گفتگو و مکالمه اینترنتی رایگان و آسان با Fring v4.03

سه شنبه, ۴ خرداد ۱۳۸۹

آپدیت جدید از برنامه Fring v4.03 که در حقیقت یه نوع سرویس اینترنتی بسیار کار آمد برای تلفن همراه و همچنین دستیابی به شبکه های مجازی می باشد. این برنامه امکانات بسیار جامع و کاملی برای شما فراهم می کند که گفتگو با دوستانتان را به راحتی برای شما ممکن می سازد.این نرم افزار بر روی گوشی های نوکیا سری ۶۰ ورژن ۳ قابل نصب است.

منبع : www.PersianMob.Net

این برنامه امکان مکالمه و چت رایگان را با کاربران فرینگ و مسنجر هایی همچون:

(Skype Google Talk, MSN/Live, ICQ, SIP, Yahoo, AIM, Twitter and Facebook)

را فراهم میکند.
آپدیت جدید از برنامه Fring v4.03 که در حقیقت یه نوع سرویس اینترنتی بسیار کار آمد برای تلفن همراه و همچنین دستیابی به شبکه های مجازی می باشد. این برنامه امکانات بسیار جامع و کاملی برای شما فراهم می کند که گفتگو با دوستانتان را به راحتی برای شما ممکن می سازد.این نرم افزار بر روی گوشی های نوکیا سری ۶۰ ورژن ۳ قابل نصب است.

منبع : www.PersianMob.Net

این برنامه امکان مکالمه و چت رایگان را با کاربران فرینگ و مسنجر هایی همچون:

(Skype Google Talk, MSN/Live, ICQ, SIP, Yahoo, AIM, Twitter and Facebook)

را فراهم میکند.

جدیدترین ورژن از نرم افزار Yahoo! Messenger 10

سه شنبه, ۴ خرداد ۱۳۸۹
http://www.dl.p30island.com/shahin/picture/Yahoo!-Messenger-10.jpg
Yahoo! Messenger 10.0.0.1267 Final + Mega Skins Pack | 29 MBs

یاهو مسنجر برنامه ای میباشد که برای ارسال های پیام های شما به دوستان خود در کمترین زمان ممکن. که به شما اجازه می دهد  هنگامی که دوستانتان آنلاین میشوند با آنها به بحث و گفتگو بپردازید.
همچنین میتواند به شما یک ایمیل جدید در سایت یاهو بدهد با یک قسمت مدیریت حرفه ای!
این برنامه به طور رایگان در سایت جزیره رایانه برای شما کاربران گرامی برای دانلود گذاشته شده است.

Yahoo! Messenger Mega Skins Pack
A Lil Bit Girly
Alien.rar
All American
Apollo
Aqua
Aqua Blue.rar
Atlanta Falcons.rar
Baby Blue P ink.zip
Baby Blue.zip
Baby Doll
Baby Doll.zip
Base Blue.zip
Base Faces.zip
Battleship Gray.zip
Bio Hazard
Black and White
Black Widow
Black Widow 2
Black.zip
Blue
Blue Jeans
BlueSky
Bronze
Budweiser.zip
Care Bears
Celadon
Christmas Wreath.rar
Classic Christmas.zip
Coral Blue.rar
Corona
Crimson Night
D-Devil
December.zip
Dutch Treat
ENHigh Tech.rar
Gel LED (Blue).zip
Gel LED (Green)
Google Talk
Graphite
Gray&Orange
Green Bay Packers.rar
Half Life 2
Halloween.zip
Halloweenish
Halo 2
Hannelore’s Skin
Heaven.zip
Hunter Green
Hunter Green.zip
Indigo
iTunes
iYahoo!
Jack Daniels.rar
Longhorns.rar
M&M’s
MacOS X Tiger
Mango Italiano
Maverick Blue
Mechanized.zip
Metallic Black
Old Skool
OliveXP
Orange Insanity
Pepsi.rar
Pink
Pink Lilac.zip
Pipeline
Pretty in Pink
Purple Haze.zip
Purple Passion.zip
Queeeenz Blue
Queeeenz Dusty Rose
Queeeenz Forest
Queeeenz Purple
Teck
The Victorian.zip
Toe Bee’s Dolphins
Toe Bee’s Skins
Valentine.zip
Vortex Pink
Vortex Red
Windows Media 10.zip
XBOX 360
Xminimum
Xtreme XP (Blue)
XtremeXP (Blue).rar
Y! Vista

ده حقیقت در مورد یوتیوب که شما آن را نمی‌دانید!

چهارشنبه, ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

فارنت: با دو میلیون نمایش فیلم در روز یوتیوب را می‌توان اکنون بزرگترین وب‌سایت به اشتراک‌گذاری فیلم‌های ویدیوئی دانست. وب‌سایتی که چندی پیش پنجمین سال تولد خود را جشن گرفت و ما قصد داریم ۱۰ آمار کلیدی در خصوص این غول ویدیوئی را به اطلاع شما برسانیم.

۱۹۶,۰۰۰,۰۰۰

این شماره تعداد مرتبه نمایش کلیپ ویدیوئی با نام “عاشقانه بد”، “لیدی گاگا” خواننده زن آمریکایی در یوتیوب است که آن را به برترین قطعه ویدیوئی یوتیوب تاکنون تبدیل کرده است. پس از این کلیپ قطعه ویدیوئی “چارلی انگشت منو گاز گرفت!” که به دو برادر تعلق دارد، با ۱۸۵ میلیون بازدید در جای دوم قرار گرفته است.

۴۵,۰۰۰,۰۰۰
تعداد نمایش صفحه اول وب‌سایت یوتیوب (Youtube.com) در هر روز

۱,۰۰۰,۰۰۰

در سپتامبر سال ۲۰۰۵ تبلیغات ویدیوئی شرکت نایک با نامه “لمس طلا” که در آن رونالدینهو فوتبالیست برزیلی حضور یافته بود، برای اولین بار رکورد ۱ میلیون نمایش را در یوتیوب شکست.

۲۰۰۷

قابیلت راه‌اندازی کانال‌های ویدیوئی شخصی آنلاین با راه‌اندازی کانال ویدیوئی شخصی ملکه انگلیس که در آن پیام‌های وی در کریسمس و قطعه فیلم هایی از خانواده سلطنتی نمایش داده می‌شد. پس از آن باراک اوباما در سال ۲۰۰۹ و پاپ نیز به این اقدام مبادرت کردند.

۱,۷۰۰

تعداد سالی که برای دیدن تمامی فیلم‌های ویدیوئی موجود در یوتیوب باید صرف کنید.

۱۰۰

تعداد سال‌های قطعات فیلم‌های ویدیوئی است که هر روز توسط قابلیت شناسه محتوا توسط یوتیوب اسکن و بررسی می‌شوند. در این قابلیت، یوتیوب از کپی‌رایت فیلم‌های ویدیوئی مولفان دفاع می‌کند و به صاحبان آثار اجازه می‌دهد که در صورت استفاده غیرقانونی از آثار آنها نسبت به کسب درآمد انلاین و یا مسدود کردن این قطعات اقدام کنند. این قابلیت رایگان بوده و توسط هزار تولید کننده محتوا استفاده می‌شود.

۷۰

درصد ترافیک بازدیدکنندگانی که از کشوری به غیر از ایالات متحده آمریکا وارد این سایت می‌شوند.

۲۴

در هر دقیقه ۲۴ ساعت به فیلم‌های بارگذاری شده در یوتیوب افزوده می‌شود که این آمار نسبت به ماه می سال ۲۰۰۹که ۲۰ ساعت در هر دقیقه بود، ۲۰ درصد افزایش نشان می‌دهد.

۲۳

تعداد کشورهایی که یوتیوب در آنها به صورت محلی سرویس می‌دهد . یوتیوب  به ۲۴ زبان زنده دنیا نیز قابلیت زیرنویس ارائه می‌دهد.

۱۵

مقدار زمان متوسطی که هر کاربر یوتیوب به صورت روزانه در این وب‌سایت می‌گذراند.

چاد هارلی مدیر اجرایی و موسس یوتیوب ماه گذشته در گفتگو با دیلی‌تلگراف اعلام داشته بود که قصد دارد یوتیوب را به جایی برساند که به نوعی تلویزیون به حساب آید و این یعنی از متوسط ۱۵ دقیقه برای هر کاربر در هر روز به متوسط ۵ ساعت برای هر کاربر در هر روز٫

منبع: دیلی‌تلگراف

پی بردن به آنلاین بودن دوستان در Facebook در صورت خاموش بودن سیستم چت

سه شنبه, ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

در صورتی که در سایت Facebook عضو هستید و با ویژگی‏ها و قابلیت‏های مختلف آن آشنایی دارید حتماً می‏دانید که یکی از قابلیت‏های فیس‏بوک امکان چت کردن با دوستان است. یعنی در صورتی که فردی را در فیس‏بوک به عنوان دوست به لیست دوستان خود اضافه کنید، می‏توانید هر زمان که هر دو آنلاین بودید به طور مستقیم و در همان محیط فیس‏بوک با یکدیگر گفتگو یا چت کنید. اما ویژگی خاصی که قابلیت چت فیس‏بوک دارد این است که امکان حضور نامرئی یا به اصطلاح Invisible در آن وجود ندارد. شما می‏توانید چت را با انتخاب گزینه Go Offline خاموش کنید. درست است که با این کار آنلاین بودن خود را از دید دوستان‏تان پنهان کرده‏ اید، اما دیگر خودتان هم امکان مشاهده این که چه کسی از دوستان شما آنلاین است را ندارید. یعنی کاملاً ویژگی چت را غیرفعال کرده‏اید. اما هم اکنون قصد داریم یک ترفند جالب را برای شما بازگو کنیم که با بهره‏گیری از آن، در حین اینکه آفلاین هستید می‏توانید آنلاین بودن دوستان‏تان را چک کنید، بدون این که نیاز باشد از حالت آفلاین خارج شوید.

موضوع: , ,

پی بردن به آنلاین بودن دوستان در Facebook در صورت خاموش بودن سیستم چت

سه شنبه, ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

در صورتی که در سایت Facebook عضو هستید و با ویژگی‏ها و قابلیت‏های مختلف آن آشنایی دارید حتماً می‏دانید که یکی از قابلیت‏های فیس‏بوک امکان چت کردن با دوستان است. یعنی در صورتی که فردی را در فیس‏بوک به عنوان دوست به لیست دوستان خود اضافه کنید، می‏توانید هر زمان که هر دو آنلاین بودید به طور مستقیم و در همان محیط فیس‏بوک با یکدیگر گفتگو یا چت کنید. اما ویژگی خاصی که قابلیت چت فیس‏بوک دارد این است که امکان حضور نامرئی یا به اصطلاح Invisible در آن وجود ندارد. شما می‏توانید چت را با انتخاب گزینه Go Offline خاموش کنید. درست است که با این کار آنلاین بودن خود را از دید دوستان‏تان پنهان کرده‏ اید، اما دیگر خودتان هم امکان مشاهده این که چه کسی از دوستان شما آنلاین است را ندارید. یعنی کاملاً ویژگی چت را غیرفعال کرده‏اید. اما هم اکنون قصد داریم یک ترفند جالب را برای شما بازگو کنیم که با بهره‏گیری از آن، در حین اینکه آفلاین هستید می‏توانید آنلاین بودن دوستان‏تان را چک کنید، بدون این که نیاز باشد از حالت آفلاین خارج شوید.

موضوع: , ,

پی بردن به آنلاین بودن دوستان در Facebook در صورت خاموش بودن سیستم چت

سه شنبه, ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

در صورتی که در سایت Facebook عضو هستید و با ویژگی‏ها و قابلیت‏های مختلف آن آشنایی دارید حتماً می‏دانید که یکی از قابلیت‏های فیس‏بوک امکان چت کردن با دوستان است. یعنی در صورتی که فردی را در فیس‏بوک به عنوان دوست به لیست دوستان خود اضافه کنید، می‏توانید هر زمان که هر دو آنلاین بودید به طور مستقیم و در همان محیط فیس‏بوک با یکدیگر گفتگو یا چت کنید. اما ویژگی خاصی که قابلیت چت فیس‏بوک دارد این است که امکان حضور نامرئی یا به اصطلاح Invisible در آن وجود ندارد. شما می‏توانید چت را با انتخاب گزینه Go Offline خاموش کنید. درست است که با این کار آنلاین بودن خود را از دید دوستان‏تان پنهان کرده‏ اید، اما دیگر خودتان هم امکان مشاهده این که چه کسی از دوستان شما آنلاین است را ندارید. یعنی کاملاً ویژگی چت را غیرفعال کرده‏اید. اما هم اکنون قصد داریم یک ترفند جالب را برای شما بازگو کنیم که با بهره‏گیری از آن، در حین اینکه آفلاین هستید می‏توانید آنلاین بودن دوستان‏تان را چک کنید، بدون این که نیاز باشد از حالت آفلاین خارج شوید.

موضوع: , ,

پی بردن به آنلاین بودن دوستان در Facebook در صورت خاموش بودن سیستم چت

سه شنبه, ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

در صورتی که در سایت Facebook عضو هستید و با ویژگی‏ها و قابلیت‏های مختلف آن آشنایی دارید حتماً می‏دانید که یکی از قابلیت‏های فیس‏بوک امکان چت کردن با دوستان است. یعنی در صورتی که فردی را در فیس‏بوک به عنوان دوست به لیست دوستان خود اضافه کنید، می‏توانید هر زمان که هر دو آنلاین بودید به طور مستقیم و در همان محیط فیس‏بوک با یکدیگر گفتگو یا چت کنید. اما ویژگی خاصی که قابلیت چت فیس‏بوک دارد این است که امکان حضور نامرئی یا به اصطلاح Invisible در آن وجود ندارد. شما می‏توانید چت را با انتخاب گزینه Go Offline خاموش کنید. درست است که با این کار آنلاین بودن خود را از دید دوستان‏تان پنهان کرده‏ اید، اما دیگر خودتان هم امکان مشاهده این که چه کسی از دوستان شما آنلاین است را ندارید. یعنی کاملاً ویژگی چت را غیرفعال کرده‏اید. اما هم اکنون قصد داریم یک ترفند جالب را برای شما بازگو کنیم که با بهره‏گیری از آن، در حین اینکه آفلاین هستید می‏توانید آنلاین بودن دوستان‏تان را چک کنید، بدون این که نیاز باشد از حالت آفلاین خارج شوید.

موضوع: , ,

دانلود رایگان بازی کامپیوتری Tom Clancys Splinter Cell: Conviction

پنجشنبه, ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

Tom-Clancy-s-Splinter-Cell-.jpg

بلاخره بعد از چندین سال انتظار سم فیشر دوباره باز گشته تا باز هم به همگان ثابت کند که توانایی هایش و افکارش با دیگران متفاوت است ،بعد ار ۴ سال تلاش یکی از بزرگترین و شاید محبوب ترین شرکت های بازیسازی در دنیا Ubisoft که سازنده سری شاهزاده ایرانی و همینطور بازی محبوب ایرانی ها Assassins creed 2 است بلاخره ساخت این پروژه عظیم بازیسازی تمام شده و مدت کوتاهی است که روانه بازار گردیده است.سم اینبار پیرتر و خشن تر و با کوله باری ار تجربه بازگشته تا انتقام قتل دخترش را از زمین و زمان بگیرد.!!!
Conviction پنجمین تراشه این سری محسوب می شود که تفاوت ها و تمایز های چشم گیری با نسخه های قبل خود دارد.ابتدا داستان بازی بیان می شود تا متوجه شوید که چرا با نسخه های قبلی خود متفاوت است.داستان بازی بعد از double agent آخرین نسخه بازی شروع می شود ،آن جایی که سم متوجه می شود که دخترش سارا که بر اثر حادثه ی تصادف کشته شده تصادفی نبوده و سعی در پیدا کردن بانیان حادثه دارد ،هرچه که جلوتر می رود بیشتر متوجه می شود که همه سرنخ ها به سازمانی که برای آن کار می کرده وصل می شود .از آن پس فکر انتقام تمام وجود سم را فرا می گیرد و به خود قول می دهد تا زمانی که نفس می کشد تمام کسانی که به نوعی در قتل دختر کوچکش نقش داشته اند را زنده نگذارد.دیگر سم به هیچ کس و سازمان خاصی متصل نیست و فقط خودش هست و خودش با تمام تجربیات و قابلیت های منحصر به فرد خود در مقابل خطرناک ترین افرادی که حتی رو در رو شدن با آن ها کار ساده ای نیست.
برای مشاهده ویژگی های بی نظیر بازی که هرکس را مبهوت خود خواهد کرد و همچنین عکس های زیبای آن به ادامه مطلب بروید.



بحث
پیرامون این مطلب در انجمن های گفتگو
,
اموزش نصب و کرک را در اینجا مطالعه کنید!
موضوع: , ,

دانلود جدید ترین نسخه نرم افزار یاهو مسنجر Yahoo! Messenger 10.0.0.1264

پنجشنبه, ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

Yahoo!_Messenger_10.0.0.1264_[www.MihanDownload.com].jpgامروزه بیشترین
وقت افراد در اینترنت صرف گفتگو
و صحبت کردن با دوستان خود
در چت روم ها و … می شود. همانطور که می دانید برای اینکه بتوان در فضای
اینترنت یک ارتباط دو طرفه را برقرار نمود نیاز است که هر دو طرف توسط یک
واسطه به یکدیگر معرفی شوند. در واقع این واسطه سایتهایی مانند یاهو ، گوگل
و … هستند که به کاربران خود این امکان را میدهند به صورت آنلاین با
یکدیگر بحث و گفتگو کنند. البته هر یک از این سایتها برای سهولت ارتباط
میان کاربران خود نرم افزاری را به عنوان مسنجر در اختیار آنان قرار میدهند
تا کاربرانی که عضو سایتشان هستند سریعتر و راحتتر بتوانند با یکدیگر
گفتگو کنند. در این میان یکی از پر طرفدارترین و معروف ترین نرم افزار های
مسنجر Yahoo! Messenger
سایت یاهو است. همانطور که میدانید امروزه اکثر افراد در سراسر دنیا عضو
سایت یاهو هستند که یکی از دلایل آن هم استفاده ی راحت و آسان از مسنجر این
سایت میباشد. زیرا هر فرد که عضو سایت یاهو است میتواند با نصب مسنجر آن
بر روی رایانه خود و وارد کردن یوزرنیم و پسورد خویش وارد اکانت خود شود و
با دوستان خود ارتباط برقرار کند. این نرم افزار هم مانند سایر نرم افزار
ها به مرور زمان دست خوش تغییراتی است که شاهد هستیم هر ساله سایت یاهو
نسخه جدیدی از این نرم افزار محبوب را به کاربران خود عرضه می کند و امسال
هم مانند سالهای قبل ابتدا با انتشار نسخه آزمایشی و سپس با انتشار نسخه
فینال، آنرا در اختیار کاربران خود قرار داده است که البته ما نیز در سایت
میهن دانلود هم نسخه آزماشی و هم نسخه فینال این مسنجر را برایتان قرار
دادیم. اما چند روز پیش متوجه شدیم که سایت یاهو بعد از نسخه فینال این نرم
افزار نسخه جدید تری از آن را منتشر کرده است از همین رو تصمیم گرفتیم که
ما هم در سایت میهن دانلود
جدید ترین نسخه این نرم افزار را برای معرفی به کاربران خود قرار دهیم. در
این ورژن جدید سرعت نرم افزار در هنگام اتصال افزایش چشمگیری یافته است و
کاربرانی که از سرعت پایین اینترنتی رنج میبرند با این نسخه جدید مشکل آنها
در هنگام اتصال بر طرف خواهد شد. همچنین در این نسخه تغییراتی در قسمت
Sign In و نیز در قسمت Contacts ایجاد شده است. علاوه بر این پنجره ی کوچک
چت هم دچار تغییر و تحولات بسیار زیادی گشته و محیط آن نسبت به ورژن ها
قدیمی زیباتر شده است. البته در این نسخه جدید تمام قابلیت های نرم افزار
بدون کم و کاستی باقی مانده است و چیزی از آن کم نشده، فقط امکانات آنها
اضافه شده است به طور مثال تمامی قسمتهای حضور در کنفرانس ها ، چت تصویری ،
ارسال فایل ، چک کردن ایمیل ، حضور در
روم های جهانی ، فرستان پیغام گروهی ، چت با دیگر ایمیل ها ، ویرایش فونت ،
قرار دادن Status با لینک ،
ارسال شکلک های متنوع ، جستجوی ایمیل ، تبادل Add list ، تعیین آواتار و
… همچنان باقی مانده است و اگر هم تغییراتی در آنها ایجاد شده باشد صرف
مجهز تر کردن آنها بوده است.

