خودسر، نسل به نسل دست به دست شد.

و مرگ او پیش آمد. توی خانه ای که همه جایش را گرد و غبار و سایه گرفته بود، در بستر بیماری افتاد و فقط کاکا سیاهی فرتوت پرستارش بود. حتی نفهمیدیم کی بیمار شد، خیلی وقت بود که کاکا سیاه با هیچ کس حرف نمی‌ زد شاید با میس امیلی هم حرف نمی‌زد، چون صدایش از حرف نزدن خشن شده و زنگ زده بود.
توی یکی از اتاقهای طبقه پایین، روی تختخواب چوب گرد و سنگین و پرده داری مرد، سرش با آن گیسوان خاکستری روی بالشی تکیه داشت که از گذشت زمان و ندیدن آفتاب زرد شده و فرو رفته بود.


۵

کاکا سیاه در جلو خانه را به روی اولین زنها باز کرد و آنها را با آن پچ‌پچها و هیس هیس کردنها، و نگاههای عجولانه و کنجکاو راه داد و آن وقت ناپدید شد. یکراست از وسط خانه گذشت، از درعقب بیرون رفت و دیگر کسی او را ندید.

دو دختر عمو بی درنگ آمدند. روز دوم، تشییع جنازه گرفتند و مردم شهر برای دیدن میس امیلی زیر انبوهی گلهای سرخ خریداری شده، می‌امدند با آن تصویر مدادی پدر امیلی که عمیقا در فکر فرو رفته بود. در بالای سر تابوت، و آن زنها که زیر لب حرف می‌زدند و هراسناک بودند، و آن پیرمردها که بعضی با اونیفرم ماهوت پاک کن کشیده جنگ داخلی آمده بودند و روی ایوان یا چمنها درباره امیلی چنان گرم اختلاط بودند که انگار با او هم دوره بوده اند،ب ا او رقصیده اند و شاید اظهار عشق کرده اند. و مثل آدمهای سالخورده اتفاقهای گذشته را پس و پیش می‌گفتند. گذشته ای که برای آنها حکم جاده ای را نداشت که انتهایش در دوردستها گم شده باشد بلکه چمن وسیعی بود که هیچ زمستانی به خود ندیده بود و فقط تنگه باریک آخرین ده سال، آنها را از آن چمن جدا کرده بود.
از پیش می‌دانستیم که درآن سرزمین بالای پلکان اتاقی است که هیچ کس در چهل سال گذشته تویش را ندیده و باید در آن را شکست. پیش از آنکه در را باز کنند صبر کردند تا میس امیلی آبرومندانه به خاک سپرده شود.

انگار شدت شکسته شدن در، اتاق را از گردو خاک انباشته بود. انگار پارچه نازک و زننده ای از خاک، مثل پارچه روی گور، بر همه جای این اتاق،که برای شب عروسی آراسته و چیده شده بود، کشیده بودند. روی پرده‌های گلگون شرابه دار رنگ رفته، روی حبابهای گلگون چراغها، روی میز اسباب آرایش، روی اسبابهای ظریف بلور و اسباب آرایش مردانه با جای نقره ای، که نقره اش آن قدر تیره شده بود که حروف روی آن دیده نمی‌شد و در میان آنها یک یقه کراوات که انگار تازه از گردن باز کرده باشند جاداشت. یقه کراوات را که برداشتند هلال پریده رنگی از خود درمیان گرد و خاک جا گذاشت. یک دست لباس مردانه با دقت از یک صندلی آویخته بود، زیر آن یک جفت کفش خاموش و یک جفت جوراب مردانه دورانداخته دیده می‌شد.
و مرد روی تختخواب دراز کشیده بود.


مدت زیادی ایستادیم و به آن لبخند عمیق و بی گوشت نگاه کردیم. بدن نشان می‌داد که زمانی کسی را در آغوش داشته اما حالا این خواب طولانی که بیش از عشق طول کشیده بود و حتی شکلک عشق را از پا درآورده بود مرد را شرمسار کرده بود. بقایای او که، درون بقایای پیراهن خواب، پوسیده بود از تختی که رویش قرار داشت جدا شدنی نبود و روی او و روی بالش کنارش همان پوشش گردو خاک صبور و منتظر کشیده شده بود.
آن وقت پی بردیم که روی بالش دوم جای سری بوده است. یکی از ما چیزی را از رویش برداشت و ما که به جلو خم شده بودیم و بوی زننده و خشک آن گرد نازک و نامریی بینی مان را آکنده بود، یک تار موی خاکستری دیدیم.

موضوع: , ,

ابزاری کمکی برای مرورگر فایرفاکس جهت دانلود کلیپ های آنلاین DownloadHelper for Firefox v4.6.5

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

ابزاری کمکی برای مرورگر فایرفاکس جهت دانلود کلیپ های آنلاین DownloadHelper for Firefox v4.6.5

بسیاری از شما با وب سایت های مختلفی که اقدام به ارائه سرگرمی و کلیپ های سرگرم کننده می کنند آشنا می باشید. این وب سایت ها در واقع به کاربران اجازه می دهند تا ارسال فایل های تصویری و کلیپ های کوتاه از اتفاقات مختلف زندگی ، ایت تصاویر را با دیگران به اشترک گذاری نمایند. همچنین با این عمل فضایی مجانی را به کاربران ارائه می دهند که فایل های تصویری خود را برای نمایش به دیگران در آن جا ارسال نمایند. از این وب سایت بسیاری از کاربران برای قرار دادن موزیک ویدئوها نیز استفاده می نمایند. شاید تا به حال برای شما نیز پیش آنده باشد که به دنبال یک کلیپ تصویری از خواننده ای مورد علاقه خودتان باشید و به صورت اتفاقی این کلیپ را در یکی از این وب سایت ها مشاهده نموده اید. وب سایت های مختلفی را از این دسته می توان نام برد که از مشهورترین ها در این زمینه می توان به VideU, MyVideo, ClipFish, Google Video و … اشاره نمود. به دلیل گستردگی کلیپ های موجود در این وب سایت ها عملیات جستجو کاری بسیار مشکل می باشد. برای جستجو در این وب سایت های نرم افزارهایی را می توان یافت که به شما در این زمینه یاری می رسانند.