توضیحات کامل تر و ویژگیهای نرم افزار در ادامه مطلب موجود است …

حرفه ای ترین نرم افزار امنیتی با Avast Internet Security v5.0.545

دوشنبه, ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

منبع : www.AsanDownload.com


اگر بخواهیم نگاهی گذرا به تاریخچه بسته های امنیتی و همین طور شرکت هایی که در این چند ساله برای تامین امنیت سیستم های کاربران فعالیت کرده اند اندازیم یکی از نام هایی که به چشم می خورد و توانسته با امنیتی که به کاربران به واسطه نرم افزارهایش هدیه می دهد، مورد توجه قرار گیرد کمپانی نرم افزار avast! است. یک شرکت قدیمی که چند سالی است با دارا بودن نرم افزارهای امنیتی که با Level های مختلف عرضه می شوند کاربران زیادی را جذب نماید. این شرکت همیشه سعی کرده تا نرم افزارهایی را عرضه کند که در عین سادگی نهایت قدرت و پایداری را در مقابل فایل های مخرب از خود نشان دهند و باید گفت که تا حدود زیادی هم موفق به انجام چنین کاری شده است چرا که در آخرین نظر سنجی ها و آزمایش های مختلف برروی بسته های امنیتی این شرکت توانسته رتبه های بسیار بالایی را کسب کند. سه نرم افزار تولیدی این شرکت که اولی نسخه رایگان بوده و مناسب برای کاربران خانگی است ، دومی Antivirus Pro که آنتی ویروسی قدرتمند است و آخرین محصول هم که Internet Security نام داشته و تقریبا تمامی قابلیت های ارائه شده از سوی این شرکت را در بر می گیرد ؛ برروی سایت سازنده معرفی شده اند . قصد ما از این مطلب معرفی و ارائه دو نرم افزار Internet Security و Antivirus Pro است. نسخه ۵ از این دو نرم افزار که به تازگی ارائه شده است با ظاهری کاملا متفاوت نسبت به نسخه های قبلی در دسترس کاربران قرار گرفته که این تغییر در واسط کاربری علاوه بر جذابیت بیشتر سرعت دسترسی به قسمت های مختلف بسته های امنیتی را افزایش می دهد. استفاده از تکنولوژی های جدید در هر دو نرم افزار بسیار به چشم می آید ، استفاده از حالت Game Mode که در اغلب بسته های امنیتی جدید به چشم می خورد در این دو نرم افزار هم به راحتی قابل اجرا است. در هر دو این نرم افزارها آنتی ویروسی قدرتمند جای گرفته که توانایی مبارزه با انواع فایل های مخرب را دارا می باشد اما تفاوت این دو در امنیت بیشتر Internet Security است که در ارتباط های اینترنتی فراهم می کند ، یک آنتی اسپم قدرتمند و دیوار آتش قوی در این ابزار جای گرفته که علاوه بر متمایز کردن این ابزار با Antivirus Pro ، امنیتی مثال زدنی را هم به کاربران هدیه می دهد.


قابلیت های کلیدی نرم افزار Avast Internet Security v5.0.545:
- دارای موتور ویروس یابی با قابلیت های برجسته جستجو برای پیدا کردن انواع ویروس ها، تروجان ها
- حفاظت دائم و مرتب از سیستم
- مجهز به موتور پیشرفته و هوشمند برای شناسایی دقیق مخرب ها
- اسکن دقیق و پیشرفته با استفاده از سامانه هوشمند اسکنر
- قابلیت اسکن کامندلاین و لایه امن برای نرم افزارهای P2P و محیط کاربری ساده و زیبا
- جستجوی جامع براساس محافظت از پروتکل های SMTP/POP3/IMAP4
- محافظت از Email ها. این آنتی ویروس دارای دو ماژول مستقل برای محافظت از Email ها می باشد!
- دارای Virus Chest برای جداسازی ویروس ها از سیستم عامل ویندوز و قرنطینه آنها در محیطی امن
- دارا بودن یکی از کاملترین پایگاه های داده در شناسایی ویروس ها
- قابلیت آغاز جستجوی یکپارچه وهماهنگ تنها با فشار دادن راست کلیک
- کنترل بر داده هایی شبکهp2p و برنامه های گفتگوی اینترنتی
- دارای محیطی امن برای قرنطینه سازی ویروسها و جدا سازی آنهها از سیستم کاربری
- قابلیت کنترل امنیتی به دو حالت کنترل موردی (On Demand) و کنترل دائمی (On Access)
- قابلیت محافظت از سیستم در برابر انواع ویروسها، کرم های اینترنتی و …
- قابلیت محافظت از سیستم در برابر انواع ویروسها، کرم های اینترنتی و … جدید و ناشناخته
- دارای بخش به نام Script Blocker برای حفاظت و بلوکه کردن اسکریپت های آلوده
- قابلیت به روز رسانی خودکار و دائم
- محیط کاربری آسان وبا فرمی قابل فهم حتی برای کاربران ناوارد و مبتدی
- جستجو به وسیله خط فرمان با قابلیت های پیشرفته و مناسب برای کاربران حرفه ای
- سازگار با نسخه های مختلف ویندوز از جمله ویندوز محبوب ۷
- و …

هفتمین شماره «مجله موسیقی ایرانیان» در پنجم اردیبهشت ۸۹

پنجشنبه, ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

 

هفتمین شماره ماهنامه موسیقی ایرانیان یکشنبه پنجم اردیبهشت ماه به صورت رایگان و اینترنتی منتشر شد، این شماره شامل مصاحبه های اختصاصی با کیوان ساکت آهنگساز و نوازنده صاحب سبک تار و سه تار، بهنام صفوی خواننده ی پاپ و صدرالدین حسین خانی مدیر شرکت ایران گام است.
همچنین در این شماره، اخباری از رویدادهای موسیقایی فروردین و گزارش های تصویری کاملی از کنسرت های همایون شجریان، گروه آوازی، فرشاد جمالی، احسان خواجه امیری، رضا صادقی، بنیامین، گروه آریان و محسن یگانه در طی یک ماه اخیر گنجانده شده است.
از دیگر مطالب این شماره می توان به بخش سوم میزگرد ترانه سرایان، مقالاتی در حوزه ی موسیقی های محلی خراسانی، آذربایجانی و سبک های دیگر موسیقی اشاره کرد.
قابل ذکر است که در مصاحبه با ساکت بحث هایی در مورد “تصویرسازی در موسیقی”، “غیر واقعی بودن فیلم سنتوری مهرجویی”، “علل ضعف موسیقی ایرانی در سال های اخیر” و موارد دیگری شده است.
گفتنیست به جز مصاحبه ی خبری با بهنام صفوی که در مورد فعالیت های موسیقایی او اطلاعات تازه تری داده شده، گفتگوی تحلیلی دیگری هم با او در مورد بحث هایی مانند “علل موفقیت یک آلبوم در جامعه”، “فرآیند تولید ملودی، ترانه و یک آلبوم”،”علل ضعف موسیقی مجاز کشور نسبت به موسیقی های زیر زمینی” و غیره شده است.

 

فرمت:jpg

حجم: ۲۰ MB

دانلود- Download
رمزفایل:www.onlydownload.ir

دانلود مجموعه آموزشی چند زبانه رزتا استون – Rosetta Stone Language Learning -

یکشنبه, ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

http://www.downland.ir/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/b67fc_stone.jpg

 …………….   
زبان   اسپانیایی اضافه شد      ………………. 

پست آپدیت شد ! 

این مجموعه در حال حاضر کامل ترین مجموعه این نرم افزار میباشد که در بین سایت های داخلی در به صورت رایگان در دسترس است .

توجه :

این مجموع بعد از پخش شدن از
سایت وطن
دانلود برای اولین بار به صورت کامل در بسیاری از سایت های دانلود داخلی
کپی شده
است که اکثر این سایت ها برای ادیت کردن فایل image  استاندارد ها را رعایت
نکرده و
کابر بعد از دانلود آن ها به مشکل مواجه میشود . پیشنهاد میکنم این مجموعه
را فقط
از وطن دانلود دریافت نمایید چون بدون هیچ ویرایشی در هسته ی فایل برای
دانلود قرار
داده شده است .

دانلود قدرتمند ترین مجموعه آموزش زبان  رزتا استون
(زبان انگلیسی – لهجه آمریکایی – آلمانی  -
بریتانایی – ایتالیایی
عربی  
و سوئدی – فرانسوی
- ترکی )- به
همراه نرم افزار اصلی و کرک تست شده


هر هفته آموزش یک زبان  از
این مجموعه
آموزشی قدرتمند با لینک مستقیم و به صورت رایگان در سایت وطن دانلود قرار
خواهد
گرفت .


(بخش
ویژه
وطن دانلود
)

ورژن مخصوص  سیستم عامل مک این نرم افزار  هم برای
دوستانی که
از دستگاه های
Apple  استفاده میکنند هم اضافه شد


Rosetta Stone Language Learning Software
نام مجموعه آموزشی فوق
العاده ای از
کمپانی Rosetta Stone امریکاست که قادر به آموزش اکثر زبان های دنیا با متد
خاص و
مدرن خود است. این نرم افزار با به وجود آوردن محیطی اشنا و زیبا به صورت
چند رسانه
ای و بهره گیری از شیوه های مدرن Audio-Lingual، Communicative و
Task-Based
Study
برای آموزش زبان، نرم افزاری بسیار قدرتمند و مفیدی عرضه کرده که
هم
اکنون مورد تایید بسیاری از مراکز های علمی معتبر دنیا و همچنین مورد
استفاده
بسیاری از مدارس در ایالت متحده است.
این کمپانی پکیج های زبان مختلف و متعددی را همراه با نرم افزار منحصر به
فرد خود
در اختیار علاقمندان به زبان های مختلف دنیا قرار داده است تا با انتخاب
هریک
بتوانند زبان مورد نظر را به خوبی فراگیرند

نرم افزارهای آموزش زبان Rosetta

Stone  زبان دارای چه نوع مباحثی هستند؟
تمامی مباحث آموزشی بسته های مختلف ارائه شده از سوی این کمپانی از مباحث
اصلی،
پایه ای و مورد نیاز زبان آموزان برای هر زبان تشکیل شده است که با یادگیری
آنها تا
حد نسبی و حتی حرفه ای( بسته به نوع تمرین) زبان مورد نظر را فرا خواهند
گرفت .
برخی از مباحث موجود به این شرحند :
- مردم و گفتگو های میان انها
- مسیر ها و اصول دقیق پرسیدن نشانی
- چگونگی استفاده از افعال مثبت و منفی
- مباحث مرتبط با غذا، خوردن و آشامیدن
- مباحث مرتبط با ارتباطات خانوادگی
- مباحث مرتبط با افعال معلوم و مجهول
- بیان ساعت و زمان
- آموزش اعداد از ۱ تا ۱۰۰ .
- آموزش مباحث لازم گرامری و جمله سازی
- مباحث مرتبط با پوشاک و لباس پوشیدن.
- اتومبیل، وسایل نقلیه و اساسه خانه
- رنگ ها، شکل ها و موقعیت های مکانی .
و ……

لازم به ذکر است که هر یک از این نرم افزارهای آموزش زبان به تنهایی بسته
به تعداد
دروسشان از ۱۹۵ دلار تا ۳۲۹ دلار به موسسات و
افراد
در سرتاسر دنیا به فروش می رسند و در یک محاسبه ساده قیمت این پکیج
بیش از
۷۰۰۰ دلار خواهد بود!
برای هر زبان معمولا ۳ سطح در نظر گرفته شده است. هر سطح ۴ واحد و هر واحد
به ۴ درس
اصلی تقسیم شده و هر درس اصلی ۳۰ دقیقه طول می کشد
که شامل
زیر درس هایی در زمینه هایWriting, Vocabulary,
Grammar,
Listening, Reading, Speaking, and Reviews می باشد.

زبان های موجود برای نرم افزار: (
هر هفته
یکی از این زبان ها در سایت وطن دانلود با لینک مستقیم قرار خواهد گرفت )

Arabic – Chinese – Cymraeg – Dansk – Deutsch – English – Espanol –
Francais –
Greek – Hindi – Indonesian – Italiano – Japanese – Kiswahili – Korean –
Latin –
Nederlands – Polish – Portugues – Russian – Russian Traveler –
Spanish(Spain) –
Svenska – Thai – Turkish – Vietnamese.

  این برنامه در ویندوز ۲۰۰۰ تا ویستا و احتمالا ۷
بدون
مشکل نصب و اجرا می شود.

روش نصب و استفاده( 100%
تست شده
توسط وطن دانلود)

در مرحله اول برنامه اصلی را در
ادامه مطلب

نصب کنید. بعد از نصب برنامه ,  Crack را در محل
نصب کپی
کنید تا برنامه به صورت کامل کرک شود.
هر زبانی را که خواستید دانلود کرده و Image آن را
در درایو
مجازی قرار داده و نرم افزار را اجرا و زبان را اضافه کنید. 

نرم افزار جامع ارتباط جمعی (چت صوتی و تصویری)برای گوشی ها RockeTalk – SMS Yahoo MSN GAMES CHAT v5.35

دوشنبه, ۳۰ فروردین ۱۳۸۹

ویژگی ها :

- تبادل صوت ، ویدئو ، تصویر و …با دوستان خود در سراسر جهان

- ارسال ایمیل به آدرس پست الکترونیکی RockeTalk
-
دانلود رایگان زنگ ها ، تصاویر پس زمینه ، کارت پستال ، فیلم ها و بازی ها

- امکان چت و گفتگو در سرویس های GoogleTalk Messenger, Yahoo Messenger, MSN Messenger, AOL Messenger, ICQ Messenger
- و …
!


چت

مدیریت ، ذخیره سازی ، نگهداری رمزهای عبور توسط Sticky Password v4.0.0.142

شنبه, ۲۸ فروردین ۱۳۸۹

http://www.downland.ir/wp-content/plugins/wp-o-matic/cache/59730_StickyPassword4Screenshot.jpg

 

مدیریت ، ذخیره سازی ، نگهداری رمزهای عبور توسط Sticky Password v4.0.0.142

 

Sticky Password نام نرم افزاری می باشد که به وسیله آن کاربران قادرند تا به راحتی و به صورت کاملا ایمن به وب سایت های مختلفی که در آن ها عضو می باشند وارد شوند. در این نرم افزار می توان آدرس سایت های مورد نظر را به همراه نام کاربری و رمزعبور آن ثبت نموده و در هنگام ورود به وب سایت مورد نظر ، نام کاربری و رمز عبور موجود در برنامه را از منوی ظاهر شده انتخاب نموده و سپس به وب سایت مورد نظر وارد شوند. بدین شکل دیگر نیاز به به خاطر سپردن رمزهای عبور مختلف نمی باشد و کاربران به راحتی می توانند به سایت مورد نظر خود وارد شوند. این نرم افزار محصولی از شرکت Sticky می باشد.

 

از ویژگی های این نرم افزار می توان به موارد زیر اشاره نمود:

- مدیریت بر رمز های عبور بر روی سایت های مورد علاقه و برنامه های پرکاربرد مثل نرم افزارهای گفتگوی Yahoo , Skype , Google Talk و …

- قابلیت انتقال اطلاعات بر روی فرم های آنلاین به صورت امن

- خنثی سازی keylogger ها با استفاده از صفحه کلید مجازی

- قابلیت ذخیزه سازی اطلاعات و پسورد ها بر روی حافظه های همراه USB و یا مموری کارت ها و یا حافظه های تلفن همراه به منظور به همراه داشتن

- ذخیره سازی اطلاعات شخصی به صورت کامل رمزنگاری شده

و … .

سخنان تاج درباره جانشین قطبی

پنجشنبه, ۱۹ فروردین ۱۳۸۹

نایب رئیس فدراسیون فوتبال از تمایل این فدراسیون جهت جذب یک مربی خارجی بزرگ برای تیم ملی فوتبال ایران خبر داد و گفت: افشین قطبی هم می تواند کنار این مربی کار کند.

alt

مهدی تاج نایب رئیس فدارسیون فوتبال در گفتگو با سایت فدراسیون فوتبال با اشاره به دلایل استعفایش از کمیته تیم های ملی گفت: فدراسیون فوتبال پس از انتخابات هیئت رئیسه در اواخر سال ۸۶ و انتخاب اعضای هیئت رئیسه بنده از سوی هیئت رئیسه انتخابی به عنوان مدیر کمیته تیمهای ملی انتخاب شدم که در آغاز فعالیت فدراسیون فوتبال این کمیته با مشکلاتی روبرو بود اما در ادامه کار خوشبختانه مشکلات رفع شد.

موضوع: ,

برخی از شرکت های اسرائیلی 

یکشنبه, ۱۵ فروردین ۱۳۸۹

مگی

مگی

محصول این شرکت طعم دهنده های غذا است. این شرکت تبلیغاتی نو و جدید را در دستور کار دارد و آن اینکه به صورت نمادین در تمام شهر ها خیابانهای آن مستقر بوده و نوعی از محصولات خود را بدون دریافت وجه به مردم  می دادند آشپز خانه ای که در آن غذا را تهیه می کردن همان ماشینهیی بود که آنها را حمل میکرد متاسفانه این شرکت حامی یکی از برنامه هایی که آموزش آشپزی میدهد نیز هست این برنامه از شبکه سه  و نام این برنامه بهونه است.

شرکت بابیلون Babylon Ltd

شرکت سازنده و ناشر فرهنگنامه‌ی بابل (که به اشتباه بابیلون خوانده می‌شود؛ در حالیکه بابیلون برگردان انگلیسی واژه‌ی بابل است) که این روزها نام کمابیش شناخته‌شده‌ای است، در سال ۱۳۷۵ در سرزمین‌های اشغالی تاسیس شده است. این شرکت هم‌ اکنون با به‌کارگیری حدود هشتاد نفر، دفاتری در اسراییل و آلمان دارد.