دانلود آنتی ویروس Avast -دانلود و آپدیت رایگان

شنبه, ۳ بهمن ۱۳۸۸

http://www.downland.ir/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/aadb9_f0ooyb%20copy.jpg

اگر با آپدیت آنتی ویروس های خود خسته شده اید . اگر دنبای
آنتی ویروس قوی و مجانی هستید . پیشنهاد میکنم این پست را حتما دانلود کنید .


avast! Antivirus Professional Edition، مجموعه ای از آخرین تکنولوژی های
حفاظتی هست برای تحقق تنها یک هدف و آن چیزی نیست جز دست یابی به بالاترین سطح
حفاظتی در مقابل انواع ویروس های کامپیوتری. !avast نرم افزار ایده الی برای
کلیه ایستگاه های کاری تحت سیستم عامل ویندوز می باشد. avast! همچنین با دارا
بود گواهینامه ICSA آنتی ویروس مناسبی برای شرکت ها خواهد بود.
avast! به خوبی انواع ویروس ها، کرم های اینترنتی و تروجان ها را پیدا کرده و
آنها را از بین می برد. همچنین قادر به کنترل موردی (On Demand) و کنترل دائمی
(On Access) می باشد.

قابلیت های کلیدی نرم افزار avast! .:
- دارای موتور ویروس یابی با قابلیت های برجسته جستجو برای پیدا کردن انواع
ویروس ها، تروجان ها و …
- دارای محیطی ساده، شروع سریع جسجوی موردی (جستجوی قسمت های مشخص شده توسط
کاربر)، تغییر سریع و راحت تنظیمات و …
- ویژگی Resident protection. این ویژگی یکی از مهمترین ویژگی های آنتی ویروس
های امروزی می باشد و برای از بین بردن ویروس ها قبل از فعالیت و آلوده کردن
سیستم (مانند ویروس های مقیم در حافظه) کاربرد دارد
- محافظت از Email ها. این آنتی ویروس دارای دو ماژول مستقل برای محافظت از
Email ها می باشد!
۱- جستجو کننده ای جامع که بر روی پروتکل های SMTP/POP3/IMAP4 کار می کند و
قابلیت محافظت از تمام ایمیل کلاینت هایی را دارد که از این پروتکل ها استفاده
می کنند
۲- پلاگینی برای محافظت از Microsoft Outlook
- قابلیت محافظت از سیستم در برابر انواع ویروسها، کرم های اینترنتی و … جدید
و ناشناخته
- دارای Script Blocker برای محافظت و بلوکه کردن اسکریپت های آلوده ای که در
کامپیوتر و یا مرورگر ها اجرا می شوند.
- قابلیت آپدیت خودکار و همیگشی آنتی ویروس
- دارای Virus Chest برای جداسازی ویروس ها از سیستم عامل ویندوز و قرنطینه
آنها در محیطی امن و جلوگیری از فعالیت مجدد آن ها
- یکپارچگی و هماهنگی کامل با سیستم عامل به گونه ای که در محیط ویندوز با راست
کلیک بر روی هر فایل یا پوشه ای می توانید آنها را اسکن کنید
- جستجو به وسیله خط فرمان با قابلیت های پیشرفته و مناسب برای کاربران حرفه ای

اینترنت ایرانسل به صورت رایگان (تست شده)

سه شنبه, ۲۹ دی ۱۳۸۸

با این روش شما میتوانید از GPRS ایرانسل به صورت رایگان استفاده کنید

این روش توسط بنده تست شده و ۱۰۰% جواب میدهد

برای آموزش به ادامه مطلب مراجعه کنید

آموزش تنظیمات برای گوشی های نوکیا:
اول یک کانکشن در قسمت Setting بسازید. اسم آن مهم نیست اما باید access point name را mtnirancell  و hompage را
http://vitrin.irancell.ir بگزارید و در option گزینه advanced setting را انتخاب و در قسمت پروکسی ۲۰۸٫۸۵٫۲۴۲٫۲۲۱ و پورت ۸۰  را قرار دهید.

آموزش تنظیمات برای گوشی های سونی اریکسون و سامسونگ:
اول در Data comm یک کانکشن بسازید و در قسمت APN : mtnirancell را وارد کنید.در قسمت Internet Setting و Internet Profiles بر روی کانکشن مورد نظر More و سپس Setiing و بعد در قسمت پروکسی ۲۰۸٫۸۵٫۲۴۲٫۲۲۱ و پورت ۸۰  را قرار دهید. سپس همین تنظیمات پروکسی را در قسمت Streaming Setting انجام دهید.

حالا از داخل مرورگر خود سایت http://vitrin.irancell.ir را باز نمایید و آدرس مورد نظر را وارد نمایید.

توجه داشته باشید که برای کاملا مجانی بودن این روش باید در مرورگر گوشی خود Java/ECMA Script را غیر فعال کنید

با این روش شما میتوانید در داخل مرور گر خود به صورت کاملا مجانی دانلود و وبگردی نمایید.

توجه داشته باشید حتما برای اولین بار باید به آدرس http://vitrin.irancell.ir مراجعه و از این صفحه وارد صفحات مورد نظر شوید

برای چت کردن نیز میتوانید به سایت http://www.ebuddy.com یا http://www.meebo.com مراجعه کنید

افزایش بازدید وبلاگ از طریق جستجو

شنبه, ۲۶ دی ۱۳۸۸

ترفندی برای افزایش بازدید وبلاگ از طریق جستجو سلام شما برای این کار فقط کافی است از نوشته های زیر در مطالب و موضوعات وبلاگ خود استفاده کنید. این کار بازدید شما را از طریق جستجو بخصوص سایت گوگل و سایت یاهو و سایت ام اس ان افزایش می یابد

دانلود- دانلود رایگان – - آهنگ – فیلم – دانلود فیلم – جشنواره فیلم فجر – عکس – عکس خفن – عکس هندی – - عکس ایرانی – مطالب جالب-سرگرمی-تفریحی-عکسهای جالب- عکسهای خنده دار download – دانلود – دانلود نرم افزار برنامه موزیک هک بازی فروشگاه رایگان مجانی دانلود danlod , دانلود, دانلود, دانلود - بازی – عکس – دانلود نرم افزار ، دانلود نرم افزار های کاربردی ، دانلود نرم افزار های موبایل ، دانلود نرم افزار های رایت ، دانلود نرم افزار های اینترنت ، دانلود نرم افزار های گرافیک ، دانلود نرم افزار های فارسی ، دانلود نرم افزار های فلش ، دانلود نرم افزار های امنیتی ، دانلود نرم افزار های میکس ، دانلود نرم افزار های تخصصی ، دانلود نرم افزار مالتی مدیا ، دانلود کتاب های آموزشی ، دانلود نرم افزار های موبایل ، دانلود کلیپ موبایل ، دانلود بازی موبایل ، دانلود تم موبایل ، دانلود آهنگ موبایل ، دانلود فونت ، دانلود آیکن ، دانلود گالری عکس ، دانلود جدیدترین آهنگ ایرانی ، دانلود جدیدترین آهنگ خارجی ، دانلود فیلم های جدید ، اس ام اس های جدید ، عکس های طنز ، دانلود گالری سه بعدی ، آموزش ترفند ویندوز ، آموزش ترفند دکستاپ ، آموزش ترفند کیبورد ،آموزش ترفند اینترنت ، آموزش ترفند رجیستری ، آموزش ترفند هک و امنیت ، آموزش ترفند نرم افزار ، آموزش ترفند موبایل ، آموزش ترفند یاهو … – سی دی – لینک باکس - aks – یانگوم - yangom, یانگوم, یانگوم, یانگوم, دانلودها, دانلودها, دانلودها, بازی نرم افزار برنامه آنتی ویروس ابزار موبایل هک ضد ویروس تروجان هک مجانی اینترنت بازیها فروشگاه سی دی , بازی نرم افزار برنامه آنتی ویروس ابزار موبایل هک ضد ویروس تروجان هک مجانی اینترنت بازیها فروشگاه سی دی , بازی نرم افزار برنامه آنتی ویروس ابزار موبایل هک ضد ویروس تروجان هک مجانی اینترنت بازیها فروشگاه سی دی , گیم, گیم, گیم – مرکز خرید – بازیدانلود مستقیم فیلم – دانلود – فروشگاه – دانلود – فیلم نرم افزار بازی موبایل نوکیا سونی اریکسون ایرانی جدید تازه بهترینmp3 download, music download, download, free music download, faster download, window media player download, free porn download, sims download, java download, yahoo messenger download, driver download, song to download, free kazaa download, download free kazaa lite, center download, internet explorer download, msn download, accelerator download, microsoft download, kazaa download, free software download, kazaa lite download, download attachment, msn messenger and download, software download, free mp3 download, free movie download, free download game, com download, movie download, game download, dvd download, outlook express download, music download site, free song download, ad aware download, aim dead download free, norton anti virus free download, pc game download, video download, microsoft word download, free font download, free ware download, download spybot, download gba rom, netscape download, manager download, winzip free download, free anti virus download, font download, messenger download, realplayer download, ringtone download, cnet download, active x download, berg download nick video, quicktime download, aim download, winzip download, free download ringtone, free download, aim dead download, win rar download, mp3 music download, trojan download, norton anti virus download, aol instant messenger download, download java machine virtual, anti virus download, icq download, divx download, accelerator plus download, 6.1 download msn, power point download, free internet, free dating online, free porn, free game, free, free dating, free clipart, free music, free ringtone, free e card, free stuff, free software, free online game, free mp3, free screensaver, free email, free greeting card, software, software game, anti virus software, computer software, spy software, dvd software, business software, computer training software, accounting software, موزیک جدید , فیلم های جدید , برنامه های جدید برای دانلود ,اینترنت مجانی, اینترنت رایگان, برنامه مجانی, دانلود, فول, کرک, سریال, آهنگ, جدید, فول, فول ورژن, مجانی, رایگان, قفل گذار, قفل شکن, قفل, دیکشنری, مترجم, وبلاگ, جاوا, فضای رایگان, ترفند, دانلود رایگان, ملی,اخبار, موبایل, کلیپ موبایل, ترفند موبایل, قالب – قالب وبلاگ – قالب بلاگقالب آفتابلاگ – قالب بلاگفا – قالب بلاگ اسکی – قالب میهن بلاگ – کتاب الکترونیکدانلود -۳gpموبایل,آنتی ویروس برای موبایل,آنتی ویروس موبایل,آهنگ برای موبایل,آهنگ موبایل,آهنگ های موبایل,آهنگهای موبایل,اس ام اس موبایل,اطلاعات موبایل,انتی ویروس موبایل,انواع موبایل,انواع گوشی موبایل,اهنگ برای موبایل,اهنگ موبایل,اهنگ های موبایل,اهنگهای موبایل,بازار موبایل,بازی برای موبایل,بازی موبایل,بازی موبایل جاوا,بازی های موبایل,بازیهای موبایل,برنامه برای موبایل,برنامه موبایل,برنامه موبایل سونی اریکسون,برنامه موبایل نوکیا,برنامه نویسی موبایل,برنامه های موبایل,برنامه هک موبایل,برنامه ی موبایل,تخصصی موبایل,ترفند موبایل,ترفند های موبایل,ترفندهای موبایل,تصویری موبایل,تعمیر موبایل,تعمیرات موبایل,تم برای موبایل,تم موبایل,تم موبایل سونی اریکسون,تم موبایل نوکیا,تم های موبایل,ثبت نام موبایل,جاوا برای موبایل,جاوا موبایل,خرید موبایل,خرید گوشی موبایل,دانلود آهنگ موبایل,دانلود اهنگ موبایلدانلود بازی موبایل,دانلود برای موبایل,دانلود برنامه موبایل,دانلود برنامه های موبایل,دانلود تم موبایل,دانلود زنگ موبایل,دانلود نرم افزار موبایل,دانلود کلیپ برای موبایل,دانلود کلیپ هک موبایل,دانلود کلیپ موبایل,دانلود کلیپ های موبایل,دریافت قبض موبایل,دیکشنری برای موبایل,دیکشنری موبایل,زنگ برای موبایل,زنگ موبایل,زنگهای موبایل,سایت تخصصی موبایل,سایت موبایل,سکس موبایل,شماره موبایل,شهر موبایل,صورت حساب موبایل,صورتحساب موبایل,عکس برای موبایل,عکس موبایل,فارسی ساز موبایل,فروش موبایل,فروش گوشی موبایل,فروشگاه موبایل,فیش موبایل,فیلم برای موبایل,فیلم هک برای موبایل,فیلم هک موبایل,فیلم موبایل,قبض موبایل,قیمت انواع گوشی موبایل,قیمت روز موبایل,قیمت موبایل,قیمت گوشی موبایل,قیمت گوشی های موبایل,ملودی موبایل,موبایل,موبایل k750,موبایل n70,موبایل n73,موبایل ایران,موبایل ایرانی,موبایل جدید,موبایل دانلود,موبایل رایگان,موبایل سامسونگ,موبایل سونی اریکسون,موبایل هک,موبایل موتورولا,موبایل نوکیا,موبایل کده,موزیک موبایل,نرم افزار برای موبایل,نرم افزار موبایل,نرم افزار موبایل سونی اریکسون,نرم افزار موبایل نوکیا,نرم افزار های موبایل,نرم افزار هک موبایل,نرم افزارهای موبایل,نقشه تهران برای موبایل,نقشه تهران موبایل,هزینه موبایل,هک موبایل,هک کردن موبایل,ویروس برای موبایل,ویروس موبایل,ویندوز موبایل,پیدا کردن شماره موبایل,کد موبایل,کدهای مخفی موبایل,کدهای موبایل,کلیب موبایل,کلیپ برای موبایل,کلیپ تصویری موبایل,کلیپ جدید موبایل,کلیپ خفن موبایل,کلیپ خنده دار موبایل,کلیپ هک برای موبایل,کلیپ هک موبایل,کلیپ صوتی موبایل,کلیپ موبایل,کلیپ موبایل ۱۸,کلیپ موبایل ایرانی,کلیپ موبایل دختر,کلیپ های خفن موبایل,کلیپ های هک موبایل,کلیپ های موبایل,کلیپهای هک موبایل,کلیپهای موبایل,کیلیپ موبایل,گوشی موبایل,گوشی موبایل سونی اریکسون,گوشی موبایل نوکیا,گوشی های موبایل,گوشیهای موبایل موبایل – بازی موبایل – برنامه موبایل – تم موبایلترفند موبایل – رینگتون موبایل – والپیپر موبایل – بازی کامپیوتر – برنامه کامپیوتر - ترفند کامپیوتر – کامپیوتر – قالب – قالب وبلاگ – قالب بلاگ – قالب سایت – قالب آفتابلاگ – قالب بلاگفا – قالب میهن بلاگ – قالب بلاگ اسکی – آموزش – کتاب الکترونیک – اخبار – عمومی – وبلاگ – دانلود – دانلود موبایل – دانلود بازی موبایل - دانلود برنامه موبایل – دانلود تم موبایل – دانلود ترفند موبایل – دانلود رینگتون موبایل – دانلود والپیپر موبایل – دانلود کامپیوتر – دانلود برنامه کامپیوتردانلود بازی کامپیوتر – دانلود ترفند کامپیوتر – دانلود قالب وبلاگ – دانلود قالب بلاگ – دانلود قالب سایت – دانلود قالب – دانلود قالب آقتابلاگ – دانلود قالب بلاگفا – دانلود قالب بلاگ اسکی – دانلود قالب میهن بلاگ – دانلود کتاب الکترونیکدانلود آموزش – دانلود عمومی – دانلود وبلاگ – دانلود برنامه – دانلود بازیدانلود تم – دانلود ترفند – دانلود رینگتون – دانلود والپیپر – سایت تخصصی دانلود