عجیب‌تر این‌که این شرکت دو پایگاه یکسان در اینترنت دارد که در یکی از این دو هیچ نام و نشانی از اسراییل پیدا نمی‌شود و به جای آن نشانی دفاتر شرکت در فلسطین، اردن و دیگر کشورهای اسلامی نوشته شده است!

شرکت اینتل Intel corp

اینتل یک واحد توسعه‌ی خود را در سال ۱۳۵۳ در حیفا و یک مجتمع تولید ریزپردازنده را در سال ۱۳۶۴ در قدس بنا نهاد. این واحدها نخستین مراکزی بودند که این شرکت خارج از مرزهای ایالات متحده ایجاد کرده بود.

یکی از واحدهای این شرکت که در زمینه‌ی پردازنده‌های موسوم به پنتیوم ۴ فعالیت می‌کند، در زمین‌های یک روستای اشغال‌شده‌ی فلسطینی ساخته شده و ساکنان این روستا که پیش از تخریب، سیصد خانه، دو مسجد و یک مدرسه داشته، قتل‌عام شده‌اند و باقیماندگان اندک آن نیز حق بازگشت به زمین‌هایشان را ندارند.

مسوولان شرکت اینتل، به بهانه‌ی خودداری از ورود به مناقشات سیاسی، از گفتگو درباره‌ی سرنوشت صاحبان حقیقی زمین‌های این منطقه پرهیز می‌کنند. شعبه‌ی اسراییلی این شرکت هم‌اکنون با بیش از ۴۰۰۰ نفر کارمند، سومین واحد بزرگ اینتل در دنیاست و صادرات آن سالانه بیش از یک‌هزار میلیارد تومان برآورد می‌شود. این واحد هم‌اکنون بر روی پردازنده‌های centerino کار می‌کند.

ریزپردازنده‌ی centrino

گونه‌ای از ریزپردازنده‌های شرکت اینتل که در رایانه‌های قابل حمل استفاده می‌شود. این پردازنده در مجتمع تحقیقاتی این شرکت در حیفا طراحی شده است.

این شرکت در ایران نماینده رسمی دارد.

شرکت کوکا کولا Coca Cola

کوکاکولا در برابر دریافت ۵۵میلیارد تومان معافیت مالیاتی، یک مجتمع تولیدی در زمین‌های یک روستای فلسطینی ساخته است. این شرکت میزبان و پشتیبان مالی اتاق بازرگانی اسراییل و آمریکا در سال ۱۳۸۰ نیز بود.

متاسفانه شرکت خوشگوار مشهد با پرداخت سالانه بیش از یک و نیم‌میلیارد تومان به یکی از شعبه‌های کوکاکولا، محصولات این شرکت را تولید و توزیع می‌کند. مسئولان شرکت خوشگوار با درخواست مردم برای تحریم کوکاکولا مخالفت کرده‌اند.

کوکاکولا در ایران:

این شرکت که محصولاتش را پیش از انقلاب تحت نظر شرکت کوکاکولا تولید می‌کرد، پس از انقلاب اسلامی نیز ارتباط با شرکت آمریکایی را حفظ کرد و سالانه، با واسطه‌ی یک شرکت ایرلندی، یک میلیارد و پانصد میلیون تومان به حساب کوکاکولا در آمریکا واریز می‌کند.

کوکاکولا که پس از انقلاب اسلامی از بازار ایران خارج شده بود از سال ۱۳۷۳، با امضای قرارداد فرانشیز با شرکت‌هایی از جمله خوشگوار، مجدداً وارد بازار ایران شد که شرکت‌های ایرانی از طریق یک شرکت ایرلندی به نام کوکاکولای آتلانتیک و بعدها از طریق شرکت کنسانتره Drogheda، شهد نوشابه را دریافت می‌کنند.

مدیر شرکت خوشگوار در پاسخ به درخواست مردم برای قطع ارتباط با کوکاکولا می‌گوید: بازار فروش ما وابسته به همین نام است و نمی‌توانیم آنرا حذف کنیم.

کوکا کولا

محصولات کوکاکولا شامل نوشابه های کوکا کولا فانتا و اسپیریت می باشد

PEPSI پپسی

این شرکت نام آشنا هم در ایران ۲ نماینده دارد که هر دو مبادرت به تولید محصولات پپسی می کنند

سیگار ماربرو

این شرکتم که برای دوستان آشنا است البته این شرکت از طرف دولت ایران تحریم شد یه علت استفاده از تنباکو های نا مرغوب اما به صورت قاچاق واردات بسیاری دارد

و صد ها شرکت دیگر . . . . آیا جای تفکر ندارد آیا نباید در برابراشان ما هم حرفی داشته باشیم؟ و جالب تر که همگی در اقتصاد کشورمان ایران نفوذ شدیدی کردند و ما در خواب خرگوشی هستیم

شرکت های اسراییلی را می توانید از روی بار کد محصولات تشخیص بدین:

برای اسراییل کد ۷۲۹ استفاده می شود

تحریم

خرید از کالاهای گفته شده موجب گلوله ای یا تانکی یا موشکی یا حتی بند پوتین یک نظامی اسرائیلی استو ما نیز در کشتن مردم بی گناه سهیم می شویم

در ادامه مطلب معرفی و لیست شرکت های حامی

صهیونیسم در جهان میباشد که حتما ببینید.


لیست شرکتهای صهیونیسم

شرکت نوکیا NOKIA

این شرکت حضور خود در اسراییل را با یک سرمایه‌گذاری ۵۰۰میلیارد دلاری در سال ۱۳۷۹ آغاز کرد و بخش عمده‌ی این سرمایه در اختیار شرکت‌های اسراییلی قرار گرفته است.

نوکیا چند مجتمع تحقیقاتی و صنعتی را در سرزمین‌های اشغالی راه‌اندازی کرده و بخشی از فرآیند طراحی و تولید محصولاتی مانند باتری گوشی‌های تلفن همراه در این مجتمع‌ها انجام می‌شود.

این شرکت در ایران نماینده رسمی دارد

شرکت اینتل Intel corp

اینتل یک واحد توسعه‌ی خود را در سال ۱۳۵۳ در حیفا و یک مجتمع تولید ریزپردازنده را در سال ۱۳۶۴ در قدس بنا نهاد. این واحدها نخستین مراکزی بودند که این شرکت خارج از مرزهای ایالات متحده ایجاد کرده بود.

یکی از واحدهای این شرکت که در زمینه‌ی پردازنده‌های موسوم به پنتیوم ۴ فعالیت می‌کند، در زمین‌های یک روستای اشغال‌شده‌ی فلسطینی ساخته شده و ساکنان این روستا که پیش از تخریب، سیصد خانه، دو مسجد و یک مدرسه داشته، قتل‌عام شده‌اند و باقیماندگان اندک آن نیز حق بازگشت به زمین‌هایشان را ندارند.

مسوولان شرکت اینتل، به بهانه‌ی خودداری از ورود به مناقشات سیاسی، از گفتگو درباره‌ی سرنوشت صاحبان حقیقی زمین‌های این منطقه پرهیز می‌کنند. شعبه‌ی اسراییلی این شرکت هم‌اکنون با بیش از ۴۰۰۰ نفر کارمند، سومین واحد بزرگ اینتل در دنیاست و صادرات آن سالانه بیش از یک‌هزار میلیارد تومان برآورد می‌شود. این واحد هم‌اکنون بر روی پردازنده‌های centerino کار می‌کند.

ریزپردازنده‌ی centrino

گونه‌ای از ریزپردازنده‌های شرکت اینتل که در رایانه‌های قابل حمل استفاده می‌شود. این پردازنده در مجتمع تحقیقاتی این شرکت در حیفا طراحی شده است.

این شرکت در ایران نماینده رسمی دارد



شرکت نستله Nestle

شرکت نستله که بزرگترین تولیدکننده‌ی مواد غذایی دنیا محسوب می‌شود، به پاس خدماتش به رژیم اشغال‌گر قدس، جایزه‌ی جوبیلی را از نتانیاهو (نخست‌وزیر وقت اسراییل) گرفته است.

این شرکت بیش از دویست‌میلیارد تومان در اسراییل سرمایه‌گذاری کرده و در مقابل این خوش‌خدمتی، سالانه حدود بیست و چهارمیلیارد تومان کمک مالی از ایالات متحده دریافت می‌کند.

نستله یکی از سهام‌داران عمدهی شرکت تولید لوازم آرایشی و زیبایی L’oreal  (یکی دیگر از حامیان بزرگ رژیم صهیونیستی) است.

متاسفانه شعبه‌ی ایرانی شرکت نستله، در سال ۱۳۷۳ با سرمایه‌ی حدود چهل و دومیلیارد تومان تاسیس شده و اکنون با مدیریت یک فرد غیرایرانی به نام پیر تروبا، بخشی از محصولات نستله را در ایران تولید و توزیع میکند. که نشان دهنده نفوذ اقتصاد اسراییل در ایران نتز هست

درباره نستله ایران:

محصولات نستله حضور بسیار طولانی در ایران دارد. شرکت نستله ایران (سهامی خاص) در نهم اسفند ۱۳۷۳، با شماره‌ی ۱۱۱۶۰۴ در اداره‌ی ثبت شرکت‌ها و موسسات غیرتجاری به ثبت رسیده است.سرمایه‌ی این شرکت بیش از چهل میلیارد تومان برآورد می‌شود که بخشی صرف خرید یک کارخانه‌ی تولید نوشیدنی در کرج شده است.

تجهیزات این کارخانه، بدون انتقال فناوری جدید، بازسازی شده و در اختیار نستله قرار گرفته است. در اردیبهشت ۱۳۸۲، اولین غذای کودک نستله ایران با نام تجاری سرلاک وارد بازار شد.

شرکت نستله ایران نماینده‌ی انحصاری واردات، فروش و توزیع محصولات نستله در ایران را است و این شرکت خارجی مالک قسمت اعظم سهام نستله ایران بوده و مدیریت آن را نیز بر عهده دارد.

در دی‌ماه ۱۳۸۴، شیرخشک نوزاد با علامت تجاری نان درکارخانه جدید سایت قزوین نستله تولید شد.

از بهار سال ۱۳۸۴، نستله ایران صادرات دایمی سرلاک به چند کشور خاورمیانه را شروع کرد. این روند در سال  توسعه یافته و شامل صادرات شیرخشک نان نیز شد.

محصولات نستله از طریق نمایندگی‌ها و توزیع‌کنندگان جنبی شرکت سایه‌سمن، با استفاده از ناوگان خودروی‌های مخصوص توزیع می‌گردد.


شرکت کوکا کولا Coca Cola

کوکاکولا در برابر دریافت ۵۵میلیارد تومان معافیت مالیاتی، یک مجتمع تولیدی در زمین‌های یک روستای فلسطینی ساخته است. این شرکت میزبان و پشتیبان مالی اتاق بازرگانی اسراییل و آمریکا در سال ۱۳۸۰ نیز بود.

متاسفانه شرکت خوشگوار مشهد با پرداخت سالانه بیش از یک و نیم‌میلیارد تومان به یکی از شعبه‌های کوکاکولا، محصولات این شرکت را تولید و توزیع می‌کند. مسئولان شرکت خوشگوار با درخواست مردم برای تحریم کوکاکولا مخالفت کرده‌اند.

کوکاکولا در ایران:

این شرکت که محصولاتش را پیش از انقلاب تحت نظر شرکت کوکاکولا تولید می‌کرد، پس از انقلاب اسلامی نیز ارتباط با شرکت آمریکایی را حفظ کرد و سالانه، با واسطه‌ی یک شرکت ایرلندی، یک میلیارد و پانصد میلیون تومان به حساب کوکاکولا در آمریکا واریز می‌کند.

کوکاکولا که پس از انقلاب اسلامی از بازار ایران خارج شده بود از سال ۱۳۷۳، با امضای قرارداد فرانشیز با شرکت‌هایی از جمله خوشگوار، مجدداً وارد بازار ایران شد که شرکت‌های ایرانی از طریق یک شرکت ایرلندی به نام کوکاکولای آتلانتیک و بعدها از طریق شرکت کنسانتره Drogheda، شهد نوشابه را دریافت می‌کنند.

مدیر شرکت خوشگوار در پاسخ به درخواست مردم برای قطع ارتباط با کوکاکولا می‌گوید: بازار فروش ما وابسته به همین نام است و نمی‌توانیم آنرا حذف کنیم.

محصولات کوکاکولا شامل نوشابه های کوکا کولا فانتا و اسپیریت می باشد



شرکت IBM:

شرکت آی‌بی‌ام یک‌سال پس از اعلام تشکیل دولت اسراییل نخسیتن سرمایه‌گذاری‌هایش را در سرزمین‌های اشغالی شروع کرد

جالب آن‌که این شرکت یکی از مهم‌ترین شریکان صنعتی و اقتصادی حکومت نازی آلمان در زمان جنگ جهانی دوم بوده است.

شرکت تیمبرلند Timberland

شرکت تیمبرلند بیش از بیست فروشگاه در سرزمین‌های اشغالی دایر کرده و یکی از تولیدکنندگان پوتین‌های سربازان ارتش رژیم اشغالگر قدس است.

شرکت تایم وارنر Time Warner

همان‌گونه که از نامش پیداست، این شرکت نتیجه‌ی پیوستن چند شرکت رسانه‌ای آمریکایی به یک‌دیگر است. شرکت‌هایی همچون برادران وارنر، تایم و AOL که هرکدام در رشته‌ی خود یکی از بزرگترین‌ها بودند.

نزدیک به یک‌سوم از همه‌ی سرمایه‌گذاری‌های شرکت، در سرزمین‌های اشغالی انجام می‌شود و در همین راستا، همه‌ی سهام شرکت‌های اسراییلی Ubique و ICQ را خریده است.

شرکت ناشر و سازنده‌ی نرم‌افزاری برای گفتگوی اینترنتی (چت) است که توسط چهار جوان اسراییلی، با هدف عرضه‌ی شیوه‌ی جدید ارتباط از راه دور بنیان نهاده شده و هم‌اکنون طرفداران زیادی دارد.

شرکت والت دیسنیWalt Disney

شرکت سرمایه‌گذاری خانواده‌ی دیسنی، بیش از پانصدمیلیارد تومان در سرزمین‌های اشغالی سرمایه‌گذاری کرده است. این شرکت اعلام کرده که می‌خواهد فعالیت اقتصادی جدیدی را آغاز کند که حجم آن دست‌کم دویست و پنجاه‌میلیارد تومان است.



شرکت نیوز NEWS corporation

شرکت نیوز یکی از بزرگترین مجموعه‌های رسانه‌ای دنیاست که بیش از ۱۷۵ روزنامه و دهها شبکه‌ی تلویزیونی و رادیویی را در اختیار دارد.

روپرت مرداخ، مالک این غول رسانه‌ای به تازگی سرمایه‌گذاریهای سنگینی را در سرزمین‌های اشغالی آغاز کرده است.

یکی از واحدهای این شرکت که NDS نام دارد، تعداد کارمندان خود را از بیست به ششصد نفر افزایش داده است.

فاکس قرن بیستم و فاکس نیوز از زیر مجموعه این شرکت هستند



شرکت سارالی Sara Lee

سارالی بزرگترین تولیدکننده‌ی پوشاک دنیاست. این شرکت مالک بیش از چهل‌درصد سهام شرکت دلتاجلیل (بزرگترین تولیدکننده‌ی پوشاک اسراییل) و مهم‌ترین شریک تجاری آن است. تولیدات این شرکت با عناوین و نشان‌های مختلفی در کشورهای مختلف به فروش می‌رسد.

نام های وابسته:GOSSARD-DIM-PION-CHAM-PLAYTEX



شرکت دلتا جلیل DELTA GALIL

داو لاتمن یکی از دوستان نزدیک ایهود باراک (نخست‌وزیر پیشین اسراییل) است. او دلتاجلیل را در سال ۱۳۵۴ در اسراییل بنا نهاد و هم‌اکنون مهمترین سهام‌دار و مدیر آن است. سارالی (بزرگترین شرکت تولیدکننده‌ی پوشاک دنیا) دومین سهام‌دار دلتا و شریک اصلی آن محسوب می‌شود.

دلتا محصولات خود را به واسطه‌ی نشان شرکت‌های دیگر هم‌چون مارکس و اسپنسر، پوما، هوگوباس، کالوین‌کلین، نایک و ویکتوریاسکرت به بازار جهانی عرضه می‌کند.



شرکت استارباکس Starbucks

هوارد شولتز مدیرعامل شرکت می باشد

شرکت استارباکس یکی از حامیان اقتصادی ارتش اسراییل است و به خانواده‌های سربازان مجروح یا کشته‌شده در درگیری‌ها کمک مالی می‌کند.این شرکت یکی از پشتیبانان مالی حضور نظامی آمریکا در افغانستان و عراق نیز است.



شرکت L’OREAL

با اعلام رسمی بازگشایی شعب شرکت در شهر تل‌آویو و دیگر شهرهای اسراییل به پایان رسید.تقریباً نیمی از مدیران شرکت یهودی‌اند و جانشین مدیرعامل آن خود را عاشق اسراییل می‌داند



شرکت لیمیتد برندز Limited brands

لس وگزنر، بنیان‌گذار، مدیرعامل و رییس هیات مدیره‌ی شرکت، یکی از اعضای کمیته‌ی اِمِت است

او متولد ۱۷ شهریور ۱۳۱۶/ لسلی وگزنر فرزند یک خانواده‌ی یهودی روسی است که به ایالت اوهایو در آمریکا مهاجرت کرده بودند. او شرکتش را در سال ۱۳۴۲ در زادگاهش بنیان گذاشت و هم‌اکنون مدیرعامل و رییس هیات مدیره‌ی آن است. او به سازمان‌ها و نهادهای یهودی کمک‌های مالی فراوانی می‌کند و بنیاد وگزنر را به همین منظور در سال ۱۳۶۳ بر پا کرده است. این بنیاد تلاش می‌کند از جایگاه رهبری یهودیان در آمریکا و جهان پشتیبانی کند. وی یکی از اعضای کمیته‌ی اِمت نیز هست



شرکت استی‌لادر Estée Lauder

رونالد لادر مدیر این شرکت است. وی رییس کنونی صندوق ملی یهود و مدیر پیشین کنفرانس مدیران سازمان‌های یهودی آمریکاست



PEPSI پپسی

این شرکت نام آشنا هم در ایران ۲ نماینده دارد که هر دو مبادرت به تولید محصولات پپسی می کنند



سیگار ماربرو

این شرکتم که برای دوستان آشنا است البته این شرکت از طرف دولت ایران تحریم شد یه علت استفاده از تنباکو های نا مرغوب اما به صورت قاچاق واردات بسیاری دارد



و در پایان لوگو های شرکت های معروف صهیونیستی:

دانلود دیکشنری بابیلون ( babylon 8 )

یکشنبه, ۸ فروردین ۱۳۸۹

با استفاده از نرم افزار دیکشنری Babylon 8 ترجمه متن ها و کلمات به آسان ترین شیوه ممکن انجام می شود زیرا دیگر نیازی به Copy/Paste های وقت گیر و یا باز شدن پنجره های متفاوت نخواهید داشت. تنها کافیست موس خود را بر روی یک متن در Word، Excel ، پیغام رسان، صفحه وب و یا هر محیط قابل خواندن دیگری نگه دارید تا معنی آن در اختیار شما قرار گیرد. تنها چیزی که احتیاج است، یک کلیک ساده موس می باشد.