نرم افزار آموزش ۲۰۰ ترفند کامپیوتر – آماده دانلود

جمعه, ۱ خرداد ۱۳۸۸


تغییر فرمت کلیه فایل های
موجود در یک فولدر با فرمت یکسان در محیط
ویندوز
تعیین تاریخ انقضا برای رمز عبور حساب های کاربری در ویندوز
XP  غیرفعال کردن نمایش تعداد ایمیل های خوانده نشده در ویندوز ایکس پی

جستجو و پاک نمودن اتوماتیک فولدرهای خالی در ویندوز
 فعال کردن ضبط Stereo Mix در ویندوز ویستا
بی صدا نمودن ویندوز XP به شکلی متفاوت
حذف GoogleUpdate.exe از میان پروسه های جاری
نصب درایوهای USB بدون نیاز به استفاده از درایور
مخصوص در ویستا
در هر حجمی که دوست دارید فایل تولید کنید!
تبدیل متن به گفتار با ساخت یک فایل سخنگو
مشاهده آسان محتوای Clipboard با ساخت یک فایل میانبر
اصلاح آرایش صفحه کلید فارسی در
ویندوز ویستا
غیر فعال کردن User Account Control در ویستا
شماره سریال جادویی برای ویندوز
XP ترفندی کاربردی پیرامون Error های ویندوز
ایجاد محدودیت زمانی برای کار با ویندوز
XP   فعال سازی قابلیت Aurora Bootscreen در ویندوز ویستا
فضای بیشتر برای نمایش فایل ها در حالت
Thumbnails  تنظیماتی برای اجرای بهتر بازی ها در ویندوز
عکس گرفتن از صفحه مانیتور در ویندوز ویستا
ایجاد یک شورتکات برای قفل کردن کامپیوتر
آموزش نصب ویندوز در ۷ دقیقه
دیدن سرعت واقعی اینترنت
مشخص کردن میزان استفاده از برنامه
های مختلف
خاموش کردن کامپیوتر در یک زمان معین
فایل ها و فولدرهای خود را ”واقعأ” مخفی کنید!
خلاصی از دست پوشه بی استفاده ویندوز
غیرفعال کردن Security Center در ویندوز ویستا
سبک سازی ویندوز ویستا برای پردازش سریعتر
فیلم سازی در پناه
Windows Movie Maker  ساخت Setup به وسیله ویندوز
XP  مخفی کردن یک فولدر به شکلی حیرت انگیز !!
۱۰ نکته پیش از استفاده از ویندوز ویستا
دیدن تصویر به شکل تمام صفحه در نرم افزار Paint
دلیل قانع کننده برای نصب سرویس پک ۲
رفع کاهش سرعت کامپیوتر
Paint ویندوز را دست کم نگیرید!
لیست کامل تمامی دستورات قابل اجرا از
طریق
Run   بررسی علل کاهش سرعت کامپیوتر و
رفع آن
یک اشتباه برنامه نویسی در ویندوز XP  41
ذخیره زمان و تاریخ در Notepad به شکلی متفاوت
راز و رمزهای بازی های موجود در ویندوز
هنگامی که ویندوز کلمه را اشتباه میخواند!  
پزشک همیشه حاضر ویندوز
Dr.Watson XP ارسال پیام به User های مختلف ویندوز
XP پس از Logoff ، پنجرها را بازیابی کنید
آیاهمیشه Restart کردن لازم است؟
دستورات کوچک برای اجرای برنامه های
ویندوز
مخفی کردن Recycle Bin در ویندوز
XP. غیرفعال کردن
Firewall نمایش تمام اطلاعات ویندوز شما!
 اجرای سریع تر برنامه ها در ویندوز
 نکاتی مفید در باره دستکاری در ویندوز
XP تبدیل ویندوز کامپیوتر به یک ویندوز سخنگو
 پنهان کردن یک فولدر ۱۰۰ درصد
 همه چیز درباره Task Manager ویندوز
 3 ترفند برای افزایش سرعت بالا آمدن ویندوز
 Log In اتوماتیک در ویندوز
یک ترفند در Volume control ویندوز
نصب اتوماتیک و بدون دردسر ویندوز
XP تبدیل FAT32 به NTFS و برعکس برای
ویندوز
ترفندهایی که از سرویس پک ۲ ویندوز
قابلیت Caller ID موجود در ویندوز
ویندوز XP خود را قانونی کنید!!
 3 ترفند کوچک برای افزایش سرعت ویندوز
ساختن یک Shortcut برای Shutdown ویندوز !
 هک نشویم. فعال سازی دیوار آتشین در ویندوز ایکس پی
 دیدن سرعت واقعی اینترنت
 استفاده از کاراکتر های مخفی ویندوز
 نحوه غیر فعال کردن راست کلیک در ویندوز
باز گردانی سیستم به عقب
System Restore.  سه ترفند برای
MP3 Player ها
 حذف آدرس های ذخیره شده در
Address Bar. چگونه آی پی یک سایت را بدست آوریم؟
 بادکنک ها را بترکانید
 کنترل را در دست خود بگیرید !
 نام کاربری خود را عوض کنید
 تغییر دادن مهلت زمانی برنامه ها
 تم و رنگ بندی صفحه ی خوش آمد گویی ویندوز را تغییر دهید
 پیوند Comments را از گوشه ی سمت راست نوار عنوان بردارید
 برنامه های غیر ضروری را از کار بندازید
بوت شدن سریع ویندوز
نمایش دادن پیغام در هنگام بالا آمدن ویندوز
از کار انداختن اجرای خودکار سی دی به طور کامل در ویندوز ایکس پی
جلوی دسترسی به اینترنت را بگیرید
بازگرداندن فایلهای معیوب سیستمی
مشکل در هنگام حذف یک فایل ( تمامی ویندوزها )
چگونه بهترین کارایی را از هاردهای IDE داشته باشیم !؟
وقتی منوی بوت ویندوز از بین می رود چکار باید کرد !؟
راه حل مشکل بالا نیامدن ویندوز بعد از اعمال تغییرات در آن
چگونگی اجرای برنامه های قدیمی در ویندوز
یرفعال کردنError Reporting
حذف سطل آشغال ازDesktop
نمایش دادن پیغام هنگام بالا آمدن ویندوز ( هرپیغامی )
از بین بردن محدودیت تعداد دانلود همزمان فایل از اینترنت در مرورگرIE
جلوگیری از ساخت فایل هایthumbs.db
قرار دادن Background برای نوار ابزار
پنجره ها در ویندوز

تصویر پس زمینه برای یک پوشه در ویندوزXp  
نرم افزار مخفی ویندوز با نام IeXpress  
آرایش صفحه کلید فارسی در ویندوز
ویستا
ساخت کلید میانبر برای نرم افزارهای مختلف
فوت و فن کلیدهای میانبر در هنگام استفاده از اینترنت
بیش از ۲۰۰ نوع از کلید های میانبر در ویندوز XP  
کاربرد جالب کلید Alt  
Numlock روشن در هنگام ورود به ویندوز
 دو ترفند کوچک به وسیله کلیدهای Ctrl و Shift در ویندوز  107
چند کلید ترکیبی کاربردی در ویندوز XP  
با ده انگشت تایپ کنید!
کشیدن حروف و کلمات برای زیباسازی متن تایپ شده
به کیبورد سیستم تان جان تازه ای ببخشید
ترفندی جالب برای اینکه دیگر از طریق ایمیل ویروسی نشوید
روشن شدن کامپیوتر با هر بار زنگ خوردن تلفن
تصویر دلخواه هنگام بالا آمدن ویندوز XP  
جلوگیری از شلوغی در منوی All Programs  1
گرفتن عکس با ویندوز میدیا پلیر
از کیبورد تان به جای موس استفاده کنید
گذاشتن پسورد بر روی ویندوز xp هنگام start up  
قطع کردن صدای مودم
تغییر تنظیمات جستو جو
منوی Favorite را رویDesktop قرار دهید
خارج کردن برنامه از حافظه کامپیوتر شما در زمان Shut Down در ویندوز

ترفندی مخفی در نرم افزار Nero
تعیین تاریخ انقضا برای رمز عبور حساب
های کاربری در ویندوز XP  
دانلود مستقیم از سایت ۴shared  
آموزش کامل پاک کردن لیست جستجوی خود در گوگل
از شر زدن ۱۵ ضربه کلید اضافی خلاص شوید :
خاموش کردن صدای بوق در XP
ارسال و دریافت فکس با ویندوز اکس پی بدون نرم افزار
جلوگیری از باز شدن خودکار منوهای تو در تو در منوی Start  
غیر فعال کردن بخش کنترل پنل در ویندوز
ترفندی برای عبور از فیلتر  132
دانلود آهنگ های مختلف به شکل رایگان
از گوگل
مشاهده دوربین های امنیتی به شکل مخفیانه
پی بردن به ساعت مناطق مختلف جهان از طریق موتورهای جستجو
جستجوی یک فایل PDF در گوگل
شنیدن صدای بیپ پس از زدن کلیدهای Caps Lock ، Num Lock و Scroll Lock
آموزش ساخت ویروس۱
 آموزش ساخت ویروس بلاستر
آموزش ساخت ویروس۲
نمایش فایل های سوپر هایدن ( مخفی )
پخش موزیک بدون هیچ برنامه ای
دیدن عکس های فیلتر شده در گوگل
ایجاد درایو مجازی
بالا بردن سرعت دانلود در اینترنت
اکسپلورر۶
ترفند کپی متن پیامهای خطای ویندوز
ساخت فایلهای متنی مخفی و جادویی با Notepad  
استفاده از فلش دیسک به عنوان رم کمکی در ویندوز Vista  
فضاهای مجانی برای آپلود انواع فایل
 انتقال اطلاعات یک هارد به هارد دیگر به سادگی و بدون واسطه
تغییر نام کنترل پنل Control Panel  
سه راه برای ایجاد نقطه بازگردانی در ویندوز با یک کلیک
کپی نمودن محتویات یک فایل متنی بدون باز کردن فایل
مشاهده بیش از ۲۰۰ فرمت رایج تصویر
توسط Windows Picture and Fax Viewer در ویندوز XP
حذف سریع عبارات جستجو شده در Search ویندوز XP
نصب همزمان درایورها و برنامه‌ها در هنگام نصب ویندوز
تغییر کاربرد کلید Power موجود بر روی کیس
مشاهده آسان محتوای Clipboard با ساخت یک فایل میانبر
بازگرداندن Driver قبلی ، در صورتی که Driver جدید سخت افزار درست کار نکند
انجام عملیات دیگر در هنگام نصب ویندوز
ساخت دو فولدر با نام یکسان در یک محل
مشاهده سایت های اینترنتی از طریق ماشین حساب ویندوز!
ساخت Setup به وسیله ویندوز XP و بدون
نیاز به برنامه جانبی
مخفی کردن یک فولدر یا فایل به شکلی جدید و حیرت انگیز!
بالا بردن کیفیت آیکن های ویندوز XP از طریق رجیستری
شش راه برای بستن پنجره های ویندوز!
اجرای برنامه های ناسازگار قدیمی بر روی ویندوز XP
اجرای اتوماتیک برنامه ها و فایلها پس از شروع ویندوز
تغییر پسوند فایل = مخفی کردن فایل!
جلوگیری از باز شدن بالون های اخطار در ویندوز XP  
ساخت فونت در ویندوز XP و ویستا با
استفاده از یک ابزار مخفی
مسدود کردن رجیستری در ویندوز XP
اگر میتوانید این فولدر را بسازید!
حل مشکل بالا نیامدن ویندوز XP پس از
بروز مشکل
تایپ فارسی اعداد در محیط ویندوز XP  
تبدیل فولدر به درایو در ویندوز XP  
تغییر پسورد ویندوز XP بدون دانستن پسورد قبلی
رایت CD به وسیله ویندوز XP  
افزودن آیتم های مختلف به منوی Send To  
غیر فعال کردن گزارش خطا در ویندوز XP  
در پشت صفحه بوت ویندوز XP چه میگذرد؟
خواب زمستانی ویندوز XP  
جابجا نمودن پوشه‌ My Documents  
یک ترفند بامزه در صفحه دسکتاپ ویندوز
افزودن Control Panel به منوی راست کلیک دسکتاپ
حذف فلش کوچک از روی فایلهای Shortcut  
دسترسی به تمامی قسمتهای مهم ویندوز تنها با راست کلیک بر روی My Computer
 