دانلود دیکشنری بابیلون ( babylon 8 )

نسخه جدید و بهبود یافته نرم افزار مترجم کلمات و متن Babylon 8 بصورت   خودکار  تمام  خواسته های  شما به  عنوان یک فرهنگ لغت جامع را برآورده می سازد . این نرم افزار را می توان بهترین مترجم کلمات و متن ها به زبان فارسی و دیگر زبان ها حساب آورد.ترجمه و غلت یابی املائی آنلاین متن ها در فضای اینترنت ، ترجمه به زبان های مورد انتخاب شما و لیست کلمات پیشنهادی که به صورت خودکار در یک منوی باز شونده به شما نشان داده می شود را می توان سه تفاوت عمده نسخه جدید Babylon 8 با ویرایش های قدیمی آن نام برد.

غلط یاب آنلاین در ایمیل، وبلاگ، اتاق های چت و انجمن ها:
از این پس شما می توانید به ۷۵ زبان رایج دنیا متن های نوشته شده خود را از نظر املائی غلط یابی کنید. نرم افزار Babylon 8 بصورت همزمان متن های نوشته شده در اینترنت (ایمیل ها، وبلاگ ها، اتاق های چت و گفتگو، انجمن ها و …) را بررسی و اصلاح می کند.
فرم تکمیل خودکار کلمات:
آیا نمی دانید کلمه مورد نظری که بدنبال ان می گردید به چه صورت نوشته می شود؟! تنها کافیست چند حرف ابتدای آنرا بنویسید پس از آن مترجم متن و کلمات Babylon 8 به شما کلمات موجود در زبان انگلیسی و حتی فارس را پیشنهاد می دهد و بدین ترتیب می توانید کلمه مورد نظر و مناسب را انتخاب کنید.

فرهنگ لغت هوشمند:
ترجمه از هر زبانی به زبان دیگر. نرم افزار بابیلون ۸ بصورت خودکار تشخیص می دهد که متن نوشته شده به چه زبانی است و به شما پیشنهاد می دهد که انرا به چه زبانی ترجمه کنید. این امر با توجه به تنظیمات ویندوز شما که از قبل انجام شده است صورت می گیرد. ترجمه از زبان فارسی به آلمانی، چینی به هلندی، ژاپنی به ترکی و …
تنظیم ظاهری محیط نرم افزار:
از این پس Babylon را در فضای جدید تجربه خواهید کرد. فرهنگ لغت بابیلون ۸ این قابلیت را دارد که رنگ بندی متن، زمینه و اندازه حروف را به روشی جدید تغییر دهید.
LingoZ:
با زدن یک کلیک به سایت LingoZ که یک گروه معتبر و آنلاین زبان شناسی است وارد شوید. این سایت مرکزی است که در آن علاقه مندان به پرسش و پاسخ پیرامون زبان های مورد علاقه خود می پردازند. با راه اندازی یک بخش فارسی شما می توانید یک گروه توسعه دهنده برای کلمات و واژه های زبان فارسی در فضای اینترنت ایجاد کنید.

لینک دانلود لینک دانلود

حجم حجم : ۲۹٫۵۵ مگابایت

منبع منبع : بی بی دانلود

رمز فایل رمز : www.bbdownload.ir

جاسوسی از مسنجر کاربران شبکه با نرم افزار کم حجم MessengerLog Pro 7.08

شنبه, ۷ فروردین ۱۳۸۹

اگر می خواهید از محتوای گفتگوی افراد در یک شبکه مطلع شوید و یا پیغام های دریافتی آنها را مشاهده کنید، پیشنهاد می کنیم تا انتهای این مطلب را بخوانید. بطور مثال فرض کنید کاربرانی در یک شبکه کوچک در حال چت کردن و گفتگو با افراد دیگر هستند و شما می خواهید از گفتگوی میان آنها باخبر شوید. برای انجام این کار می توانید از نرم افزار کم حجم MessengerLog Pro که یک نرم افزار مناسب برای این کار است استفاده کنید. به کمک این نرم افزار قادر خواهید بود تا گفتگوهای انجام شده در نرم افزارهای مختلف مانند Yahoo Messenger، Skype و MSN Messenger را مشاهده کنید. این نرم افزار قادر است گفتگوهای انجام شده توسط کاربران دیگر را در دو فرمت متنی ساده و HTML ذخیره کند. با نصب این نرم افزار بر روی Gateway شبکه، مشاهده همه گفتگوهای اینترنتی امکان پذیر خواهد شد. همچنین توسط این برنامه قادر خواهید بود تا از ابزارهای دیگری نیز برای جاسوسی گفتگوها استفاده کنید.

قابلیت های کلیدی نرم افزار MessengerLog Pro 7.08:
- ذخیره گفتگوهای برنامه Yahoo Messenger و تمامی فعالیت انجام شده در گفتگوها
- قابلیت پشتیبانی از سیستم چند کاربری
- امکان کنترل والدین و اهداف دیگر
- پشتیبانی کامل از unicode
- قابلیت ذخیره، جستجو و ویرایش آسان و موثر log گفتگو
- دارای ۱۵ رنگ موجود و امکان نصب رنگ دلخواه
- محیط کاربری کاربر پسند و استفاده آسان از برنامه
- ذخیره و ذخیره چت از MSN Messenger, Google GTalk, Skype , ICQ, AIM/AOL messenger
- امکان ثبت گفتگوها در دو فرمت متن ساده و متنی HTML قوی شامل آیکون های حرکتی، فونت و رنگ و …
- توانایی دستیابی و تنظیم تمامی پسوردهای حمایت شده
- دارای تاریخ و زمان هر چت
- پشتیبانی از نسخه های مختلف ویندوز از جمله ویندوز ویستا
- و …

دانلود Downlod Link

دانلود نرم افزار پیام رسان گوگل Google Talk 1.0.0.105

شنبه, ۷ فروردین ۱۳۸۹
دانلود نرم افزار پیام رسان گوگل Google Talk 1.0.0.105

نرم افزار پیام رسان گوگل Google Talk 1.0.0.105

این روزها شاهد گسترش روز افزون کاربران اینترنت هستیم و به دنبال آن گفتگوهای اینترنتی هم در حال افزایش است. اغلب افراد در سرتاسر دنیا و از راه های گوناگون با هم گفتگو می کنند. نرم افزارهای مختلفی برای گفتگوها اینترنتی منتشر شده اند که نیازهای ارتباطی کاربران را فراهم می کنند.
در این قسمت، نرم افزار پیام رسان گوگل را به شما معرفی می کنیم. نرم افزار Google Talk یکی از نرم افزارهای پیام رسان اینترنتی است که توسط شرکت گوگل منتشر شده است و بسیاری از افراد از این برنامه برای گفتگوهای اینترنتی استفاده می کنند. این نرم افزار است تا امکان برقراری گفتگوهای صوتی و متنی را برای شما فراهم کند. در صورتی که از سرویس پست الکترونیک گوگل Gmail استفاده می کنید، قادر خواهید بود تا با همان نام کاربری و رمز عبور در گوگل تاک آنلاین شوید. از قابلیت های مفید این نرم افزار می توان به کیفیت صدا در چت صوتی آن اشاره نمود که به مراتب کیفیت بیشتری نسبت به نرم افزار یاهو مسنجر دارد. همچنین این نرم افزار نسبت به نرم افزار یاهو مسنجر حجم بسیار کمتری دارد. همچنین این برنامه مقدار بسیار کمی از حافظه رم سیستم شما را نسبت به نرم افزار یاهو مسنجر مورد استفاده قرار می دهد. همچنین می توانید از طریق این برنامه برای دوستان خود عکس یا فایل ارسال کنید. از دیگر امکانات این پیغام رسان مفید می توان به مشاهده فایل های ویدئویی در آن اشاره نمود. این نرم افزار حجم کمی داشته و در نسخه های مختلف ویندوز از جمله ویندوز محبوب ۷ قابل اجرا می باشد.

قابلیت های کلیدی نرم افزار Google Talk 1.0.0.105:
- امکان برقراری گفتگوی متنی و صوتی در اینترنت
- چک کردن قابلیت پیش نمایش ویدیو
- قابلیت تماشای ویدیو
- امکان اضافه نمودن یا حذف دوستان به لیست
- تغییر وضعیت خود به چهار نوع متفاوت
- امکان ارسال فایل از طریق برنامه
- اشغال ناچیز حافظه رم
- حجم کم و استفاده بسیار آسان
- پشتیبانی از نسخه های مختلف ویندوز همچون ویندوز ۷

اس ام اس عاشقانه – سری ۷۰

جمعه, ۶ فروردین ۱۳۸۹

مجموعه اس ام اس عاشقانه سری ۷۰: این مجموعه شامل ۱۰ اس ام اس عاشقانه جدید و زیبا می باشد که در سایت فارسی موبایل منتشر شده است.

اس ام اس عاشقانه - سری 70

عشق یعنی شب نشینی با خدا / گفتگو با ناله اما بی صدا / عشق پرتاب گلی از سوی دوست / هرکجا باشد دلم همراه اوست .

—————————————————

در جهان هرگز نشو مدیونه احساس کسی / تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی / گوهر خود را نزن بر هر سنگ نالایقی / صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی .

—————————————————

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی ، یا غذا نیست که بهش ناخونک بزنی ، یا رفیق نیست که بهش کلک بزنی ، عشق مقدسه باید جلوش زانو بزنی .

—————————————————

به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به خاطر جذابیت های ظاهریت .

—————————————————

زیباست وقتی قلبی داری که صاحبش خودت هستی ، اما زیباتر آن است که دوستی داری که قلبش تو هستی .

—————————————————

در لحظه های شادیت من را یاد کن تا غم لحظه های غمگینم کم شود .

—————————————————

دلت را جایی بگذار که وقتی رفتی بیاریش ، ببینی ازش بهتر از خودت نگهداری کردن .

—————————————————

خدایا به فرشتگانت بسپار که در لحظه لحظه ی نیایش خویش ، عشق مرا از یاد نبرند .

—————————————————

تو آسمون چشم تو یه بنده ی حقیرم / میخوام بگم دوستت دارم میشه برات بمیرم .

—————————————————

هرجا بری یادت نره یه عاشقی به یادته / دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته .

اسب

چهارشنبه, ۴ فروردین ۱۳۸۹


آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یک تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در کلاس در جای دیگری نشانده بود، ممکن بود من با دیگری دوست شوم. آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یک تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در کلاس در جای دیگری نشانده بود، ممکن بود من با دیگری دوست شوم. روزی که همراه ناظم دبیرستان به معلم کلاس اول معرفی شدم، در نیمکت جلو یک جای خالی بود و معلم مرا آنجا نشاند. او هم آنجا سمت چپ من نشسته بود. پسر بچه‌ای بود با رنگی پریده، دندانهایی درشت و سفید و صورتی استخوانی و کمی بلند، با پوستی صاف و کمی تیره و چشمانی که در گودی آنها نگاهی افسرده و شرمگین داشت. گاهی هر چه فکر می‌کنم نمی‌توانم علت دیگری برای این دوستی پیدا کنم. باید قبول کرد که آدم وقتی بچه است همبازی می‌خواهد و بعد وقتی بزرگ می‌شود باید دست کم یک نفر را داشته باشد که بتواند خیلی از حرف‌هایش را به او بگوید. گاهی هم دلسوزی و ترحم باعث آشنایی‌ها می‌شود. همین علت‌ها به اضافه تصادف سبب این دوستی من با او شد. کم‌کم بزرگتر می‌شدیم و قد می‌کشیدیم. اما رشد او از همه بچه‌های مدرسه بیشتر بود؛ به خصوص این رشد در صورتش بیشتر به چشم می‌خورد.
در سال دوم دبیرستان گونه‌هایش برآمده شد و چانه‌اش درشت و کشیده گردید و پیشانی پهن و برجسته‌ای پیدا کرد، به طوری که در سال سوم بچه‌های کلاس به شوخی به او لقب اسب دادند. این اسم به سرعت دهان به دهان گشت و مدرسه را پر کرد. حتی به کوچه‌ها هم رفت و دکاندارهای محله هم از آن آگاه شدند. او دیگر با لقب اسب به رفت و آمد خود ادامه می‌داد.
روزهای اول از شنیدن این اسم ناراحت می‌شد. حتی چند بار با بچه‌ها گلاویز شد؛ به آنها ناسزا گفت و برایشان سنگ پرت کرد. اما رفته رفته از ناچاری با این اسم، مثل عادت کردن به یک درد کهنه، خو گرفت.
اسب اسم او بود. شاید وقتی در آینه نگاه می‌کرد و سر سنگین و چشمان درشت و بی‌حالت خود را می‌دید، در دل به بچه‌ها حق می‌داد و خود را سرزنش می‌کرد. او دیگران را مسئول نمی‌دانست و هر چه فکر می‌کرد نمی‌توانست دیگری را سرزنش کند.
پدر و مادر و برادران و خواهرانش همه چهره و اندام عادی داشتند و اثری از رشد بی‌اندازه استخوان‌ها در آنها دیده نمی‌شد. من این موضوع را بعدها فهمیدم، یعنی خودش برایم درد دل کرد. این موضوع مثل یک کلاف سردرگم بود که او بارها در آن به جستجو پرداخته بود و هیچوقت هم نتوانسته بود سررشته را به دست بیاورد. خودش می‌دید که روز به روز به شکل یک اسب واقعی نزدیک‌تر می‌شود. پس تسلیم سرنوشت شد و با همان سر سنگین اسب مانندش به سازگاری خودش با بچه‌ها ادامه داد. من گاهی که درچهره‌اش خیره می‌شدم، از دیدن نگاه شرمنده و لب‌های درشت و دندان‌های بزرگ و سفید او نوعی ترس وجودم را فرا می‌گرفت و پشتم تیر می‌کشید. فکر می‌کردم چه خوب بود که او به راستی اسب می‌شد و از مدرسه از میان ما می‌رفت. اما این تنها یک فکر بود، و او دوست من بود و در کلاس پهلوی من می‌نشست. برای من هم ممکن نبود از دوستی او چشم بپوشم. نوعی ترحم و دلسوزی نسبت به او در خودم حس می‌کردم. به نظرم می‌آمد که او به دوستی من احتیاج دارد و اگر من ازاو کنار بکشم، میان بچه‌ها تنها خواهد ماند. وقتی بچه‌ها خیلی سر به سرش می‌گذاشتند، به من پناه می‌آورد. در این موقع حالتی چهره‌اش را می‌گرفت که من حس می‌کردم از من کمک می‌خواهد.
سر سنگینش را پائین می‌انداخت، و پلک‌هایش فرو می‌افتاد. صدای به هم خوردن دندان‌هایش خشم او را نشان می‌داد و پاهایش را که به زمین می‌کوفت میل او را به انتقام بازگو می‌کرد. بعضی وقت‌ها هم حالت عجیبی به او دست می‌داد: از من هم دور می‌شد؛ می‌رفت در گوشه خلوت و تاریکی دور از بچه‌ها کز می‌کرد و به فکر فرو می‌رفت. آیا نقشه انتقام می‌کشید یا اینکه دلش می‌خواست فرار کند و از میان بچه‌ها برود؟ کسی نمی‌دانست. من می‌رفتم و او را می‌کشیدم و می‌آوردم و شروع به بازی می‌کردیم. از بازی‌ها دویدن را دوست داشت. وقتی با چند شلنگ از همه جلو می‌افتاد، خوشحال می‌شد و دندان‌های درشتش نمایان می‌گردید. با مشت به سینه‌اش می‌کوفت و از پیروزی‌اش بر دیگران خرسند می‌شد. در یک کار دیگر هم شهرت داشت. ضربه‌های پایش محکم و سریع بود. وقتی بچه‌ها دوره‌اش می‌کردند و سر به سرش می‌گذاشتند و او به خشم می‌آمد، با ضربه‌های پایش به بچه‌ها حمله می‌کرد. این ضربه‌ها مثل لگدهای اسب کاری و دردآور بود. بروبچه‌ها از نزدیکش می‌گریختند و در گوشه و کنار پنهان می‌شدند. او در این موقع از دیدن اینکه بروبچه‌ها از قدرت او می‌ترسند و از برابرش می‌گریزند احساس غرور می‌کرد. گردنش را بالا می‌گرفت، سینه‌اش را جلو می‌داد و درست مثل یک اسب به هیجان می‌آمد: پا به زمین می‌کوفت و فریاد می کشید.
پس از سه چهارسالی که از دوستیمان می‌گذشت، در کلاس‌ای آخر دبیرستان دیگر شباهت او به اسب خیلی زیاد شده بود و روزبه روز به یک اسب واقعی نزدیک‌تر می‌شد. همین موضوع باعث شده بود که او بیشتر از مردم کناره بگیرد. سرش را پایین می‌انداخت تا نگاه‌های حیرت‌زده دیگران را بر چهره‌اش نبیند. کمتر درچشم کسی نگاه می‌کرد و به ندرت در کوچه‌ها پیدایش می‌شد. از همه بریده بود. رفت و آمدش در کوچه‌ها منحصر به راهی بود که از خانه به مدرسه می‌آمد، آن هم در وقتی که کوچه‌ها خلوت بود و او می‌توانست دور از چشم دیگران خودش را به مدرسه برساند. درسالهای بعد دیگر آن شور واشتیاق بچه‌ها برای سر به سر گذاشتن او فرو نشسته بود و گرچه او از این جهت کمتر به خشم می‌آمد، اما خودش می‌دانست که این آرامش و سکوت نتیجه ترحم است و واقعیت هرگز تغییری نکرده است. شاید از این جهت بود که او بیشتر به انزوا کشیده می‌شد. فکر می‌کنم تنها من بودم که هیچگاه از شباهت او به اسب با وجود این اگر من هم در دوستی با او پیش‌قدم نمی‌شدم و به سراغش نمی‌رفتم، او هرگز به طرف من نمی‌آمد. دیگر در بازی بچه‌ها شرکت نمی‌کرد و با کسی کاری نداشت. تنها وقتی که من به سراغ او می‌رفتم از خانه بیرون می‌آمد.
کوچه‌های خلوت را خوب می‌شناخت. از همین کوچه‌ها بود که مرا با خود به بیرون شهر می‌برد. در آنجا زمانی در اطراف کشتزارها، که خلوت بود، قدم می‌زدیم و در فراز و نشیب تپه‌های دور از شهر می‌دویدیم. وقتی من از دویدن خسته می‌شدم، او هنوز سر حال بود. من می‌نشستم و دویدن او را در طرف کشتزارها و پستی و بلندی تپه‌ها تماشا می‌کردم. در هوا جست خیز می‌کرد وفریادهای بلند می‌کشید. من نگران حالش می‌شدم. همیشه فکر می‌کردم سرنوشت این جوان با این شکل و هیبت اسب‌آسا چه خواهد بود و او در آینده به چه کاری مشغول خواهد شد؟ با این مردمی که با نگاه‌های کنجکاو و پر از بدگمانی به او نگاه می‌کنند چگونه رفتار خواهد کرد؟ آیا ممکن است سالها در گوشه انزوا بماند و خودش را نشان ندهد و تنها در هوای تاریک و روشن غروب‌ گاه در بیابان‌های خارج شهر، دور از چشم مردم به جست وخیز بپردازد و فریاد بکشد؟ خودش هم گرچه از این بابت چیزی نمی‌گفت اما به خوبی آشکار بود که از وضع استثنایی خود آگاه است. همین آگاهی موجب گریز او از مردم بود، تا جائی که کمتر به مدرسه می‌آمد و تا آنجا که می‌توانست برای این غیبت‌ها بهانه می‌تراشید.
در سال پنجم دبیرستان در امتحانات آخر سال دیگر موفقیتی نداشت؛ گرچه در سالهای پیش از آن هم لازم بود در تابستان‌ها کارکند تا موفق شود. ولی آن سال دیگر شکست او در امتحانات پایان کارش بود. سال ششم دیگر به مدرسه نیامد و در خانه ماند. شاید فکر می‌کرد اگر دیپلمش را بگیرد، این یک ورق کاغذی دردی از او دوا نخواهد کرد.
آن سال در غیبت او من دچار ناراحتی عجیبی شدم. پس از پنج سال تمام که با او بر سر یک میز نشسته بودم، یکباره خودم را تنها و بی‌پناه می‌دیدم. مثل این بود که دور و برم خالی شده بود و من در بیابانی پهناور رها شده بودم. برای گریز از این حالت هر روز پس از پایان وقت دبیرستان یکسر به خانه او به دیدارش می‌رفتم.
وضع طوری بود که پدر و مادر من هم که از این دوستی باخبر بودند، به او روی خوش نشان نمی‌دادند. گرچه از این موضوع چیزی به من نمی‌گفتند، ولی من خوب می‌فهمیدم که نمی‌خواهند من با کسی که چنان وضعی دارد رفت و آمد کنم. در دلشان نسبت به او دلسوزی و ترحم وجود داشت ولی نمی‌خواستند پسرشان پا در زندگی کسی بگذارد که از مردم گریزان است و چهره‌اش را در تاریکی می‌پوشاند. حتی آنها زمانی خواستند مرا به دبیرستان دیگری بگذارند؛ بهانه‌شان این بود که آنجا بهتر است. اما من که می‌دانستم مقصودشان چیست زیر بار نرفتم و نخواستم او را تنها بگذارم. نمی‌دانم چطور بود که حس می‌کردم سرانجام اتفاقی برای او خواهد افتاد و او با این وضع نخواهد توانست مدتها سر کند. تا اینکه یکی از روزهای ماه بهار به دیدارش رفتم. قافیه گرفته‌ای داشت. صدایش به طور عجیبی تغییر کرده بود. خیلی از کلماتش برایم نامفهوم بود. از خانه که بیرون آمدیم، به من پیشنهاد کرد که به بیرون شهر برویم و کمی قدم بزنیم.
طرف غروب بود. شاید یک ساعت دیگر هوا تاریک می‌شد. ما به طرف مغرب پیش می‌رفتیم. زمین پست و بلند بود و راه ما از بالای تپه‌ها می‌گذشت و در دو طرفمان عمق دره‌ها با سایه‌های تاریک قرار داشت. در برابرمان افق مغرب سرخ بود، با تکه ابرهای سیاه. مدتی هر دو ساکت بودیم. بعد من برگشتم و به او نگاه کردم. او دیگر یک اسب حسابی بود. وقتی از او پرسیدم که به کجا می‌رویم، سرش را برگرداند و مرا نگاه کرد. درچشمانش دیگر نگاه آدمیزاد نبود. نگاهی بود از یک اسب بی‌زبان، نامفهوم و خالی از اندیشه‌ها و خواهش‌های آدمی. دلم فرو ریخت: من با یک اسب واقعی قدم می‌زدم. او به زحمت توانست به من حالی کند که دیگر خیال ندارد به شهر باز گردد. کلمات را به سختی ادا می‌کرد. صدایش از گلوی یک اسب بیرون می‌آمد. در همین وقت بود که خم شد و دست‌هایش را بر زمین گذاشت. من چه می‌توانستم بکنم؟ آیا برایم ممکن بود او را به دنیای آدم‌ها باز گردانم؟ آیا می‌توانستم آن سر سنگین، آن هیکل اسبی را عوض کنم؟‌ یا می‌توانستم به مردم بگویم که رفتارشان را با او تغییر دهند؟ نه، این غیرممکن بود. تصمیم گرفتم به شهر بازگردم. اما او اصرار داشت که باز مدتی قدم بزنیم؛ وقتی من اظهار خستگی کردم مرا بر گرده‌اش سوار کرد و من تا آمدم به خود بجنبم ناگهان خیز برداشت. من به یال‌های بلند او چنگ انداختم. حالا او از بالای تپه‌ها چهار نعل می‌رفت و مرا بر پشتش می‌برد. صدای برخورد پاهایش با زمین در گوشم طنین می‌انداخت. در همان حالی که سرم را کنار گوش او گذاشته بودم، ترس وجودم را گرفته بود و در این اندیشه بودم که سرانجام کارم در این سواری به کجا خواهد کشید.
باد در گوش‌هایم صدا می‌کرد. در میان صفیر باد صدای نفس‌های تند او را که از بینی‌اش خارج می‌شد می‌شنیدم. نمی‌دانم این سواری چقدر طول کشید. یک ساعت بود؟ دو ساعت بود؟ یا اینکه همه شب را رفتیم؟ اینقدر می‌دانم که وقتی او در حاشیه دشتی هموار ایستاد، باز هنگام غروب بود. افق باز هم سرخ رنگ و پوشیده از ابرهای سیاه بود. اما دشت برابرمان روشن بود. چمنزاری بود وسیع با کوه‌هائی در دوردست که چند اسب دیگر به آزادی و بدون زین وافسار در آنجا به چرا مشغول بودند. من با خستگی از اسب پیاده شدم و او به طرف اسب‌هایی رفت که به سویش می‌آمدند. با حیرت دیدم که اسب‌ها او را بو کردند و چرخی دورش زدند و بعد همه به صورت گله‌ای چهارنعل در چمنزار به حرکت درآمدند. یال‌هایشان از باد درهوا موج می‌زد و دم‌هایشان افشان بود. آنقدر دور رفتند که من مدتی آنها را کم کردم. بعد دوباره پیدایشان شد. رنگ او ازهمه درخشان‌تر بود. اسب سمندی بود با یال‌های بلند و دمی انبوه.
هوا داشت تاریک می‌شد و من در اندیشه تنهائی خود در آن سرزمین ناشناس بودم که اسب سمند پیش آمد. گرده‌اش خم شد و من دانستم که باید سوار شوم. باز با پنجه‌هایم یال‌هایش را در مشت گرفتم و باز سر بیخ گوشش گذاشتم؛ و بزودی حس کردم که در هوا پرواز می‌کنم. در گوش او خیی حرف‌ها زدم: از دوستیمان و از دوران مدرسه. از او خواستم به شهر باز گردد و به خانه‌اش برود. اما او بی‌اعتنا به این سخنان هوا را می‌شکافت و جلو می‌رفت.
دنبال ما اسب‌های دیگر به تاخت می‌آمدند و من بعضی از آنها را که از ما جلو می‌زدند می‌دیدم. سمند بادپا هوا را می‌شکافت و از بیابان‌های خلوت می‌گذشت. وقتی از زمین پرنشیب و فرازی عبور کردیم و از بالای یک تپه چراغ‌های شهر دیده شد، در خودم احساس آرامش کردم. ما در مرز شهر و بیابان بودیم. اسب سمند ایستاد و اسبان دیگر نیز کمی دورتر ایستادند، و من دانستم که باید پیاده شوم. آنقدرها تا شهر راه نبود. یک قدم که برمی‌داشتم به میان چراغ‌ها و خیابان‌های جدول‌بندی شده می‌رسیدم. گفتار بی‌فایده بود. ما دیگر زبان هم را نمی‌فهمیدیم.
او به دنیای اسب‌ها تعلق داشت و من باید به میان آدم‌ها برمی‌گشتم. به علامت خداحافظی و دوستی سال‌هایمان دستی از مهر بر پیشانی‌اش کشیدم. سرش را پائین آورد. نفس گرمش به صورتم رسید و دستم از اشکی که از چشمانش جاری بود تر شد. او به عادت گذشته مثل آدم‌ها گریه می‌کرد.
* * *
چندی گذشت. در این مدت من گاه و بیگاه به یاد دوست اسب خود می‌افتادم، کم‌کم وضع روحی‌ام طوری شد که همیشه به فکر سرنوشت او بودم. دلم می‌خواست که هر طور شده او را پیدا کنم.
عاقبت روزی زیر فشار این خواهش آزاردهنده دل به دریا زدم و از همان راهی که خیال می‌کردم مرا به آن چراگاه خواهد برد از شهر بیرون رفتم. ساعت‌ها راه رفتم و از تپه‌ها و دره‌ها گذشتم و بر بسیاری از سرزمین‌ها سر کشیدم. اما هرگز نتوانستم اطمینان پیدا کنم که به آن سرزمین رسیده‌ام. تنها در یک زمین هموار، در یک دشت پرت افتاده و خلوت و محصور در میان کوه‌ها که چمن‌ها و علف‌هایش خشک شده بود، ولی می‌شد تصور کرد که روزگاری چراگاهی بوده است، ایستادم. می‌توانستم به خودم بقبولانم که همان سرزمین است. مثل این بود که در کودکی آن را دیده باشم. یک چنین یادی از آن داشتم. اما از اسب‌ها خبری نبود. دشتی بود خلوت که پرنده در آن پر نمی‌زد. تنها صدای باد را می‌شنیدم که بوته‌های خشکیده را با خود می‌برد. در راه بازگشت از آنجا به مردی برخوردم. مسافری بود که کوله‌باری بر پشت، از دشت می‌گذشت. می‌گفت به خانه‌اش که در دهی در کوه‌های آن سوی دشت است می‌رود. از او درباره دشت و چراگاه اسبان پرسیدم. مرد فکری کرد و بعد سری تکان داد و گفت:
«بله، همین جاست. چند سال پیش چمن خوبی بود، اما از خشکسالی از دست رفت و حالا می‌بینید به چه روزی افتاده است؛ اسب‌ها را همان سال صاحبانشان آمدند و به شهر بردند و فروختند.»
* * *
بعد تنها ماندم. دیگر دوستی مثل او نداشتم. شاید باز مدتی طول می‌کشید تا یکی مانند او که با من جور باشد پیدا شود. ولی دیگر احتیاجی هم به دوست نبود. بهتر این بود که خودم به تنهایی در میان مردم آمد و شد کنم. تنها بودن بهتر از آن بود که باز بلایی به سر رفیقم بیاید و تنها بمانم. به خود فشار آوردم که این اتفاق را فراموش کنم. یک چیز هم در این کار به من کمک کرد و آن این بود که در یک سازمان دولتی به کار مشغول شدم. کار در اداره مدتی مرا سرگرم کرد، ولی بیهوده تصور می‌کردم که ممکن است آن پیشامد را فراموش کنم. این موضوع گاه و بیگاه مثل آتشی که از بادی از زیر خاکستر بیرون بیاید، از لابلای گرفتاریهای زمانه خودش را نشان می‌داد. همین کافی بود که فیل من یاد هندوستان بیفتد و باز چند روزی همه حواسم دنبال آن روزها باشد. دست و دلم به کار نمی‌رفت و دلم می‌خواست از حال و روز او خبر داشته باشم و بدانم کجاست و چه می‌کند. باز به خود فشار می‌آوردم. باز خود را سرگرم نشان می‌دادم تا مگر او و آن پیشامد مثل همه چیزهای کهنه فراموش شوند. به همین جهت بود که از رفتن به مسابقه‌های اسب‌دوانی،‌ با علاقه فراوانی که به آن داشتم،‌ چشم پوشیدم. به درشگه‌هائی که با اسب کشیده می‌شد سوار نشدم. به گری‌های اسبی نگاه نکردم و حتی از رفتن به میدان‌ها و کاروانسراهایی که در آنها اسبی وجود داشت خودداری کردم. اما همه کارها که دست من نبود. گاه می‌شد که غافلگیر با اسبی روبرو می‌شدم. نمی‌شد که در برابر دیگران فرار کنم و بروم. خیلی به خودم فشار می‌آوردم که بایستم و اسب را ببینم. چند بار خیال کردم با او روبرو شده‌ام و رفیقم را در حال کشیدن گاری و یا درشگه‌ای دیده‌ام. در همة آن سرهای سنگین و صروت‌های بزرگ استخوانی همان چشم‌های شرمناک وجود داشت که به آدمها نگاه نمی‌کردند. تصمیم گرفتم بر خودم مسلط باشم تا چنین پیشامدی همة زندگی‌ام را به هم نریزد. مگر تنها من بودم که چنین حادثه‌ای را دیده بودم؟ مگر این همه مردمی که من میانشان می‌لولیدم و با آنها داد و ستد می‌کردم، خالی از این گونه اندیشه‌ها و خاطره‌ها بودند؟ نه! اطمینان داشتم که بعضی از آنها از این‌گونه واقعه‌ها بسیار داشته‌اند. اگر می‌خواستند آنها را بگویند شاید ماه‌ها و سال‌ها طول می‌کشید. پس من نباید ضعف نشان بدهم و بگذارم یاد آن پیشامد مثل موریانه‌ای که از داخل چوب را می‌خورد روحم را بخورد و آنوقت ناگهان روزی مثل یک تیر پوسیده از پا درآیم. نه! اتفاقی افتاد. آدمی اسب شد. فرار کرد و از میان ما رفت و من رفیقی را از دست دادم. باشد. سرنوشت چنین بود. دنیا که به آخر نرسیده. من باید راه خودم را ادامه بدهم. این اسب اگر آزاد است و در چمن‌ها می‌دود و اگر بار می‌کشد و از آدم‌ها شلاق می‌خورد، مال دنیای اسب‌هاست و من که در دنیای آدم‌ها هستم باید با آدم‌ها باشم و مثل آنها قدم بردارم. بر اسب‌ها سوار شوم و از آنها بار بکشم و اگر اطاعت نکردند و خودشان را خسته نشان دادند، باید با شلاق و با چوب و حتی با لگد آنها را بزنم.
خیلی از این گونه اندیشه‌ها و بگومگوها با خودم داشتم. گاه یک بعد از ظهر تمام تنها در اتاقم قدم می‌زدم و با خودم به بحث و گفتگو می‌پرداختم. هزار دلیل می‌تراشیدم تا شاید راضی شوم و در عمق روحم در این باره هیچگونه لکه‌ای نباشد. وقتی که خیال می‌کردم راحت شده‌ام، تازه می‌دیدم در روی آن تخته سیاه خط‌ها و نوشته‌های درهم برهمی هست که پاک نشده‌اند. کوشش برای پاک کردن آنها بی‌ثمر است. باز محکم به روی آنها دست می‌کشیدم، باز فشار می‌آوردم. پوشش غبارمانندی روی آنها را می‌گرفت. خیال می‌کردم تمام شده است. اما چند لحظه بعد، فقط چند لحظه، آن خط‌ها و نوشته‌ها باز بیرون می‌زدند،‌ تندتر و پررنگ‌تر.
* * *
در میان تمام این تردیدها و نگرانی‌ها تنها به یک چیز اطمینان داشتم و آن این بود که خاطرم جمع بود که سرانجام روزی، به طریقی، دوباره با او روبرو خواهم شد و یکی از ما، من یا او، در پیشامد تازه حرف‌هایش را خواهد زد و کارش تمام خواهد شد. همین طور هم شد و آن چنین پیش آمد که صاحب خانه‌ای که من در آن زندگی می‌کردم از من خواست که در جستجوی خانه دیگری باشم. می‌گفت که به خانه‌اش احتیاج دارد. من پس از مدتی سرگردانی خانه‌ای پیدا کردم و روزی تصمیم گرفتم اسباب و خرده‌ریزم را جمع کرده از آن خانه بروم. برای این کار کسی بود که به من کمک می‌کرد و من با اطمینان خاطر به خانه تازه رفتم و به انتظار رسیدن اسباب بودم که آن مرد سراسیمه خبر آورد که گاری اسباب‌کشی واژگون شده و اسباب در میان گل و لای کوچه ریخته است.
دلم فرو ریخت. ترسی مبهم در روحم جوشید. نمی‌دانستم از ریختن اسباب دچار دلهره شدم یا از شنیدن اسم گاری. به هر صورت همراه او رفتم و در کوچه باریکی به گاری واژگون شده رسیدم. گاریچی که اسباب را در کنار کوچه جمع کرده بود، وقتی چشمش به من افتاد، پیش رفت و لگدی محکم بر شکم اسب گاری زد و گفت:
«این لامذهب دستش در این سوراخ راه آب رفت و به زمین افتاد و گاری وارونه شد.»
دیگر نگذاشتم حرفش را بزند. پیش رفتم تا اسب را از نزدیک ببینم. همان اسب بود. با این تفاوت که از فشار و سنگینی کار استخوان‌های کفل و دنده‌هایش بیرون زده بود و رنگ سمند طلائی‌اش در زیر پوششی از گرد و خاک و گل و لای تیره و چرک دیده می‌شد. وقتی برای اطمینان از این پندار سر پیش بردم که صورتش را ببینم،‌ به چشمانم نگاه کرد. نگاهی شرمگین، سنگین، پر از نومیدی و مملو از سرزنش، چه کاری از من ساخته بود؟ اسبی بود مال دیگری با دست و پایی شکسته. من باید اسبابم را جمع می‌کردم و به خانة تازه‌ام می‌رفتم.
* * *
و حالا سال‌ها از آن پیشامد می‌گذرد. رفیق اسب من حتماً مرده است و من به یاد او در و دیوار اتاقم را از عکس‌ها و تابلوهای گوناگون اسب‌ها پوشانده‌ام: اسب‌هایی که می‌دوند، اسب‌هایی که چرا می‌کنند، اسب‌هائی که سینه بر سینه مالبند گاری‌ها داده و بارهای سنگین را از یک شیب تند بالا می‌کشند و اسب‌هائی که در زیر فشار و سنگینی بارها در میان گل و لای غلتیده‌اند و دست و پایشان شکسته است، با سرهایی سنگین و نگاه‌هائی شرمناک.