گرفتن پشتیبان (Backup) از رجیستری
 188. تغییر مسیر پیش فرض نصب برنامه ها
از کار انداختن هشدار پر شدن هارددیسک
قرار دادن یک تصویر به عنوان پشت زمینه در نوار ابزار مرورگر IE  
جلوگیری از ذخیره پسورد در کانکشن های اتصال به اینترنت
حذف Run از منویStart  
جلوگیری از غیرمخفی کردن فایل ها
افزودن متن دلخواه در کنار ساعت
ویندوز
افزایش سرعت باز شدن IE با رفع یک باگ ویندوز
غیرفعال کردن Search ویندوز به وسیله رجیستری
پخش DVD با Windows Media Player 6  
به دست آوردن IP خودتان از طریق CMD  
روشن کردن کامپیوتر با صفحه کلید
تایپ سه عدد کسری کاربردی در محیط ویندوز

دانلود با حجم ۱٫۱۳ مگابایت
پسورد فایل:    www.eyran.net

نرم افزار آموزش ۲۰۰ ترفند کامپیوتر – آماده دانلود

چهارشنبه, ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸


تغییر فرمت کلیه فایل های
موجود در یک فولدر با فرمت یکسان در محیط
ویندوز
تعیین تاریخ انقضا برای رمز عبور حساب های کاربری در ویندوز
XP  غیرفعال کردن نمایش تعداد ایمیل های خوانده نشده در ویندوز ایکس پی

جستجو و پاک نمودن اتوماتیک فولدرهای خالی در ویندوز
 فعال کردن ضبط Stereo Mix در ویندوز ویستا
بی صدا نمودن ویندوز XP به شکلی متفاوت
حذف GoogleUpdate.exe از میان پروسه های جاری
نصب درایوهای USB بدون نیاز به استفاده از درایور
مخصوص در ویستا
در هر حجمی که دوست دارید فایل تولید کنید!
تبدیل متن به گفتار با ساخت یک فایل سخنگو
مشاهده آسان محتوای Clipboard با ساخت یک فایل میانبر
اصلاح آرایش صفحه کلید فارسی در
ویندوز ویستا
غیر فعال کردن User Account Control در ویستا
شماره سریال جادویی برای ویندوز
XP ترفندی کاربردی پیرامون Error های ویندوز
ایجاد محدودیت زمانی برای کار با ویندوز
XP   فعال سازی قابلیت Aurora Bootscreen در ویندوز ویستا
فضای بیشتر برای نمایش فایل ها در حالت
Thumbnails  تنظیماتی برای اجرای بهتر بازی ها در ویندوز
عکس گرفتن از صفحه مانیتور در ویندوز ویستا
ایجاد یک شورتکات برای قفل کردن کامپیوتر
آموزش نصب ویندوز در ۷ دقیقه
دیدن سرعت واقعی اینترنت
مشخص کردن میزان استفاده از برنامه
های مختلف
خاموش کردن کامپیوتر در یک زمان معین
فایل ها و فولدرهای خود را ”واقعأ” مخفی کنید!
خلاصی از دست پوشه بی استفاده ویندوز
غیرفعال کردن Security Center در ویندوز ویستا
سبک سازی ویندوز ویستا برای پردازش سریعتر
فیلم سازی در پناه
Windows Movie Maker  ساخت Setup به وسیله ویندوز
XP  مخفی کردن یک فولدر به شکلی حیرت انگیز !!
۱۰ نکته پیش از استفاده از ویندوز ویستا
دیدن تصویر به شکل تمام صفحه در نرم افزار Paint
دلیل قانع کننده برای نصب سرویس پک ۲
رفع کاهش سرعت کامپیوتر
Paint ویندوز را دست کم نگیرید!
لیست کامل تمامی دستورات قابل اجرا از
طریق
Run   بررسی علل کاهش سرعت کامپیوتر و
رفع آن
یک اشتباه برنامه نویسی در ویندوز XP  41
ذخیره زمان و تاریخ در Notepad به شکلی متفاوت
راز و رمزهای بازی های موجود در ویندوز
هنگامی که ویندوز کلمه را اشتباه میخواند!  
پزشک همیشه حاضر ویندوز
Dr.Watson XP ارسال پیام به User های مختلف ویندوز
XP پس از Logoff ، پنجرها را بازیابی کنید
آیاهمیشه Restart کردن لازم است؟
دستورات کوچک برای اجرای برنامه های
ویندوز
مخفی کردن Recycle Bin در ویندوز
XP. غیرفعال کردن
Firewall نمایش تمام اطلاعات ویندوز شما!
 اجرای سریع تر برنامه ها در ویندوز
 نکاتی مفید در باره دستکاری در ویندوز
XP تبدیل ویندوز کامپیوتر به یک ویندوز سخنگو
 پنهان کردن یک فولدر ۱۰۰ درصد
 همه چیز درباره Task Manager ویندوز
 3 ترفند برای افزایش سرعت بالا آمدن ویندوز
 Log In اتوماتیک در ویندوز
یک ترفند در Volume control ویندوز
نصب اتوماتیک و بدون دردسر ویندوز
XP تبدیل FAT32 به NTFS و برعکس برای
ویندوز
ترفندهایی که از سرویس پک ۲ ویندوز
قابلیت Caller ID موجود در ویندوز
ویندوز XP خود را قانونی کنید!!
 3 ترفند کوچک برای افزایش سرعت ویندوز
ساختن یک Shortcut برای Shutdown ویندوز !
 هک نشویم. فعال سازی دیوار آتشین در ویندوز ایکس پی
 دیدن سرعت واقعی اینترنت
 استفاده از کاراکتر های مخفی ویندوز
 نحوه غیر فعال کردن راست کلیک در ویندوز
باز گردانی سیستم به عقب
System Restore.  سه ترفند برای
MP3 Player ها
 حذف آدرس های ذخیره شده در
Address Bar. چگونه آی پی یک سایت را بدست آوریم؟
 بادکنک ها را بترکانید
 کنترل را در دست خود بگیرید !
 نام کاربری خود را عوض کنید
 تغییر دادن مهلت زمانی برنامه ها
 تم و رنگ بندی صفحه ی خوش آمد گویی ویندوز را تغییر دهید
 پیوند Comments را از گوشه ی سمت راست نوار عنوان بردارید
 برنامه های غیر ضروری را از کار بندازید
بوت شدن سریع ویندوز
نمایش دادن پیغام در هنگام بالا آمدن ویندوز
از کار انداختن اجرای خودکار سی دی به طور کامل در ویندوز ایکس پی
جلوی دسترسی به اینترنت را بگیرید
بازگرداندن فایلهای معیوب سیستمی
مشکل در هنگام حذف یک فایل ( تمامی ویندوزها )
چگونه بهترین کارایی را از هاردهای IDE داشته باشیم !؟
وقتی منوی بوت ویندوز از بین می رود چکار باید کرد !؟
راه حل مشکل بالا نیامدن ویندوز بعد از اعمال تغییرات در آن
چگونگی اجرای برنامه های قدیمی در ویندوز
یرفعال کردنError Reporting
حذف سطل آشغال ازDesktop
نمایش دادن پیغام هنگام بالا آمدن ویندوز ( هرپیغامی )
از بین بردن محدودیت تعداد دانلود همزمان فایل از اینترنت در مرورگرIE
جلوگیری از ساخت فایل هایthumbs.db
قرار دادن Background برای نوار ابزار
پنجره ها در ویندوز

تصویر پس زمینه برای یک پوشه در ویندوزXp  
نرم افزار مخفی ویندوز با نام IeXpress  
آرایش صفحه کلید فارسی در ویندوز
ویستا
ساخت کلید میانبر برای نرم افزارهای مختلف
فوت و فن کلیدهای میانبر در هنگام استفاده از اینترنت
بیش از ۲۰۰ نوع از کلید های میانبر در ویندوز XP  
کاربرد جالب کلید Alt  
Numlock روشن در هنگام ورود به ویندوز
 دو ترفند کوچک به وسیله کلیدهای Ctrl و Shift در ویندوز  107
چند کلید ترکیبی کاربردی در ویندوز XP  
با ده انگشت تایپ کنید!
کشیدن حروف و کلمات برای زیباسازی متن تایپ شده
به کیبورد سیستم تان جان تازه ای ببخشید
ترفندی جالب برای اینکه دیگر از طریق ایمیل ویروسی نشوید
روشن شدن کامپیوتر با هر بار زنگ خوردن تلفن
تصویر دلخواه هنگام بالا آمدن ویندوز XP  
جلوگیری از شلوغی در منوی All Programs  1
گرفتن عکس با ویندوز میدیا پلیر
از کیبورد تان به جای موس استفاده کنید
گذاشتن پسورد بر روی ویندوز xp هنگام start up  
قطع کردن صدای مودم
تغییر تنظیمات جستو جو
منوی Favorite را رویDesktop قرار دهید
خارج کردن برنامه از حافظه کامپیوتر شما در زمان Shut Down در ویندوز

ترفندی مخفی در نرم افزار Nero
تعیین تاریخ انقضا برای رمز عبور حساب
های کاربری در ویندوز XP  
دانلود مستقیم از سایت ۴shared  
آموزش کامل پاک کردن لیست جستجوی خود در گوگل
از شر زدن ۱۵ ضربه کلید اضافی خلاص شوید :
خاموش کردن صدای بوق در XP
ارسال و دریافت فکس با ویندوز اکس پی بدون نرم افزار
جلوگیری از باز شدن خودکار منوهای تو در تو در منوی Start  
غیر فعال کردن بخش کنترل پنل در ویندوز
ترفندی برای عبور از فیلتر  132
دانلود آهنگ های مختلف به شکل رایگان
از گوگل
مشاهده دوربین های امنیتی به شکل مخفیانه
پی بردن به ساعت مناطق مختلف جهان از طریق موتورهای جستجو
جستجوی یک فایل PDF در گوگل
شنیدن صدای بیپ پس از زدن کلیدهای Caps Lock ، Num Lock و Scroll Lock
آموزش ساخت ویروس۱
 آموزش ساخت ویروس بلاستر
آموزش ساخت ویروس۲
نمایش فایل های سوپر هایدن ( مخفی )
پخش موزیک بدون هیچ برنامه ای
دیدن عکس های فیلتر شده در گوگل
ایجاد درایو مجازی
بالا بردن سرعت دانلود در اینترنت
اکسپلورر۶
ترفند کپی متن پیامهای خطای ویندوز
ساخت فایلهای متنی مخفی و جادویی با Notepad  
استفاده از فلش دیسک به عنوان رم کمکی در ویندوز Vista  
فضاهای مجانی برای آپلود انواع فایل
 انتقال اطلاعات یک هارد به هارد دیگر به سادگی و بدون واسطه
تغییر نام کنترل پنل Control Panel  
سه راه برای ایجاد نقطه بازگردانی در ویندوز با یک کلیک
کپی نمودن محتویات یک فایل متنی بدون باز کردن فایل
مشاهده بیش از ۲۰۰ فرمت رایج تصویر
توسط Windows Picture and Fax Viewer در ویندوز XP
حذف سریع عبارات جستجو شده در Search ویندوز XP
نصب همزمان درایورها و برنامه‌ها در هنگام نصب ویندوز
تغییر کاربرد کلید Power موجود بر روی کیس
مشاهده آسان محتوای Clipboard با ساخت یک فایل میانبر
بازگرداندن Driver قبلی ، در صورتی که Driver جدید سخت افزار درست کار نکند
انجام عملیات دیگر در هنگام نصب ویندوز
ساخت دو فولدر با نام یکسان در یک محل
مشاهده سایت های اینترنتی از طریق ماشین حساب ویندوز!
ساخت Setup به وسیله ویندوز XP و بدون
نیاز به برنامه جانبی
مخفی کردن یک فولدر یا فایل به شکلی جدید و حیرت انگیز!
بالا بردن کیفیت آیکن های ویندوز XP از طریق رجیستری
شش راه برای بستن پنجره های ویندوز!
اجرای برنامه های ناسازگار قدیمی بر روی ویندوز XP
اجرای اتوماتیک برنامه ها و فایلها پس از شروع ویندوز
تغییر پسوند فایل = مخفی کردن فایل!
جلوگیری از باز شدن بالون های اخطار در ویندوز XP  
ساخت فونت در ویندوز XP و ویستا با
استفاده از یک ابزار مخفی
مسدود کردن رجیستری در ویندوز XP
اگر میتوانید این فولدر را بسازید!
حل مشکل بالا نیامدن ویندوز XP پس از
بروز مشکل
تایپ فارسی اعداد در محیط ویندوز XP  
تبدیل فولدر به درایو در ویندوز XP  
تغییر پسورد ویندوز XP بدون دانستن پسورد قبلی
رایت CD به وسیله ویندوز XP  
افزودن آیتم های مختلف به منوی Send To  
غیر فعال کردن گزارش خطا در ویندوز XP  
در پشت صفحه بوت ویندوز XP چه میگذرد؟
خواب زمستانی ویندوز XP  
جابجا نمودن پوشه‌ My Documents  
یک ترفند بامزه در صفحه دسکتاپ ویندوز
افزودن Control Panel به منوی راست کلیک دسکتاپ
حذف فلش کوچک از روی فایلهای Shortcut  
دسترسی به تمامی قسمتهای مهم ویندوز تنها با راست کلیک بر روی My Computer
 