موضوع: , ,

کتاب آموزش و ترفندهای یاهو مسنجر

شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۸۸

کتاب آموزش و ترفندهای یاهو مسنجر
عنوان : کتاب آموزش و ترفندهای یاهو مسنجر
نوع : کامپیوتر
زبان : فارسی
نوع فایل : PDF
تعداد صفحات : ۱۸
حجم : ۳۸۵ Kb

درباره کتاب :
پیغام رسان فوری شرکت یاهو برای شما این امکان را فراهم می‌آورد تا با دوستان خود در هر گوشه‌ای از دنیا به راحتی و بصورت آنلاین صحبت نمایید. برخلاف سیستم ایمیل، مکالمات این گونه نرم افزارها بلافاصله پس از ارسال نمایش داده می‌شوند. با نصب این نرم افزار بر روی سیستم خود همچنین به امکاناتی مانند گفتگوی صوتی، امکان ارسال و دریافت فایل، مشاهده وب کم و یا گوش دادن به اخبار گوناگون از طریق یک رادیوی اینترنتی دست خواهید یافت. در بیشتر موارد شرکت یاهو در رابطه با تغییرات صورت گرفته در نگارش‌های جدید این پیغام رسان مطلبی را منتشر نمی‌کند، اما آنچه مسلم است آنکه در نسخه‌های جدید نسبت به نگارشهای پیشین شاهد پایداری و ثبات بیشتری در اجرا خواهیم بود.
در این کتاب شما با ترفندها و روش کار با نرم افزار یاهو مسنجر آشنا میشوید.

اسب

شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۸۸


آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یک تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در کلاس در جای دیگری نشانده بود، ممکن بود من با دیگری دوست شوم. آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یک تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در کلاس در جای دیگری نشانده بود، ممکن بود من با دیگری دوست شوم. روزی که همراه ناظم دبیرستان به معلم کلاس اول معرفی شدم، در نیمکت جلو یک جای خالی بود و معلم مرا آنجا نشاند. او هم آنجا سمت چپ من نشسته بود. پسر بچه‌ای بود با رنگی پریده، دندانهایی درشت و سفید و صورتی استخوانی و کمی بلند، با پوستی صاف و کمی تیره و چشمانی که در گودی آنها نگاهی افسرده و شرمگین داشت. گاهی هر چه فکر می‌کنم نمی‌توانم علت دیگری برای این دوستی پیدا کنم. باید قبول کرد که آدم وقتی بچه است همبازی می‌خواهد و بعد وقتی بزرگ می‌شود باید دست کم یک نفر را داشته باشد که بتواند خیلی از حرف‌هایش را به او بگوید. گاهی هم دلسوزی و ترحم باعث آشنایی‌ها می‌شود. همین علت‌ها به اضافه تصادف سبب این دوستی من با او شد. کم‌کم بزرگتر می‌شدیم و قد می‌کشیدیم. اما رشد او از همه بچه‌های مدرسه بیشتر بود؛ به خصوص این رشد در صورتش بیشتر به چشم می‌خورد.
در سال دوم دبیرستان گونه‌هایش برآمده شد و چانه‌اش درشت و کشیده گردید و پیشانی پهن و برجسته‌ای پیدا کرد، به طوری که در سال سوم بچه‌های کلاس به شوخی به او لقب اسب دادند. این اسم به سرعت دهان به دهان گشت و مدرسه را پر کرد. حتی به کوچه‌ها هم رفت و دکاندارهای محله هم از آن آگاه شدند. او دیگر با لقب اسب به رفت و آمد خود ادامه می‌داد.
روزهای اول از شنیدن این اسم ناراحت می‌شد. حتی چند بار با بچه‌ها گلاویز شد؛ به آنها ناسزا گفت و برایشان سنگ پرت کرد. اما رفته رفته از ناچاری با این اسم، مثل عادت کردن به یک درد کهنه، خو گرفت.
اسب اسم او بود. شاید وقتی در آینه نگاه می‌کرد و سر سنگین و چشمان درشت و بی‌حالت خود را می‌دید، در دل به بچه‌ها حق می‌داد و خود را سرزنش می‌کرد. او دیگران را مسئول نمی‌دانست و هر چه فکر می‌کرد نمی‌توانست دیگری را سرزنش کند.
پدر و مادر و برادران و خواهرانش همه چهره و اندام عادی داشتند و اثری از رشد بی‌اندازه استخوان‌ها در آنها دیده نمی‌شد. من این موضوع را بعدها فهمیدم، یعنی خودش برایم درد دل کرد. این موضوع مثل یک کلاف سردرگم بود که او بارها در آن به جستجو پرداخته بود و هیچوقت هم نتوانسته بود سررشته را به دست بیاورد. خودش می‌دید که روز به روز به شکل یک اسب واقعی نزدیک‌تر می‌شود. پس تسلیم سرنوشت شد و با همان سر سنگین اسب مانندش به سازگاری خودش با بچه‌ها ادامه داد. من گاهی که درچهره‌اش خیره می‌شدم، از دیدن نگاه شرمنده و لب‌های درشت و دندان‌های بزرگ و سفید او نوعی ترس وجودم را فرا می‌گرفت و پشتم تیر می‌کشید. فکر می‌کردم چه خوب بود که او به راستی اسب می‌شد و از مدرسه از میان ما می‌رفت. اما این تنها یک فکر بود، و او دوست من بود و در کلاس پهلوی من می‌نشست. برای من هم ممکن نبود از دوستی او چشم بپوشم. نوعی ترحم و دلسوزی نسبت به او در خودم حس می‌کردم. به نظرم می‌آمد که او به دوستی من احتیاج دارد و اگر من ازاو کنار بکشم، میان بچه‌ها تنها خواهد ماند. وقتی بچه‌ها خیلی سر به سرش می‌گذاشتند، به من پناه می‌آورد. در این موقع حالتی چهره‌اش را می‌گرفت که من حس می‌کردم از من کمک می‌خواهد.
سر سنگینش را پائین می‌انداخت، و پلک‌هایش فرو می‌افتاد. صدای به هم خوردن دندان‌هایش خشم او را نشان می‌داد و پاهایش را که به زمین می‌کوفت میل او را به انتقام بازگو می‌کرد. بعضی وقت‌ها هم حالت عجیبی به او دست می‌داد: از من هم دور می‌شد؛ می‌رفت در گوشه خلوت و تاریکی دور از بچه‌ها کز می‌کرد و به فکر فرو می‌رفت. آیا نقشه انتقام می‌کشید یا اینکه دلش می‌خواست فرار کند و از میان بچه‌ها برود؟ کسی نمی‌دانست. من می‌رفتم و او را می‌کشیدم و می‌آوردم و شروع به بازی می‌کردیم. از بازی‌ها دویدن را دوست داشت. وقتی با چند شلنگ از همه جلو می‌افتاد، خوشحال می‌شد و دندان‌های درشتش نمایان می‌گردید. با مشت به سینه‌اش می‌کوفت و از پیروزی‌اش بر دیگران خرسند می‌شد. در یک کار دیگر هم شهرت داشت. ضربه‌های پایش محکم و سریع بود. وقتی بچه‌ها دوره‌اش می‌کردند و سر به سرش می‌گذاشتند و او به خشم می‌آمد، با ضربه‌های پایش به بچه‌ها حمله می‌کرد. این ضربه‌ها مثل لگدهای اسب کاری و دردآور بود. بروبچه‌ها از نزدیکش می‌گریختند و در گوشه و کنار پنهان می‌شدند. او در این موقع از دیدن اینکه بروبچه‌ها از قدرت او می‌ترسند و از برابرش می‌گریزند احساس غرور می‌کرد. گردنش را بالا می‌گرفت، سینه‌اش را جلو می‌داد و درست مثل یک اسب به هیجان می‌آمد: پا به زمین می‌کوفت و فریاد می کشید.
پس از سه چهارسالی که از دوستیمان می‌گذشت، در کلاس‌ای آخر دبیرستان دیگر شباهت او به اسب خیلی زیاد شده بود و روزبه روز به یک اسب واقعی نزدیک‌تر می‌شد. همین موضوع باعث شده بود که او بیشتر از مردم کناره بگیرد. سرش را پایین می‌انداخت تا نگاه‌های حیرت‌زده دیگران را بر چهره‌اش نبیند. کمتر درچشم کسی نگاه می‌کرد و به ندرت در کوچه‌ها پیدایش می‌شد. از همه بریده بود. رفت و آمدش در کوچه‌ها منحصر به راهی بود که از خانه به مدرسه می‌آمد، آن هم در وقتی که کوچه‌ها خلوت بود و او می‌توانست دور از چشم دیگران خودش را به مدرسه برساند. درسالهای بعد دیگر آن شور واشتیاق بچه‌ها برای سر به سر گذاشتن او فرو نشسته بود و گرچه او از این جهت کمتر به خشم می‌آمد، اما خودش می‌دانست که این آرامش و سکوت نتیجه ترحم است و واقعیت هرگز تغییری نکرده است. شاید از این جهت بود که او بیشتر به انزوا کشیده می‌شد. فکر می‌کنم تنها من بودم که هیچگاه از شباهت او به اسب با وجود این اگر من هم در دوستی با او پیش‌قدم نمی‌شدم و به سراغش نمی‌رفتم، او هرگز به طرف من نمی‌آمد. دیگر در بازی بچه‌ها شرکت نمی‌کرد و با کسی کاری نداشت. تنها وقتی که من به سراغ او می‌رفتم از خانه بیرون می‌آمد.
کوچه‌های خلوت را خوب می‌شناخت. از همین کوچه‌ها بود که مرا با خود به بیرون شهر می‌برد. در آنجا زمانی در اطراف کشتزارها، که خلوت بود، قدم می‌زدیم و در فراز و نشیب تپه‌های دور از شهر می‌دویدیم. وقتی من از دویدن خسته می‌شدم، او هنوز سر حال بود. من می‌نشستم و دویدن او را در طرف کشتزارها و پستی و بلندی تپه‌ها تماشا می‌کردم. در هوا جست خیز می‌کرد وفریادهای بلند می‌کشید. من نگران حالش می‌شدم. همیشه فکر می‌کردم سرنوشت این جوان با این شکل و هیبت اسب‌آسا چه خواهد بود و او در آینده به چه کاری مشغول خواهد شد؟ با این مردمی که با نگاه‌های کنجکاو و پر از بدگمانی به او نگاه می‌کنند چگونه رفتار خواهد کرد؟ آیا ممکن است سالها در گوشه انزوا بماند و خودش را نشان ندهد و تنها در هوای تاریک و روشن غروب‌ گاه در بیابان‌های خارج شهر، دور از چشم مردم به جست وخیز بپردازد و فریاد بکشد؟ خودش هم گرچه از این بابت چیزی نمی‌گفت اما به خوبی آشکار بود که از وضع استثنایی خود آگاه است. همین آگاهی موجب گریز او از مردم بود، تا جائی که کمتر به مدرسه می‌آمد و تا آنجا که می‌توانست برای این غیبت‌ها بهانه می‌تراشید.
در سال پنجم دبیرستان در امتحانات آخر سال دیگر موفقیتی نداشت؛ گرچه در سالهای پیش از آن هم لازم بود در تابستان‌ها کارکند تا موفق شود. ولی آن سال دیگر شکست او در امتحانات پایان کارش بود. سال ششم دیگر به مدرسه نیامد و در خانه ماند. شاید فکر می‌کرد اگر دیپلمش را بگیرد، این یک ورق کاغذی دردی از او دوا نخواهد کرد.
آن سال در غیبت او من دچار ناراحتی عجیبی شدم. پس از پنج سال تمام که با او بر سر یک میز نشسته بودم، یکباره خودم را تنها و بی‌پناه می‌دیدم. مثل این بود که دور و برم خالی شده بود و من در بیابانی پهناور رها شده بودم. برای گریز از این حالت هر روز پس از پایان وقت دبیرستان یکسر به خانه او به دیدارش می‌رفتم.
وضع طوری بود که پدر و مادر من هم که از این دوستی باخبر بودند، به او روی خوش نشان نمی‌دادند. گرچه از این موضوع چیزی به من نمی‌گفتند، ولی من خوب می‌فهمیدم که نمی‌خواهند من با کسی که چنان وضعی دارد رفت و آمد کنم. در دلشان نسبت به او دلسوزی و ترحم وجود داشت ولی نمی‌خواستند پسرشان پا در زندگی کسی بگذارد که از مردم گریزان است و چهره‌اش را در تاریکی می‌پوشاند. حتی آنها زمانی خواستند مرا به دبیرستان دیگری بگذارند؛ بهانه‌شان این بود که آنجا بهتر است. اما من که می‌دانستم مقصودشان چیست زیر بار نرفتم و نخواستم او را تنها بگذارم. نمی‌دانم چطور بود که حس می‌کردم سرانجام اتفاقی برای او خواهد افتاد و او با این وضع نخواهد توانست مدتها سر کند. تا اینکه یکی از روزهای ماه بهار به دیدارش رفتم. قافیه گرفته‌ای داشت. صدایش به طور عجیبی تغییر کرده بود. خیلی از کلماتش برایم نامفهوم بود. از خانه که بیرون آمدیم، به من پیشنهاد کرد که به بیرون شهر برویم و کمی قدم بزنیم.
طرف غروب بود. شاید یک ساعت دیگر هوا تاریک می‌شد. ما به طرف مغرب پیش می‌رفتیم. زمین پست و بلند بود و راه ما از بالای تپه‌ها می‌گذشت و در دو طرفمان عمق دره‌ها با سایه‌های تاریک قرار داشت. در برابرمان افق مغرب سرخ بود، با تکه ابرهای سیاه. مدتی هر دو ساکت بودیم. بعد من برگشتم و به او نگاه کردم. او دیگر یک اسب حسابی بود. وقتی از او پرسیدم که به کجا می‌رویم، سرش را برگرداند و مرا نگاه کرد. درچشمانش دیگر نگاه آدمیزاد نبود. نگاهی بود از یک اسب بی‌زبان، نامفهوم و خالی از اندیشه‌ها و خواهش‌های آدمی. دلم فرو ریخت: من با یک اسب واقعی قدم می‌زدم. او به زحمت توانست به من حالی کند که دیگر خیال ندارد به شهر باز گردد. کلمات را به سختی ادا می‌کرد. صدایش از گلوی یک اسب بیرون می‌آمد. در همین وقت بود که خم شد و دست‌هایش را بر زمین گذاشت. من چه می‌توانستم بکنم؟ آیا برایم ممکن بود او را به دنیای آدم‌ها باز گردانم؟ آیا می‌توانستم آن سر سنگین، آن هیکل اسبی را عوض کنم؟‌ یا می‌توانستم به مردم بگویم که رفتارشان را با او تغییر دهند؟ نه، این غیرممکن بود. تصمیم گرفتم به شهر بازگردم. اما او اصرار داشت که باز مدتی قدم بزنیم؛ وقتی من اظهار خستگی کردم مرا بر گرده‌اش سوار کرد و من تا آمدم به خود بجنبم ناگهان خیز برداشت. من به یال‌های بلند او چنگ انداختم. حالا او از بالای تپه‌ها چهار نعل می‌رفت و مرا بر پشتش می‌برد. صدای برخورد پاهایش با زمین در گوشم طنین می‌انداخت. در همان حالی که سرم را کنار گوش او گذاشته بودم، ترس وجودم را گرفته بود و در این اندیشه بودم که سرانجام کارم در این سواری به کجا خواهد کشید.
باد در گوش‌هایم صدا می‌کرد. در میان صفیر باد صدای نفس‌های تند او را که از بینی‌اش خارج می‌شد می‌شنیدم. نمی‌دانم این سواری چقدر طول کشید. یک ساعت بود؟ دو ساعت بود؟ یا اینکه همه شب را رفتیم؟ اینقدر می‌دانم که وقتی او در حاشیه دشتی هموار ایستاد، باز هنگام غروب بود. افق باز هم سرخ رنگ و پوشیده از ابرهای سیاه بود. اما دشت برابرمان روشن بود. چمنزاری بود وسیع با کوه‌هائی در دوردست که چند اسب دیگر به آزادی و بدون زین وافسار در آنجا به چرا مشغول بودند. من با خستگی از اسب پیاده شدم و او به طرف اسب‌هایی رفت که به سویش می‌آمدند. با حیرت دیدم که اسب‌ها او را بو کردند و چرخی دورش زدند و بعد همه به صورت گله‌ای چهارنعل در چمنزار به حرکت درآمدند. یال‌هایشان از باد درهوا موج می‌زد و دم‌هایشان افشان بود. آنقدر دور رفتند که من مدتی آنها را کم کردم. بعد دوباره پیدایشان شد. رنگ او ازهمه درخشان‌تر بود. اسب سمندی بود با یال‌های بلند و دمی انبوه.
هوا داشت تاریک می‌شد و من در اندیشه تنهائی خود در آن سرزمین ناشناس بودم که اسب سمند پیش آمد. گرده‌اش خم شد و من دانستم که باید سوار شوم. باز با پنجه‌هایم یال‌هایش را در مشت گرفتم و باز سر بیخ گوشش گذاشتم؛ و بزودی حس کردم که در هوا پرواز می‌کنم. در گوش او خیی حرف‌ها زدم: از دوستیمان و از دوران مدرسه. از او خواستم به شهر باز گردد و به خانه‌اش برود. اما او بی‌اعتنا به این سخنان هوا را می‌شکافت و جلو می‌رفت.
دنبال ما اسب‌های دیگر به تاخت می‌آمدند و من بعضی از آنها را که از ما جلو می‌زدند می‌دیدم. سمند بادپا هوا را می‌شکافت و از بیابان‌های خلوت می‌گذشت. وقتی از زمین پرنشیب و فرازی عبور کردیم و از بالای یک تپه چراغ‌های شهر دیده شد، در خودم احساس آرامش کردم. ما در مرز شهر و بیابان بودیم. اسب سمند ایستاد و اسبان دیگر نیز کمی دورتر ایستادند، و من دانستم که باید پیاده شوم. آنقدرها تا شهر راه نبود. یک قدم که برمی‌داشتم به میان چراغ‌ها و خیابان‌های جدول‌بندی شده می‌رسیدم. گفتار بی‌فایده بود. ما دیگر زبان هم را نمی‌فهمیدیم.
او به دنیای اسب‌ها تعلق داشت و من باید به میان آدم‌ها برمی‌گشتم. به علامت خداحافظی و دوستی سال‌هایمان دستی از مهر بر پیشانی‌اش کشیدم. سرش را پائین آورد. نفس گرمش به صورتم رسید و دستم از اشکی که از چشمانش جاری بود تر شد. او به عادت گذشته مثل آدم‌ها گریه می‌کرد.
* * *
چندی گذشت. در این مدت من گاه و بیگاه به یاد دوست اسب خود می‌افتادم، کم‌کم وضع روحی‌ام طوری شد که همیشه به فکر سرنوشت او بودم. دلم می‌خواست که هر طور شده او را پیدا کنم.
عاقبت روزی زیر فشار این خواهش آزاردهنده دل به دریا زدم و از همان راهی که خیال می‌کردم مرا به آن چراگاه خواهد برد از شهر بیرون رفتم. ساعت‌ها راه رفتم و از تپه‌ها و دره‌ها گذشتم و بر بسیاری از سرزمین‌ها سر کشیدم. اما هرگز نتوانستم اطمینان پیدا کنم که به آن سرزمین رسیده‌ام. تنها در یک زمین هموار، در یک دشت پرت افتاده و خلوت و محصور در میان کوه‌ها که چمن‌ها و علف‌هایش خشک شده بود، ولی می‌شد تصور کرد که روزگاری چراگاهی بوده است، ایستادم. می‌توانستم به خودم بقبولانم که همان سرزمین است. مثل این بود که در کودکی آن را دیده باشم. یک چنین یادی از آن داشتم. اما از اسب‌ها خبری نبود. دشتی بود خلوت که پرنده در آن پر نمی‌زد. تنها صدای باد را می‌شنیدم که بوته‌های خشکیده را با خود می‌برد. در راه بازگشت از آنجا به مردی برخوردم. مسافری بود که کوله‌باری بر پشت، از دشت می‌گذشت. می‌گفت به خانه‌اش که در دهی در کوه‌های آن سوی دشت است می‌رود. از او درباره دشت و چراگاه اسبان پرسیدم. مرد فکری کرد و بعد سری تکان داد و گفت:
«بله، همین جاست. چند سال پیش چمن خوبی بود، اما از خشکسالی از دست رفت و حالا می‌بینید به چه روزی افتاده است؛ اسب‌ها را همان سال صاحبانشان آمدند و به شهر بردند و فروختند.»
* * *
بعد تنها ماندم. دیگر دوستی مثل او نداشتم. شاید باز مدتی طول می‌کشید تا یکی مانند او که با من جور باشد پیدا شود. ولی دیگر احتیاجی هم به دوست نبود. بهتر این بود که خودم به تنهایی در میان مردم آمد و شد کنم. تنها بودن بهتر از آن بود که باز بلایی به سر رفیقم بیاید و تنها بمانم. به خود فشار آوردم که این اتفاق را فراموش کنم. یک چیز هم در این کار به من کمک کرد و آن این بود که در یک سازمان دولتی به کار مشغول شدم. کار در اداره مدتی مرا سرگرم کرد، ولی بیهوده تصور می‌کردم که ممکن است آن پیشامد را فراموش کنم. این موضوع گاه و بیگاه مثل آتشی که از بادی از زیر خاکستر بیرون بیاید، از لابلای گرفتاریهای زمانه خودش را نشان می‌داد. همین کافی بود که فیل من یاد هندوستان بیفتد و باز چند روزی همه حواسم دنبال آن روزها باشد. دست و دلم به کار نمی‌رفت و دلم می‌خواست از حال و روز او خبر داشته باشم و بدانم کجاست و چه می‌کند. باز به خود فشار می‌آوردم. باز خود را سرگرم نشان می‌دادم تا مگر او و آن پیشامد مثل همه چیزهای کهنه فراموش شوند. به همین جهت بود که از رفتن به مسابقه‌های اسب‌دوانی،‌ با علاقه فراوانی که به آن داشتم،‌ چشم پوشیدم. به درشگه‌هائی که با اسب کشیده می‌شد سوار نشدم. به گری‌های اسبی نگاه نکردم و حتی از رفتن به میدان‌ها و کاروانسراهایی که در آنها اسبی وجود داشت خودداری کردم. اما همه کارها که دست من نبود. گاه می‌شد که غافلگیر با اسبی روبرو می‌شدم. نمی‌شد که در برابر دیگران فرار کنم و بروم. خیلی به خودم فشار می‌آوردم که بایستم و اسب را ببینم. چند بار خیال کردم با او روبرو شده‌ام و رفیقم را در حال کشیدن گاری و یا درشگه‌ای دیده‌ام. در همة آن سرهای سنگین و صروت‌های بزرگ استخوانی همان چشم‌های شرمناک وجود داشت که به آدمها نگاه نمی‌کردند. تصمیم گرفتم بر خودم مسلط باشم تا چنین پیشامدی همة زندگی‌ام را به هم نریزد. مگر تنها من بودم که چنین حادثه‌ای را دیده بودم؟ مگر این همه مردمی که من میانشان می‌لولیدم و با آنها داد و ستد می‌کردم، خالی از این گونه اندیشه‌ها و خاطره‌ها بودند؟ نه! اطمینان داشتم که بعضی از آنها از این‌گونه واقعه‌ها بسیار داشته‌اند. اگر می‌خواستند آنها را بگویند شاید ماه‌ها و سال‌ها طول می‌کشید. پس من نباید ضعف نشان بدهم و بگذارم یاد آن پیشامد مثل موریانه‌ای که از داخل چوب را می‌خورد روحم را بخورد و آنوقت ناگهان روزی مثل یک تیر پوسیده از پا درآیم. نه! اتفاقی افتاد. آدمی اسب شد. فرار کرد و از میان ما رفت و من رفیقی را از دست دادم. باشد. سرنوشت چنین بود. دنیا که به آخر نرسیده. من باید راه خودم را ادامه بدهم. این اسب اگر آزاد است و در چمن‌ها می‌دود و اگر بار می‌کشد و از آدم‌ها شلاق می‌خورد، مال دنیای اسب‌هاست و من که در دنیای آدم‌ها هستم باید با آدم‌ها باشم و مثل آنها قدم بردارم. بر اسب‌ها سوار شوم و از آنها بار بکشم و اگر اطاعت نکردند و خودشان را خسته نشان دادند، باید با شلاق و با چوب و حتی با لگد آنها را بزنم.
خیلی از این گونه اندیشه‌ها و بگومگوها با خودم داشتم. گاه یک بعد از ظهر تمام تنها در اتاقم قدم می‌زدم و با خودم به بحث و گفتگو می‌پرداختم. هزار دلیل می‌تراشیدم تا شاید راضی شوم و در عمق روحم در این باره هیچگونه لکه‌ای نباشد. وقتی که خیال می‌کردم راحت شده‌ام، تازه می‌دیدم در روی آن تخته سیاه خط‌ها و نوشته‌های درهم برهمی هست که پاک نشده‌اند. کوشش برای پاک کردن آنها بی‌ثمر است. باز محکم به روی آنها دست می‌کشیدم، باز فشار می‌آوردم. پوشش غبارمانندی روی آنها را می‌گرفت. خیال می‌کردم تمام شده است. اما چند لحظه بعد، فقط چند لحظه، آن خط‌ها و نوشته‌ها باز بیرون می‌زدند،‌ تندتر و پررنگ‌تر.
* * *
در میان تمام این تردیدها و نگرانی‌ها تنها به یک چیز اطمینان داشتم و آن این بود که خاطرم جمع بود که سرانجام روزی، به طریقی، دوباره با او روبرو خواهم شد و یکی از ما، من یا او، در پیشامد تازه حرف‌هایش را خواهد زد و کارش تمام خواهد شد. همین طور هم شد و آن چنین پیش آمد که صاحب خانه‌ای که من در آن زندگی می‌کردم از من خواست که در جستجوی خانه دیگری باشم. می‌گفت که به خانه‌اش احتیاج دارد. من پس از مدتی سرگردانی خانه‌ای پیدا کردم و روزی تصمیم گرفتم اسباب و خرده‌ریزم را جمع کرده از آن خانه بروم. برای این کار کسی بود که به من کمک می‌کرد و من با اطمینان خاطر به خانه تازه رفتم و به انتظار رسیدن اسباب بودم که آن مرد سراسیمه خبر آورد که گاری اسباب‌کشی واژگون شده و اسباب در میان گل و لای کوچه ریخته است.
دلم فرو ریخت. ترسی مبهم در روحم جوشید. نمی‌دانستم از ریختن اسباب دچار دلهره شدم یا از شنیدن اسم گاری. به هر صورت همراه او رفتم و در کوچه باریکی به گاری واژگون شده رسیدم. گاریچی که اسباب را در کنار کوچه جمع کرده بود، وقتی چشمش به من افتاد، پیش رفت و لگدی محکم بر شکم اسب گاری زد و گفت:
«این لامذهب دستش در این سوراخ راه آب رفت و به زمین افتاد و گاری وارونه شد.»
دیگر نگذاشتم حرفش را بزند. پیش رفتم تا اسب را از نزدیک ببینم. همان اسب بود. با این تفاوت که از فشار و سنگینی کار استخوان‌های کفل و دنده‌هایش بیرون زده بود و رنگ سمند طلائی‌اش در زیر پوششی از گرد و خاک و گل و لای تیره و چرک دیده می‌شد. وقتی برای اطمینان از این پندار سر پیش بردم که صورتش را ببینم،‌ به چشمانم نگاه کرد. نگاهی شرمگین، سنگین، پر از نومیدی و مملو از سرزنش، چه کاری از من ساخته بود؟ اسبی بود مال دیگری با دست و پایی شکسته. من باید اسبابم را جمع می‌کردم و به خانة تازه‌ام می‌رفتم.
* * *
و حالا سال‌ها از آن پیشامد می‌گذرد. رفیق اسب من حتماً مرده است و من به یاد او در و دیوار اتاقم را از عکس‌ها و تابلوهای گوناگون اسب‌ها پوشانده‌ام: اسب‌هایی که می‌دوند، اسب‌هایی که چرا می‌کنند، اسب‌هائی که سینه بر سینه مالبند گاری‌ها داده و بارهای سنگین را از یک شیب تند بالا می‌کشند و اسب‌هائی که در زیر فشار و سنگینی بارها در میان گل و لای غلتیده‌اند و دست و پایشان شکسته است، با سرهایی سنگین و نگاه‌هائی شرمناک.

موضوع: , ,

اسب

چهارشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۸۸


آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یک تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در کلاس در جای دیگری نشانده بود، ممکن بود من با دیگری دوست شوم. آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یک تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در کلاس در جای دیگری نشانده بود، ممکن بود من با دیگری دوست شوم. روزی که همراه ناظم دبیرستان به معلم کلاس اول معرفی شدم، در نیمکت جلو یک جای خالی بود و معلم مرا آنجا نشاند. او هم آنجا سمت چپ من نشسته بود. پسر بچه‌ای بود با رنگی پریده، دندانهایی درشت و سفید و صورتی استخوانی و کمی بلند، با پوستی صاف و کمی تیره و چشمانی که در گودی آنها نگاهی افسرده و شرمگین داشت. گاهی هر چه فکر می‌کنم نمی‌توانم علت دیگری برای این دوستی پیدا کنم. باید قبول کرد که آدم وقتی بچه است همبازی می‌خواهد و بعد وقتی بزرگ می‌شود باید دست کم یک نفر را داشته باشد که بتواند خیلی از حرف‌هایش را به او بگوید. گاهی هم دلسوزی و ترحم باعث آشنایی‌ها می‌شود. همین علت‌ها به اضافه تصادف سبب این دوستی من با او شد. کم‌کم بزرگتر می‌شدیم و قد می‌کشیدیم. اما رشد او از همه بچه‌های مدرسه بیشتر بود؛ به خصوص این رشد در صورتش بیشتر به چشم می‌خورد.
در سال دوم دبیرستان گونه‌هایش برآمده شد و چانه‌اش درشت و کشیده گردید و پیشانی پهن و برجسته‌ای پیدا کرد، به طوری که در سال سوم بچه‌های کلاس به شوخی به او لقب اسب دادند. این اسم به سرعت دهان به دهان گشت و مدرسه را پر کرد. حتی به کوچه‌ها هم رفت و دکاندارهای محله هم از آن آگاه شدند. او دیگر با لقب اسب به رفت و آمد خود ادامه می‌داد.
روزهای اول از شنیدن این اسم ناراحت می‌شد. حتی چند بار با بچه‌ها گلاویز شد؛ به آنها ناسزا گفت و برایشان سنگ پرت کرد. اما رفته رفته از ناچاری با این اسم، مثل عادت کردن به یک درد کهنه، خو گرفت.
اسب اسم او بود. شاید وقتی در آینه نگاه می‌کرد و سر سنگین و چشمان درشت و بی‌حالت خود را می‌دید، در دل به بچه‌ها حق می‌داد و خود را سرزنش می‌کرد. او دیگران را مسئول نمی‌دانست و هر چه فکر می‌کرد نمی‌توانست دیگری را سرزنش کند.
پدر و مادر و برادران و خواهرانش همه چهره و اندام عادی داشتند و اثری از رشد بی‌اندازه استخوان‌ها در آنها دیده نمی‌شد. من این موضوع را بعدها فهمیدم، یعنی خودش برایم درد دل کرد. این موضوع مثل یک کلاف سردرگم بود که او بارها در آن به جستجو پرداخته بود و هیچوقت هم نتوانسته بود سررشته را به دست بیاورد. خودش می‌دید که روز به روز به شکل یک اسب واقعی نزدیک‌تر می‌شود. پس تسلیم سرنوشت شد و با همان سر سنگین اسب مانندش به سازگاری خودش با بچه‌ها ادامه داد. من گاهی که درچهره‌اش خیره می‌شدم، از دیدن نگاه شرمنده و لب‌های درشت و دندان‌های بزرگ و سفید او نوعی ترس وجودم را فرا می‌گرفت و پشتم تیر می‌کشید. فکر می‌کردم چه خوب بود که او به راستی اسب می‌شد و از مدرسه از میان ما می‌رفت. اما این تنها یک فکر بود، و او دوست من بود و در کلاس پهلوی من می‌نشست. برای من هم ممکن نبود از دوستی او چشم بپوشم. نوعی ترحم و دلسوزی نسبت به او در خودم حس می‌کردم. به نظرم می‌آمد که او به دوستی من احتیاج دارد و اگر من ازاو کنار بکشم، میان بچه‌ها تنها خواهد ماند. وقتی بچه‌ها خیلی سر به سرش می‌گذاشتند، به من پناه می‌آورد. در این موقع حالتی چهره‌اش را می‌گرفت که من حس می‌کردم از من کمک می‌خواهد.
سر سنگینش را پائین می‌انداخت، و پلک‌هایش فرو می‌افتاد. صدای به هم خوردن دندان‌هایش خشم او را نشان می‌داد و پاهایش را که به زمین می‌کوفت میل او را به انتقام بازگو می‌کرد. بعضی وقت‌ها هم حالت عجیبی به او دست می‌داد: از من هم دور می‌شد؛ می‌رفت در گوشه خلوت و تاریکی دور از بچه‌ها کز می‌کرد و به فکر فرو می‌رفت. آیا نقشه انتقام می‌کشید یا اینکه دلش می‌خواست فرار کند و از میان بچه‌ها برود؟ کسی نمی‌دانست. من می‌رفتم و او را می‌کشیدم و می‌آوردم و شروع به بازی می‌کردیم. از بازی‌ها دویدن را دوست داشت. وقتی با چند شلنگ از همه جلو می‌افتاد، خوشحال می‌شد و دندان‌های درشتش نمایان می‌گردید. با مشت به سینه‌اش می‌کوفت و از پیروزی‌اش بر دیگران خرسند می‌شد. در یک کار دیگر هم شهرت داشت. ضربه‌های پایش محکم و سریع بود. وقتی بچه‌ها دوره‌اش می‌کردند و سر به سرش می‌گذاشتند و او به خشم می‌آمد، با ضربه‌های پایش به بچه‌ها حمله می‌کرد. این ضربه‌ها مثل لگدهای اسب کاری و دردآور بود. بروبچه‌ها از نزدیکش می‌گریختند و در گوشه و کنار پنهان می‌شدند. او در این موقع از دیدن اینکه بروبچه‌ها از قدرت او می‌ترسند و از برابرش می‌گریزند احساس غرور می‌کرد. گردنش را بالا می‌گرفت، سینه‌اش را جلو می‌داد و درست مثل یک اسب به هیجان می‌آمد: پا به زمین می‌کوفت و فریاد می کشید.
پس از سه چهارسالی که از دوستیمان می‌گذشت، در کلاس‌ای آخر دبیرستان دیگر شباهت او به اسب خیلی زیاد شده بود و روزبه روز به یک اسب واقعی نزدیک‌تر می‌شد. همین موضوع باعث شده بود که او بیشتر از مردم کناره بگیرد. سرش را پایین می‌انداخت تا نگاه‌های حیرت‌زده دیگران را بر چهره‌اش نبیند. کمتر درچشم کسی نگاه می‌کرد و به ندرت در کوچه‌ها پیدایش می‌شد. از همه بریده بود. رفت و آمدش در کوچه‌ها منحصر به راهی بود که از خانه به مدرسه می‌آمد، آن هم در وقتی که کوچه‌ها خلوت بود و او می‌توانست دور از چشم دیگران خودش را به مدرسه برساند. درسالهای بعد دیگر آن شور واشتیاق بچه‌ها برای سر به سر گذاشتن او فرو نشسته بود و گرچه او از این جهت کمتر به خشم می‌آمد، اما خودش می‌دانست که این آرامش و سکوت نتیجه ترحم است و واقعیت هرگز تغییری نکرده است. شاید از این جهت بود که او بیشتر به انزوا کشیده می‌شد. فکر می‌کنم تنها من بودم که هیچگاه از شباهت او به اسب با وجود این اگر من هم در دوستی با او پیش‌قدم نمی‌شدم و به سراغش نمی‌رفتم، او هرگز به طرف من نمی‌آمد. دیگر در بازی بچه‌ها شرکت نمی‌کرد و با کسی کاری نداشت. تنها وقتی که من به سراغ او می‌رفتم از خانه بیرون می‌آمد.
کوچه‌های خلوت را خوب می‌شناخت. از همین کوچه‌ها بود که مرا با خود به بیرون شهر می‌برد. در آنجا زمانی در اطراف کشتزارها، که خلوت بود، قدم می‌زدیم و در فراز و نشیب تپه‌های دور از شهر می‌دویدیم. وقتی من از دویدن خسته می‌شدم، او هنوز سر حال بود. من می‌نشستم و دویدن او را در طرف کشتزارها و پستی و بلندی تپه‌ها تماشا می‌کردم. در هوا جست خیز می‌کرد وفریادهای بلند می‌کشید. من نگران حالش می‌شدم. همیشه فکر می‌کردم سرنوشت این جوان با این شکل و هیبت اسب‌آسا چه خواهد بود و او در آینده به چه کاری مشغول خواهد شد؟ با این مردمی که با نگاه‌های کنجکاو و پر از بدگمانی به او نگاه می‌کنند چگونه رفتار خواهد کرد؟ آیا ممکن است سالها در گوشه انزوا بماند و خودش را نشان ندهد و تنها در هوای تاریک و روشن غروب‌ گاه در بیابان‌های خارج شهر، دور از چشم مردم به جست وخیز بپردازد و فریاد بکشد؟ خودش هم گرچه از این بابت چیزی نمی‌گفت اما به خوبی آشکار بود که از وضع استثنایی خود آگاه است. همین آگاهی موجب گریز او از مردم بود، تا جائی که کمتر به مدرسه می‌آمد و تا آنجا که می‌توانست برای این غیبت‌ها بهانه می‌تراشید.
در سال پنجم دبیرستان در امتحانات آخر سال دیگر موفقیتی نداشت؛ گرچه در سالهای پیش از آن هم لازم بود در تابستان‌ها کارکند تا موفق شود. ولی آن سال دیگر شکست او در امتحانات پایان کارش بود. سال ششم دیگر به مدرسه نیامد و در خانه ماند. شاید فکر می‌کرد اگر دیپلمش را بگیرد، این یک ورق کاغذی دردی از او دوا نخواهد کرد.
آن سال در غیبت او من دچار ناراحتی عجیبی شدم. پس از پنج سال تمام که با او بر سر یک میز نشسته بودم، یکباره خودم را تنها و بی‌پناه می‌دیدم. مثل این بود که دور و برم خالی شده بود و من در بیابانی پهناور رها شده بودم. برای گریز از این حالت هر روز پس از پایان وقت دبیرستان یکسر به خانه او به دیدارش می‌رفتم.
وضع طوری بود که پدر و مادر من هم که از این دوستی باخبر بودند، به او روی خوش نشان نمی‌دادند. گرچه از این موضوع چیزی به من نمی‌گفتند، ولی من خوب می‌فهمیدم که نمی‌خواهند من با کسی که چنان وضعی دارد رفت و آمد کنم. در دلشان نسبت به او دلسوزی و ترحم وجود داشت ولی نمی‌خواستند پسرشان پا در زندگی کسی بگذارد که از مردم گریزان است و چهره‌اش را در تاریکی می‌پوشاند. حتی آنها زمانی خواستند مرا به دبیرستان دیگری بگذارند؛ بهانه‌شان این بود که آنجا بهتر است. اما من که می‌دانستم مقصودشان چیست زیر بار نرفتم و نخواستم او را تنها بگذارم. نمی‌دانم چطور بود که حس می‌کردم سرانجام اتفاقی برای او خواهد افتاد و او با این وضع نخواهد توانست مدتها سر کند. تا اینکه یکی از روزهای ماه بهار به دیدارش رفتم. قافیه گرفته‌ای داشت. صدایش به طور عجیبی تغییر کرده بود. خیلی از کلماتش برایم نامفهوم بود. از خانه که بیرون آمدیم، به من پیشنهاد کرد که به بیرون شهر برویم و کمی قدم بزنیم.
طرف غروب بود. شاید یک ساعت دیگر هوا تاریک می‌شد. ما به طرف مغرب پیش می‌رفتیم. زمین پست و بلند بود و راه ما از بالای تپه‌ها می‌گذشت و در دو طرفمان عمق دره‌ها با سایه‌های تاریک قرار داشت. در برابرمان افق مغرب سرخ بود، با تکه ابرهای سیاه. مدتی هر دو ساکت بودیم. بعد من برگشتم و به او نگاه کردم. او دیگر یک اسب حسابی بود. وقتی از او پرسیدم که به کجا می‌رویم، سرش را برگرداند و مرا نگاه کرد. درچشمانش دیگر نگاه آدمیزاد نبود. نگاهی بود از یک اسب بی‌زبان، نامفهوم و خالی از اندیشه‌ها و خواهش‌های آدمی. دلم فرو ریخت: من با یک اسب واقعی قدم می‌زدم. او به زحمت توانست به من حالی کند که دیگر خیال ندارد به شهر باز گردد. کلمات را به سختی ادا می‌کرد. صدایش از گلوی یک اسب بیرون می‌آمد. در همین وقت بود که خم شد و دست‌هایش را بر زمین گذاشت. من چه می‌توانستم بکنم؟ آیا برایم ممکن بود او را به دنیای آدم‌ها باز گردانم؟ آیا می‌توانستم آن سر سنگین، آن هیکل اسبی را عوض کنم؟‌ یا می‌توانستم به مردم بگویم که رفتارشان را با او تغییر دهند؟ نه، این غیرممکن بود. تصمیم گرفتم به شهر بازگردم. اما او اصرار داشت که باز مدتی قدم بزنیم؛ وقتی من اظهار خستگی کردم مرا بر گرده‌اش سوار کرد و من تا آمدم به خود بجنبم ناگهان خیز برداشت. من به یال‌های بلند او چنگ انداختم. حالا او از بالای تپه‌ها چهار نعل می‌رفت و مرا بر پشتش می‌برد. صدای برخورد پاهایش با زمین در گوشم طنین می‌انداخت. در همان حالی که سرم را کنار گوش او گذاشته بودم، ترس وجودم را گرفته بود و در این اندیشه بودم که سرانجام کارم در این سواری به کجا خواهد کشید.
باد در گوش‌هایم صدا می‌کرد. در میان صفیر باد صدای نفس‌های تند او را که از بینی‌اش خارج می‌شد می‌شنیدم. نمی‌دانم این سواری چقدر طول کشید. یک ساعت بود؟ دو ساعت بود؟ یا اینکه همه شب را رفتیم؟ اینقدر می‌دانم که وقتی او در حاشیه دشتی هموار ایستاد، باز هنگام غروب بود. افق باز هم سرخ رنگ و پوشیده از ابرهای سیاه بود. اما دشت برابرمان روشن بود. چمنزاری بود وسیع با کوه‌هائی در دوردست که چند اسب دیگر به آزادی و بدون زین وافسار در آنجا به چرا مشغول بودند. من با خستگی از اسب پیاده شدم و او به طرف اسب‌هایی رفت که به سویش می‌آمدند. با حیرت دیدم که اسب‌ها او را بو کردند و چرخی دورش زدند و بعد همه به صورت گله‌ای چهارنعل در چمنزار به حرکت درآمدند. یال‌هایشان از باد درهوا موج می‌زد و دم‌هایشان افشان بود. آنقدر دور رفتند که من مدتی آنها را کم کردم. بعد دوباره پیدایشان شد. رنگ او ازهمه درخشان‌تر بود. اسب سمندی بود با یال‌های بلند و دمی انبوه.