گرفتن پشتیبان (Backup) از رجیستری
 188. تغییر مسیر پیش فرض نصب برنامه ها
از کار انداختن هشدار پر شدن هارددیسک
قرار دادن یک تصویر به عنوان پشت زمینه در نوار ابزار مرورگر IE  
جلوگیری از ذخیره پسورد در کانکشن های اتصال به اینترنت
حذف Run از منویStart  
جلوگیری از غیرمخفی کردن فایل ها
افزودن متن دلخواه در کنار ساعت
ویندوز
افزایش سرعت باز شدن IE با رفع یک باگ ویندوز
غیرفعال کردن Search ویندوز به وسیله رجیستری
پخش DVD با Windows Media Player 6  
به دست آوردن IP خودتان از طریق CMD  
روشن کردن کامپیوتر با صفحه کلید
تایپ سه عدد کسری کاربردی در محیط ویندوز

دانلود با حجم ۱٫۱۳ مگابایت
پسورد فایل:    www.eyran.net

به صورت اتوماتیک از رپیدشیر دانلود کنیدRapidshare Auto Downloader v3.2.1

چهارشنبه, ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

Rapidshare Auto Downloader v3.2.1 نرم افزاری برای دانلود مجانی بصورت اتوماتیک از رپیدشیر است که نرم افزاری بسیار ساده و مفید است.جمع اوری شد توسط بیا تو دانلود ها

شما با این نرم افزار می توانید به صورت گروهی دانلود کنید و لینک ها را به صورت گروهی در برنامه وارد کنید

اتوماتیک سیستم شما را بعد از دانلود خاموش می کند

تمام فایل ها و لینک ها به صورت خود کار در نرم افزار ذخیره می شود.

ازدیگر قابلیت های نرم افزار این است که به صورت اتوماتیک ابدیت می شود.و اخبرا سایت در اختیار شما قرار می گیرد.

با قابلیت ساپرت سه زبان زنده دنیا که فارسی هم ساپرت می کنه :English , Farsi , French

ُُSize Kb:1500
دانلود با لینک مستقیم از سرور Bi2Downlodha
دانلود با لینک غیر مستقیم از سرور RapidShare
PassWord File Zip : www.bia2downloadha.com

نرم افزار Virtual CloneDrive 5.1

سه شنبه, ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

Virtual Clone Drive را حتما همگی به خوبی میشناسید و با این نام آشنایی کامل دارید.
همانطور
که مطلع هستید شرکت Clone که یکی از معروفترین نرم افزارهای رایت CD-DVD و
ایمیج گیری را با نام CloneCD و CloneDVD را به جمع نرم افزارهای مخصوص
رایت عرضه کرد، در ابتدا به همراه نصب CloneCD این نرم افزار را نیز نصب
میکرد و شما میتوانستید از درایو مجازی Clone هم استفاده کنید.
ولی هم
اکنون این ۲ نرم افزار را از یکدیگر جدا کرده تا هر کسی که به این نرم
افزار احتیاج پیدا کرد آن را به راحتی دانلود و نصب کند.
Virtual Clone
Drive دقیقا همانند یک CD-DVD درایو واقعی عمل میکند و فقط مجازی است. شما
به راحتی میتوانید ایمیج هایی که با نرم افزارهای دیگر این شرکت گرفته اید
(CloneDVD و CloneCD) را با Virtual Clone Drive باز کرده و همانند DVD یا
CD اصلی و فیزیکی از آن بهره ببرید.
این نرم افزار یک مزیت بسیار خوبی که دارد این است که امکانات بسیاری را به صورت کاملا مجانی در اختیار کاربران قرار میدهد.

قابلیتهای کلیدی نرم افزار Virtual CloneDrive 5.4.0.6 Final:
پشتیبانی از فرمتهای رایج ایمیج همانند ISO, BIN, CCD
پشتیبانی تا ۸ درایو مجازی در آن واحد
کم حجم،راحت و ساده بودن. کافیست بروی فایل ایمیج دابل کلیک کرده تا ایمیج مربوطه به طور خودکار در یکی از درایوهای مجازی Mount شود.

حجم برنامه :  1.05MB

برای دانلود کلیک کنید

BySoft FreeRAM 4.0.5.102

دوشنبه, ۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

نرم‌افزاری برای خلوت کردن حافظه‌ی کامپیوتر و آزاد نمودن حافظه‌ای که بلااستفاده مانده است.  این نرم‌افزار تحت کلیه‌ی ویندوزها ماموریت خود را انجام داده، و با برداشتن آن بخش از داده‌های موجود در حافظه که دیگر مورد نیاز نیستند، میزان حافظه‌ی دست به نقد کامپیوتر را افزایش می‌دهد.


این نرم‌افزار می‌تواند کل کامپیوترتان را متحول کرده و با تامین حافظه‌ی بیش‌تر برای امورات آن، دماغ کامپیوترتان را چاق و چله‌تر نماید، یک نرم‌افزار ۴۳۰ کیلوبایتی مفت و مجانی که به داد کامپیوترتان خواهد رسید.


 kimiadownload.blogfa.com


لینک دانلود در ادامه مطلب..