هوا داشت تاریک می‌شد و من در اندیشه تنهائی خود در آن سرزمین ناشناس بودم که اسب سمند پیش آمد. گرده‌اش خم شد و من دانستم که باید سوار شوم. باز با پنجه‌هایم یال‌هایش را در مشت گرفتم و باز سر بیخ گوشش گذاشتم؛ و بزودی حس کردم که در هوا پرواز می‌کنم. در گوش او خیی حرف‌ها زدم: از دوستیمان و از دوران مدرسه. از او خواستم به شهر باز گردد و به خانه‌اش برود. اما او بی‌اعتنا به این سخنان هوا را می‌شکافت و جلو می‌رفت.
دنبال ما اسب‌های دیگر به تاخت می‌آمدند و من بعضی از آنها را که از ما جلو می‌زدند می‌دیدم. سمند بادپا هوا را می‌شکافت و از بیابان‌های خلوت می‌گذشت. وقتی از زمین پرنشیب و فرازی عبور کردیم و از بالای یک تپه چراغ‌های شهر دیده شد، در خودم احساس آرامش کردم. ما در مرز شهر و بیابان بودیم. اسب سمند ایستاد و اسبان دیگر نیز کمی دورتر ایستادند، و من دانستم که باید پیاده شوم. آنقدرها تا شهر راه نبود. یک قدم که برمی‌داشتم به میان چراغ‌ها و خیابان‌های جدول‌بندی شده می‌رسیدم. گفتار بی‌فایده بود. ما دیگر زبان هم را نمی‌فهمیدیم.
او به دنیای اسب‌ها تعلق داشت و من باید به میان آدم‌ها برمی‌گشتم. به علامت خداحافظی و دوستی سال‌هایمان دستی از مهر بر پیشانی‌اش کشیدم. سرش را پائین آورد. نفس گرمش به صورتم رسید و دستم از اشکی که از چشمانش جاری بود تر شد. او به عادت گذشته مثل آدم‌ها گریه می‌کرد.
* * *
چندی گذشت. در این مدت من گاه و بیگاه به یاد دوست اسب خود می‌افتادم، کم‌کم وضع روحی‌ام طوری شد که همیشه به فکر سرنوشت او بودم. دلم می‌خواست که هر طور شده او را پیدا کنم.
عاقبت روزی زیر فشار این خواهش آزاردهنده دل به دریا زدم و از همان راهی که خیال می‌کردم مرا به آن چراگاه خواهد برد از شهر بیرون رفتم. ساعت‌ها راه رفتم و از تپه‌ها و دره‌ها گذشتم و بر بسیاری از سرزمین‌ها سر کشیدم. اما هرگز نتوانستم اطمینان پیدا کنم که به آن سرزمین رسیده‌ام. تنها در یک زمین هموار، در یک دشت پرت افتاده و خلوت و محصور در میان کوه‌ها که چمن‌ها و علف‌هایش خشک شده بود، ولی می‌شد تصور کرد که روزگاری چراگاهی بوده است، ایستادم. می‌توانستم به خودم بقبولانم که همان سرزمین است. مثل این بود که در کودکی آن را دیده باشم. یک چنین یادی از آن داشتم. اما از اسب‌ها خبری نبود. دشتی بود خلوت که پرنده در آن پر نمی‌زد. تنها صدای باد را می‌شنیدم که بوته‌های خشکیده را با خود می‌برد. در راه بازگشت از آنجا به مردی برخوردم. مسافری بود که کوله‌باری بر پشت، از دشت می‌گذشت. می‌گفت به خانه‌اش که در دهی در کوه‌های آن سوی دشت است می‌رود. از او درباره دشت و چراگاه اسبان پرسیدم. مرد فکری کرد و بعد سری تکان داد و گفت:
«بله، همین جاست. چند سال پیش چمن خوبی بود، اما از خشکسالی از دست رفت و حالا می‌بینید به چه روزی افتاده است؛ اسب‌ها را همان سال صاحبانشان آمدند و به شهر بردند و فروختند.»
* * *
بعد تنها ماندم. دیگر دوستی مثل او نداشتم. شاید باز مدتی طول می‌کشید تا یکی مانند او که با من جور باشد پیدا شود. ولی دیگر احتیاجی هم به دوست نبود. بهتر این بود که خودم به تنهایی در میان مردم آمد و شد کنم. تنها بودن بهتر از آن بود که باز بلایی به سر رفیقم بیاید و تنها بمانم. به خود فشار آوردم که این اتفاق را فراموش کنم. یک چیز هم در این کار به من کمک کرد و آن این بود که در یک سازمان دولتی به کار مشغول شدم. کار در اداره مدتی مرا سرگرم کرد، ولی بیهوده تصور می‌کردم که ممکن است آن پیشامد را فراموش کنم. این موضوع گاه و بیگاه مثل آتشی که از بادی از زیر خاکستر بیرون بیاید، از لابلای گرفتاریهای زمانه خودش را نشان می‌داد. همین کافی بود که فیل من یاد هندوستان بیفتد و باز چند روزی همه حواسم دنبال آن روزها باشد. دست و دلم به کار نمی‌رفت و دلم می‌خواست از حال و روز او خبر داشته باشم و بدانم کجاست و چه می‌کند. باز به خود فشار می‌آوردم. باز خود را سرگرم نشان می‌دادم تا مگر او و آن پیشامد مثل همه چیزهای کهنه فراموش شوند. به همین جهت بود که از رفتن به مسابقه‌های اسب‌دوانی،‌ با علاقه فراوانی که به آن داشتم،‌ چشم پوشیدم. به درشگه‌هائی که با اسب کشیده می‌شد سوار نشدم. به گری‌های اسبی نگاه نکردم و حتی از رفتن به میدان‌ها و کاروانسراهایی که در آنها اسبی وجود داشت خودداری کردم. اما همه کارها که دست من نبود. گاه می‌شد که غافلگیر با اسبی روبرو می‌شدم. نمی‌شد که در برابر دیگران فرار کنم و بروم. خیلی به خودم فشار می‌آوردم که بایستم و اسب را ببینم. چند بار خیال کردم با او روبرو شده‌ام و رفیقم را در حال کشیدن گاری و یا درشگه‌ای دیده‌ام. در همة آن سرهای سنگین و صروت‌های بزرگ استخوانی همان چشم‌های شرمناک وجود داشت که به آدمها نگاه نمی‌کردند. تصمیم گرفتم بر خودم مسلط باشم تا چنین پیشامدی همة زندگی‌ام را به هم نریزد. مگر تنها من بودم که چنین حادثه‌ای را دیده بودم؟ مگر این همه مردمی که من میانشان می‌لولیدم و با آنها داد و ستد می‌کردم، خالی از این گونه اندیشه‌ها و خاطره‌ها بودند؟ نه! اطمینان داشتم که بعضی از آنها از این‌گونه واقعه‌ها بسیار داشته‌اند. اگر می‌خواستند آنها را بگویند شاید ماه‌ها و سال‌ها طول می‌کشید. پس من نباید ضعف نشان بدهم و بگذارم یاد آن پیشامد مثل موریانه‌ای که از داخل چوب را می‌خورد روحم را بخورد و آنوقت ناگهان روزی مثل یک تیر پوسیده از پا درآیم. نه! اتفاقی افتاد. آدمی اسب شد. فرار کرد و از میان ما رفت و من رفیقی را از دست دادم. باشد. سرنوشت چنین بود. دنیا که به آخر نرسیده. من باید راه خودم را ادامه بدهم. این اسب اگر آزاد است و در چمن‌ها می‌دود و اگر بار می‌کشد و از آدم‌ها شلاق می‌خورد، مال دنیای اسب‌هاست و من که در دنیای آدم‌ها هستم باید با آدم‌ها باشم و مثل آنها قدم بردارم. بر اسب‌ها سوار شوم و از آنها بار بکشم و اگر اطاعت نکردند و خودشان را خسته نشان دادند، باید با شلاق و با چوب و حتی با لگد آنها را بزنم.
خیلی از این گونه اندیشه‌ها و بگومگوها با خودم داشتم. گاه یک بعد از ظهر تمام تنها در اتاقم قدم می‌زدم و با خودم به بحث و گفتگو می‌پرداختم. هزار دلیل می‌تراشیدم تا شاید راضی شوم و در عمق روحم در این باره هیچگونه لکه‌ای نباشد. وقتی که خیال می‌کردم راحت شده‌ام، تازه می‌دیدم در روی آن تخته سیاه خط‌ها و نوشته‌های درهم برهمی هست که پاک نشده‌اند. کوشش برای پاک کردن آنها بی‌ثمر است. باز محکم به روی آنها دست می‌کشیدم، باز فشار می‌آوردم. پوشش غبارمانندی روی آنها را می‌گرفت. خیال می‌کردم تمام شده است. اما چند لحظه بعد، فقط چند لحظه، آن خط‌ها و نوشته‌ها باز بیرون می‌زدند،‌ تندتر و پررنگ‌تر.
* * *
در میان تمام این تردیدها و نگرانی‌ها تنها به یک چیز اطمینان داشتم و آن این بود که خاطرم جمع بود که سرانجام روزی، به طریقی، دوباره با او روبرو خواهم شد و یکی از ما، من یا او، در پیشامد تازه حرف‌هایش را خواهد زد و کارش تمام خواهد شد. همین طور هم شد و آن چنین پیش آمد که صاحب خانه‌ای که من در آن زندگی می‌کردم از من خواست که در جستجوی خانه دیگری باشم. می‌گفت که به خانه‌اش احتیاج دارد. من پس از مدتی سرگردانی خانه‌ای پیدا کردم و روزی تصمیم گرفتم اسباب و خرده‌ریزم را جمع کرده از آن خانه بروم. برای این کار کسی بود که به من کمک می‌کرد و من با اطمینان خاطر به خانه تازه رفتم و به انتظار رسیدن اسباب بودم که آن مرد سراسیمه خبر آورد که گاری اسباب‌کشی واژگون شده و اسباب در میان گل و لای کوچه ریخته است.
دلم فرو ریخت. ترسی مبهم در روحم جوشید. نمی‌دانستم از ریختن اسباب دچار دلهره شدم یا از شنیدن اسم گاری. به هر صورت همراه او رفتم و در کوچه باریکی به گاری واژگون شده رسیدم. گاریچی که اسباب را در کنار کوچه جمع کرده بود، وقتی چشمش به من افتاد، پیش رفت و لگدی محکم بر شکم اسب گاری زد و گفت:
«این لامذهب دستش در این سوراخ راه آب رفت و به زمین افتاد و گاری وارونه شد.»
دیگر نگذاشتم حرفش را بزند. پیش رفتم تا اسب را از نزدیک ببینم. همان اسب بود. با این تفاوت که از فشار و سنگینی کار استخوان‌های کفل و دنده‌هایش بیرون زده بود و رنگ سمند طلائی‌اش در زیر پوششی از گرد و خاک و گل و لای تیره و چرک دیده می‌شد. وقتی برای اطمینان از این پندار سر پیش بردم که صورتش را ببینم،‌ به چشمانم نگاه کرد. نگاهی شرمگین، سنگین، پر از نومیدی و مملو از سرزنش، چه کاری از من ساخته بود؟ اسبی بود مال دیگری با دست و پایی شکسته. من باید اسبابم را جمع می‌کردم و به خانة تازه‌ام می‌رفتم.
* * *
و حالا سال‌ها از آن پیشامد می‌گذرد. رفیق اسب من حتماً مرده است و من به یاد او در و دیوار اتاقم را از عکس‌ها و تابلوهای گوناگون اسب‌ها پوشانده‌ام: اسب‌هایی که می‌دوند، اسب‌هایی که چرا می‌کنند، اسب‌هائی که سینه بر سینه مالبند گاری‌ها داده و بارهای سنگین را از یک شیب تند بالا می‌کشند و اسب‌هائی که در زیر فشار و سنگینی بارها در میان گل و لای غلتیده‌اند و دست و پایشان شکسته است، با سرهایی سنگین و نگاه‌هائی شرمناک.

موضوع: , ,

دانلود کتاب آموزش نرم افزار SPSS با فرمت PDF

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
خلاصه کتاب :
Spss چیست ؟ Spss یک تجزیه کننده جامع و انعطاف پذیر آماری و یک سیستم مدیریت داده است. Spss می تواند داده ها را تقریباً از همه انواع فایل ها بگیرد و از آنها در تولید گزارش های جدول بندی شده ،نقشه ها ،نقشه پخش/ توزیع و روند/ توسعه ،آمارهای توصیفی و تجزیه و تحلیل آماری جریان پیچیده و رفتار مرکب داده ها … استفاده کند. Spss در پلت فرمهای مختلفی چون سیستم های : Windows-Mancintash-Unix … قابل اجراست . نسخه ویندوز Spss، تمامی قابلیت های قالب اصلی برنامه Spss را برای محیط کامپیوترهای شخصی بوجود میآورد . Spss شما را برای اجرای بسیاری از تجزیه و تحلیلها در کامپیوتر شخصی خود که پیشتر در ماشین های بسیار بزرگتر میسر بودند ،قادر میسازد . نسخه ویندوز Spss ، یک برنامه کاربردی که تجزیه و تحلیل های آماری را برای همه سطوح از کاربران بیش از پیش شهودی میسازد ، بوجود میآورد.

وب سایت فارسی زبان برای دانلود ها | www.4downloads.ir

فهرست های ساده و انتخاب کادرهای گفتگو آنرا قادر میسازد تا تجزیه و تحلیل های مرکب و مخلوط را بدون نوشتن حتی یک خط قواعد دستوری ، بوجود آورد. ویراستار داده های ساختاری Spss مانند یک صفحه گسترده ی ساده و کارآمد سودمندی هائی جهت وارد کردن داده ها و به اشتراک گذاشتن فایل های داده های شغلی ،عرضه می کند. قصد مهم و کیفیت ارائه نقشه ها و طرح ها می توانند بوجود آمده و ویرایش شوند. با استفاده از نظریه پرداز Spss شما می توانید داده های خروجی را با بیشترین انعطاف پذیری ارائه نمائید . سایت فوردانلودز هم اکنون آموزش این نرم افزار را به صورت کتاب الکترونیکی در اختیار شما دوستان قرار داده است.